«Maximum Pleasure Guaranteed»؛ گفتوگویی پرتعلیق درباره تنهایی دیجیتال، مادری و جنایت در سریال جدید اپل تیوی

پلتفرم اپل تیوی پلاس (Apple TV+) در سالهای اخیر جای خودش را بهعنوان خانه آثاری متفاوت و سختدستهبندی باز کرده؛ پروژههایی که بهسادگی نمیشود آنها را در یک ژانر محدود کرد. سریال «Maximum Pleasure Guaranteed» به نویسندگی دیوید جی. روزن و با بازی تاتیانا مازلانی هم دقیقاً از همین جنس آثار است؛ یک تریلر پیچدار، پرتعلیق و در عین حال پر از لحظات غافلگیرکننده که در مرکز آن، مادری تنها قرار دارد که همزمان با بحران حضانت فرزندش، ناگهان خودش را درگیر پروندهای جنایی میبیند.
داستان سریال حول محور «پائولا» با بازی تاتیانا مازلانی میچرخد؛ زنی که بهعنوان راستیآزماییکننده خبر در یک سازمان خبری معتبر کار میکند و زندگیاش زیر فشار رئیس سختگیر، همسر سابق مطالبهگر و مسئولیتهای مدرسه و انجمن اولیا و مربیان، بهشدت فشرده شده است. او میان مسابقههای فوتبال کودکان و برنامههای کاری، ساعتی از صمیمیت آنلاین را با پسری به نام «ترور» با بازی برندن فلین تجربه میکند؛ رابطهای که بهمرور برایش بسیار نزدیک و شخصی شده است. اما وقتی یکی از تماسهای آنها با ورود غیرقانونی به خانه و ربوده شدن ترور قطع میشود، پائولا فوراً با پلیس تماس میگیرد. با این حال، به او گفته میشود آنچه دیده، یک حقه پیچیده برای اخاذی از خودش بوده است. اما پایان قسمت اول، وقتی جسد ترور پیدا میشود، روشن میکند که ماجرا بسیار بزرگتر و خطرناکتر از چیزی است که در ابتدا به نظر میرسید.
در ادامه، گفتوگویی کامل و خواندنی با دیوید جی. روزن، دیوید گوردون گرین، تاتیانا مازلانی، جیک جانسون و موری بارتلت را میخوانید؛ گفتوگویی که جزئیات شکلگیری سریال «Maximum Pleasure Guaranteed»، شخصیتها، لحن متفاوت داستان و رازهای پشت پرده این تریلر تازه اپل تیوی پلاس (Apple TV+) را روشن میکند.
ایده اولیه سریال «Maximum Pleasure Guaranteed» از کجا شکل گرفت؟
دیوید جی. روزن:
ایده این سریال در دوران همهگیری شکل گرفت؛ زمانی که مدام به مسئولیتهای بیشمار همسرم فکر میکردم و همینطور به شرایطی که زندگی دیجیتال امروز برایمان ساخته است؛ شرایطی که هر روز خفهکنندهتر میشود. داشتم به این اپیدمی تنهایی فکر میکردم که درگیرش هستیم؛ تنهاییای که بخش زیادی از آن بهنوعی محصول فناوری است.
نکته عجیب اینجاست که همان فناوریای که میتوانی با آن به مادربزرگت سلام کنی، همان فناوریای است که در نهایت باعث میشود شبها همهمان تنها بمانیم. از همانجا بود که به شخصیتی مثل یک مادر تنها فکر کردم؛ کسی که در تنهایی خودش، از فناوری برای رسیدن به فقط یک ذره خوشحالی استفاده میکند، اما همین تلاش کوچک میتواند زندگیاش را وارد نسخه شخصی خودش از «پنجره عقبی» کند؛ انگار که از پنجره کامپیوترش به جهانی خطرناک خیره شده باشد.
بهطور خاص هم دوست داشتم این شخصیت یک مادر باشد، چون تجربه دوران کووید و دیدن همسر خودم که مدام در حال دویدن و مدیریت هشتصد میلیون کار مختلف بود و تلفنش هم لحظهای از زنگ خوردن نمیایستاد، برایم بسیار الهامبخش بود. واقعاً احساس کردم اگر چنین شخصیتی را در موقعیتی مثل موقعیت پائولا قرار بدهی، در جهانی بیرحم که به مادرها، بهخصوص در موضوعات مربوط به میل و جنسیت، چندان فرصتی برای بخشش و درک نمیدهد، میشود به سطح فوقالعادهای از تعارض، تنش و هیجان رسید.
