دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
دانستنی

شکار تفریحی از پادشاهان باستان تا حفاظت از طبیعت؛ میراث خونین اشرافیت در شکل‌گیری مناطق حفاظت‌شده

تاریخ شکار ورزشی فقط داستان تعقیب حیوانات نیست؛ روایتی پیچیده از قدرت، طبقه، مردانگی، آیین‌های سلطنتی، قوانین نابرابر و حتی شکل‌گیری نخستین الگوهای حفاظت از حیات‌وحش است؛ از ایران ساسانی و هند مغولی تا جنگل‌های سلطنتی اروپا و افسانه رابین هود.

شکار تفریحی یا شکار ورزشی، برخلاف تصور امروزین که آن را بیشتر به سرگرمی، ماجراجویی یا سبک زندگی طبیعت‌محور پیوند می‌زند، ریشه‌ای بسیار کهن و عمیقاً سیاسی دارد. شکارچیان مدرن، وارث سنتی هستند که هزاران سال قدمت دارد؛ سنتی که نسل‌هایی از امپراتورها، پادشاهان، اشراف، و بعدها بازرگانان و طبقات تازه‌ثروتمند برآمده از سرمایه‌داری را در خود جای داده است.

برای این گروه‌ها، شکار فقط کشتن حیوان نبود. شکار راهی برای اثبات خود، ارضای غرایز اولیه، آزمودن شجاعت، نمایش اقتدار، گریز از فشارهای دربار یا حتی دستیابی به نوعی رضایت معنوی بود. در بسیاری از فرهنگ‌ها، میدان شکار صحنه‌ای بود که فرمانروا در آن نه‌تنها به‌عنوان انسان، بلکه در هیئتی نزدیک به موجودی نیمه‌خدایی ظاهر می‌شد: کسی که بر طبیعت، جانوران و انسان‌ها سلطه دارد.

اما همین سنت خونین یک تناقض تاریخی مهم نیز در دل خود داشت: برای آنکه کشتارهای بزرگ ممکن شود، حاکمان ناچار بودند از حیات‌وحش محافظت کنند. به بیان دیگر، بخشی از تاریخ حفاظت از طبیعت، از دل میل اشراف به کشتن حیوانات بیشتر و بهتر بیرون آمد. کمی تلخ است، اما تاریخ همیشه آن‌قدر مرتب و خوش‌اخلاق نیست که دل‌مان می‌خواهد.

شکار؛ زبان قدرت در فرهنگ‌های سلطنتی

در بسیاری از تمدن‌ها، شکار ابزار نمایش عظمت، شجاعت و جایگاه فراتر از انسان عادی بود. از ایران ساسانی تا هند مغولی (Mughal India)، از چین خیتان (Khitan China) تا حبشه سلیمانی یا ابیسینیای سلیمانی (Solomonic Abyssinia)، فرمانروایان برتر شجاعت و شکوه خود را در میدان شکار به نمایش می‌گذاشتند.

در این فرهنگ‌ها، سنت‌های شکار هر ملت یا حکومت، ارزش‌های فرهنگی آن را بازتاب می‌داد. برای نمونه، در آسیای مرکزی، رهبران مغول با برگزاری شکارهای حلقه‌ای یا رینگ هانت (Ring Hunt)، بی‌رحمی و توان سازمان‌دهی خود را نشان می‌دادند. در این آیین‌ها، صدها یا حتی هزاران حیوان به محوطه‌ای محصور با طناب رانده می‌شدند. حیوانات گرفتار و بی‌دفاع می‌ماندند و سپس می‌شد آن‌ها را با فراغ بال قتل‌عام کرد.

این نوع شکار، بیش از آنکه صرفاً ورزشی باشد، نمایش خشونت سازمان‌یافته و اقتدار سیاسی بود. فرمانروا نشان می‌داد که می‌تواند طبیعت را محاصره کند، حیوانات را به دام بیندازد و مرگ را به‌صورت آیینی مدیریت کند.

پادشاهان شکارچی؛ حکومت از روی زین اسب

بسیاری از شاهزادگان و پادشاهان به شکار ورزشی وسواس پیدا می‌کردند. شکار برای آن‌ها فرصتی بود برای فرار از فشارهای دربار و حکمرانی «از روی زین». این تعبیر به‌خوبی نشان می‌دهد که شکار، بخشی از فرهنگ سیاسی و سبک زندگی حکمرانان بود.

