بررسی نجیبزادهای در مسکو (A Gentleman in Moscow): ایوان مکگرگور میدرخشد، اما نمیتواند رمان پرفروش را به سریالی جذاب تبدیل کند

جنتلمنِ محوریِ سریال «یک جنتلمن در مسکو» یا «نجیبزادهای در مسکو» (A Gentleman in Moscow)، کنت الکساندر روستوف است، یک اشرافزادهی روس که ایوان مکگرگور پرشور با نشاط و زندگیدوستی بازیگوشانهای او را به تصویر کشیده است.
روستوف، یک زیباییشناس با نظرات پرشور دربارهی جفتکردن شرابها، برای زندگیای در رفاه و آسایش به دنیا آمده است، رفاهی که از اجداد زمیندارش به او به ارث رسیده است. (وقتی از شغلش پرسیده میشود، با غرغر پاسخ میدهد: «داشتنِ شغل برای یک جنتلمن در شأنش نیست.») مشکل اینجاست که روستوف مردی نامناسب برای زمانهی خود است. پیش از آنکه بتواند مدیریت املاک خانوادگیاش را برعهده بگیرد، انقلاب روسیه بیرحمانه سر میرسد. یک شعر عوامگرایانهی دوران دانشجویی او را از تیرباران نجات میدهد، اما در عوض او را به حبس ابد در هتل متروپلِ خیالیِ مسکو محکوم میکند. (البته ساختمان هتل و واقع تایملاین زمانی حقیقا دارند. « آیا نجیبزادهای در مسکو (A Gentleman in Moscow) روایتی واقعی است ؟ » )
«یک جنتلمن در مسکو» با اقتباس از رمان پرفروش به همین نام اثر آمور تالز، روستوف را از درهای متروپل عبور میدهد و او را در طول دهههای تاریخ روسیه، از شکلگیری اتحاد جماهیر شوروی تا سرکوب استالینیستی و جنگ جهانی دوم و فراتر از آن، در آنجا نگه میدارد. بن ونستون (نویسنده و سرپرست فیلمنامهی سریال «تمام مخلوقات ریز و درشت») سفر روستوف را در هشت قسمت یکساعته روایت میکند، طول زمانی که هم فشردهتر از اثر ۵۰۰ صفحهای تالز و هم کشیدهتر از نقطهای است که داستان در آن روی پرده بیشترین راحتی را دارد. «نجیبزادهای در مسکو» شاید روستوف و طبقهی او را گونهای در حال انقراض به تصویر بکشد، اما این سریال بخشی از یک روند بسیار رایج است: یک مینیسریال ساختهشده حول محور یک اجرای خیرهکننده از ستارهای که جذاب است، اما به اندازهی کافی برای کش دادن یک ایدهی به اندازهی فیلم به روایتی به اندازهی تلویزیون، قوی نیست.

حبس خانگی روستوف به هیچ وجه انفرادی نیست. او که مدتها به عنوان مهمانی موردعلاقه با کارکنان متروپل آشنا بوده است، به زودی به جمع آنها به عنوان پیشخدمت میپیوندد و با خوشرویی به گروهی از مستخدمها، آشپزها و ساقیها در حفظ حس مهماننوازی دنیای قدیم کمک میکند. کنت سابق – القاب افتخاری تحت حکومت بلشویک ممنوع شده است – رابطهای عاشقانه و پنهانی را با آنا اوربانوا (مری الیزابت وينستد، همسر واقعی مکگرگور) آغاز میکند و دوستی صمیمی و پدرانهای با نینا (الکسا گودال) برقرار میکند، دختر جوانی که همبند اوست و متروپل را مانند ترکیبی از آناستازیا و الیویا (شخصیتهای داستانی) زیر سلطهی خود درآورده است. ارتباطات اصلی روستوف با زندانبانهایش، اُسیپ (جانی هریس) است که برای درک بهتر دشمنان بورژوازیاش، درسهای خصوصی فرهنگ از او میگیرد، و بیشاپ (جان هفرنان)، کارمند متروپلی که فرصتهای پیشرفت را در میان تحولات اجتماعی حس میکند.

