بهترین فیلمهای جشنواره سینمایی ساندنس ۲۰۲۶
16 اثر درخشان از آخرین سال حضور فستیوال در پارکسیتی؛ از ترسناکهای بکر تا مستندهای عمیق و درامهای انسانی

جشنواره فیلم ساندنس ۲۰۲۶ این آخر هفته به کار خود پایان داد و همزمان، فصل مهمی از تاریخ تأثیرگذارترین جشنواره سینمایی آمریکا نیز بسته شد. هرچند ساندنس همچنان ادامه خواهد داشت، اما از سال ۲۰۲۷ و با برگزاری در شهر بولدرِ کلرادو، چهرهای کاملاً متفاوت به خود میگیرد. سال ۲۰۲۶ آخرین ایستگاه برای بسیاری از سنتهای چنددههای بود؛ از اکرانهای پرزرقوبرق در سالن اکلز گرفته تا مهمانیهای شلوغ در فروشگاههای کوچک و عجیب، قدم زدن در خیابان اصلی پوشیده از برف و حتی سالادبار رستوران گراب استیک. طبیعی بود که همه اینها با موجی از نوستالژی همراه شوند. و البته، فیلمها!
«رفیق» (Buddy)
آثاری مثل «آشپزهای زیاد» (Too Many Cooks) ثابت کردهاند که کاسپر کلی (Casper Kelly)، اسطوره شبکه «ادالت سوئیم» (Adult Swim)، میتواند در یک فیلم کوتاه خلاقیتی بسیار بیشتر از بسیاری از فیلمهای بلند جای دهد. بنابراین جای تعجبی ندارد که وقتی بالاخره فرصت ساخت یک فیلم بلند واقعی را پیدا کرد، نتیجه به یک رویداد سینمایی تماشایی تبدیل شد.
«رفیق» یک ایده ساده و فوری دارد: «بارنی» (Barney) در قالب یک فیلم ترسناک. اما این مفهوم جسورانه در دستان هر کسی چنین نتیجهای نمیداد. علاقه و احترام کلی به ویژگیهای آنالوگ برنامههای تلویزیونی قدیمی کاملاً مشهود است و او این حس نوستالژیک را با مهارتهای جدی در ژانر وحشت ترکیب میکند تا تجربهای همزمان خندهدار و خونریزانه بسازد. «رفیق» اولین فیلم نیمهشب درخشان سال ۲۰۲۶ است و باید حتماً در رادار علاقهمندان باشد.
«چرخوفلک» (Carousel)
ستاره واقعی «چرخوفلک» نه کریس پاین (Chris Pine) است، نه جنی اسلیت (Jenny Slate) و نه حتی یک مکان یا ابزار داستانی خاص. ستاره این فیلم، ریتم آن است. تازهترین فیلم ریچل لمبرت (Rachel Lambert) در ظاهر داستان چشمگیری برای یک ناظر بیرونی ندارد: روایت یک پدر مجرد که برای حفظ مطب کوچک خانوادگیاش تقلا میکند و همزمان وارد رابطهای عاطفی با مربی مناظره دخترش میشود؛ زنی که در فکر بازگشت به واشنگتن دیسی برای ادامه مسیر شغلی خود است.
اما این فیلم از آن دست آثاری است که دیدنش بسیار بهتر از توصیف کردنش است. نگاه دقیق و روان لمبرت بین رویدادهای کلیدی چنان نرم حرکت میکند که تماشاگر احساس میکند همراه با پاین و اسلیت در حال گذر زمان و پیر شدن است. نتیجه، داستانی لطیف، صمیمی و بیتعارفِ بزرگسالانه است که به «چرخوفلک» کیفیتی ماندگار میبخشد.
«رهایی» (Closure)
ده سال انتظار برای فیلم جدید میخائیل مارچاک (Michał Marczak)، کارگردان لهستانی «همه آن شبهای بیخواب» (All These Sleepless Nights)، زمان زیادی بود، اما این انتظار کاملاً ارزشش را داشت. تازهترین اثر او بار دیگر تأیید میکند که مارچاک یکی از هیجانانگیزترین و بااستعدادترین فیلمسازان معاصر است.
