دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
دانستنیعلوم انسانی و اجتماعی

سارتر در ازدحامِ آزادی: چرا «اگزیستانسیالیسم یک اومانیسم است» هنوز ما را به پاسخ‌گویی فرا می‌خواند؟

در ۲۹ اکتبر ۱۹۴۵، ژان‌پل سارتر از متروی پاریس بیرون آمد تا در کلوب «منتنان» سخنرانی‌ای ایراد کند که عنوانش در نگاه اول بیش از حد دانشگاهی، مبهم و حتی نامطمئن به نظر می‌رسید: «اگزیستانسیالیسم یک اومانیسم است». هیچ‌کس، حتی خود برگزارکنندگان، نمی‌دانستند این سخنرانی به یکی از مشهورترین رخدادهای فکری قرن بیستم بدل خواهد شد. سارتر در راه سالن با جمعیتی عظیم روبه‌رو شد. ابتدا گمان کرد شاید کمونیست‌ها برای اعتراض آمده‌اند و لحظه‌ای به بازگشت فکر کرد؛ اما به‌دلیل تعهد حرفه‌ای‌اش جلو رفت. طنز ماجرا این بود که جمعیت برای چهره‌های مشهور راه باز می‌کرد، اما کسی چهره سارتر را نمی‌شناخت. او بی‌آنکه خود را معرفی کند، آرام‌آرام از میان ازدحام، تنه‌خوردن‌ها و جدال‌های خشن بر سر صندلی‌ها گذشت.

سالن بیش از حد گرم و پرجمعیت بود. پانزده نفر از حال رفتند. سخنرانی با یک ساعت تأخیر آغاز شد. سارتر بدون یادداشت، با دست‌هایی در جیب، روی صحنه رفت تا از فلسفه‌ای دفاع کند که هم‌زمان به بدبینی، بی‌اخلاقی، الحاد، فردگرایی و حتی فساد جوانان متهم شده بود. او گفت آنچه باید می‌گفت و رفت؛ اما سخنرانی‌اش نرفت. از همان شب، «اگزیستانسیالیسم یک اومانیسم است» از یک مداخله فلسفی به یک پدیده عمومی تبدیل شد.

فلسفه‌ای که از خرابه‌های جنگ برخاست

برای فهم نیروی این سخنرانی باید به فضای پاریسِ پس از آزادی بازگشت. پاییز ۱۹۴۵ فقط پایان یک جنگ نبود؛ آشکارشدن ابعاد فاجعه بود: اتاق‌های گاز، اردوگاه‌ها، خیانت دوستان، ترس، همکاری با اشغالگران، و آن چیزی که بعدها می‌توان آن را سیلاب «شرهای پیش‌پاافتاده» نامید. سیمون دوبووار، شریک فکری و زندگی سارتر، نوشت که مردم «تاریخ را در وحشتناک‌ترین شکلش کشف کرده بودند». مسئله فقط بازسازی ساختمان‌ها نبود؛ مردم باید بنیادهای اخلاقی‌شان را نیز از نو می‌ساختند.

در چنین وضعی، سارتر پاسخی ارائه می‌کرد که با نیاز عمومی زمانه هم‌خوانی داشت. او نمی‌خواست بگوید پس از جنگ، تنها پاسخ ممکن نیهیلیسم است؛ یعنی این تصور که چون باورها، سنت، قانون یا نظم پیشین فرو ریخته‌اند، پس هیچ چیز اهمیت ندارد و «همه چیز مجاز است». برعکس، سارتر می‌کوشید نشان دهد اگر ارزش‌های آماده و ازپیش‌داده‌شده فرو ریخته‌اند، مسئولیت انسان نه کمتر، بلکه سنگین‌تر شده است.

درست همین‌جاست که سخنرانی او اهمیت تاریخی پیدا می‌کند. سارتر در ظاهر از اگزیستانسیالیسم دفاع می‌کرد، اما در عمق، با پرسشی بنیادین روبه‌رو بود: ارزش‌های ما از کجا می‌آیند؟ اگر باور، طبیعت ثابت انسانی یا نظام اخلاقی مطلقی وجود نداشته باشد، آیا انسان به سقوط در بی‌معنایی محکوم است؟ پاسخ سارتر این بود: نه؛ اما بهای این «نه» آزادی‌ای طاقت‌فرساست.

