بورچ کومبتلیاوعلو: «از بوران خیلی متنفر شدند، اما من آدمی نیستم که کارهای او را انجام بدهم»

بورچ کومبتلیاوعلو (Burç Kümbetlioğlu)، بازیگر نقش بوران در سریال «شهر دور» (Uzak Şehir)، مهمان هاکان گنجه (Hakan Gence) در برنامه «گفتوگوی صمیمی» بود؛ گفتوگویی صریح و دوستانه درباره موج واکنشها به نقش منفیاش، زندگی در ماردین، عشق، مسیر سخت بازیگری، کودکی در سیواس، تجربه کشتی گرفتن برای یک نقش و رؤیایی که هنوز برایش ادامه دارد.
پرسش: بورچ، خوش آمدی. مدتها بود قرار بود این گفتوگو انجام شود، اما رفتوآمد از ماردین و برنامه کاریات کار را سخت کرده بود. بالاخره رسیدیم. از «مزرعه خانم» یا «عمارت سراب» (Hanımın Çiftliği) در سال ۲۰۰۹ تو را روی صفحه دیدیم و بعد از آن پروژههای زیادی داشتی، اما با «شهر دور» انگار یک تأثیر کاملا متفاوت گذاشتی. فکر میکنی الان در اوج کاریات هستی؟
پاسخ: به نظرم هنوز تا اوج خیلی راه هست. من همیشه خودم را آماده رشد و پیشرفت میبینم. زندگی هم همین را میخواهد؛ باید مدام نو شد و جلو رفت. فکر میکنم شاید هیچوقت به آن نقطهای که بگوییم «این دیگر اوج است» نرسیم، حتی تا آخر عمر. اما الان در مسیر خیلی خوبی هستیم.
پرسش: نقش بوران چطور به تو رسید؟ از همان اول قرار بود ادامه داشته باشد؟
پاسخ: راستش نه. سال گذشته قرار بود در قسمت اول بهعنوان بازیگر مهمان حضور داشته باشم؛ یک ویدئو، یک وصیتنامه میگذاشتم و ماجرا تمام میشد. از طرف تهیهکنندهها به ما گفته بودند شاید گاهی صحنههای فلشبک داشته باشیم، اما قرار نبود بوران برگردد. حتی خرداد گذشته پرسیدیم که آیا بوران برمیگردد یا نه، چون خبرنگاران و دوستان رسانهای مدام درباره او سوال میکردند. آن زمان به من گفتند نه، برنمیگردد. بعد یکدفعه خبر دادند که تصمیم گرفتهاند بوران برگردد. برای خود من هم سورپرایز بود.
پرسش: بوران بین مخاطبان احساسات شدیدی ایجاد کرد؛ شاید نگوییم نفرت، اما خشم زیادی نسبت به او هست. وقتی فیلمنامه را خواندی، اولین احساست نسبت به بوران چه بود؟
پاسخ: من هم از کارهایی که بوران میکند عصبانی میشوم. بالاخره او یک کاراکتر است، من نیستم. به مردم هم حق میدهم. او آدمی است که کاری را که مخاطب دوست دارد انجام نمیدهد؛ مخاطب را ناراحت و عصبانی میکند. برای من تجربه خیلی متفاوتی بود، چون اولینبار است چنین کاراکتری بازی میکنم. قبلا بیشتر نقشهایی داشتم که دوستداشتنیتر بودند. این نقش برای خودم هم هر هفته غافلگیرکننده است؛ هر بار فیلمنامه میآید، من هم تعجب میکنم.
پرسش: از موج انتقادها و حملههای شبکههای اجتماعی هم سهمی بردهای؟ چون واقعا علیه بوران فضای تندی شکل گرفته، مخصوصا به خاطر اینکه به شخصیتهای محبوب مخاطب آسیب میزند.
پاسخ: تا حدی آماده بودم و میدانستم واکنش زیاد خواهد بود، اما چون عادت نداشتم، اولش واقعا برایم عجیب بود. حجمش خیلی زیاد بود؛ حتی بیشتر از چیزی که حدس میزدم. هر هفته هم ادامه دارد، تمام نمیشود. انگار مردم از نوشتن خسته نمیشوند.