گفته می‌شود گونترام (Guntram)، پادشاه بورگوندی (Burgundy) در قرن ششم، هر روز شکار می‌کرد. همین عادت به لویی چهاردهم فرانسه (Louis XIV of France) نیز نسبت داده شده است. جهانگیر (Jahangir)، امپراتور مغول هند، حتی ادعا کرده بود که تا پنجاه‌سالگی، به‌تنهایی ۱۷,۱۶۷ حیوان را کشته است.

این عدد، چه دقیق باشد چه اغراق‌آمیز، چیزی درباره فرهنگ سلطنتی شکار می‌گوید: شمار حیوانات کشته‌شده، خود به نشانه‌ای از عظمت، توانایی و حق سلطه تبدیل می‌شد.

تناقض بزرگ: برای کشتار بیشتر باید حفاظت کرد

شکارهای اشرافی و سلطنتی در نگاه نخست سراسر افراط و خون‌ریزی بودند. اما همین نمایش‌های خونین، برای ادامه یافتن، به نوعی مدیریت و حفاظت از حیات‌وحش نیاز داشتند. اگر همه حیوانات یک منطقه نابود می‌شدند، شکار بعدی دیگر شکوهی نداشت.

بنابراین فرهنگ‌های شکار ناچار شدند میان کشتار و مدارا تعادل ایجاد کنند: به حیوانات فرصت داده می‌شد جمعیت خود را بازسازی کنند تا کشتار بعدی ممکن شود. این منطق، شاید از منظر امروز اخلاقی به نظر نرسد، اما از نظر تاریخی به شکل‌گیری قواعد محدودکننده شکار کمک کرد.

در همین بستر، انواع کدهای اخلاقی یا آداب تعقیب شکار شکل گرفتند؛ قواعدی که گاهی «بازی مرگ» را کمی به سود حیوانات متعادل می‌کردند.

ساده‌ترین و گسترده‌ترین نمونه این قواعد، «فصل شکار» بود؛ مفهومی که در نقاط مختلف جهان دیده می‌شد و سابقه ثبت‌شده آن دست‌کم به قرن ششم پیش از میلاد در ژو شرقی (Eastern Zhou) بازمی‌گردد.

محدودیت شکار بر اساس طبقه اجتماعی

محدودیت شکار همیشه فقط برای حفاظت از حیوانات نبود؛ اغلب برای حفظ امتیاز طبقات بالا طراحی می‌شد. یعنی قانون نه‌فقط می‌گفت چه زمانی یا چگونه می‌توان شکار کرد، بلکه تعیین می‌کرد چه کسی حق شکار دارد.

در سال ۱۰۷۱، خیتان‌های شمال چین شکار را برای دهقانان ممنوع کردند. تقریباً در همان دوره، ویلیام فاتح (William the Conqueror) در انگلستان عوام را از شکار گوزن، گراز و خرگوش منع کرد؛ تصمیمی که عملاً سهم شکار را برای کیسه شکار خودش و طبقه حاکم محفوظ می‌کرد.

از میان‌رودان یا مزوپوتامیا (Mesopotamia) تا منچوری (Manchuria)، کشتن شیرها امتیاز انحصاری امپراتور یا شاهزاده بود. فرعون‌های مصر (Egyptian Pharaohs) گاوهای وحشی شکار می‌کردند. شاهان هخامنشی (Achaemenid Kings) شترمرغ شکار می‌کردند. امپراتوران مغول هند نیز کرگدن و ببر را هدف می‌گرفتند.

این واقعاً «ورزش پادشاهان» بود. حیوانات باشکوه باید فقط به دست شکوهی هم‌سنگ خود کشته می‌شدند؛ دست‌کم از نگاه ایدئولوژی سلطنتی.

شکارگاه‌های اختصاصی؛ آغاز حفاظت برای لذت نخبگان

شاید رایج‌ترین و ماندگارترین ابزار کنترل شکار، ایجاد شکارگاه‌های حفاظت‌شده بود؛ مناطق گسترده و توسعه‌نیافته‌ای که در آن، شکار مطلوب طبقه حاکم می‌توانست بی‌مزاحمت تکثیر شود.

بسیاری از بهترین و طولانی‌مدت‌ترین مناطق حفاظت‌شده جهان، نخستین بار نه برای حفظ طبیعت به معنای مدرن، بلکه برای لذت شکار یک گروه نخبه خون‌ریز تحت حفاظت قرار گرفتند.