از همان قسمت اول، سریال لحن خاص خودش را پیدا میکند؛ نه کاملاً تاریک است و نه صرفاً هیجانانگیز. این تعادل چطور شکل گرفت؟
دیوید گوردون گرین:
برای من که تهیهکننده اجرایی سریال هستم و قسمت اول را هم کارگردانی کردهام، هدف اصلی این بود که خیلی زود یک لحن مشخص و قابل تشخیص برای سریال بسازیم؛ لحنی که سکوی پرتابی برای ادامه فصل باشد.
این سریال از نظر روایی شبیه یک جور جورچین است؛ مثل پازلی که تکهتکه خودش را آشکار میکند. اما فراتر از آن، ما باید یک نیروی محرک، یک ضربان برای سریال پیدا میکردیم؛ چیزی که آن را متمایز کند و تماشایش را برای مخاطب لذتبخش کند. این فقط یک سقوط آرام و بیوقفه به سمت تاریکی نیست. در سریال نوعی سبکی، شوخطبعی و آدرنالین در دل اضطراب وجود دارد که بهنظرم آن را بسیار جذاب میکند. همهچیز درباره ایجاد یک تعادل کامل بود.
موسیقی و اتمسفر صوتی چه نقشی در شکلگیری این لحن داشتهاند؟
دیوید گوردون گرین:
خیلی زیاد. موسیقی و امتیاز موسیقایی، بخش بسیار مهمی از آن فضا هستند. ما باید مطمئن میشدیم که اثری داریم که هم نیروی پیشبرنده کافی داشته باشد و هم از نظر فضاسازی، حال و هوایی ایجاد کند که به ما کمک کند بفهمیم چه زمانی داخل ذهن پائولا هستیم و چه زمانی داریم از بیرون به اتفاقات نگاه میکنیم و برای قدم بعدی داستان هیجانزده میشویم.
در واقع، بخشی از دیانای این سریال نوعی «اضطراب لذتبخش» است؛ اضطرابی که تماشاگر را پس نمیزند، بلکه او را بیشتر درگیر میکند. در این میان، کاتهای ناگهانی و پرشهای تند هم که دیوید جی. روزن در ساختار روایت به کار برده، کمک میکند فروپاشی تدریجی پائولا را بهتر حس کنیم. این انرژی عصبی و پرشتاب، بیننده را به سمت پیچش بعدی و افشاگری بعدی هل میدهد و اجازه نمیدهد فضا بیش از حد سنگین و افسردهکننده شود.
تاتیانا، چه چیزی در شخصیت پائولا برای شما جذاب بود؟
تاتیانا مازلانی:
چیزی که برایم درباره پائولا جذاب بود، این بود که نمیتوانستم خیلی راحت او را درک یا مهار کنم. نمیتوانستم کاملاً دستم بیاید که او کیست. کارهای زیادی انجام میداد که من شخصاً نمیتوانستم به آنها ارتباط برقرار کنم، و دقیقاً همین برایم هیجانانگیز بود. او کمی رازآلود است.
پائولا در نقطهای از زندگیاش قرار دارد که فکر میکرده میداند بقیه عمرش قرار است چه شکلی باشد. انگار در حال سر خوردن روی یک مسیر آشنا بوده یا حتی در نوعی خوابزدگی زندگی میکرده است. بعد ناگهان این اتفاق میافتد ــ یا بهتر است بگویم چند اتفاق پشت سر هم رخ میدهد ــ و او را از خواب بیدار میکند. حالا او فقط تلاش میکند تکههای زندگیاش را دوباره جمع کند، از نو شروع کند و بفهمد واقعاً کیست.
با توجه به اینکه روایت بیشتر از زاویه دید پائولا پیش میرود، طبیعی است که مخاطب با او همدلی کند. اما درباره «کارل»، همسر سابق او، چه نگاهی داشتید؟
جیک جانسون:
من به کارل مثل قهرمان داستان نگاه میکنم. میدانم از دید مخاطب ممکن است او دوستداشتنی نباشد یا حتی بعضی کارهایش مشکوک و خاکستری به نظر برسد، اما من هیچوقت شخصیتها را با این ذهنیت بازی نمیکنم که «مردم از او بدشان خواهد آمد».
از نظر من، تمام چیزی که کارل در عمیقترین لایه وجودش میخواهد، این است که دخترش در بهترین وضعیت ممکن قرار بگیرد. این انگیزه اصلی اوست. بله، شاید رفتارش تند و آزاردهنده باشد، اما در ذهن خودش دارد برای منافع دخترش میجنگد.
اگر بخواهیم از یک ضدقهرمان یا حتی شرور اصلی در داستان نام ببریم، احتمالاً باید به «دنیس» برسیم. شما چطور به این شخصیت نزدیک شدید؟
موری بارتلت:
این پروژه از چند جهت برایم فوقالعاده جذاب بود. اول از همه، تیم بسیار خوبی داشت و فیلمنامهها هم واقعاً عالی، گیرا و پرکشش بودند. داستان با ریتمی جلو میرود که مدام تو را با خودش میبرد؛ هم غافلگیرکننده است، هم بامزه و در عین حال واقعاً تاریک. همین ترکیب برایم بسیار وسوسهکننده بود.
از طرف دیگر، شخصیتی که من بازی میکنم، یعنی دنیس، واقعاً یک آفتابپرست است. او خودش را با هر موقعیتی که لازم باشد تطبیق میدهد تا به چیزی که میخواهد برسد. هر جا لازم باشد، به شکلی تازه درمیآید.
و خب، در نهایت معلوم میشود که او کمی جامعهستیز است. راستش این موضوع برای من خیلی جذاب بود. البته میدانم که این توصیف، کمی کملطفی به ابعاد پیچیده شخصیت است!
برای ایفای نقش دنیس چه تحقیقاتی انجام دادید؟
موری بارتلت:
من اصولاً دوست دارم برای شخصیتهایم پیشزمینه و گذشتهای دقیق طراحی کنم و برای نقش دنیس، که نقش بسیار پرگوشت و چندلایهای بود، با اشتیاق سراغ تحقیق رفتم. یکی از مهمترین منابعی که خواندم، کتاب Sociopath: A Memoir بود. این کتاب برایم واقعاً جذاب، روشنگر و در عین حال از بینبرنده بسیاری از کلیشهها و افسانههای رایج درباره جامعهستیزی بود.
صادقانه بگویم، این کتاب برای من شبیه انجیل شد. کمک کرد این اختلال را بهتر بفهمم؛ اختلالی که خیلی وقتها در آثار نمایشی تصویر میشود، اما واقعاً درک عمیقی از آن وجود ندارد.
نویسنده کتاب توضیح میدهد که افراد جامعهستیز، ناظران فوقالعاده دقیقی برای رفتار انسانی هستند، چون آنها آن طیف احساسیای را که اغلب ما تجربه میکنیم، به همان شکل حس نمیکنند. او تعریف میکند که در مهمانیهای دوران دانشگاه فقط مینشسته، مردم را تماشا میکرده و نشانهها و رفتارهای اجتماعی را یاد میگرفته تا بتواند خودش را با جمع وفق دهد.
همچنین درباره نوعی حس بیتفاوتی حرف میزند؛ و اینکه چون این افراد دریچههای تخلیه احساسی متعارف ما را ندارند، آن بیتفاوتی کمکم تبدیل به نوعی آتشفشان فشرده میشود که بالاخره باید به شکلی بیرون بزند. این برای من کلید خیلی مهمی برای فهم دنیس بود.
آیا برای دنیس گذشته یا منطق درونی خاصی هم طراحی کردید؟
موری بارتلت:
بله، حتماً. علاوه بر الهام گرفتن از آن کتاب، برایش یک پیشزمینه شخصی ساختم. من تصور کردم دنیس آدمی بسیار خشک، سختگیر و کنترلگر است؛ کسی که تصور مشخصی از این دارد که جهانش و کسبوکارش باید چگونه کار کند و اصلاً نمیخواهد کسی در آن نظم دخالت کند یا به همش بزند.
قسمت دوم سریال با یک شام عاشقانه سوشی بین دنیس و ترور شروع میشود؛ صحنهای که در ابتدا رابطهای صمیمی و حتی عاشقانه را نشان میدهد. این شروع چه کارکردی برای شما داشت؟
موری بارتلت:
فکر میکنم این شروع برای مخاطب یک ضربه بسیار مؤثر است؛ از آن ضربههایی که به بهترین شکل ممکن فرش را از زیر پای آدم میکشد. در ابتدا، همهچیز مثل یک رابطه عاشقانه شیرین به نظر میرسد و همین باعث میشود وقتی ماهیت واقعی دنیس آشکار میشود، شوک آن چند برابر شود.
با اینکه دنیس همدلی و هماحساسی متعارفی ندارد، من باور دارم که در رابطه او با ترور نوعی علاقه واقعی و احتمالاً حتی عشق هم وجود دارد. یکی از دلایلی که واکنش او در صورت بههمریختن اوضاع اینقدر شدید میشود، همین است که او واقعاً خودش را به کسی باز کرده و این برای شخصی مثل دنیس اتفاق کوچکی نیست.
پایان قسمت دوم هم با پیدا شدن کفشهای استوک «هیزل» دختر پائولا توسط دنیس، یک تعلیق بزرگ دیگر میسازد. این اتفاق چه معنایی برای ادامه داستان دارد؟
جمعبندی گزارش:
در پایان قسمت دوم، دنیس کفشهای استوک هیزل را پیدا میکند؛ کفشهایی که اتفاقی بیرون خانه ترور جا مانده بودند. همین سرنخ تازه، یک تعلیق مهم دیگر به داستان اضافه میکند و نشان میدهد پائولا قدمبهقدم به حقیقت نزدیکتر میشود؛ حقیقتی که همزمان او را به خطری بسیار جدیتر هم نزدیک میکند.
از اینجا به بعد، سریال وارد یک بازی مرگبار موش و گربه میشود؛ بازیای که در آن پائولا بیش از پیش در مدار جنایی دنیس کشیده میشود و مخاطب هم هر لحظه بیشتر درگیر این پرسش میشود که چه کسی واقعاً دارد حقیقت را میگوید و چه کسی در حال اجرای نقشهای بزرگتر است.
سریال «Maximum Pleasure Guaranteed» درباره چیست؟
اگر بخواهیم خیلی خلاصه بگوییم، «Maximum Pleasure Guaranteed» یک تریلر روانشناختی و معمایی است که از دل زندگی روزمره، تنهایی دیجیتال، فشارهای مادری و فروپاشی نظم ظاهراً عادی زندگی، به یک پرونده جنایی پیچیده میرسد. این سریال فقط درباره یک قتل نیست؛ بلکه درباره انزوا، هویت، میل، قضاوت اجتماعی و شکاف میان آنچه در فضای آنلاین دیده میشود و آنچه در واقعیت وجود دارد هم هست.
بازیگران و شخصیتهای اصلی سریال «Maximum Pleasure Guaranteed»
- تاتیانا مازلانی در نقش پائولا
- برندن فلین در نقش ترور
- جیک جانسون در نقش کارل، همسر سابق پائولا
- موری بارتلت در نقش دنیس
- نولا والاس در سریال حضور دارد
تاتیانا مازلانی پیشتر با سریال «Orphan Black» شناخته شد و موری بارتلت هم از بازیگران برنده امی است که مخاطبان او را با «The White Lotus» به یاد میآورند.
زمان پخش سریال «Maximum Pleasure Guaranteed»
سریال «Maximum Pleasure Guaranteed» بهصورت هفتگی، چهارشنبهها از پلتفرم اپل تیوی پلاس (Apple TV+) پخش میشود. در حال حاضر، دو قسمت اول این مجموعه برای تماشا در دسترس قرار گرفتهاند.
این سریال فقط یک معمای قتل ساده نیست. از یک طرف با ساختاری پرپیچوخم و معمایی روبهرو هستیم، از طرف دیگر لحن آن در مرز میان تعلیق، شوخطبعی تلخ، اضطراب و درام انسانی حرکت میکند. مهمتر از همه، قهرمان داستان یک زن کامل و بینقص نیست؛ بلکه شخصیتی آسیبپذیر، رازآلود و گاهی حتی گیجکننده است. همین ویژگی، سریال را زندهتر، انسانیتر و البته غیرقابل پیشبینیتر میکند.
خلاصه اگر دنبال سریالی هستید که هم شما را درگیر معما کند، هم از نظر شخصیتپردازی حرفی برای گفتن داشته باشد و هم کمی اعصابتان را قلقلک بدهد، «Maximum Pleasure Guaranteed» همان گزینهای است که احتمالاً باید در فهرست تماشای این هفتهتان بگذارید. بله، از آن سریالهایی است که میگویید «فقط یک قسمت دیگر» و بعد میبینید ساعت از دستتان دررفته!