پرسش: البته تو هم از بدی کردن خسته نمیشوی!
پاسخ: من هرچه در فیلمنامه باشد همان را بازی میکنم. اگر بدیها بیشتر میشود، به فیلمنامه مربوط است.
پرسش: وقتی چنین نقشی بازی میکنی، با بخش تاریک درون خودت هم روبهرو شدی؟
پاسخ: راستش من آدمی نیستم که هیچکدام از کارهای بوران را انجام بدهم. اطرافیانم هم میدانند سبک زندگی من اینطور نیست. من آدمی هستم که بیشتر روی محبت و خوبی متمرکز است. از کارهایی که نفرت ایجاد کند دورم، دعوا را دوست ندارم. اگر زندگیام را مرور کنم، شاید در دوران راهنمایی و دبیرستان هم دو سه بار بیشتر دعوا نکرده باشم. بوران خیلی از من دور است. من بورچ هستم، آدمی کاملا متفاوت؛ اما شغل ما همین است. باید چنین شخصیتی را بازی میکردیم و اگر توانستهایم درست از آب دربیاوریم، خوشحالم.
پرسش: برای بازی کردن این نقش از شخصیتهای منفی سینما یا تلویزیون الهام گرفتی؟
پاسخ: نه، خیلی به آن شکل کار نکردم. سعی کردم اول بخشهایی را پیدا کنم که بوران از نگاه خودش در آنها حق دارد. چون اگر خودش فکر نمیکرد حق دارد، دنبال این مسیر نمیرفت. وقتی بیدار میشود، میبیند همسرش با برادرش ازدواج کرده و خودش یک سال در وضعیت نباتی بوده. از گذشته هم آدم تاریکی بوده؛ در کانادا درگیر کارهای غیرقانونی شده. البته خیلی وارد آن بخشها نشدیم، اما او کاراکتر درستی نیست. با فکر کردن و صحبت با کارگردان و نویسندهها مسیری پیدا کردیم. فکر میکنم درست هم پیش رفتیم، چون این همه واکنش گرفتیم.
پرسش: واکنش مردم در خیابان چطور است؟

پاسخ: معمولا میدوند و میگویند: «آقای بوران، آقای بورچ!» بعد موقع عکس گرفتن میگویند: «راستش ما از شما متنفریم، اما انگار خودتان آدم خوبی هستید!» من هم میگویم بوران یک نفر است، من یک نفر دیگر.
پرسش: بوران حس انتقام قویای دارد. رابطه خودت با انتقام چطور است؟
پاسخ: من بیشتر آدمی هستم که فراموش نمیکنم، اما نمیروم به کسی آسیب بزنم. هیچوقت زندگیام اینطور نبوده که بگویم چون او این کار را با من کرد، من هم تلافی میکنم. ولی فراموش نمیکنم؛ دقیقتر بگویم، شاید نبخشم. در دلم میماند، اما دنبالش نمیروم. میگویم خدا بزرگ است، او حسابش را میپرسد.
پرسش: هشت ماه است در ماردین هستی. به آنجا عادت کردی؟
پاسخ: بله، عادت کردم. البته ما در میدیات هستیم، نه مرکز ماردین. جای کوچکی است، اما بافت و حالوهوای خیلی خاصی دارد؛ تاریخ بینالنهرین، معماری و فضای آن منطقه برایم جذاب است. در روزهای استراحتمان با یکی از دوستانم سوار ماشین میشویم و به جاهای نیمساعته، چهلدقیقهای یا یکساعته اطراف میرویم و کشف میکنیم. این را خیلی دوست دارم. از دوران دانشگاه آرزو داشتم به ماردین بروم و آنجا عکاسی کنم. حالا کمی به آن آرزو رسیدهام. البته هشت ماه زمان کمی نیست و چون کارم خیلی فشرده بود، زیاد نتوانستم به استانبول بیایم. معمولا همان دو روز استراحت را ترجیح میدادم همانجا بمانم و استراحت کنم.