نمونه مهم آن جنگل بیاووویژا (Białowieża Forest) است؛ جنگلی که اغلب به‌عنوان یکی از آخرین جنگل‌های «بکر» یا اولیه اروپا ستایش می‌شود. این منطقه نخستین بار در قرن پانزدهم به‌عنوان پارک شکار برای پادشاهان لهستان (Polish Kings) کنار گذاشته شد.

این واقعیت نشان می‌دهد که مفهوم حفاظت از طبیعت، همیشه از دغدغه زیست‌محیطی پاک و امروزی آغاز نشده است. گاهی حفاظت از «وحش»، برای تضمین امکان شکار آینده انجام می‌شد.

شکارگاه‌های محصور؛ دیوار، خندق و سرباز

شکارگاه‌های سلطنتی می‌توانستند با خندق مشخص شوند، با سربازان محافظت شوند یا با دیوارهای متعدد احاطه گردند. یکی از نمونه‌های مشهور، شکارگاه‌های زمستانی آخن (Aachen) بود؛ جایی که شارلمانی (Charlemagne) به شکار می‌رفت.

در توصیف این شکارگاه‌ها آمده است که شارلمانی «اغلب به شکار در دشت‌های سبز می‌رفت، چنان‌که دوست داشت، و با سگ‌ها و تیرهای سوت‌کش، جانوران وحشی را تعقیب می‌کرد و انبوهی از گوزن‌های شاخ‌دار را زیر درختان سیاه از پا درمی‌آورد.»

این تصویر، شکوه و خشونت را هم‌زمان در خود دارد: طبیعت زیبا، شاه مقتدر، سگ‌ها، تیرها، درختان تاریک و مرگ دسته‌جمعی حیوانات.

«جنگل» در اروپا؛ همیشه به معنی زمین پردرخت نبود

در اروپا، این ذخیره‌گاه‌های شکار «جنگل» یا فارست (Forest) نامیده می‌شدند؛ خواه واقعاً پردرخت بودند یا نه. این مناطق تحت قانون جداگانه‌ای به نام «قانون جنگل» یا فارست لا (Forest Law) اداره می‌شدند.

جنگل‌های سلطنتی قلمروهایی ممتاز، خصوصی و دور از نظارت عمومی بودند؛ حوزه‌هایی بسته، دور از چشم کنجکاوان. شکارهای سلطنتی ممکن بود هفته‌ها طول بکشند و با لباس‌های پرزرق‌وبرق، ضیافت‌ها و نمایش‌های ثروت و قدرت همراه باشند.

این شکارها فقط تفریح نبودند. آن‌ها نمایش سلطه بر طبیعت، میدان کشف خویشتن، آزمون مردانگی و محل مناسبی برای معامله‌ها و دیپلماسی‌های پنهانی بودند. به زبان ساده: هرچه در جنگل اتفاق می‌افتاد، در جنگل می‌ماند.

جنگل در ادبیات قرون وسطی؛ قلمرو جادو، خون و شکار دست‌نیافتنی

جنگل‌های شکار در ادبیات عاشقانه قرون وسطی نیز اهمیت نمادین ویژه‌ای پیدا کردند. در «سرودهای ماری دو فرانس» یا لِیز آو ماری دو فرانس (Lais of Marie de France)، مجموعه‌ای از افسانه‌های برتونی مربوط به قرن دوازدهم، جنگل‌های اربابی فرانسه یا سنیوریال فارست‌ها (Seigneurial Forests) به‌عنوان بیابان‌هایی تاریک و افسون‌شده تصویر شده‌اند.

در این جنگل‌ها، دوشیزگان زیبا در نور ماه رد خون را دنبال می‌کنند و گوزن‌های ماده زخمی، تعقیب‌کنندگان خود را نفرین می‌کنند. این تصویرها نشان می‌دهند که جنگل سلطنتی فقط فضای جغرافیایی نبود؛ قلمروی تخیلی و اخلاقی نیز بود، جایی میان شکار، خطر، جادو و گناه.