سوءتفاهمی به نام اگزیستانسیالیسم

برگزارکنندگان سخنرانی، ژاک کالمی و مارک بیگبدِر، بودجه اندکی داشتند. چند آگهی ساده در روزنامه‌ها منتشر کردند و همسرانشان در کتاب‌فروشی‌های محله لاتین اعلامیه چسباندند. خود کالمی از عنوان سخنرانی نگران بود: «با چنین عنوانی! اگزیستانسیالیسم!» نگرانی‌اش بی‌دلیل نبود. فقط دو ماه پیش از آن، سارتر گفته بود: «فلسفه من فلسفه وجود است؛ حتی نمی‌دانم اگزیستانسیالیسم چیست.» با این‌همه، دوبووار بعدها در زندگی‌نامه‌اش توضیح داد که آنان سرانجام برچسبی را که دیگران به آن‌ها زده بودند پذیرفتند و آن را به کار خود گرفتند.

این نام‌گذاری در بستری از جنجال رخ داد. رمان «تهوع» سارتر به ضدانسان‌گرایی متهم شده بود. کمونیست‌ها او را باعث بی‌اعتمادی جوانان به سیاست سازمان‌یافته می‌دانستند. مسیحیان با الحاد او مشکل داشتند. برخی نیز اگزیستانسیالیست‌ها را گروهی می‌پنداشتند که زیاد ناسزا می‌گویند، در کافه‌ها می‌نشینند و از پوچی حرف می‌زنند. سارتر احساس می‌کرد تصویر عمومی‌اش از کنترل او خارج شده است؛ نوعی اضطراب مدرن و بسیار آشنا: اینکه نسخه‌ای تحریف‌شده از تو در جهان می‌چرخد و دیگر نمی‌توانی آن را مهار کنی.

صبح روز بعد، بیگبدر در کافه دو فلور، دفتر غیررسمی سارتر، نزد او رفت و بابت آشوب عذر خواست. تبلیغات، اجاره سالن، خسارت‌ها، سی صندلی شکسته و گیشه تخریب‌شده باعث شده بود نتوانند حق‌الزحمه وعده‌داده‌شده را بپردازند. سارتر که روزنامه‌های صبح را همراه قهوه و کروسان خوانده بود، حرف او را برید و گفت: «حق‌الزحمه‌ام را فراموش کنید! به‌علاوه، ظاهراً موفق بوده‌ایم!»

روزنامه‌ها تیترهایی عجیب زده بودند: «حضور بیش از حد در سخنرانی سارتر؛ گرما، غش، پلیس؛ لورنس عربستان یک اگزیستانسیالیست». گزارش‌ها از «نبرد آرنج‌ها»، «اضطراب نااگزیستانسیالیستی» و وضعیتی شبیه نمایشنامه «در بسته» سخن می‌گفتند؛ جمعیتی که از خفگی می‌ترسید. برخی منتقدان او را بیش از حد فضل‌فروش دانستند، اما حتی آنان نیز نمی‌توانستند کاریزما، خونسردی، شهامت و قدرت حضور او را انکار کنند.

«وجود بر ماهیت مقدم است»

سارتر سخنرانی را با تعریفی آغاز کرد که هنوز یکی از مشهورترین عبارات فلسفه معاصر است: اگزیستانسیالیسم آموزه‌ای است که زندگی انسانی را ممکن می‌سازد و می‌گوید هر حقیقت و هر کنشی مستلزم محیطی انسانی و نوعی سوبژکتیویته است. به بیان ساده‌تر، حقیقت و عمل را نمی‌توان از انسان‌های واقعی، انتخاب‌های واقعی و موقعیت‌های واقعی جدا کرد.

محور اصلی اندیشه او این بود: «وجود بر ماهیت مقدم است.» برای فهم این جمله، سارتر مثالی معروف می‌آورد: چاقو. پیش از آنکه چاقویی ساخته شود، سازنده‌اش ایده‌ای از کارکرد و ویژگی‌های آن دارد. یعنی ماهیت چاقو، هدف، شکل و کاربردش، پیش از وجود عینی آن تعریف شده است. اما انسان چنین نیست. انسان ابتدا وجود می‌یابد؛ به جهان افکنده می‌شود؛ خود را در موقعیت می‌یابد؛ سپس با انتخاب‌هایش خود را می‌سازد.