پرسش: تو به یک پروژهای وارد شدی که از قبل شکل گرفته بود؛ تیم جا افتاده بود، دوستیها شکل گرفته بود. ورود از بیرون به چنین گروهی سخت نبود؟
پاسخ: قطعا سخت است. همیشه سخت است که وارد گروهی شوی که با هم صمیمی شدهاند و جا افتادهاند. باید خودت را به آن فضا معرفی و در آن پذیرفته کنی. اما چون سالهاست در این کارم، خیلی برایم غیرقابلتحمل نبود. خوشبختانه همه بازیگران و عوامل خیلی خونگرم و خوب بودند. فضای ناخوشایندی ندیدم و مشکلی نداشتم.
پرسش: حالا با شهرت بیشترت در «شهر دور»، در زندگی شخصی و عشق چه تغییری ایجاد شده؟ این روزها عاشقی؟ کسی در زندگیات هست؟
پاسخ: نه، الان کسی در زندگیام نیست.
پرسش: درباره زندگی شخصیات اطلاعات زیادی پیدا نمیشود. ازدواج کردهای؟ فرزندی داری؟
پاسخ: نه، هیچوقت ازدواج نکردهام و فرزندی هم ندارم. البته دوست دارم بچه داشته باشم. بچهها را از کودکی خیلی دوست داشتم. پدر مرحومم همیشه میگفت: «پسرم، این علاقهات به بچهها از کجا میآید؟ چرا اینقدر بچهدوستی؟» مثلا وقتی در خیابان بچهای در آغوش مادرش رو به عقب نگاه میکرد، من از پشت با او بازی میکردم. بچه تکان میخورد، مادرش برمیگشت و من رد میشدم. اینقدر دوستشان دارم. دوست دارم روزی بچهای داشته باشم، اما قسمت هرچه باشد.
پرسش: در شبکههای اجتماعی چقدر فعال هستی؟
پاسخ: اصلا آدم شبکههای اجتماعی نیستم. حتی بابتش نقد میشوم که مثلا اینستاگرام را هم درست استفاده نمیکنی. حساب فیک هم ندارم.
پرسش: بعد از بوران پیامهای عجیب یا پیشنهادهای بیپروا هم بیشتر شده؟
پاسخ: بله، خیلی زیاد. بعد از «شهر دور» پیامهای دایرکت خیلی بیشتر شد. همه را هم نمیخوانم. گاهی گروهی پاک میکنم، برای همین پیامهای زیادی هست که اصلا ندیدهام. بعضیها خیلی صریحاند و نمیشود گفت دقیقا چه مینویسند. تعریف و تمجید هم زیاد هست؛ مثلا مینویسند خیلی خوشتیپ است، خیلی جذاب است و چیزهایی از این دست.
پرسش: اگر کسی از طریق شبکه اجتماعی وارد زندگیات شود، امکان دارد با او آشنا شوی؟
پاسخ: نمیدانم، ممکن است. چرا که نه؟ البته این را دعوت برداشت نکنند! اما آدمی نیستم که قاطع بگویم چون از شبکه اجتماعی شروع شده، نمیشود.
پرسش: مدلینگ هم کردهای؟
پاسخ: نه، هیچوقت.
پرسش: قدت چقدر است؟
پاسخ: یک متر و نود.
پرسش: برای سریال «خرمنگاه» (Harman Yeri) نقش کشتیگیر داشتی و شنیدیم ۱۷ کیلو وزن اضافه کردی. چطور برای آن نقش آماده شدی؟
پاسخ: بله، آن موقع ۱۷ کیلو اضافه کردم. جالب اینجاست که قبلش خودم تصمیم گرفته بودم وزن کم کنم و تا ۸۲ کیلو پایین آمده بودم. میخواستم بدنم لاغرتر و عضلاتم ظریفتر باشد، ورزش هم میکردم. بعد این پروژه کشتی آمد و گفتند باید وزن اضافه کنی؛ باید مردی درشتهیکل باشی، چون نقش پهلوان اصلی بود. این چیزی نبود که بگویی خب انجامش میدهیم و تمام. وقتی وارد میدان کشتی میشوی، میفهمی قضیه جدی است. خیلی سخت ورزش کردیم و تغذیه جدی داشتیم. روزی شاید دو سه کیلو گوشت میخوردیم. سه و نیم تا چهار ساعت تمرین داشتیم. با فشار زیاد، در حدود یک ماه و نیم دوباره بدنم را جمع کردم و به آن فرم رسیدم.