فیلم داستان پدری درمانده به نام دنیل را دنبال میکند که در امتداد رودخانه وسیع ویستولا به دنبال جسد پسر نوجوان گمشدهاش، کریستوف، میگردد؛ پسری که به آنها گفته شده احتمالاً با پریدن از روی پل به داخل رودخانه خودکشی کرده است.
«رهایی» فیلمی تأثیرگذار، احساسی و سرشار از همدلی است و به بحرانهای عمیقتری میپردازد که نسل نوجوانان آنلاین با آن روبهرو هستند؛ نسلی که نرخ خودکشی در میان آنها در سالهای اخیر بهطرز نگرانکنندهای افزایش یافته است. این فیلم همچنین اثری عمیقاً سینمایی است و، مانند «همه آن شبهای بیخواب»، ممکن است برخی تماشاگران را (همانطور که در ساندنس اتفاق افتاد) درباره داستانی یا مستند بودنش دچار تردید کند.
«فیلیپینیانا» (Filipiñana)
سخت است بدانیم زمانی که آمریکا در سال ۱۹۴۶ کنترل فیلیپین را واگذار کرد، چند زمین گلف در این کشور وجود داشت، اما امروز فقط در اطراف مانیل بین ۳۰ تا ۴۰ زمین گلف دیده میشود. یکی از این زمینها روی یک مزرعه سابق نیشکر ساخته شده؛ جایی که در سال ۲۰۰۴، ۱۴ کارگر اعتصابی در آن قتلعام شدند. رافائل مانوئل (Rafael Manuel)، کارگردان فیلم، درباره پیشینه تاریخی باشگاه کانتری خیالی محل وقوع «فیلیپینیانا» چندان توضیح نمیدهد، اما با فاصلهگذاریای هانکهوار، فضا را چنان تصویر میکند که هر شخصیت انگار در توطئهای جمعی برای پنهان کردن رازی هولناک شریک است.
«فیلیپینیانا» با لحنی زیرکانه و نیشدار، تماشاگر را دعوت میکند باشگاه را از زوایای مختلف ببیند، فقط برای اینکه حس کند همه این نگاهها زیر گرمای خفهکننده مانیل در هم میریزند. نزدیکترین شخصیت به یک قهرمان، دختر فقیری از ایلوکوس است که مأمور میشود یک چوب گلف جامانده را به رئیس باشگاه برگرداند؛ مأموریتی که او را به دل این ساختار فاسد و به ریشه ناآرامی درونیاش نزدیکتر میکند. فیلم اول مانوئل، همزمان طنزآمیز و افشاگرانه، به پایانی میرسد که با زیر سوال بردن دستور زبان سینمای غربی، رابطه قهرمان با حذف شدن تدریجی خودش را به شکلی عینی نمایش میدهد.
«خانه دوست اینجاست» (The Friend’s House Is Here)
این فیلم توسط حسین کشاورز و مریم عطایی ساخته شده، به همان اندازه که با عباس کیارستمی وارد گفتوگو میشود، با ژاک ریوت (Jacques Rivette) نیز همسخن است. «خانه دوست اینجاست» داستان دو هنرمند و دوست صمیمی را در دل تحولات اجتماعی روایت میکند؛ عدهای که در آستانه تصمیمگیری درباره مهاجرت هستند و در عین حال با جامعهای از هنرمندان رفتوآمد دارند که به فیلم عمقی واقعی و زیسته میبخشد.
در این تولید طنزی خشک و سرد جریان دارد که بهتدریج جای خود را به اندوه میدهد، اما نه آنگونه که انتظار میرود. حتی زمانی که جدایی ناگزیر میشود، فیلم از اغراق در رنج پرهیز میکند. نتیجه، قطعهای ظریف و غیرمنتظره قدرتمند از سینماست.
«گیل داتری و مجوز رابطه سلبریتی» (Gail Daughtry and the Celebrity Sex Pass)
بازگشت دیوید وین (David Wain) به ساندنس دقیقاً همان چیزی را ارائه میکند که طرفدارانش انتظارش را داشتند: یک کمدی دیوانهوار که به راحتی کنار «تابستان داغ مرطوب آمریکایی» (Wet Hot American Summer) و «آنها به هم رسیدند» (They Came Together) میایستد؛ دو اثری که از خندهدارترین فیلمهای آمریکایی قرن به شمار میروند.
زوئی دویچ (Zoey Deutch) نقش گیلِ سادهدل و مشتاق را بازی میکند که پس از اینکه نامزدش (مایکل کسیدی) بهطرزی غیرمنتظره از «مجوز اروتیک» خودش استفاده میکند، تصمیم میگیرد از لسآنجلس سر دربیاورد تا عشق سلبریتیاش، جان هم (Jon Hamm)، را پیدا کند و با او همبستر شود. در مسیر یافتن این بازیگر مشهور، گیل ناخواسته گروهی عجیبوغریب را دور خود جمع میکند: بهترین دوست و همکار آرایشگرش (مایلز گوتیرز-رایلی)، یک کارمند تازه اخراجشده اتاق پستِ آژانس مدیریت ستارگان (بن وانگ)، یک عکاس پاپاراتزی افسرده (کن مارینو، که فیلمنامه را همراه وین نوشته)، و جان اسلاتری (John Slattery) که نسخه طنزآمیزی از خودش را بازی میکند؛ بازیگری دلخور که حتی نمیتواند همبازیاش در «مد من» (Mad Men) را وادار کند یکی از پیامهایش را بخواند.
یکی از جذابترین بخشهای فیلم این است که وین و مارینو چطور از مجموعه گسترده کمدینها، از همکاران قدیمی تا چهرههای جدید، استفاده میکنند تا یک ماجراجویی اسلپاستیکِ پرهیاهو خلق کنند؛ جایی که کنوانسیون آرایشگران، مافیا و صنعت فیلم هالیوود در برخورد با یکدیگر به آشوبی لذتبخش ختم میشوند.
«تاریخ بتن» (The History of Concrete)
برای بیشتر مردم، بتن یادآور چیزهایی ساده است: رنگ خاکستری، برجهای نیویورک، یا این حقیقت که پریدن از ساختمانهای بلند کار عاقلانهای نیست. اما برای جان ویلسون (John Wilson)، ستاره سابق سریال HBO «چگونه با جان ویلسون» (How to With John Wilson)، بتن دروازهای است به دنیایی بیپایان از تداعیها: دیامایکس (DMX)، فیلمهای هالمارک، کیم کارداشیان (Kim Kardashian)، اسهال عمومی، یک قاضی آسیایی-آمریکایی پیشگام، اولین استارباکس چاپ سهبعدی جهان، و یک مسابقه دوی ۳۱۰۰ مایلی در بروکلین.
این چیزها چه ربطی به یکدیگر دارند؟ شاید همهچیز، شاید هم تقریباً هیچ چیز. اما دستکم این را میدانیم: همه آنها در ذهن ویلسون به بتن وصل میشوند، و همین برای ساختن پیوندهایی که فیلم بلند نخست او ایجاد میکند کافی است.
توضیح دادن اینکه ویلسون چطور از چکهای ۴۹ سنتی حق امتیاز و حسرت خوردن بابت زندگیاش بهعنوان یک صاحبخانه در ریجوود، به قدیمیترین بناهای رم و مسابقه آجرچینی در لاسوگاس میرسد، اتلاف وقت است؛ مهم این است که بتن نقش نخ تسبیح را ایفا میکند. ویلسون که پایان سریال HBO خود را سوگواری میکند، در جستجوی هدف جدیدی است و بتن را تبدیل به استعارهای برای ناپایداری جهان میسازد. «تاریخ بتن» در نهایت یک خودنگاره حیرتانگیز است؛ تصویر مردی که تلاش میکند بین رها کردن و چسبیدن، بین غم و حفظِ خود، تعادلی شکننده برقرار کند.
«دعوت» (The Invite)
اگر شایعات درست باشند، جنگ پیشنهادها پس از نمایش پرزرقوبرق فیلم، عمدتاً برای تضمین اکران سینمایی سومین فیلم الیویا وایلد (Olivia Wilde) شکل گرفت. درست یا غلط، فروش فیلم به A24 دقیقاً همین را ممکن میکند، آن هم با یک کمپین بازاریابی سرگرمکننده و خلاقانه.