در ادبیات انگلیسی نیز گوزن سفید گریزان، مانند آنچه در «مرگ آرتور» یا ل مورت دارتور (Le Morte d’Arthur)، حدود ۱۴۷۰، توصیف شده، گفته می‌شد در جنگل‌های گوزن انگلیسی پنهان است: دیده می‌شود اما هرگز گرفتار نمی‌شود، همواره از دسترس می‌گریزد و در تاریکی جنگل ناپدید می‌شود.

گوزن سفید در این سنت ادبی، نماد آرزویی دست‌نیافتنی است؛ شکاری که همیشه تعقیب می‌شود اما هرگز کاملاً به تملک درنمی‌آید.

حفاظت از طبیعت یا حفاظت از امتیاز؟

ایجاد شکارگاه‌ها پیامد ثانویه مهمی داشت: حفظ قطعات بزرگ زیستگاه وحشی یا شبه‌وحشی. توماس آلسن (Thomas Allsen)، تاریخ‌نگار، استدلال کرده است:

«اگر حفاظت را به‌عنوان خویشتن‌داری آگاهانه کوتاه‌مدت برای منفعت بلندمدت بفهمیم، آن‌گاه بسیاری از فعال‌ترین محافظان تاریخ، نخبگان سیاسی، شکارچیان سلطنتی و دولت‌هایی بودند که آنان کنترل می‌کردند.»

این تحلیل از نظر تاریخی دقیق و از نظر اخلاقی پیچیده است. بله، بسیاری از مناطق طبیعی به‌دلیل خواست نخبگان برای شکار حفظ شدند. اما این مدل، منافع مردم عادی را فدای هوس‌های ورزشی طبقه قدرتمند می‌کرد.

پس با نوعی حفاظت روبه‌رو هستیم که هم طبیعت را نگه می‌داشت و هم عدالت اجتماعی را نقض می‌کرد.

مردم ساکن در شکارگاه‌ها؛ حضور مشروط و کنترل‌شده

بیشتر ذخیره‌گاه‌های سلطنتی یا امپراتوری در طول تاریخ کاملاً خالی از انسان نبودند. آن‌ها معمولاً جمعیت‌های محلی خود را داشتند؛ برای مثال خوک‌چرانانی که با مجوز ویژه اجازه ورود به جنگل داشتند، یا گاهی هیزم‌جمع‌کنانی که برای گردآوری چوب وارد می‌شدند.

اما قرارداد نانوشته روشن بود: این افراد تا زمانی اجازه ورود داشتند که منابع شاه را کاهش ندهند و فضای دلخواه شکارچیان بازدیدکننده را خراب نکنند.

به بیان دیگر، مردم محلی در سرزمین خود حضور داشتند، اما حضورشان مشروط به میل طبقه حاکم بود.

نارضایتی از زمین‌های بازی ثروتمندان

این زمین‌های بازی اشراف همیشه محبوب نبودند. منسیوس (Mencius)، فیلسوف چینی، درباره شکارگاه‌های شاه هسوان (King Hsuan) در قرن چهارم پیش از میلاد، جایی که شکار غیرقانونی جرم مستوجب اعدام شده بود، با تلخی نوشت:

«وقتی نمرودهای منحطی که به تخت نشستند، زمین مردم را برای اهداف خودخواهانه خود گرفتند، جانوران وحشی دوباره شکوفا شدند.»

این جمله به‌خوبی خشم مردم و منتقدان را نشان می‌دهد: طبیعت شاید در این شکارگاه‌ها حفظ می‌شد، اما به بهای بیرون راندن یا محدود کردن کسانی که به آن زمین‌ها وابسته بودند.

در جاهای دیگر، از جمله ترکستان (Turkestan) و هند (India)، کسانی که به شکارگاه‌ها تجاوز می‌کردند یا وارد محدوده ممنوع می‌شدند، ممکن بود با مجازات‌هایی مانند بردگی روبه‌رو شوند.

انگلستان نورمن؛ قانون جنگل و خشونت قانونی

در انگلستان، ویلیام فاتح، پادشاه نورمن، تا حدود یک‌سوم زمین‌های کشت‌نشده کشور را به‌عنوان ذخیره‌گاه گوزن تصاحب کرد. او فرمان داد هرکس گوزن نر یا ماده‌ای را بکشد، باید کور شود.

یک قرن بعد، مجازات‌ها شدیدتر هم شده بودند. هرکس «دست‌قرمز» یا رد-هندد (Red-Handed) گرفته می‌شد، یعنی واقعاً با خون شکار بر دست گرفتار می‌شد، ممکن بود با «از دست دادن جان، چشم‌ها یا اندام جنسی» مجازات شود.