پرسش: کشتی را واقعا یاد گرفتی؟

پاسخ: بله، واقعا تا حد زیادی یاد گرفتیم. البته اول ما را حسابی له کردند! با همین روش یادمان دادند. چیزی که من را خیلی شگفتزده کرد این بود که بچهها را از سهسالگی وارد آموزش کشتی میکنند. من اگر بچه داشته باشم، فکر نمیکنم در سهسالگی او را به کشتی بفرستم. برای آن سن معمولا پیانو، گیتار، بسکتبال و چیزهایی مثل این به ذهنمان میرسد. کشتی برایم کمی خشن است. در سریال هم با کشتیگیرهای واقعی و پهلوانهای اصلی کار کردیم. میگفتند: «محکم بزن!» من میگفتم چرا باید دردتان بگیرد؟ ما بازیگریم، ادایش را درمیآوریم. وقتی اسلحه میکشیم که واقعا کسی را نمیکشیم! اما آنها میگفتند بزن. بعد اگر جوابش را میدادند، آدم میترسید، چون واقعا خیلی قوی بودند. با این حال در طراحی حرکتها خیلی کمک کردند و خوشبختانه مشکل خاصی نداشتیم.
پرسش: بعد آن ۱۷ کیلو را دوباره کم کردی. بدن شوکه نشد؟
پاسخ: حتما شد. یکی از همبازیهایم بعد از برگشتن پیش دکتر رفت و دکتر به او گفت: «با خودت چه کردهای؟ چه چیزی به بدنت تحمیل کردهاید؟ همه ارزشها بههم ریخته.» خیلی خوردیم، تمرین سنگین داشتیم و تعادل بدن بههم خورد. فکر میکنم در من هم همین اتفاق افتاد، اما بالاخره جمعش کردم.
پرسش: عشق برای تو چه معنایی دارد؟
پاسخ: عشق چیز خیلی زیبایی است. برای من عشق یعنی خوشبختی، یعنی انرژی زندگی.
پرسش: مثل بوران در عشق وسواسی و وابسته میشوی؟
پاسخ: اگر قدیم را بگویی، بله، شاید وسواسی بودم، زیاد کنکاش میکردم. اما در سالهای اخیر اینطور نیستم. شاید ده سالی است چنین حسی ندارم.
پرسش: تو دل میبری یا دلت را میبرند؟
پاسخ: هر دو. هم دل میبرم، هم دلم را میبرند.
پرسش: چه چیزی دلت را میبرد؟
پاسخ: راستش زن زیبا را دوست دارم. اول طبیعتا ظاهر فیزیکی جلب توجه میکند، اما وقتی بنشینی و صحبت کنی، عمق آن آدم هم مهم است. زنی که فقط زیبا باشد اما درونش خالی باشد، برای من معنایی ندارد.
پرسش: خودت چطور دل میبری؟
پاسخ: باید گفتوگو کنیم. وقتی صحبت میکنیم، معمولا میتوانم ارتباط و تأثیر ایجاد کنم.
پرسش: از ۲۰۰۹ تا امروز سالهاست جلوی دوربینی. در این سالها سختترین چیز برای تو در بیان کردن خودت چه بوده؟
پاسخ: راستش من آدمی نیستم که خیلی خودش را تعریف کند. از این کار خوشم نمیآید. یک جمله هست که میگوید: «اگر جلوی آینه از خودت تعریف کنی، از بخار نفست صورتت را نمیبینی.» من به این باور دارم. برای همین کسی نیستم که مدام بگویم من چنینم و چنانم. در زندگی همیشه سعی کردهام نیت خوب داشته باشم و روی خوبی کردن بایستم. قبل از «مزرعه خانم» هم من با تئاتر شروع کرده بودم. در راهنمایی معلمی داشتم که فقط نمیخواست به بچهها درس بدهد، میخواست چیزهای دیگری هم به آنها اضافه کند. با تشویق او برای اولینبار روی صحنه رفتم. بعدها در دانشگاه مسئول باشگاه تئاتر شدم و دوره خیلی جدیای داشتم. واقعا تئاتر کار کردیم، گروههای خوبی ساختیم و تحسین شدیم. «مزرعه خانم» اولین سلام من به تلویزیون بود و خودم را برای حضور در آن خوششانس میدانم. آن سریال برای زمان خودش چیزی شبیه «شهر دور» امروز بود.
پرسش: در این صنعت چه چیزی بیشتر از همه تو را خسته کرده؟
پاسخ: گاهی روابط انسانی. نه لزوما شبکهسازی، بلکه حسادتها و سنگاندازیها. در حرفه ما حسادت میتواند زیاد باشد. من آدم این بازیها نیستم و نمیتوانم آن کارها را انجام بدهم. قوانین آن بازی به من نمیخورد و همین گاهی خستهام میکند.
پرسش: خودت هم با این حسادتها روبهرو شدهای؟
پاسخ: بله، فکر میکنم هر بازیگری تجربهاش کرده باشد. بالاخره همه ما «ایگو» داریم؛ تو داری، من دارم، همه داریم. مهم مرز آن است. شناختهشدن خودش باری روی دوش آدم میگذارد. الان هم بوران یک بار و فشار خاص برای من آورده. اما دوست ندارم کسی تحت تأثیر شهرت، طوری رفتار کند که انگار آدم متفاوت یا بالاتری است. من همیشه فکر کردهام تو رفتگری، من بازیگرم، دیگری پلیس است، یکی بقال است؛ شغلها مهم نیستند. مهم این است که آدم خوبی باشیم. برای همین رفتارهای خودمحور برایم آزاردهنده است.
پرسش: در این سالها با قضاوتهای ظاهری هم روبهرو شدهای؟ مثلا به خاطر قد، ظاهر یا اینکه مناسب نقش اصلی نیستی؟
پاسخ: بله. درباره من میگفتند زیادی قدبلندی، برای بازیگر زن خیلی بلندی، نمیتوانی پارتنر شوی. در سالهای قبل هم شنیدهام که میگفتند تو از نقش اصلی بیشتر جلب توجه میکنی، پس نمیشود. من هم میگفتم اگر اینطور فکر میکنید، پس چرا آن طرف نیستم؟ یعنی اگر از نقش اصلی بیشتر دیده میشوم، چرا خودم نقش اصلی نباشم؟

پرسش: دغدغه نقش اول و «جوان اول» شدن داری؟ چون قد، چهره و فیزیکش را داری.
پاسخ: اینکه نقش اول بازی نکردهام انتخاب من نبوده. اما باور دارم هر چیزی زمانی دارد و شاید آن زمان را منتظریم. راستش خیلی هم درگیر این نبودم که حتما نقش اول باشم. شاید به همین دلیل هم نشده. نقشهای اصلی معمولا محدوده و قالب مشخصی دارند. گاهی نقشهای یک پله پایینتر جذابتر و بازیپذیرترند، جای بیشتری برای کار دارند. اما مخالف نقش اول نیستم؛ اگر بیاید چرا بازی نکنم؟ من هم دوست دارم نقش اول بازی کنم.
پرسش: اگر بورچ سال ۲۰۰۹ را که برای اولینبار سر صحنه رفت، امروز روبهرویت ببینی، به او چه میگویی؟
پاسخ: میگویم آن سادگی و پاکیات را از دست نده. من آن زمان با ترس زیادی سر صحنه رفتم. کارگردان ما فاروک تبر (Faruk Teber) بود. من آموزش آکادمیک سینما ندیده بودم. او خیلی جدی به من گفت: «سر صحنه خیلی خستهات میکنم.» من هم گفتم: «لطفا!» تعجب کرد و گفت یعنی اجازه میدهی سختت بگیرم؟ گفتم استاد، من باید از شما یاد بگیرم. برای اولینبار با دوربین روبهرو میشوم، لنز نمیشناسم، هیچچیز نمیدانم. اما شروع کردیم و خدا را شکر دوره خیلی خوبی شد. در همان اولین کار، یک روز او بازوهایم را گرفت و تکانم داد و گفت: «خوشحالم تو را انتخاب کردم، خوشحالم اینجایی.» شنیدن این جمله از او برای من خیلی ارزشمند بود، چون با ترس زیادی رفته بودم.
پرسش: آن پروژه هم بازیگران بزرگی داشت.
پاسخ: بله، کادر اصلی خیلی قوی بود. اوزگو نامال (Özgü Namal)، مهمت اصلانتوع (Mehmet Aslantuğ) و خیلیهای دیگر بودند. در جلسه روخوانی با تعجب نگاه میکردم و میگفتم او هم اینجاست، این یکی هم اینجاست! بعد همه خیلی هوای من را داشتند و حمایت کردند.
پرسش: داستان زندگی تو از کجا شروع میشود؟
پاسخ: من اهل سیواس هستم و ۲۲ سال آنجا زندگی کردم. آنجا به دنیا آمدم و بزرگ شدم. پدرم کارگر اداره راه بود و مدتی هم ریاست سندیکای کارگران راه را بر عهده داشت؛ آن هم در دورانی که سندیکاها واقعا جدی بودند. مادرم خانهدار بود. سه برادریم و من کوچکترینم.
پرسش: وقتی به کودکیات در سیواس فکر میکنی، اولین چیزهایی که یادت میآید چیست؟
پاسخ: سختی و کمبود بود، اما بزرگترین شانس من این بود که پدر و مادرم آگاه بودند. پدر مرحومم همیشه میگفت: «هرچه شد با من حرف بزنید، نترسید.» مثلا میگفت اگر باد پرده را تکان داد و لیوان افتاد و شکست، بیایید بگویید. اگر من عصبانی شدم، بگویید باد پنجره را باز کرد و لیوان افتاد. آن وقت من از شما عذرخواهی میکنم. چون ما با گفتوگو بزرگ شدیم، نسبت به خیلی از همسنوسالهایمان آگاهتر بودیم. هر چیزی را میتوانستیم حرف بزنیم و فکر میکنم همین روی نگاه امروز من به زندگی خیلی تأثیر گذاشت. کودکیام در محلهای پرجنبوجوش گذشت؛ همان فرهنگ قدیمی محله، گروهگروه بچهها با سنهای مختلف. خاطرات خیلی خوبی از سیواس دارم. بله، کمبود بود، مثل امروز همهچیز فراوان نبود، اما خوشحال بودیم.
پرسش: بعد از دبیرستان چه خواندی؟
پاسخ: رشته مالیه (امور مالی) خواندم. لیسانس مالیه و بعد هم MBA در مدیریت کسبوکار. دانشگاهی که آن زمان زونگولداک کاراالماس بود و حالا دانشگاه بولنت اجویت نام دارد.
پرسش: چرا مالیه؟ آن زمان بازیگری نمیخواستی؟
پاسخ: میخواستم، اما پدرم را از دست دادیم. فروردین او را از دست دادم و خرداد دانشگاه قبول شدم. سر مزارش قول دادم برای او دانشگاه قبول شوم، چون خیلی دوست داشت. با این فکر امتحان دادم که هرچه آمد مینویسم. قصد نداشتم حسابدار شوم. سال دوم خواستم به کنسرواتوار بروم، اما رئیس گروه گفت اجازه نمیدهم اینجا را رها کنی، باید فارغالتحصیل شوی. گفتم دارید با آیندهام بازی میکنید، اما گفت اگر میخواهی بعد از فارغالتحصیلی برو. همانجا در تئاتر دانشگاه خیلی فعال شدم. رئیس دانشگاه هم چون خودش در دوران دانشجویی تجربه تئاتر داشت، خیلی حمایتمان کرد. گروهی که قبلا سالی یک نمایش در جشنهای دانشگاه اجرا میکرد، تبدیل کردیم به گروهی که سالی چهار نمایش روی صحنه میبرد، جشنواره و مسابقه تئاتر برگزار میکرد و به دانشگاههای دیگر تور میرفت.
پرسش: بعد از دانشگاه چطور وارد مسیر حرفهای شدی؟
پاسخ: بعد از دانشگاه دو سال بیمه و بازنشستگی خصوصی فروختم. روزها کار میکردم و شبها تئاتر. تا ساعت شش در شرکت بودم، بعد به تئاتر در باکرکوی میرفتم و شب حدود یازده، دوازده به خانه میرسیدم. باید پول درمیآوردم، برای همین روز کار میکردم و شب دنبال تئاتر میرفتم.
پرسش: آن روزها این موقعیت امروز را تصور میکردی؟
پاسخ: قطعا همین را نمیگفتم، اما همیشه آرزو داشتم بالاتر برویم. مشکل من این بود که از این صنعت هیچکس را نمیشناختم؛ نه مدیر برنامه، نه بازیگر، نه کسی در پشت صحنه. فقط گروه تئاتر را داشتم.
پرسش: پس چطور به «مزرعه خانم» رسیدی؟
پاسخ: یکی از استادانمان اسم من را به یک مدیر برنامه و او هم به مدیر انتخاب بازیگر داد. اول برای یک نقش مهمان، نقش وکیل، تماس گرفتند. آن زمان از شرکت بیمه تقریبا فرار کردم و به سربازی رفتم، چون میخواستند من را مدیر فروش کنند و اگر وارد آن مسیر میشدم، خانواده هم فشار میآورد و دیگر بیرون آمدن سخت میشد. بعد از سربازی برگشتم، پولم کم شده بود و خیلی گیر کرده بودم. آن نقش وکیل هم نشد، گفتند خیلی جوانی و ما آدمی حدود ۴۵ ساله میخواهیم. یک هفته بعد همان مدیر انتخاب بازیگر تماس گرفت و گفت یک سریال هست، میتوانی به گلد فیلم بیایی؟ رفتم و معلوم شد «مزرعه خانم» است. بدون اینکه چیزی بدانم رفتم. واقعا شانس بود.
پرسش: اگر بخواهی خودت را برای کسی که نمیشناسدت تعریف کنی، چه میگویی؟
پاسخ: همانطور که گفتم خیلی دوست ندارم خودم را تعریف کنم. اما میتوانم بگویم آدمی هستم که سفر را خیلی دوست دارد. من مسافرم. همه ما در زندگی مسافریم، اما من یک سفر اضافه هم در زندگیام دارم. تعطیلاتم هیچوقت در یک هتل ثابت نمیگذرد. همیشه در راهم؛ سه روز یک جا، دو روز جای دیگر. یکبار از چاناکقلعه تا کاش را در ۴۵ روز رفتم؛ توقف به توقف. هر جا میدیدم یک مسیر فرعی هست، میرفتم ببینم تهش به کجا میرسد. تقریبا تمام آن خط ساحلی را دیدم.
پرسش: انگار از یک نصیحت هم الهام گرفتی.
پاسخ: بله، سر «مزرعه خانم» یک روز با مهمت اصلانتوغ نشسته بودیم. دوربین قرار بود زاویهاش را عوض کند. یکدفعه گفت: «پسرم، فعلا ازدواج نکن. کار کن، پول دربیاور، اگر ماشین دوست داری ماشین بخر، برو کیلومتر بساز، داستان داشته باش. خودت را پر کن، بعد ازدواج کن.» من هم بعد از آن کار واقعا ماشین گرفتم و راه افتادم. از آن سال به بعد همیشه در سفرم.
پرسش: دوستانت دوست دارند کدام ویژگیات را تغییر بدهند؟
پاسخ: من کمی دیر میخوابم. بعضی از دوستانم در این مورد اصرار دارند و میگویند دیگر بخوابیم. شاید این را بخواهند عوض کنند.
پرسش: اگر امروز بوران روبهرویت باشد، به او چه میگویی؟
پاسخ: شاید بزنمش! چون واقعا مهارنشدنی است. گاهی از مخاطب میشنوم که میگویند: «اه، باز این آدم بد آمد!» واقعا هم همینطور است؛ درست وقتی قرار است یک لبخندی بزنیم، از پشت در او پیدایش میشود.
پرسش: چیزی هست که بگویی هرگز انجام نمیدهم؟
پاسخ: من دیگر از واژه «هرگز» استفاده نمیکنم. چون هر وقت گفتم هرگز، همان به سرم آمد و انجامش دادم.
پرسش: بزرگترین ناامیدی کاریات چه بوده؟
پاسخ: شاید کارهایی که با ایمان و امید زیاد شروع کردم، اما خیلی زود تمام شدند. کارهایی داشتم که در سه یا چهار قسمت متوقف شدند.
پرسش: برای تو عشق سختتر است یا کار؟
پاسخ: هر دو سختاند. اما کار را میشود با تلاش و مبارزه تا حدی پیش برد. عشق چیزی نیست که با کار کردن و تمرین کردن حل شود. احتمالا عشق سختتر است.
پرسش: در اولین قرار اجازه میدهی طرف مقابل حساب را پرداخت کند؟
پاسخ: نه، در قرار حساب را به طرف مقابل نمیدهم. این غریزه در ما هست.
پرسش: اگر پانزده دقیقه در آسانسور گیر کنی، دوست داری چه کسی کنارت باشد؟
پاسخ: هیچکس. ترجیح میدهم تنها باشم.
پرسش: چیزی که وقتی میبینی نمیتوانی چشم از آن برداری؟
پاسخ: دریا.
پرسش: کاری که وقتی شروع میکنی نمیتوانی متوقفش کنی؟
پاسخ: سفر و تعطیلات.
پرسش: اگر در اتاق معشوقت یک شی بودی، چه بودی؟
پاسخ: پتو.
پرسش: پروژه تازهای در راه داری؟
پاسخ: چند کاری هست که دربارهشان صحبت میکنیم. بعد از پایان فصل، درباره یک فیلم هم گفتوگوهایی داریم. «خرمنگاه» هم قرار است پخش شود. از طرفی دلم برای تئاتر تنگ شده. خیلی دوست دارم تئاتر کار کنم، اما وقتی خارج از شهر هستی و در ماردین فیلمبرداری داری، عملا امکانش نیست به استانبول بیایی و روی صحنه بروی. تئاتر را واقعا دلم میخواهد.
پرسش: نام خانوادگیات، کومبتلیاوعلو، داستانی دارد؟
پاسخ: «کومبت» در معماری سلجوقی به نوعی آرامگاه یا بنای کوتاه شبیه مناره گفته میشود؛ جایی که آرامگاه افراد مهم در آن قرار داشته. روایتی هست که میگویند زمانی زمینهای اطراف چنین بنایی برای خانواده ما بوده، اما من خیلی به این روایت باور ندارم، چون الان که چیزی از آن زمینها نداریم!
پرسش: اسم بورچ هم ربطی به همین دارد؟
پاسخ: نه، اسم بورچ به نگاه پدر مرحومم مربوط است. بچه که بودم در محله همه اسمهای تکراری داشتند؛ Murat (مورات) کوچک، Murat بزرگ، Mehmet (محمت) کوچک، Mehmet بزرگ و همینطور. اما بورچ نبود. من به پدرم اعتراض میکردم که چرا اسم من را بورچ گذاشتی؟ او میخندید و میگفت وقتی بزرگ شدی میفهمی. بعدها گفت ربطی به طالعبینی ندارد. بلندترین نقطه یک شهر قلعه آن است و بلندترین نقطه قلعه، برج یا بورچ است. گفت اسم تو را بورچ گذاشتم تا به جاهای بلند برسی. بعدها معنایش را فهمیدم و از چیزی که کودکی به آن اعتراض داشتم، دور شدم.
در پایان: بورچ، ممنون که آمدی. برایت موفقیتهای بیشتری آرزو میکنیم. ما «شهر دور» را دنبال میکنیم؛ حالا نمیدانم بگویم با لذت یا با عصبانیت، اما چیزی که مشخص است بازی و باورپذیری توست.
پاسخ: ممنونم. امیدوارم در پروژههای بعدی هم دوباره کنار هم باشیم.