فیلم کاملاً شایسته این توجه است. «دعوت» اثری پرانرژی، جنونآمیز و عمیقاً سرگرمکننده است. وایلد نهتنها در کارگردانی به رکورد تازهای دست پیدا میکند، بلکه در بازیگری نیز میدرخشد. فیلم بر اساس چهار اجرای کاملاً متفاوت بنا شده و هر یک از ستارگان — وایلد، ست روگن (Seth Rogen), ادوارد نورتون (Edward Norton) و پنهلوپه کروز (Penélope Cruz) — آشکارا از بازی در فیلم لذت بردهاند. وایلد در نقش زنی گرفتار در ازدواجی ناراضی و اضطرابی فلجکننده، اجرای غافلگیرکننده و قدرتمندی ارائه میدهد. و بدترین چیزی که میتواند وضعیت او را وخیمتر کند؟ مهمانی شام!
بسیاری از تماشاگران شاید حدس بزنند وقتی این چهار نفر — وایلد و روگن بهعنوان زوج عصبی و سختگیر، و نورتون و کروز در نقش همسایههای خونسرد طبقه بالا — با غذای کم، نوشیدنی فراوان و حرفهای تلنبارشده دور هم جمع شوند، چه اتفاقی میافتد. اما لذت تماشا آنقدر زیاد است که حتی اگر پایان را حدس بزنید، تجربه تماشای آن کمنظیر است. مخصوصاً با تماشاگران؟ این فیلم رسماً مهمانی سال است.
«خاریپئو» (Jaripeo)
افراین موخیکا (Efraín Mojica) و ربکا زوایگ (Rebecca Zweig) در این مستند هیبریدی چشمنواز از بخش NEXT، تصویر سنتی مردانگی مکزیکی را بازتعریف میکنند. «خاریپئو» ما را به ایالت میچواکان میبرد؛ به دنیای رودئوها — یا همان خاریپئوها — جایی که مردانگی نه یک حقیقت ثابت، بلکه اجرایی نمایشی است، و خاریپئو میتواند به بیان واقعی هویت کوئیر تبدیل شود.
دو شخصیت محلی، نوئه و جوزف، فیلمسازان را به شکلی صمیمی وارد زندگی خود میکنند؛ یکی گاوچران و دیگری آرایشگر. فیلم با ترکیب وریته سوپر ۸ و لحظات شاعرانه بازسازیشده، جهانی را میسازد که در آن رشد کردن در سایه و در قالب هویتی کوئیر معنایی تازه پیدا میکند. گفتوگوی طولانی آنها درباره میل و هویت نشان میدهد که این دو فیلمساز در آینده میتوانند در عرصه فیلمسازی داستانی نیز بدرخشند.
«ژوزفین» (Josephine)
در این نقطه احتمالاً دیگر نیازی نیست درباره بزرگی دومین فیلم بث دی آرائوخو (Beth de Araújo) چیزی اضافه کنیم، اما واقعیت این است که باید گفت. فیلمی که برنده همزمان جایزه بزرگ هیئت داوران و جایزه تماشاگران شد، مدتها پیش از مراسم پایانی جشنواره بهعنوان بهترین فیلم ساندنس ۲۰۲۶ شناخته شده بود.
نکته جالب اینکه بسیاری از افراد یا نمیدانند دی آرائوخو سازنده فیلم تکاندهنده «آرام و ساکت» (Soft & Quiet) است یا اصلاً نام آن را نشنیدهاند. دی آرائوخو فیلمسازی است با نگاه روشن، جسور و توانایی روایت داستانهای هولناک بدون آنکه به دام بهرهکشی بیفتد. «ژوزفین» ادامه منطقی همین مسیر است و فقط میتوان امیدوار بود که آغازگر دورهای طولانی از آثار درخشان او باشد.
«لاویان» (Leviticus)
نویسنده و کارگردان استرالیایی، آدریان کیارلا (Adrian Chiarella)، با «لاویان» ورود خیرهکنندهای به سینما دارد؛ یک فیلم ترسناک کوئیر با بازیهای درخشان جو برد (Joe Bird)، استیسی کلاوسن (Stacy Clausen) و میا واسیکوفسکا (Mia Wasikowska) — که غیبتش بهشدت حس میشد. داستان درباره دو نوجوان پنهانکار است که بیش از هر چیز، یکدیگر را میخواهند و همین میل، به شکلی شبحوار، آنها را تسخیر میکند.
نائیم (برد) و رایان (کلاوسن) در شهری کوچک رابطهای پنهانی آغاز میکنند که برایشان ارزشمندتر از هر چیز است. اما آنها زیر سایه یک فرقه درمان تبدیلی زندگی میکنند که مادر نائیم (واسیکوفسکا) او را به آن کشانده است. تشبیه فیلم به فرمت «تعقیبت میکند» درست است، چون پسرها توسط نسخههای شبحوار یکدیگر که میلهای پنهانشان را تحریک میکنند دنبال میشوند، اما نگاه کیارلا کاملاً تازه و اصیل است. پایان فیلم با پخش آهنگ «Self Control» از فرنک اوشن (Frank Ocean) احساسی عمیق و تقریباً طاقتفرسا برای هر کسی که تجربه زیسته کوئیر داشته، ایجاد میکند. این اولین فیلمی غمانگیز، ترسناک و بسیار نویدبخش از فیلمسازی است که بیصبرانه منتظر آثار بعدیاش خواهیم بود.
«تنها جیببر زنده در نیویورک» (The Only Living Pickpocket in New York)
نوآ سیگان (Noah Segan) در این فیلم که حال و هوایی از دهه ۷۰ دارد و در خیابانها و تونلهای مترو نیویورک فیلمبرداری شده، برخورد جهان آنالوگ و فناوری را جشن میگیرد. موسیقی جاز سبک فیلم را همراهی میکند و جان تورتورو (John Turturro) — در یکی از بهترین نقشآفرینیهای سال — بار اصلی فیلم را بر دوش میکشد. او در نقش یک کلاهبردار باتجربه ظاهر میشود که وقتی چیزی را در زمان و از شخص اشتباه میدزدد، وارد دردسر بزرگی میشود و باید با زیرکی از آن عبور کند. با پخشکننده مناسب، تورتورو کاملاً شایستگی نامزدی بهترین بازیگر مرد را دارد.
«لحظه» (The Moment)
عبارت «تابستان برت» از همان ابتدا ماهیتی موقتی داشت و این موضوع چارلی اکسسیاکس (Charli XCX) واقعی را با چالشی مهم روبهرو کرد. آخرین آلبوم او بیشترین موفقیت مالی کارنامهاش را به همراه داشت و آهنگهایش آنقدر محبوب شدند که میتوانست سالها در تورهای نوستالژیکش از آنها استفاده کند. اما این دوره از همان آغاز، کوتاهمدت تعریف شده بود و ادامه دادنش میتوانست هم به تصویر هنری او آسیب بزند و هم فرصت درآمد بیشتر را از دست بدهد.
اما او راه سومی پیدا کرد: ساخت یک مستند داستانی درباره خودش که در آن تلاش میکند این دوره را به بدترین شکل ممکن ادامه دهد. چارلی اکسسیاکس که همیشه غیرقابلپیشبینی است، این مسیر را انتخاب کرد — و نتیجهاش یکی از خلاقانهترین آثار سال شد.
«لحظه» ساخته آیدن زمیری (Aidan Zamiri)، یک نسخه طنزآلود از «وراثت» (Succession) برای صنعت موسیقی امروز است؛ با حضور الکساندر اسکارشگارد (Alexander Skarsgård) در نقشی حتی خندهدارتر از همیشه. فیلم پر از شوخیهای تیز درباره این است که چطور ساختارهای برندمحور و تیمهای تحقیقات بازاریابی میتوانند خلاقیت هنرمندان را نابود کنند. فراتر از آن، این اثر باید بهعنوان یکی از مهمترین خودپارودیهای تاریخ موسیقی ثبت شود؛ کاری که از هنرمندی با سابقهای هر روز درخشانتر، بعید نبود.
«روزی روزگاری در هارلم» (Once Upon a Time in Harlem)
با مرگ ویلیام گریوز (William Greaves)، کارگردان «سیمبیوسایکوتاکسیپلازم: برداشت یک» (Symbiopsychotaxiplasm: Take One)، در سال ۲۰۱۴ یکی از بزرگترین فیلمسازان مستند را از دست دادیم؛ فیلمسازی که چنان از زمانهاش جلوتر بود که حتی امروز نیز آثارش پیشرو محسوب میشوند. اعلام برنامه امسال ساندنس شامل یک شگفتی بزرگ بود: فیلمی ناتمام از گریوز که در سال ۱۹۷۲ فیلمبرداری شده و به گردهمایی شخصیتهای مهم رنسانس هارلم در خانه دوک الینگتون (Duke Ellington) میپردازد.
اینکه پسرش، دیوید گریوز — که در زمان ضبط تصاویر، فیلمبردار پروژه بود — توانسته این مواد خام را، با وجود دشواریهای تدوین، به فیلمی تبدیل کند که بیتردید یکی از بهترین آثار سال ۲۰۲۶ خواهد بود، هم غافلگیرکننده است و هم شگفتانگیز.
«روزی روزگاری در هارلم» تنها به بزرگداشت و احترام میپردازد؟ قطعاً نه، هرچند احترام عمیق گریوز به سوژههایش محسوس است. اما وقتی جمع حاضر پس از گذشت زمان و نوشیدنیهای فراوان گرم میشوند، اختلاف نظرها درباره اینکه چه کسی و چه چیزی رنسانس هارلم را شکل داده آشکار میشود. نتیجه گفتوگویی زنده درباره یکی از مهمترین جنبشهای فرهنگی ایالات متحده است.
«یکی در میلیون» (One in a Million)
در سال ۲۰۱۵، عتاب اعظم (Itab Azzam) و جک مکاینس (Jack MacInnes) در خیابانی در ترکیه با دختری ۱۱ ساله به نام اسراء آشنا شدند که سیگار میفروخت. خانوادهاش، مانند بسیاری از پناهجویان سوری، اخیراً برای فرار از جنگ از حلب به ازمیر گریخته بودند. هوش، شادی و انرژی اسراء در آن شرایط سخت، چنان چشمگیر بود که دو فیلمساز — که خود نیز در سال ۲۰۱۱ از سوریه مهاجرت کرده بودند — تصمیم گرفتند سفر خطرناک خانواده او را تا آلمان دنبال کنند.
پس از رسیدن به کلن، آنها خیلی زود فهمیدند که سختترین بخش مسیر اسراء تازه آغاز شده است. سفر از حلب، هرچند خطرناک، تقریباً به همان اندازه سخت بود که ماندن در آنجا؛ اما هیچچیز — نه گلولههای توپخانه، نه قایقهای پُر از جمعیت، نه تهدید بازگردانده شدن — برای اسراء به اندازه رنج تبعید و سازگاری با جامعهای جدید دشوار نبود.
اعظم و مکاینس ده سال دیگر نیز از اسراء فیلمبرداری کردند، تا اینکه در سال ۲۰۲۵ — همانطور که در تصاویر تازه ثبت شده ابتدا و انتهای فیلم دیده میشود — او بالاخره توانست با امنیت به سوریه بازگردد.
اسراء در روایت خود میگوید: «جنگ سختترین چیزی نیست که یک انسان میتواند تجربه کند؛ سختتر از آن، چیزی است که بعد از جنگ میآید.» تا پایان «یکی در میلیون»، بهخوبی میفهمیم منظور او چیست.
«زمان و آب» (Time and Water)
سارا دوسا (Sara Dosa) بار دیگر ثابت میکند که چگونه میتوان داستانهایی کاملاً احساسی را به بحرانهای جهانی پیوند زد. پس از موفقیت «آتش عشق» (Fire of Love) — مستندی که رابطه عاشقانه یک زوج دانشمند فرانسوی با آتشفشانها را روایت میکرد و در ساندنس ۲۰۲۲ درخشید و بعدها به نامزدی اسکار رسید — دوسا اکنون با مستندی دیگر بازگشته که در دوران پاندمی متوقف شده بود.
او پیشتر با آندری اسنایر مگناسون (Andri Snær Magnason)، نویسنده، شاعر و فعال محیط زیست، درباره فیلم ایسلندی «بیننده و نادیده» (The Seer and the Unseen) (۲۰۱۹) همکاری کرده بود. در «زمان و آب»، دوسا بار دیگر با او همراه میشود تا دو داستان را روایت کند: وسواس خانوادگی مگناسون به یخچالهای طبیعی، با استفاده از آرشیو ویدئویی شخصی، و مرگ نخستین یخچال طبیعی ایسلند. و البته این آخرین یخچالی نیست که از دست میرود؛ چراکه در فیلم، تصاویر چشمگیری از یخچالهایی میبینیم که هنوز زندهاند، اما به سرعت در حال ذوب شدن هستند.