حتی سگ‌هایی که در محدوده جنگل زندگی می‌کردند، باید «معلول» می‌شدند. قانون مشخص می‌کرد: «سه چنگال پای جلو باید بریده شود، اما نه کف پنجه.»

این جزئیات خشن نشان می‌دهد قانون جنگل فقط درباره حیوانات نبود؛ درباره کنترل انسان‌ها، حیوانات خانگی و هر چیزی بود که ممکن بود نظم شکار سلطنتی را مختل کند.

سرپیچی، شکار غیرقانونی و تولد قهرمانان مردمی

اجرای سنگین و خشن قانون، به‌طور طبیعی به نافرمانی گسترده منجر شد. حتی دو اسقف اعظم دوره‌گرد در میان کسانی نام برده شده‌اند که در سال ۱۲۶۲ به‌دلیل شکار غیرقانونی تحت پیگرد قرار گرفتند.

گاهی نافرمانی شکل آشکار و نمادین می‌گرفت. در زمان هنری سوم (Henry III)، شکارچیان غیرقانونی نورث‌همپتون‌شر (Northamptonshire) سرهای بریده گوزن‌ها را بر تیرک‌ها نصب کردند؛ اقدامی که «با نهایت تحقیر نسبت به شاه و جنگلبان او» انجام شد.

در چنین فضایی، ظهور قهرمانان مردمی مانند رابین هود (Robin Hood)، یاغی کاریزماتیک و شکارچی غیرقانونی گوزن، تصادفی نبود. افسانه رابین هود بازتاب خشم عمیق نسبت به نابرابری‌های قانون جنگل بود؛ قانونی که طبیعت را برای شاه حفظ می‌کرد و مردم را از آن محروم می‌ساخت.

حفاظت از «سبزینه»؛ زیبایی‌شناسی شاهانه و جرم گسترش زندگی خانگی

در قانون جنگل قرن شانزدهم، تخریب «وِرت» یا (Vert)، یعنی پوشش درختی و سبزینگی، با جریمه مجازات می‌شد. دلیل آن فقط اقتصادی یا زیست‌محیطی نبود؛ مبنایی زیبایی‌شناختی هم داشت.

این «آلاچیق‌های سبز» یا گرین آربرز (Green Arbors)، اساساً برای این بودند که «شاه در آن‌ها خود را شاد کند». یعنی درختان، سایه‌ها و چشم‌اندازها بخشی از صحنه‌آرایی لذت سلطنتی بودند.

حتی ساخت بناهای کشاورزی در شکارگاه‌های سلطنتی، اگرچه توسط مالکان زمین انجام می‌شد، جرم محسوب می‌شد. این جرم «پورپرستچر» یا «تجاوز به اراضی عمومی» (Purpresture) نام داشت؛ یعنی تجاوز امر خانگی و اهلی به قلمرو وحشی.

چنین ساخت‌وسازهایی «هراسی برای جانوران وحشی جنگل» تلقی می‌شدند. این تعبیر نشان می‌دهد در منطق قانون جنگل، خانه، مزرعه و زندگی روزمره مردم، تهدیدی برای جهان مطلوب شکار اشرافی بود.

وقتی «وحش» به سود قدرت تعریف می‌شود

تاریخ شکار ورزشی نشان می‌دهد مفهوم «طبیعت وحشی» همیشه طبیعی و بی‌طرف نبوده است. گاهی «وحش» چیزی بود که قدرت سیاسی آن را تعریف، محصور و محافظت می‌کرد تا خودش از آن لذت ببرد.

در این مدل، طبیعت باید آن‌قدر دست‌نخورده می‌ماند که برای شکار جذاب باشد، اما نه آن‌قدر آزاد که از کنترل شاه خارج شود. حیوانات باید تکثیر می‌شدند، اما برای مرگ آینده. مردم محلی می‌توانستند حضور داشته باشند، اما فقط تا جایی که مزاحم شکار نشوند. قانون از درختان و گوزن‌ها محافظت می‌کرد، اما اغلب نه از حق معیشت انسان‌های عادی.

این همان تناقض بنیادین شکارگاه‌های سلطنتی است: آن‌ها زیستگاه را حفظ کردند، اما آزادی را محدود کردند؛ حیات‌وحش را نگه داشتند، اما برای سرگرمی مرگ؛ طبیعت را زیبا و پرشکوه خواستند، اما آن را به ملک اختصاصی قدرت تبدیل کردند.

شکار، مردانگی و سیاست پنهان

شکارگاه‌ها فقط محل کشتن حیوانات نبودند. آن‌ها قلمروهایی برای ساختن هویت مردانه، آزمودن شجاعت و انجام دیپلماسی‌های دور از چشم بودند. شاه، شاهزاده یا اشراف‌زاده در میدان شکار می‌توانست خود را به‌عنوان فردی نیرومند، مسلط و شایسته حکومت نشان دهد.

تعقیب حیوان، تحمل سختی، مهارت در تیراندازی یا سواری، و بی‌رحمی کنترل‌شده، همگی بخشی از زبان قدرت بودند. در کنار آن، ضیافت‌ها، لباس‌ها و تشریفات، شکار را به نمایش ثروت و منزلت تبدیل می‌کردند.

از این زاویه، شکار ورزشی یک آیین سیاسی بود: آیینی که در آن بدن حاکم، اسب، سگ، اسلحه، جنگل و حیوان شکارشده، همگی در خدمت نمایش نظم اجتماعی قرار می‌گرفتند.

از شکار سلطنتی تا حفاظت مدرن؛ میراثی دوگانه

بسیاری از مناطق طبیعی که امروز به‌عنوان میراث زیست‌محیطی ارزشمند شناخته می‌شوند، گذشته‌ای اشرافی و شکارمحور دارند. این موضوع ما را وادار می‌کند به تاریخ حفاظت از طبیعت با دقت بیشتری نگاه کنیم.

از یک سو، اگر این مناطق به‌عنوان شکارگاه حفظ نمی‌شدند، شاید زودتر به زمین کشاورزی، شهر، معدن یا چراگاه تبدیل می‌شدند. از سوی دیگر، حفاظت آن‌ها در اصل نه برای منفعت عمومی یا احترام به حیات‌وحش، بلکه برای امتیاز طبقه حاکم بود.

پس میراث شکارگاه‌ها دوگانه است: آن‌ها هم به حفظ زیستگاه‌ها کمک کردند و هم نمونه‌ای از نابرابری، خشونت طبقاتی و مالکیت انحصاری بر طبیعت بودند.

تاریخ شکار تفریحی، تاریخ قدرت بر طبیعت و انسان است

شکار ورزشی از دوران باستان تا دوره‌های سلطنتی و امپراتوری، نقشی فراتر از تفریح داشته است. در ایران ساسانی، هند مغولی، چین خیتان، ابیسینیای سلیمانی، آسیای مرکزی، اروپا و انگلستان نورمن، شکار ابزاری برای نمایش شکوه، شجاعت، مردانگی و حق حاکمیت بود.

پادشاهانی مانند گونترام، لویی چهاردهم و جهانگیر، شکار را به بخشی از هویت سلطنتی خود تبدیل کردند. قوانین شکار، فصل‌های شکار، محدودیت‌های طبقاتی و شکارگاه‌های اختصاصی، همگی برای تنظیم رابطه میان قدرت، حیوانات و مردم شکل گرفتند.

اما این تاریخ پر از تناقض است. همان نخبگانی که برای لذت خود حیوانات را قتل‌عام می‌کردند، گاه از نخستین محافظان زیستگاه‌های بزرگ نیز بودند. جنگل بیاووویژا و جنگل‌های سلطنتی اروپا نمونه‌هایی از این میراث‌اند. با این حال، این حفاظت اغلب به بهای محروم کردن مردم عادی، مجازات‌های خشونت‌بار و تبدیل طبیعت به قلمرو اختصاصی اشراف انجام شد.

از افسانه گوزن سفید در ادبیات قرون وسطی تا یاغی‌گری رابین هود، از دیوارهای شکارگاه شارلمانی تا قوانین خشن ویلیام فاتح، تاریخ شکار تفریحی نشان می‌دهد طبیعت همیشه فقط منظره‌ای زیبا یا منبعی اقتصادی نبوده است؛ گاهی صحنه‌ای بوده برای نمایش قدرت، ساختن اسطوره و تعیین اینکه چه کسی حق دارد بکشد، چه کسی حق دارد وارد شود و چه کسی باید بیرون بماند.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا