آیا امبنگا و اسپاک میمیرند؟ رازهای قسمت ششم فصل چهارم «Star Trek: Strange New Worlds»
بازیگران قسمت پرتنش «Off Hour» از فداکاری چپل برای نجات امبنگا، تصمیم دردناک پایک، انتخاب سرنوشتساز اسپاک و بازگشت اعتمادبهنفس اسکاتی میگویند

تماشای «Star Trek: Strange New Worlds» یک تناقض جذاب دارد: طرفداران قدیمی «Star Trek» کموبیش میدانند کدام شخصیتها باید زنده بمانند و پس از پایان دوران فرماندهی کریستوفر پایک نیز در انترپرایز حضور داشته باشند. بااینحال، قسمت ششم فصل چهارم با عنوان «Off Hour» چنان نفسگیر پیش میرود که حتی آگاهی از خط زمانی مجموعه هم نمیتواند نگرانی مخاطب را کاملاً از بین ببرد.
روایت تقریباً همزمان با وقوع حوادث، چند بحران مرگبار را در کنار یکدیگر قرار میدهد. امبنگا تا آستانه مرگ پیش میرود، اسپاک جان خود را در یک راهپیمایی فضایی به خطر میاندازد، پایک ناچار میشود تصمیمی دردناک بگیرد و اسکاتی باید بدون اتکا به راهنماهای همیشگیاش، ناممکن را ممکن کند.
انسون ماونت، بابز اولوسانموکون، جس بوش و مارتین کویین در گفتوگو با تیوی اینسایدر، جزئیات این لحظات و تأثیرشان بر آینده شخصیتها را توضیح دادهاند.
هشدار: ادامه مطلب داستان قسمت ششم فصل چهارم «Star Trek: Strange New Worlds» را فاش میکند.
گرفتار شدن انترپرایز در یک کرمچاله مرگبار
در پایان شیفت آلفا، انترپرایز درون یک کرمچاله جریان لغزشی گرفتار میشود. موجهای الکتریکی پل فرماندهی را درمینوردند و پایک، با بازی انسون ماونت، نیز از این حادثه آسیب میبیند.
اوضاع در بخش مهندسی حتی وخیمتر است. میزان تشعشعات به سطحی مرگبار میرسد و خدمه فرصت کافی ندارند تا پیش از بسته شدن درها، همگی منطقه را تخلیه کنند. همزمان، نقص در قفل مغناطیسی یکی از تختهای درمانگاه، بحران دیگری به وجود میآورد.
امبنگا و کریستین چپل لحظاتی پیش درباره احتمال خروج پزشک از انترپرایز مشاجره کردهاند. هنگامی که تخت از جای خود رها میشود، امبنگا چپل را کنار میزند و خودش زیر آن گرفتار میشود؛ فداکاریای که ممکن است به قیمت جانش تمام شود.
آیا امبنگا در «Off Hour» میمیرد؟
امبنگا بهشدت خونریزی دارد و اسکنها از آسیبی کشنده در ناحیه کمر حکایت میکنند. فشار تخت روی بدن او تنها چیزی است که موقتاً زنده نگهش داشته؛ بنابراین برداشتن آن نیز میتواند به مرگ فوریاش منجر شود.
بویس، با بازی برایان مارکینسون، به چپل میگوید دیگر کاری از دست او ساخته نیست. چپل اما نه این تشخیص را میپذیرد و نه حاضر است دوستش را در درمانگاه تنها بگذارد.
با پایین آمدن خطرناک دما، او تصمیم میگیرد از همین تهدید بهعنوان فرصتی برای نجات امبنگا استفاده کند. نقشهاش این است که ابتدا بدن او را منجمد کند و سپس با کمک نوترینوها، ساختار مولکولی بافت آسیبدیده را ترمیم کند؛ روشی که در شرایط عادی صرفاً نظری به نظر میرسد، اما موقعیت خاص انترپرایز امکان آزمایش آن را فراهم کرده است.
امبنگا مرگ را پذیرفته و ابتدا میکوشد چپل را متقاعد کند که برود. سپس به او میگوید سپاسگزار است که در لحظات پایانی تنها نیست و دوستی کنارش حضور دارد. چپل با وجود این حرفها از تلاش دست نمیکشد. نوک انگشتش بر اثر سرمای شدید به تخت میچسبد و هنگامی که تخت را پس از انجماد امبنگا کنار میزند، بخشی از انگشتش جدا میشود. بااینحال، نقشه جواب میدهد و امبنگا زنده میماند.
بابز اولوسانموکون این صحنه را لحظهای زیبا و تأثیرگذار توصیف میکند:
«او آماده تسلیم شدن بود. فرزندش را از دست داده و در ذهنش همهچیز را محاسبه کرده بود؛ برایش دیگر کار تمام شده بود. اما چپل او را گرفت و با قاطعیت گفت: نه، چنین اتفاقی نمیافتد. این رفتار در عمق وجود امبنگا اثر گذاشت؛ هنوز در این دنیا کسی دوستش دارد و اگر نباشد، متوجه غیبتش خواهد شد. همین احساس دوباره چیزی را در وجودش به حرکت درآورد.»
چرا چپل حاضر نبود مرگ امبنگا را بپذیرد؟
جس بوش میگوید در این قسمت نمیتوان باور چپل به نقشهاش را از امتناع عاطفی او برای پذیرفتن شکست جدا کرد. پیوند عمیق چپل و امبنگا، اجازه نمیداد او سناریوی مرگ دوستش را بپذیرد.
به گفته بوش، همین مقاومت چپل را وادار کرد به تواناییهای خودش بیشتر از نظر دیگران اعتماد کند:
«عشق چپل به امبنگا و پیوند میان آنها باعث شد پذیرفتن مرگ او برایش غیرممکن باشد. در نتیجه، ناچار شد کارهایی انجام دهد که او را به باوری تازه درباره خودش رساند؛ اینکه روی پای خودش بایستد، از غریزهاش پیروی کند و به تواناییهایش ایمان داشته باشد.»
وقتی همه به چپل میگفتند امیدی باقی نمانده، او تصمیم گرفت قضاوت حرفهای خودش را در اولویت قرار دهد. بوش همچنین تأکید میکند که هیچ شخص یا عاملی نمیتوانست چپل را متقاعد کند امبنگا را در درمانگاه رها کند تا بمیرد.
این نجات فقط نمایش مهارت پزشکی چپل نیست. اتفاق «Off Hour» نقطهای تعیینکننده در رشد شخصیتی اوست؛ زیرا برای نخستین بار نه با تکیه بر تأیید دیگران، بلکه با اعتماد کامل به تشخیص خودش دست به اقدامی بسیار پرخطر میزند.
چرا امبنگا به ترک انترپرایز فکر میکند؟

پیش از وقوع حادثه، چپل متوجه میشود که امبنگا درخواست انتقال داده و احتمال خروج از انترپرایز را بررسی میکند. این خبر برای او هم غافلگیرکننده است و هم دردناک؛ بهخصوص چون دو شخصیت سالها جنگ، آسیبهای روانی و بحرانهای متعدد را در کنار یکدیگر پشت سر گذاشتهاند.
اولوسانموکون درباره انگیزه امبنگا توضیح میدهد:
«با توجه به تمام اتفاقهایی که رخ داده، او با خودش فکر میکند شاید فضای اینجا بیش از اندازه تاریک شده و لازم باشد در جای دیگری دوباره انرژی بگیرد. چیزهایی وجود دارد که نمیخواهد بار دیگر با آنها روبهرو شود. شاید تحمل همه اینها دیگر برایش دشوار شده باشد. مدت زیادی تکیهگاه دیگران بوده و ممکن است این وضعیت خستهاش کرده باشد. مسئله بد بودن انترپرایز نیست؛ موضوع شرایط خود اوست.»
بااینحال، تجربه نزدیک به مرگ میتواند دستکم در کوتاهمدت تصمیم امبنگا را تغییر دهد. محبتی که چپل به او نشان میدهد، یادآوری میکند که او تنها نیست، دیده میشود و حضورش برای دیگران اهمیت دارد.
به گفته اولوسانموکون، تردید امبنگا احتمالاً همچنان باقی خواهد ماند، اما او برای مدتی طولانی به مراقبت و محبتی که در آن لحظه دریافت کرد فکر خواهد کرد. بنابراین خروج احتمالیاش از انترپرایز هنوز منتفی نیست، ولی دیگر تصمیمی ساده و یکطرفه نخواهد بود.
واکنش پایک به احتمال جدایی امبنگا
«Star Trek: Strange New Worlds» در چهار فصل گذشته بارها صمیمیت پایک و امبنگا را نشان داده است. طبیعی است که احتمال انتقال پزشک کشتی برای فرمانده انترپرایز نیز موضوعی شخصی و دشوار باشد.
انسون ماونت این موقعیت را با تجربه بازیگران یک سریال طولانی مقایسه میکند. فصل پنجم «Strange New Worlds» که پایان مجموعه خواهد بود، فیلمبرداری شده و اعضای گروه نیز باید خود را برای خداحافظی آماده کنند.
ماونت میگوید:
«تصور میکنم خدمت در سازمانی مانند ناوگان ستارهای بیشباهت به حضور در یک سریال طولانی نباشد. پیوندهایی فوقالعاده عمیق شکل میدهید که سرانجام باید با آنها خداحافظی کنید. اما در یک سریال، خود اثر از همهچیز مهمتر است و در ناوگان ستارهای نیز احتمالاً مأموریت و کشتی در اولویت قرار دارند.»
این نگاه با شخصیت پایک سازگار است؛ فرماندهی که عمیقاً به خدمهاش وابسته است، اما میداند نمیتواند نیازهای شخصی آنها یا مأموریت انترپرایز را قربانی خواسته خودش کند.
آیا اسپاک در فصل چهارم «Strange New Worlds» میمیرد؟
با توجه به جایگاه اسپاک در خط اصلی «Star Trek»، مرگ او در این مقطع بسیار بعید است. بااینحال، قسمت «Off Hour» او را در موقعیتی قرار میدهد که زنده ماندنش برای چند لحظه واقعاً نامطمئن به نظر میرسد.
نوترینوها فقط برای نجات امبنگا ضروری نیستند؛ انترپرایز برای تأمین سوخت نیز به آنها نیاز دارد. اسپاک مجبور میشود درحالیکه کشتی با سرعت وارپ حرکت میکند، راهپیمایی فضایی انجام دهد تا محفظه یونی را دوباره تنظیم کند.
محفظه بیش از اندازه تشعشع جذب میکند و خطر آن وجود دارد که نوترینوها واکنش همجوشی ایجاد کنند. اگر انفجار زمانی رخ دهد که محفظه هنوز در بدنه قرار دارد، تمام انترپرایز نابود خواهد شد. ارتباط با اسپاک نیز قطع میشود و پایک نمیداند او فرصت تخلیه محفظه را پیدا کرده است یا نه.
فرمانده ناچار میشود دستور پرتاب محفظه به بیرون را صادر کند؛ تصمیمی که ممکن است به مرگ اسپاک منجر شود اما جان تمام خدمه را نجات دهد. اسپاک در نهایت زنده میماند، هرچند به بیماری ناشی از تشعشع مبتلا میشود. اطلاعات موردنیاز نیز در ذهن او محفوظ است و لاآن، با بازی کریستینا چونگ، از طریق پیوند ذهنی به آن دسترسی پیدا میکند.
دشوارترین تصمیم تازه کاپیتان پایک

پایک در آغاز فصل چهارم نیز با انتخابی سنگین روبهرو شده بود و اجازه داد مریخیها سیارهای را در گذشته منفجر کنند. اما انسون ماونت معتقد است تصمیم مربوط به اسپاک از نظر عاطفی دشوارتر بوده است.
او توضیح میدهد:
«از نظر احساسی، تصمیم فوریتر احتمالاً همان انتخابی است که ممکن بود به مرگ یکی از اعضای خدمهاش منجر شود. در آن لحظه باید تمام معنایی را که رابطه اسپاک برای پایک داشته، در چشمان او ببینیم. اجرای این صحنه چالشبرانگیز بود.»
این موقعیت یکی از ویژگیهای محوری فرماندهی پایک را برجسته میکند: او اعضای خدمه را مانند خانواده خود میبیند، اما وقتی سرنوشت کل کشتی در میان باشد، نمیتواند از مسئولیتش فرار کند. دانستن اینکه اسپاک در آینده زنده خواهد بود، از سنگینی انتخابی که پایک در همان لحظه انجام میدهد کم نمیکند.
آیا چپل برای همیشه در انترپرایز میماند؟
در جریان مشاجره چپل و امبنگا، پزشک به نکته مهمی اشاره میکند: چپل با وجود آنکه یکی از نیروهای ضروری بخش پزشکی است، هنوز مأموریتی موقت دارد و برای دریافت جایگاهی دائمی درخواست نداده است. از نگاه او، چپل همیشه یک پایش را بیرون از انترپرایز نگه داشته؛ درحالیکه خود چپل این رفتار را باز گذاشتن گزینههای آینده میداند.
اما پایان قسمت نقطه عطفی برای او رقم میزند. چپل به پایک میگوید قصد دارد برای موقعیتی دائمی در انترپرایز درخواست بدهد. حتی احتمال خروج امبنگا نیز دیگر نمیتواند مانع این تصمیم شود.
جس بوش توضیح میدهد که چپل در گذشته از متعهد شدن به آدمها، مکانها و مسیرهای مشخص پرهیز کرده است:
«اگر او را نزد یک درمانگر میبردید، احتمالاً متوجه میشد این رفتار نوعی اجتناب و ترس از تعهد و آسیبپذیری ناشی از آن است. اما خود چپل آگاهانه تصور میکند هیچچیز کاملاً مناسبش نیست؛ بنابراین مدام حرکت میکند و به یک انتخاب مشخص متعهد نمیشود.»
تجربههای مشترک چپل و امبنگا در جنگ و عبور از آسیبهای متعدد باعث شده امبنگا برای او بیش از هر چیز دیگری معنای خانه پیدا کند. چپل ماندنش در انترپرایز را با وفاداری به او توجیه کرده و در ذهن خودشان را زوجی جدانشدنی دانسته است.
وقتی امبنگا بدون در جریان گذاشتن او به انتقال فکر میکند، این تصور فرو میریزد. خبر خروج احتمالی دوستش از یک سو قلب چپل را میشکند و از سوی دیگر او را وادار میکند با حقیقتی تازه مواجه شود: شاید خودش، مستقل از امبنگا، واقعاً بخواهد در انترپرایز بماند.
انترپرایز چگونه به خانه چپل تبدیل شد؟
به گفته بوش، ماندن در جایی که سرانجام مناسب به نظر میرسد، برای چپل ترسناک است؛ زیرا تعهد به یک مکان، او را در معرض دیده شدن و آسیبپذیری قرار میدهد. او در گذشته با حرکت مداوم از چنین وضعیتی اجتناب کرده بود.
اما نجات امبنگا همهچیز را تغییر میدهد. چپل در محیطی سخت و بحرانی میتواند بدرخشد. او به این نتیجه میرسد که انترپرایز جای اوست و حتی اگر دوست نزدیکش کشتی را ترک کند، باز هم قادر است مسیر خودش را ادامه دهد.
بوش این تحول را گامی بزرگ در رشد شخصیت چپل میداند:
«او درمییابد که نمیتواند خودش را فقط به امبنگا پیوند بزند و باید برای خودش تصمیم بگیرد. اگر میخواهد رشد کند، عشق را به شکلی کامل تجربه کند و واقعاً دیده شود، باید توانایی متعهد شدن را پیدا کند. در پایان قسمت، شناخت عمیقتری از خودش دارد و همین شناخت اجازه میدهد به غریزهاش اعتماد کند و حتی بدون امبنگا ماندن را انتخاب کند.»
اولوسانموکون نیز میگوید امبنگا امیدوار بوده با دادن فضا به چپل، او خودش به تصمیم نهایی برسد. بااینحال، یک دوست واقعی گاهی باید حرف دشوار را به زبان بیاورد. او میخواهد به چپل هشدار دهد که شاید بار دیگر در حال پنهان شدن یا فرار کردن باشد.
از نگاه انسون ماونت، پایک از ابتدا دعوتی باز پیش روی چپل گذاشته بود تا خودش انتخاب کند. فرمانده استعداد او را میدید و میدانست نهتنها در انترپرایز، بلکه در هر کشتی دیگری نیز جایی برای چنین افسر پزشکی توانمندی وجود خواهد داشت.
آیا اسکاتی بالاخره جای خود را در انترپرایز پیدا کرده است؟
اسکاتی پس از از دست دادن خدمه سابقش به انترپرایز آمد. او کموبیش با محیط تازه سازگار شده، اما هنوز بارها تواناییهایش را زیر سؤال میبرد. در «Off Hour»، پلیا با بازی کارول کین در اقامتگاهش گرفتار شده و اسکاتی باید بهتنهایی مطمئن شود نقشه استفاده از نوترینوها عملی خواهد شد.
این نقشه هم برای نجات امبنگا ضرورت دارد و هم برای تأمین سوخت موردنیاز کشتی. وقتی اسکاتی سرانجام با پلیا ارتباط برقرار میکند، به او اطمینان میدهد که مسیر درستی را انتخاب کرده و باید به انترپرایز گوش دهد و اعتماد کند.
اسکاتی اعتراف میکند پس از ماجرای استاردایور احساس میکند دیگر توان ادامه دادن ندارد. پلیا اما یادآوری میکند که کشتیهای فضایی قادرند معجزه کنند. اسکاتی سرانجام مأموریت ظاهراً غیرممکن خود را انجام میدهد و انترپرایز را دوباره به حرکت درمیآورد. سپس برای لحظهای دستش را روی دیواره کشتی میگذارد؛ حرکتی ساده که از شکل گرفتن پیوندی عمیق میان او و انترپرایز خبر میدهد.
مارتین کویین درباره این تحول میگوید:
«فکر میکنم او متوجه میشود همه جوابها در دفترچه راهنما نیستند. گاهی باید به محیط اطراف گوش داد و اجازه داد اتفاقی رخ دهد. او بیشتر به کشتی اعتماد میکند و واقعاً صدایش را میشنود.»
اسکاتی بخش زیادی از قسمت را صرف تلاش برای تماس با پلیا میکند، درحالیکه بعضی از پاسخها از ابتدا در وجود خودش بودهاند. او در فصل سوم بخشی از اعتمادبهنفسش را از دست داده بود؛ ابتدا میخواست همه کارها را بهتنهایی انجام دهد و پس از شکست این رویکرد، مدام از دیگران کمک میخواست. حالا فصل چهارم مسیر بازسازی اطمینان او به خودش را نشان میدهد و «Off Hour» یکی از مهمترین مراحل این روند است.
«Off Hour»؛ داستان زنده ماندن و پیدا کردن خانه
قسمت ششم فصل چهارم تنها با قرار دادن شخصیتهای محبوب در خطر، هیجان ایجاد نمیکند. هر بحران بیرونی به تصمیمی درونی پیوند خورده است: امبنگا باید دوباره ارزش حضورش در جهان را احساس کند، چپل ناچار است به خودش و خواستهاش برای ماندن اعتماد کند، پایک باید مسئولیت فرماندهی را بالاتر از عواطف شخصی قرار دهد و اسکاتی سرانجام صدای کشتیای را بشنود که قرار است به خانه واقعی او تبدیل شود.
مخاطب شاید بداند اسپاک و اسکاتی در آینده «Star Trek» حضور دارند، اما قدرت «Strange New Worlds» در این است که نتیجه آشنا را به تجربهای پراضطراب و انسانی تبدیل میکند. «Off Hour» نشان میدهد زنده ماندن فقط به معنای فرار از مرگ نیست؛ گاهی یعنی پذیرفتن اینکه دیده میشویم، به جایی تعلق داریم و هنوز دلیلی برای ادامه دادن وجود دارد.