از نظر سارتر، انسان در آغاز «هیچ» است؛ نه به معنای بی‌ارزشی، بلکه به این معنا که ذات ثابت و ازپیش‌نوشته‌شده‌ای ندارد. او پروژه‌ای است رو به آینده. انسان مثل خزه، قارچ یا گل‌کلم نیست؛ زیرا نسبت به آینده خود آگاه است و خود را به سوی امکان‌ها پرتاب می‌کند. به همین دلیل سارتر می‌گوید انسان همواره «در حال ساخته‌شدن» است.

نتیجه این گزاره ساده، رادیکال است: اگر ماهیت از پیش تعیین نشده باشد، ما مسئول ساختن خویش هستیم. جمله مشهور سارتر همین‌جاست که معنا پیدا می‌کند: «انسان چیزی نیست جز آنچه از خود می‌سازد.» آزادی در اینجا نه یک امتیاز خوشایند، بلکه بار سنگینی است. سارتر می‌گوید انسان «محکوم به آزادی» است؛ محکوم، چون خود را نیافریده و بی‌آنکه بخواهد به جهان پرتاب شده است؛ آزاد، چون پس از ورود به جهان مسئول هر کاری است که انجام می‌دهد. حتی انتخاب‌نکردن نیز خود یک انتخاب است.

اومانیسم سارتر: انسان بر قله نیست، زیر بار مسئولیت است

بعضی انواع اومانیسم، انسان را بر قله هستی می‌نشانند و او را موجودی شریف، ممتاز یا دارای طبیعتی والا معرفی می‌کنند. اومانیسم سارتر از این جنس نیست. او انسان را ستایش نمی‌کند؛ مسئول می‌کند. اگزیستانسیالیسمِ اومانیستیِ سارتر یعنی انسان قانون‌گذار زندگی خویش است، اما نه از موضع آسودگی، بلکه در وضعیتی از وانهادگی، اضطراب و بی‌پناهی.

اینجاست که سارتر از یکی از بحث‌برانگیزترین ادعاهایش سخن می‌گوید: وقتی من انتخاب می‌کنم، فقط خودم را انتخاب نمی‌کنم؛ تصویری از انسان نیز ارائه می‌دهم. هر انتخاب من، به‌طور ضمنی می‌گوید این شیوه زیستن ارزشمند است. ازدواج کنم یا نکنم، وارد جنگ شوم یا نشوم، سکوت کنم یا اعتراض، در هر حال فقط تصمیم شخصی نگرفته‌ام؛ در حال قانون‌گذاری نمادین برای انسانیت هستم. سارتر می‌گوید: «ما همیشه خیر را انتخاب می‌کنیم، و هیچ چیز نمی‌تواند برای ما خوب باشد مگر آنکه برای همه خوب باشد.»

این ادعا منبع «دلهره» اگزیستانسیالیستی است. انسان وقتی بفهمد نه‌تنها خود را می‌سازد، بلکه با انتخابش تصویری از بشر می‌سازد، نمی‌تواند از مسئولیت عمیق خود نترسد. اگر کسی بگوید من چنین اضطرابی ندارم، سارتر پاسخ می‌دهد: او اضطرابش را پنهان می‌کند یا نمی‌خواهد با آن روبه‌رو شود.

وانهادگی: وقتی هیچ مرجع نهایی وجود ندارد

سارتر خداناباور بود و نبود خدا را موضوعی ساده یا آرامش‌بخش نمی‌دانست. برعکس، می‌گفت نبود «بسیار آزاردهنده» است، زیرا یعنی ارزش‌های پیشینی، هدف آماده و مرجع بیرونی مطلقی وجود ندارد که به ما بگوید چه کنیم. اما از اینجا نتیجه نمی‌گرفت که «پس هر کاری مجاز است». نتیجه او دشوارتر بود: چون هیچ مرجع نهایی ما را نجات نمی‌دهد، خودمان باید ارزش‌ها را اختراع کنیم.

او حتی می‌گوید اگر نیروی برتری هم وجود داشت، تفاوتی بنیادین ایجاد نمی‌کرد؛ زیرا باز هم انسان باید انتخاب کند کدام یک، کدام فرمان، کدام تفسیر و کدام کاربرد در موقعیت خاص معتبر است. انسان نمی‌تواند از مسئولیت تفسیر و انتخاب فرار کند. جمله کلیدی سارتر این است: «هیچ چیز نمی‌تواند انسان را از خودش نجات دهد، حتی اثبات معتبر وجود نیرویی والاتر.»