اما هیچیک از این شخصیتها هرگز برای مرکز توجه سریال با روستوف رقابت نمیکنند. آنها در بهترین حالت، ابزارهایی برای پخته شدن او از یک خوشگذران بیخیال به یک حامی پرشور برای خانوادهی پذیرفتهشدهاش، یا مخاطبانی برای حکایتهای او دربارهی دوران گذشته هستند. مکگرگور با بازیگوشی سبیل میگذارد و به روستوف با سادگی کودکانهای جان میبخشد. (به نظر میرسد این بازیگر بعد از سریالهای «فارگو»، «هالستون» و «وبی-وان کنوبی»، تلویزیون را به عنوان عرصهای برای نمایش استعدادهایش انتخاب کرده است.) روستوفِ او جذاب است، اما در عین حال آشنا به نظر میرسد – رمان تالز در سال ۲۰۱۶ منتشر شد، تنها چند سال پس از آنکه رالف فینس در فیلم «هتل بزرگ بوداپست» ساختهی وس اندرسن، شخصیتی مشابه را به تصویر کشید، که با ذوق هنری بسیار بیشتری نسبت به کارگردانان سام میلر و سارا اُگورمن برای متروپل، به عمارت همنام فیلم جان بخشید. توانایی مکگرگور در ایفای نقش شخصیت اصلیای که به چارچوبهای شناختهشدهی نجابت قدیمی گرفتار در امواج تاریخ چسبیده است، محدودیتهایی دارد.

بحث بر سر بستر روایت هم مطرح است. «هتل بزرگ بوداپست» در کشوری خیالی جریان داشت، اما به موج فزایندهی فاشیسم اروپا در دههی ۱۹۳۰ اشاره میکرد، موضوعی که برای مخاطبان معاصر هم کاملاً قابل درک است. «نجیبزادهای در مسکو» با سرکوب کمونیستی سروکار دارد که هم یادآور اضطرابهای جنگ سرد است و هم موضوعی ذاتاً سیاسی برای سریالی است که بهطور سرسختانهای غیرسیاسی است. دوست دوران دانشجویی روستوف، میشکا (فهینتی بالوگون) از طبقهی کارگر است و در نهایت در جبههی مخالف انقلاب قرار میگیرد، اما اختلافات آنها بیش از آنکه ناشی از ایدئولوژی باشد، ریشه در درگیریهای شخصی دارد. در دوران مدرسه، روستوف رابطهی عاشقانهی میشکا با خواهرش را برهم زد، مداخلهای که نتایج غمانگیزی به دنبال داشت.

«نجیبزادهای در مسکو» از این موضوع که آیا روستوف هرگز زیر سؤال میبرد که سبک زندگی سابقش به بهای آسایش دیگران تمام شده است، یا اینکه دیدگاههای خود را دربارهی رویدادهای جاری فراتر از حسرت و اندوه ملانخولیک پرورش میدهد، اجتناب میکند. این غیاب شاید در صورتی که سریال بهطور آشکار انتزاعیتر و تمثیلی مانند «رژیم» (سریال دیگری که عمدتاً در دیوارهای یک هتل مصادرهشده اتفاق میافتد) بود، کمتر به چشم میآمد. اما متروپل، در حالی که به طور واضح در یک استودیوی فیلمسازی ساخته شده است، به اندازهی کافی واقعگرایانه است که سوالاتی را دربارهی دنیای خارج مطرح کند. تالز میتوانست این تحولات را به صورت نوشتاری روایت کند؛ در تلویزیون، ما نمیتوانیم ببینیم که روسیه چگونه در حال تغییر است، زیرا با روستوف در داخل هتل گرفتار شدهایم، انتخابی آگاهانه که با این حال منجر به یکنواختی بصری میشود و یک منبع بالقوهی خط داستانی را قطع میکند.

بدون محرکهای بیرونی، ما درگیر افسانهای سادهانگارانهی یک پیرمرد جذاب میشویم که قدرت رستگاری عشق را در آغوش میکشد. در حوزهی دیگری، «نجیبزادهای در مسکو» میتوانست یک فیلم دو ساعته باشد که یک باشگاه کتابخوانی میتوانست آن را به عنوان سرگرمی روز شنبه انتخاب کند. در این صنعت، این سریالی است که به جای پرورش بازیگران گروهیاش یا پرداختن به مسائل عمیقتر و پرمحتواتر از گرفتاریهای شخصی روستوف، خودش را کش میدهد. گذراندن وقت با کنت برایتان ناخوشایند نخواهد بود، اما او شما را از سرگردانی متروپل بیرون نخواهد برد. با اینحال حس و حالی لذت بخش در تماشای آن وجود دارد.






