بررسی فیلم «The Watchers» (نگهبانان): اولین ساختهی ایشانا نایت شیامالان، فیلم ترسناک فراطبیعی خوشساختی که در جنگل گم میشود …

فیلم «نگهبانان» (The Watchers) با مقدمات پیچیده و کارگردانی ظریفاش از یک طرف، و دیالوگهای نچسب و چرخشی قابل پیشبینی از طرف دیگر، به واقع، نشاندهندهی میراث خانوادگی شیامالان است.
این فیلم ترسناک فراطبیعی با ریتمی مناسب ساخته شده و بر پایهی مقدمات پیچیدهای بنا شده است. کارگردانی هنرمندانه و ظریف آن تحسینبرانگیز است، اما دیالوگهای به شدت نچسب (که به شخصیتهای مجبور به ادا کردن آنها اشارهای نمیکند) و در نهایت، چرخش پایانی داستان که آنقدر آشکارا لو رفته که انگار از همان ابتدا با تلگراف فرستاده شده، فیلم را تضعیف میکنند.
فیلم «نگهبانان» شواهد کافیای را ارائه میدهد که کارگردان تازهکار این اثر، ایشانا نایت شیامالان (دختر ام. نایت شیامالان)، احتمالا در دوران کودکیاش چندان هم یاغی نبوده …

اگرچه بخش زیادی از اولین فیلمِ بلند او باعث شد آرزو کنم که این سیب کمی دورتر از درختش افتاده باشد، اما نمیتوان انکار کرد که دخترِ کارگردان فیلم «نشکن»، استعداد دنبالهروی از پدرش را دارد. او در این فیلم نیز همین کار را انجام میدهد، حتی زمانی که به نظر میرسد خودِ اثر التماس میکند مسیر منحصر به خود را خلق کند. با وجود اینکه وفاداری شدید شیامالانِ جوان به برند خانوادگی، گاهی آزاردهنده میشود، اما به طرز عجیبی برای داستانی که تا این حد مملو از بار روانی والدینی، رفتارهای تقلیدی و نیاز مبرم به برآورده کردن انتظارات تماشاچیست، مناسب به نظر میرسد.
در «نگهبانان»، به نظر تماشاگران چنگالهایی به اندازهی کافی بزرگ دارند که رد خراشهای عمیقی روی شیشهی ضدگلوله باقی بگذارند. این اولین چیزیست که دربارهی ساختمانِ بتنیِ بیروحی که مینا در آن پناه گرفته حس میشود. مینا (با بازی داکوتا فانینگِ گرفته اما مصمم) پس از خراب شدن ماشینش در جنگلی بینام بین گالوی (جایی که این مهاجر افسردهحال در یک فروشگاه حیوانات خانگی کار میکند و در زمان استراحت، غم خود را با سیگار الکترونیکی تسکین میدهد) و بلفاست (جایی که او مأموریت دارد یک طوطی طلایی را به مشتری تحویل دهد) در این سازه پناه میگیرد.

این پرندهی پرحرف پس از غروب آفتاب و شروع غرش جنگل به سمت او، کمکی به قهرمان داستان نمیکند، اما زنی با موهای نقرهای به نام مادلین (با بازی اولون فوره) در آخرین لحظات ظاهر میشود تا مینا را به کلبهای تکاتاقه به نام «لانه» ببرد. در این کلبه، درِ ورودی محکمتر از دریچهی زیردریایی بسته شده، مجموعهی فیلمهای دیویدی بهطرز سادیستیکی وحشتناک است و پنجرهی سراسری که از یک طرف ساختمان کشیده شده، هر شب به آینهای دوطرفه تبدیل میشود. آن موقع است که «نگهبانان» میآیند. در آن موقع است که مادلین، دنیل (با بازی الیور فینگان در نقش یک نوجوان شرور محلی) و سیارا (با بازی جورجینا کمبل، ستار فیلم «بربر») جلوی شیشه صف میکشند، گویی که این شیشه یک پردهی سینما یا صحنهی تئاتر است و تمام تلاش خود را میکنند تا جمعیت نامرئی را سرگرم نگه دارند. همانطور که از نبود همسر سیارا میتوان حدس زد، برای کسانی که از قوانین پیروی نمیکنند، عواقب وحشتناکی وجود دارد.
بعد از تاریکی بیرون نروید. هرگز بیش از حد در جنگل پرسه نزنید. از سوراخهایی که موجودات در طول روز، آنجا میخوابند دوری کنید و همیشه هر کاری که میتوانید انجام دهید تا شبها نمایش خوبی برایشان اجرا کنید. اقتباس شیامالان از رمان «ای.ام. شاین» در سال ۲۰۲۲ که فیلم بر اساس آن ساخته شده، بسیار وفادار به طرح داستان و سنتهای آن است، به گونهای که میزانِ الهامِ این کتاب از فیلم «دهکده» موجب تعجبتان خواهد شد.

شیوهی روایت ام. نایت شیامالان ظاهری و زبانی برگرفته از یک جامعهی پنسیلوانیایی قرن نوزدهمی داشت، در حالی که رویکرد کاملاً مدرن ایشانا بر مبنای چیزی شبیه «پانوپتیکون» در دنیای تلویزیون واقعنما بنا شده است. صدای روایت مینا، جنگل اطراف لانه را مکانی توصیف میکند که «ارواح گمشده را مانند پروانه به دور شعله جذب میکند» و همین توصیف را میتوان دربارهی برنامهی «جزیرهی عشق» (یا نسخهی کپی آن که مینا در طول اقامتش در قلمرو ناظران، بارها و بارها روی دیویدی مجبور به تماشای آن است) به کار برد. این برنامه نیز به طور مشابه، افراد را تشویق میکند تا در مقابل تماشاچیانی که به یک اندازه از آنها متنفر و به آنها حسادت میکنند، به بدترین وجه خود رفتار کنند.
برای مینا، بودن در بدترین حالت روحی، کار سادهای است، زیرا او متقاعد شده که این تنها بخشی از وجود اوست که از دوران کودکی جان سالم به در برده. جزئیات ماجرا لوث داستان را به دنبال دارد، اما میتوان با اطمینان گفت که حس گناهِ توام با نفرت از خودِ مینا، انگیزهی وی برای نقل مکان به آن سوی اقیانوس و قطع ارتباط با خواهرش بوده، کسی که صدای تلفنیاش کاملاً شبیه به صدای فانینگ است. همین نفرت از خود باعث میشود او به اندازهای بیباک باشد که علیه مرزهای ناظران یا به اصطلاخ نگهبانان پیشروی کند (چه چیز دیگری برای از دست دادن دارد؟)، حتی زمانی که همکابینیهای او ترجیح میدهند علیه یکدیگر شورش کنند تا اینکه موجودات خشمگینِ تاریکی را ناراحت کنند.

