«آناتومی گری»؛ از اتاق عمل تا تریبون

بیمیلی به تماشای سریالی که زمانی برای شروع قسمت بعدش صبر نداشتم، از خودِ افت آن تلختر است. «آناتومی گری» (Grey’s Anatomy) در یکی از سختترین دورههای جوانی وارد زندگیام شد. آن وقت پنج فصلش پخش شده بود؛ هر پنج فصل را در یک تابستان دیدم و بعد، همراه پخش، دنبالش کردم. این دیگر صرفاً دنبالکردن یک مجموعه تلویزیونی نبود. آدمهایش در خاطرهام جا گرفته بودند؛ با تمام خودخواهیها، جاهطلبیها، عشقهای نامرتب و اشتباهاتی که گاهی دلم میخواست از آن سوی صفحه بابتشان بازخواستشان کنم. رسیدن به فصل نوزدهم اما برای من رسیدن به جایی بود که دیگر حتی این میل به بازخواست هم نمانده بود. فقط خستگی بود و پرسشی ناخوشایند: چرا هنوز دارم تماشا میکنم؟
جذابیت آن سالها در این نبود که سریال درس زندگی میداد. زندگی را، البته با اغراقهای مخصوص خودش، به نمایش میگذاشت. دوستی و رقابت در یک رابطه جا میشدند؛ عشق مانع خیانت نبود و مهارت پزشکی کسی را از درماندگی شخصی نجات نمیداد. پزشکها برای بهدستآوردن یک جراحی دشوار میجنگیدند و بیرون اتاق عمل از اداره سادهترین رابطههایشان عاجز بودند. بیمار هم فقط وسیلهای برای اثبات فضیلت پزشک نبود؛ رنجش قصه داشت، گاهی امید میساخت و گاهی آدمهای دور تخت را با حقیقتی روبهرو میکرد که ترجیح میدادند نبینند.

قرار نیست از گذشته تصویری بینقص بسازم. همان «آناتومی گری» محبوب هم در حادثهسازی، رابطهسازی و آزمودن ظرفیت مصیبت در یک بیمارستان، دستودلباز بود. همیشه هم منطق پزشکی و حرفهای را بر نیاز ملودرام ترجیح نمیداد. اما میان «اغراق برای ساختن درام» و «کنارزدن درام برای رساندن پیام» فاصله هست. آن روزها اغلب میتوانستم پشت اغراق، آدمی را پیدا کنم. در فصلهای متأخر، بیش از حد به آدمهایی برمیخورم که انگار پشتشان متن سخنرانی گذاشتهاند.
تا فصل نوزدهم، این احساس برایم غالب شده بود: بیمارستان هنوز باز است، اما بخشی از بخش داستانگویی تعطیل شده و روابط عمومی جایش را گرفته است. گفتوگوها گاه چنان مشتاق اعلام موضعاند که کشمکش شخصیتها باید مودبانه کنار بایستد تا پیام نوبتش را اجرا کند. روپوش سفید هم ظاهراً کاربرد تازهای پیدا کرده: لباس رسمی شرکت در نشست خبری، با امکان جراحی در فاصله دو بیانیه.
مسئلهام حضور سیاست و مسائل اجتماعی در یک درام پزشکی نیست. بیمارستان را نمیشود از جامعه جدا کرد؛ نابرابری، تبعیض، هزینه درمان و بهداشت عمومی واقعاً با جان آدمها سروکار دارند. اتفاقاً چنین موضوعاتی میتوانند داستانهای دشوار و ماندگار بسازند. اعتراض من به لحظهای است که اهمیت موضوع، جای کیفیت پرداخت را میگیرد؛ گویی چون حرف درست یا ضروری است، دیگر لازم نیست گفتوگو طبیعی باشد، شخصیت پیچیدگی داشته باشد یا روایت زحمت اقناع مخاطب را بکشد. فیلمنامه بابت حسن نیت، از امتحان داستانگویی معاف نمیشود.
در این وضعیت، بعضی خطهای داستانی برایم بیشتر به تبلیغات سیاسی با رنگوبوی سوسیالیستی و بستههای آموزشی بهداشت عمومی شبیه میشوند تا مواجهه چند انسان با مسئلهای واقعی. مشکل، صرفِ دفاع از یک سیاست یا ارزش نیست؛ این است که سریال پاسخ را پیشاپیش آماده کرده و آدمها را برای خواندنش احضار میکند. تماشاگر هم ظاهراً باید همزمان سرگرم شود، آموزش ببیند و حضورش در جلسه را تأیید کند.

همین تفاوت درباره «تنوع و شمول» ــ حضور و دیدهشدن گروههای گوناگون ــ اهمیت دارد. آنچه مرا به «آناتومی گری» نزدیک کرده بود، از ابتدا جهانی یکدست نبود. تفاوتهای نژادی، جنسیتی و اجتماعی بخشی از زندگی شخصیتها بود، نه مانعی بر سر جذابیت سریال. پس اعتراض به پرداخت امروز، اعتراض به اصل تنوع نیست. تنوع وقتی جان دارد که شخصیت، گذشته و خواسته و تناقض داشته باشد؛ نه اینکه پیش از شناختنش احساس کنیم برای نمایندگی یک عنوان وارد صحنه شده است.
نمیتوان از روی محصول نهایی درباره وجود سهمیهبندی پشت میز انتخاب بازیگر حکم صادر کرد. اما میتوان گفت نتیجه برای من گاهی حس پرکردن یک جدول را دارد: همه خانهها علامت خوردهاند، فقط خانه «شخصیتپردازی» هنوز خالی است. برابری در داستان یعنی به آدمهای متفاوت حقِ پیچیدهبودن بدهیم؛ حق خطاکردن، دوستداشتنینبودن، تغییرکردن. تبدیلکردنشان به سخنگوی ارزشهای پسندیده، احترام نیست؛ شکلی شیک از تختکردن شخصیت است.
البته این فرسایش فقط از شعارزدگی نیامد. خانه پیشتر هم ستونهایش را یکییکی از دست داده بود. رفتن بازیگران اصلی قابلفهم است؛ نمیشود از کسانی که ستاره شدهاند انتظار داشت برای همیشه در یک بیمارستان خیالی شیفت بدهند. اما قابلفهمبودن خروجها، خسارتشان را جبران نمیکند. جذابیت یک گروه فقط حاصل جمع بازیگرانش نیست؛ در فاصله میان آنها، در سابقه مشترک و در واکنشی شکل میگیرد که تماشاگر معنایش را بیتوضیح میفهمد. جای خالی چنین چیزی با استخدام چند پزشک تازه پر نمیشود.

رفتن کایلر لی (Chyler Leigh) و اریک دین (Eric Dane) از تلخترین جداییهای من با این سریال بود. پیوند لکسی گری با خواهرش، مردیت گری، با بازی الن پمپئو (Ellen Pompeo)، برایم جذابیتی خاص داشت؛ رابطهای که گرمایش از مسیر نزدیکی و مقاومت میآمد، نه از اصرار فیلمنامه به اعلام اهمیت خانواده. با پایان رویای مکدرمی سوگوار شدیم و با آملیا شپرد بالا و پایین رفتیم. اینها پیوندهایی بودند که سریال ساخته بود؛ سرمایهای عاطفی که نمیشد صرفاً با ادامهدادن، حفظش کرد.
خروج جاستین چمبرز (Justin Chambers) برای من ضربه آخر بود. نه به این معنا که دیگر هیچکس از بازیگران نخستین باقی نمانده بود، بلکه چون الکس کارو آخرین بند مهم اتصال من به جمع کارآموزان روز اول بود. با رفتن او، خاطره آن گروه بیشتر از همیشه به گذشته تعلق پیدا کرد. سریال ادامه داشت، اما بخشی از دلیلی که من برای ادامهدادن داشتم، رفته بود.
ورود مگی پیرس، با بازی کلی مککرری (Kelly McCreary)، در ابتدا امیدوارکننده بود. اما برای من به یکی از خستهکنندهترین و کمباورترین شخصیتهای مجموعه تبدیل شد؛ شخصیتی که پرداختش بیش از اندازه به توضیحدادن خود، تأکید بر موضع و تکرار کشمکشها متکی بود. مسئله هویت او نبود؛ کمبود زندگی پشت آن هویت بود. شخصیت با شرح اهمیتش مهم نمیشود، همانطور که جراح با خواندن شرح شغلش جراحی نمیکند.

شاید بخشی از این فاصله به خود من هم برگردد. تماشاگر همان آدم جوانِ آن تابستان نمانده است و هیچ سریالی موظف نیست تا ابد نیازهای او را برآورده کند. اما تغییر من توضیح کافی برای همهچیز نیست. از «آناتومی گری» انتظار بازگشت مردگان یا تکرار عشقهای قدیمی را ندارم؛ انتظار دارم آدمهای تازهاش هم فرصت زندگیکردن پیدا کنند، نه فقط فرصت بیانکردن.
تلخی ماجرا همین است: هنوز آن پنج فصل و آن تابستان را دوست دارم، اما این علاقه دیگر برای تماشای هر قسمت تازه کفایت نمیکند. روزی در راهروهای این بیمارستان میماندم تا بفهمم بر سر آدمهایش چه میآید. حالا اغلب پیش از آنکه اتفاقی بیفتد، میدانم قرار است چه پیامی دریافت کنم. برای شنیدن بیانیه، اینهمه سال با کسی خاطره نمیسازند.
محمد مرادخانی – فرامدیا