برای توضیح این وضعیت، سارتر داستان دانشجویی را نقل می‌کند که نزد او آمده بود. برادر این دانشجو در جنگ کشته شده بود. او میان دو راه مانده بود: پیوستن به نیروهای مقاومت برای انتقام و مبارزه، یا ماندن نزد مادر رنج‌دیده‌اش برای مراقبت و دل‌داری. هیچ نظام اخلاقی آماده‌ای نمی‌توانست مسئله را حل کند. مسیحیت می‌گوید همسایه‌ات را دوست بدار؛ اما کدام همسایه؟ مادر یا رزمندگان؟ اخلاق کانتی می‌گوید انسان را غایت بدان نه وسیله؛ اما در هر انتخاب، یکی از دو طرف تا حدی قربانی می‌شد. احساسات نیز راه‌گشا نبودند، چون فرد تنها پس از عمل می‌فهمد واقعاً چه چیزی را بیشتر ارزشمند دانسته است. حتی انتخاب مشاور نیز نوعی انتخاب است.

پاسخ سارتر کوتاه و بی‌رحم بود: «تو آزادی؛ پس انتخاب کن. به بیان دیگر، ابداع کن.»

اخلاق همچون اثر هنری

سارتر انتخاب اخلاقی را به آفرینش هنری تشبیه می‌کند. همان‌گونه که نقاش پیش از خلق اثر، قانون کامل و آماده‌ای برای آن ندارد، انسان نیز در موقعیت اخلاقی باید بیافریند. اثر پیکاسو پیش از نقاشی‌شدن، به صورت قانون نهایی وجود نداشت؛ با عمل نقاشانه پدید آمد. اخلاق نیز، در نگاه سارتر، امری صرفاً پیروی از دستور نیست؛ نوعی خلق و تعهد است.

او دو نمونه ادبی را مقابل هم می‌گذارد: مگی تالِوِر، قهرمان رمان «آسیاب کنار فلوس» جورج الیوت، که از عشق خود چشم می‌پوشد تا وفاداری و همبستگی انسانی را حفظ کند؛ و دوشس سانسِورینا در «صومعه پارم» استاندال، که بی‌رحمانه می‌کوشد محبوبش را از نامزدش جدا کند. از نظر سارتر، این دو اخلاق کاملاً متضادند، اما هر دو از آن جهت ارزشمندند که با آزادی، شور و انتخاب آگاهانه همراه‌اند. یکی ایثارگر است و دیگری بی‌رحم؛ اما هیچ‌کدام خود را قربانی منفعل شرایط جا نمی‌زنند.

اینجا روشن می‌شود که برای سارتر، معیار اصلی اخلاق، «اصالت» است: آیا فرد انتخاب خود را می‌پذیرد؟ آیا پشت سنت، احساس، دستور، طبیعت یا شرایط پنهان نمی‌شود؟ آیا مسئولیت عملش را بر عهده می‌گیرد؟

دیگری: اگزیستانسیالیسم فقط فردگرایی نیست

شهرت عامه‌پسند اگزیستانسیالیسم گاهی آن را فلسفه‌ای کاملاً فردگرا معرفی می‌کند؛ گویی انسان تنها در اتاقی تاریک، جدا از دیگران، باید معنای خود را بسازد. اما سارتر در این سخنرانی تأکید می‌کند که سوبژکتیویته صرفاً فردی نیست. انسان خود را در نسبت با دیگران می‌شناسد. همان‌گونه که در سنت دکارتی «می‌اندیشم، پس هستم» نقطه آغاز است، سارتر می‌گوید در همین آگاهی از خود، وجود دیگری نیز آشکار می‌شود.

ما برای اینکه بفهمیم شجاع، ترسو، حسود، مهربان یا سنگدل هستیم، به جهان مشترک و داوری دیگران نیاز داریم. دیگری آینه‌ای بیرونی نیست که بعداً به زندگی ما افزوده شود؛ از آغاز در شکل‌گیری خود ما حضور دارد. به تعبیر سارتر، هر یک از ما در حضور دیگری به خود دست می‌یابد.

او با اینکه طبیعت ثابت انسانی را انکار می‌کند، از «وضعیت انسانی» سخن می‌گوید: انسان ناگزیر است در جهان باشد، کار کند، میان دیگران زندگی کند، عمرش را بگذراند و سرانجام بمیرد. موقعیت‌های تاریخی متفاوت‌اند، اما این ساختار کلی مشترک است. همین اشتراک است که فهم زندگی‌های متفاوت را ممکن می‌کند.

سوءایمان: دروغی که برای فرار از آزادی می‌گوییم

یکی از مفاهیم مرکزی سارتر «سوءایمان» است؛ یعنی تلاش انسان برای انکار آزادی و مسئولیت خویش. او دو چهره از سوءایمان را برجسته می‌کند: ترسوها و فرومایگان. ترسو کسی است که می‌گوید «چاره‌ای نداشتم» و با این جمله آزادی خود را پنهان می‌کند. فرومایه کسی است که گویی قواعد بر او اعمال نمی‌شوند، قدرتش امری طبیعی است، یا جهان به او جایگاهی بدهکار است.

سوءایمان دروغ است، چون آزادی انسان را می‌پوشاند. اما خبر خوب در نگاه سارتر این است که انسان همیشه می‌تواند تغییر کند؛ زیرا هیچ ذات ثابت و نهایی‌ای او را برای همیشه تعریف نکرده است.

پیامد سیاسی سوءایمان، از نظر سارتر، بسیار خطرناک است. او در سایه جنگ جهانی دوم می‌نویسد ممکن است پس از مرگ او، انسان‌ها فاشیسم را برگزینند و دیگران آن‌قدر ترسو یا پریشان باشند که اجازه دهند چنین شود. آنگاه فاشیسم «حقیقت بشریت» خواهد شد، و وای بر ما. جهان، در نهایت، همان چیزی می‌شود که انسان‌ها انتخاب می‌کنند یا اجازه می‌دهند انتخاب شود.

یأس فعال: امید بدون توهم

سارتر در برابر سوءایمان از «یأس» سخن می‌گوید؛ اما این یأس به معنای افسردگی، انفعال یا تسلیم نیست. یأس نزد سارتر یعنی فقط روی چیزهایی حساب کنیم که به اراده ما یا احتمالات واقعی عمل مربوط‌اند. یعنی خیال نکنیم جهان الزاماً با ما همکاری خواهد کرد. یأس، پاک‌کردن توهمات است تا عمل ممکن شود.

وقتی انسان بپذیرد کنترلی مطلق بر پیامدها ندارد، اما همچنان مسئول کنش خویش است، دیگر منتظر تضمین نمی‌ماند. سارتر می‌گوید تنها امید انسان در عمل اوست و تنها چیزی که به او امکان زندگی می‌دهد، عمل است.

از همین‌جا جمله‌ای دیگر شکل می‌گیرد: انسان چیزی جز مجموع اعمالش نیست. عشقی وجود ندارد مگر در اعمال عاشقانه؛ استعداد عشق نیز فقط در عشق‌ورزیدن آشکار می‌شود. انسان با آنچه ممکن بود بکند تعریف نمی‌شود، بلکه با آنچه انجام داده است پرتره خود را می‌کشد.

اما آیا سارتر زیادی سخت‌گیر نیست؟

قدرت سخنرانی سارتر در انگیزش و شفافیت آن است، اما از نظر فلسفی بی‌نقص نیست. یکی از مشکلات، همین ادعای «انسان چیزی جز اعمالش نیست» است. آیا واقعاً هیچ ظرفیتی در انسان وجود ندارد مگر آنچه بالفعل شده است؟ اگر کسی نابغه موسیقی باشد اما هرگز فرصت یادگیری ساز نداشته باشد، آیا هیچ نسبتی با موسیقی ندارد؟ ارسطو با مفهوم «قوه» پاسخ دیگری می‌دهد: دانه بالقوه درخت است، حتی اگر هرگز درخت نشود. شیشه شکننده است، حتی اگر هرگز نشکند. اما منطق سارتر گاهی چنان به فعلیت وابسته است که گویی شیشه فقط وقتی می‌شکند، قابلیت شکستن داشته است.