شیامالان بیشتر به کاوش در جنگل علاقهمند است تا اینکه به شخصیتهایش عمق ببخشد (دنیل از پدر آزارگرش فرار کرده، مادلین قبلاً معلم بوده، سیارا دوست دارد برقصَد… تمام شد)، اما فیلمِ او با تکیه بر نقاطِ قوتش، عملکرد خوبی از خود نشان میدهد؛ «ناگهبانان» هر زمان که مینا به دنبال دردسر میگردد، به اوج هیجان و تنش میرسد. رازِ جنگل با صبر و دقتی که از یک قصهگو به ارث رسیده، کشف میشود. قصهگویی که مانند پدرش معتقد است چیزهایی که نمیبینیم، همیشه ترسناکتر و جالبتر از چیزهایی است که میبینیم. در حالی که سکانسهایِ عَصَبخُردکنِ کاوش مینا در سوراخها یا بیرون ماندن او از لانه در طول شب، میتوانند بیش از حد به ترسهای ناگهانی تکیه کنند، این شوکها بر پایههایِ محکمی از تعلیقِ بهدستآمده، بنا شدهاند (و همچنین با بیخیالی دوستداشتنی فانینگ پشتیبانی میشوند).
در عین حال، شیامالان علاقهی پدرش به سبک کلاسیک را به اشتراک میگذارد و قاببندیهای هنرمندانهاش (به همراه موسیقی متن اوجگیرندهی ویولن اثر ایبل کورژنوفسکی) به جلوگیری از تحتالشعاع قرار گرفتنِ ماهیتِ باستانی رازهای فیلم توسط خطرات آشکار و فعلیِ آن کمک میکند.
حتی در تاریکترین لحظاتش، «نگهابانان» غرق در غم آبیرنگِ ملایمی است که آن را از دریای عظیم فیلمهای ترسناک درجه دو جدا میکند. حتی در کلیشهایترین بخشهایش، فیلم شیامالان با اشاراتی به اساطیر ایرلندی، حاشیهنشین شده، به گونهای که به نظر داستان تلاش دارد به محض اینکه مینا شروع به کشف رازها کرد، از هم نپاشد.
اما این اتفاق میافتد. سریع. این موضوع که نیمهی اول این فیلم به دلایلی که هیچ ارتباطی به راز اصلی آن نداشت، جذاب بود، حس عذابآوری به مخاطب میدهد. «نگهبانان» پس از یک ساعت بیرون کشیدن تکههای ریز اطلاعات، قبل از اینکه متقاعدمان کند به افرادی که در داخل آن گرفتار شدهاند اهمیت دهیم، از لانه پرواز میکند – تنها برای اینکه انباشتِ تعلیق خود را روی مجموعهای از اطلاعات اضافیِ پر زحمت و بیمعنی هدر دهد، این، بدترین شکهای شما را تأیید میکند، و به تماشاگران فرصت سرگرم شدن با هیچ چیز جدیدی را نمیدهد.
اگر رمانِ شاین هم از مشکل مشابهی رنج میبرد، شیامالان هیچ تلاشی برای رفع آن نمیکند. هجوم ناگهانیِ شرح ماجرا، هر نوع سرمایهگذاری اندکی را که این فیلم تا آن لحظه روی شخصیتهایش به دست آورده بود، از بین میبرد و تصمیم برای حل مناقشهی اصلی تنها پس از حدود ۷۵ دقیقه، کاملا نشان میدهد هدف صرفه جویی در زمان اکران است. نکتهای که تاثیر تلاشهایِ قهرمانِ زنِ داستان را کمرنگ میکند.
آن فاشسازی نهایی که بر پایهی فلشبکهای دست و پا گیر و بدون ذرهای از هیجانِ لازم تکیه دارد، مینا را مجبور میکند تا به شیوهای که معمولا در فیلمهایی با درون مایهی محاسبات اخلاقی مرسوم است، هیولایِ درون خود را ارزیابی کند، اما «نگهبانان» دقیقاً در همان لحظهای که تصمیم میگیرد بال بزند، بیجان میافتد.
وقتی در مورد فیلمسازی به مهارت و آیندهدار بودن ایشانا شیامالان صحبت میکنیم، سودمند نمیدانم که روی مسئلهی «فرزندِ سلبریتی» پافشاری کنم و «نگهبانان» به من امیدواری میدهد که علاقهی او به فانتزی، در نهایت او را از سایهی پدرش خارج کند، به خصوص به این دلیل که این فیلم مصمم است تا واقعیتِ اینکه افراد چه کسانی هستند را با افسانههایی که در سایه آنها متولد شدهاند، تطبیق دهد. به شما نمیگویم که آیا مینا در نهایت قادر به انجام این کار است یا خیر، اما به شما میگویم که شیامالان هنوز راه زیادی در پیش دارد.
کمپانی برادران وارنر فیلم «ناظران» را از روز جمعه، ۷ ژوئن، در سینماها اکران کرد.