مشکل دیگر به احساسات و رنج روانی مربوط می‌شود. سارتر می‌گوید انسان مسئول شورها و عواطف خود است. اما فرد مبتلا به افسردگی، تروما یا محدودیت‌های شدید اجتماعی معمولاً وضعیت خود را انتخاب‌شده تجربه نمی‌کند. برای کسانی که آزادی‌شان عملاً محدود شده، اعتماد سارتر به انتخاب ممکن است بی‌اعتنا یا حتی سنگدلانه به نظر برسد.

نقد مهم‌تر به اخلاق او بازمی‌گردد. سارتر می‌خواهد نشان دهد آزادی به «هر کاری مجاز است» نمی‌انجامد. پاسخ او این است که هر انتخاب من، انتخابی برای همه بشریت است. اما چرا آنچه برای من خوب است باید برای همه خوب باشد؟ اگر دویدن ماراتن برای من ارزشمند است، آیا باید برای همه ارزشمند باشد؟ به نظر می‌رسد سارتر در اینجا نوعی اصل کانتی را پنهانی وارد فلسفه خود می‌کند: چنان عمل کن که بتوانی بخواهی همه همان‌گونه عمل کنند.

اما این انتقال چندان استوار نیست. اگر سارتر طبیعت مشترک انسانی را انکار می‌کند، بر چه مبنایی می‌گوید چیزی برای من خوب نیست مگر آنکه برای همه خوب باشد؟ برای چنین ادعایی ظاهراً باید معیاری مشترک از «بهتر بودن برای انسان» داشته باشیم؛ و این خود به نوعی تصور از انسان مشترک نزدیک می‌شود.

حتی دشوارتر: چرا باید برایم مهم باشد که اگر همه مثل من عمل کنند چه می‌شود؟ فرد خودخواه می‌تواند بگوید من آزادانه خودخواهی را برگزیده‌ام و اگر دیگران نیز چنین کنند، اهمیتی نمی‌دهم. اگر معیار فقط اصالت، شور و پذیرش مسئولیت باشد، خودخواه اصیل و قدیس اصیل هر دو از آزمون عبور می‌کنند. حتی نمونه‌های تاریخی خطرناک نشان می‌دهند که انسان می‌تواند با شور و تعهد، تصویری فاجعه‌بار از خیر عمومی داشته باشد. هیتلر نیز خود را در حال انتخاب برای خیر خود و بشریت می‌دید. پس اصالت به‌تنهایی کافی نیست.

دوبووار و آزادیِ واقعاً موقعیت‌مند

سارتر هرگز اثر کامل و نهایی‌ای در اخلاق منتشر نکرد؛ جز یادداشت‌هایی که پس از مرگش منتشر شدند. اینجاست که سیمون دوبووار در «اخلاق ابهام» گامی مهم‌تر برمی‌دارد. او از این مقدمه آغاز می‌کند که آزادی همیشه «موقعیت‌مند» است. انسان فقیر، سرکوب‌شده، بی‌سواد نگه‌داشته‌شده یا گرفتار ساختارهای تبعیض، همان آزادی انتزاعی انسانی مرفه و برخوردار را تجربه نمی‌کند. انتخاب‌های او کمتر، هزینه‌هایش سنگین‌تر و افق‌هایش محدودتر است.

از نظر دوبووار، اگر آزادی خود را بخواهیم، باید شرایط آزادی دیگران را نیز بخواهیم. این تعهد به دیگری نیازی ندارد پنهانی از کانت وام گرفته شود؛ از خود واقعیت زیست انسانی برمی‌آید. آزادی من در جهانی شکل می‌گیرد که دیگران ساخته‌اند و آزادی دیگران نیز از ساختارهایی تأثیر می‌پذیرد که من در حفظ یا تغییرشان نقش دارم. بنابراین، آزادی بدون توجه به شرایط اجتماعی، بیشتر خیال‌پردازی است تا فلسفه.

در این معنا، دوبووار ضعف سارتر را اصلاح می‌کند: سارتر موقعیت را می‌پذیرد، اما آن را به اندازه کافی اجتماعی، تاریخی و مادی تحلیل نمی‌کند. او بار مسئولیت را بر دوش فرد می‌گذارد؛ دوبووار می‌پرسد این فرد دقیقاً در چه جهانی، با چه محدودیت‌هایی و در برابر چه نیروهایی انتخاب می‌کند؟

میراث سخنرانی: میان فلسفه و خودیاری

سارتر بعدها نسبت به انتشار جهانی این سخنرانی احساس دوگانه‌ای داشت. ناشر خواست متن را برای کسانی که نتوانسته بودند در سالن حاضر شوند منتشر کند و کتاب به‌سرعت شهرت بین‌المللی یافت. سارتر حدود سی سال بعد گفت این موضوع او را آزار می‌داد، هرچند خود به تناقضی اعتراف کرد: اگر سخنانش برای ۵۰۰ یا ۱۰۰۰ نفر معنا داشت، چرا برای همه کسانی که می‌خواستند آن را بخوانند معنا نداشته باشد؟ نگرانی او این بود که سخنرانی جایگزین مطالعه دشوارتر «هستی و نیستی» شود و اندیشه‌اش به چند نقل‌قول ساده فروکاسته شود. او هنوز اخلاق اگزیستانسیالیستی خود را کامل و روشن نمی‌دانست.

با این حال، همین دسترس‌پذیری دلیل ماندگاری متن شد. «اگزیستانسیالیسم یک اومانیسم است» شاید از نظر فلسفی کامل‌ترین اثر سارتر نباشد، اما دروازه‌ای نیرومند به پرسش‌های دشوار آزادی، مسئولیت، ارزش و انسان‌بودن است. جذابیت آن شبیه کتاب‌های خودیاری است، اما با پشتوانه فلسفی: خودت را معمار زندگی خود بدان؛ تصمیم‌هایت را به جامعه، سنت، احساس، خانواده، خدا، حزب یا تاریخ واگذار نکن؛ حتی وقتی انتخاب نمی‌کنی، انتخاب کرده‌ای.

این پیام می‌تواند توان‌بخش باشد. سارتر به انسان مجوز فلسفی می‌دهد تا خود را از نو بسازد و در برابر برچسب‌های اجتماعی مقاومت کند. اما همین پیام اگر از شرایط واقعی زندگی جدا شود، ممکن است به سرزنش قربانیان بینجامد. پس خوانش امروزی سارتر باید هم جسارت او را حفظ کند و هم با نقد دوبووار آن را زمینی‌تر سازد.

هیچ چیز ما را از خودمان نجات نمی‌دهد

سارتر می‌دانست فلسفه‌اش تلخ به نظر می‌رسد، اما آن را بدبینانه نمی‌دانست. از نظر او هیچ آموزه‌ای خوش‌بینانه‌تر از اگزیستانسیالیسم نیست، چون می‌گوید سرنوشت انسان در درون خود اوست. البته این خوش‌بینی ساده‌لوحانه نیست. ما انتخاب نکرده‌ایم در این جهان، در این زمان، با این بدن، این تاریخ و این محدودیت‌ها به دنیا بیاییم. اما ناگزیر باید شیوه زیستن خود را در همین جهان انتخاب کنیم.

پیام نهایی سارتر نه رهایی از اضطراب، بلکه آشتی با اضطراب است. دلهره نشانه شکست نیست؛ نشانه آن است که فهمیده‌ایم انتخاب‌های ما واقعی‌اند و پیامد دارند. وانهادگی بدین معنا نیست که زندگی بی‌معناست؛ یعنی معنا را باید ساخت. یأس به معنای تسلیم نیست؛ یعنی بدون توهم عمل کنیم. آزادی نیز صرفاً حق انجام هر کار نیست؛ بار پاسخ‌گویی در برابر خود، دیگران و تصویری است که از انسان می‌سازیم.

سارتر از ما می‌خواهد بپرسیم: اگر همه مانند من عمل کنند چه جهانی ساخته می‌شود؟ کجاها پشت جمله «چاره‌ای نداشتم» پنهان می‌شوم؟ کجا به‌جای نشستن با اضطراب انتخاب، دنبال آرامش دروغین می‌گردم؟ و مهم‌تر از همه: زندگی بدون عذر و بهانه یعنی چه؟

شاید پاسخ نهایی آماده‌ای وجود نداشته باشد. اما خود سارتر گفته بود: «تنها راه آموختن، پرسیدن است.» اگزیستانسیالیسم او دقیقاً از همین‌جا زنده می‌ماند: در لحظه‌ای که انسان، بی‌پناه اما آزاد، از خود می‌پرسد اکنون چه باید بکنم؟


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا