«لیندا کاردلینی» از «DTF St. Louis» میگوید؛ از نقش مرموز «کارول» تا «Crystal Lake» و همکاری با «بیل هیدر»

«لیندا کاردلینی» میگوید وقتی نخستینبار برای بازی در «DTF St. Louis» تست داد، ۱۵ صفحه متن برای آشنایی با نقش به او داده بودند؛ حجمی که برای یک آزمون بازیگری، کمسابقه بود. او گفت: «برای یک تست، متن خیلی زیادی بود. فکر میکنم یکی از صحنهها هشت صفحه بود.» اما خیلی زود فهمید همین صحنههای طولانی، بهترین نشانه از دنیایی هستند که «استیون کنراد» در این درام کمدی سیاه میخواهد بسازد.
کاردلینی میگوید: «استیو همینطور مینویسد. اولش با خودت میگویی: «وای، قرار است این را چطور اجرا کنیم؟ ما اصلاً تکان نمیخوریم.» شگفتانگیز است که کلماتش آنقدر برای بازی کردن زیبا هستند که میتوانی مدت زیادی فقط با همانها بنشینی… او این لحظههای زیبا، تراژیک و خندهدار را میگیرد و آنها را کاملاً انسانی میکند.»
این مجموعه محدود اچبیاو (HBO) از همان ابتدا بهعنوان یک معمای قتل معرفی میشود و «جیسن بیتمن» و «دیوید هاربر» در آن نقش «کلارک فارست» هواشناس و «فلوید اسمرنیچ» مترجم زبان اشاره آمریکایی را بازی میکنند؛ دو دوستی که برای فرار از رخوت میانسالی، به اپلیکیشنی برای رابطههای خارج از ازدواج میپیوندند. همانطور که قابل حدس است، ماجرا پایان خوشی ندارد. کاردلینی در این سریال نقش «کارول لاو-اسمرنیچ»، همسر فلوید، را بازی میکند؛ زنی که نیتهایش در ابتدا نامشخص و حتی تا حدی مشکوک به نظر میرسد.
او در این گفتوگو، از دشواریهای حرفهای ایفای نقش شخصیتی «بیاحساس در ظاهر» صحبت میکند و در عین حال به پروژههای بعدیاش، از جمله پیشدرآمد «Friday the 13th» با عنوان «Crystal Lake» و نخستین فیلم بلند «بیل هیدر» به نام «They Know» هم میپردازد.
وقتی از او پرسیده شد از آن ۱۵ صفحه اولیه چه چیزی درباره «کارول» فهمیده بود، پاسخ داد: «واقعاً نه خیلی زیاد.» او با خنده ادامه داد: «فهمیدم او شخصیتی سخت، تا حدی بیاحساس و در بعضی جنبهها تقریباً غیرقابلنفوذ دارد. میدانستم در رابطه زناشوییاش خسته شده، اما این رابطه دیگرش با کلارک برایش چیزی تازه است. یادم هست مدام سوال میپرسیدم و سعی میکردم بفهمم او دقیقاً کیست. متن در خیلی از جهات، خودش تو را به سمت شناخت آدمها هدایت میکند. درباره شخصیتهای جیسن و دیوید میفهمی چهجور آدمهایی هستند، حتی اگر هنوز ندانی چه کسی چه کاری کرده. اما درباره کارول، بلافاصله نمیتوانی وارد درونش شوی. همین برای من خیلی جذاب بود.»
به گفته او، یکی از جذابیتهای نقش این بود که کارول در موقعیتهای مختلف، وجوه متفاوتی از خود نشان میدهد: «میدانستم شیوه رفتارش با کلارک با رفتار او در برابر پلیس یا حتی با فلوید فرق دارد. او وجوه مختلف زیادی داشت.»
کاردلینی در پاسخ به این سوال که آیا همین ابهام باعث جذب شدنش به پروژه شد، گفت بیش از هر چیز، شیفته خودِ متن شده بود: «فکر میکردم نوشته واقعاً زیباست. وقتی فیلمنامه را میخوانی، چیزی که فکر میکنی قرار است اتفاق بیفتد، آن چیزی نیست که واقعاً رخ میدهد. فکر میکنی کارول را میشناسی، اما در واقع نمیشناسیاش. من عاشق شیوه نگارش آن شدم. بعضی واژهها تکرار میشدند. تقریباً حس یک لهجه یا گویش خاص را داشتند؛ انگار شخصیتها به شیوهای مخصوص خودشان حرف میزنند. این برای من خیلی جذاب بود، چون بهویژه وقتی برای تست میروی، اصلاً نمیدانی برداشتت درست هست یا نه. برای همین، ایده اینکه چیزی را امتحان کنم و ببینم در مسیر درستی هستم یا نه، خیلی برایم دوستداشتنی بود.»

او مثالی هم از ظرافت متن زد و گفت جملهای مثل «No way, Jose» را میشود به شکلهای مختلفی بازی کرد: «میتواند بزرگ باشد، میتواند کوچک باشد. اما من حس میکردم این دقیقاً بخشی از هویت او و شیوه حرف زدنش است. اینکه همه این چیزها برای کارول عادی به نظر برسند، واقعاً سرگرمکننده بود.»
یکی از نقاط عطف مهم فیلمنامه برای او، لحظهای بود که فهمید «فلوید» از ابتدا همهچیز را میدانسته است: «یادم هست وقتی فیلمنامه را میخواندم و فهمیدم فلوید از همان اول خبر داشته، چقدر این غافلگیری درخشان بود؛ بهخصوص برای همه کسانی که کارول را قضاوت کرده بودند، حتی بیشتر از کلارک.»
در توضیح اینکه چطور به شخصیت «کارول» نزدیک شد، کاردلینی گفت همه قرار نیست فوراً با او همدلی کنند و این کاملاً آگاهانه طراحی شده است. با این حال، چون «استیون کنراد» همیشه تأکید میکرد که خودش عاشق این شخصیت است، کاردلینی از همان ابتدا سوالی کلیدی از او پرسید: «از او پرسیدم روانکننده اجتماعی کارول چیست؟ آن چیزی که کسانی که دوستش دارند، در او میبینند چیست؟» به گفته او، نتیجه این گفتوگو به ویژگی جالبی در شخصیت انجامید: «درباره این حرف زدیم که او دوست دارد صداهای مختلف دربیاورد. من هم جاهایی در فیلمنامه پیدا کردم که این صداها میتوانستند بیرون بیایند و پرسیدم: «آیا او در این کار خوب است؟» و او گفت: «نه، اصلاً.» همین باعث شد در ذهنم، وجهی سبکتر از کارول پیدا کنم؛ چون او کارهایی میکند که خندهدارند، اما خودش نمیداند خندهدارند.»
او در ادامه به یکی از نمودهای این ویژگی اشاره کرد: «مثلاً وقتی لباس داوری بیسبال را پوشیده، این برای خودش اصلاً خندهدار نیست. و همین برای بازی خیلی جالب است؛ اینکه یک لباس خیلی بزرگ و عجیب به تن داری، اما احساس درون صحنه خیلی کوچک و واقعی است. این تضاد خیلی جذاب است.»
کاردلینی درباره اینکه چرا کارول احساساتش را بهسادگی بروز نمیدهد، گفت: «فکر میکنم او بهشدت میخواهد احساس کند کنترل خودش و زندگیاش را در دست دارد. برای او، کنترل داشتن یعنی مراقبت از خانواده. پسرش مهمترین چیز در زندگی اوست. هر کاری که میکند، در خدمت مراقبت از اوست.» او تأکید کرد که بخشی از سوءبرداشت مخاطب نسبت به کارول از اینجا میآید که در قسمتهای اول، ممکن است او را شخصیتی دستکاریگر روانی یا طماع ببینند، در حالی که رفتارهایش چیز دیگری میگویند: «اگر دقیق نگاه کنید، فلوید میخواهد آن گوشوارههای زیبای الماس را به او بدهد، اما او اصلاً علاقهای به آنها ندارد. او دارد برای مدرسه پسرش پسانداز میکند و فقط میخواهد برای اتاقش روتختی بهتر و وسایل بالغتر بخرد. همه کارهایش در خدمت خانواده است.»
او همچنین اضافه کرد: «فکر نمیکنم او آدمی باشد که بخواهد همه را راضی نگه دارد. هرچه دلش بخواهد میگوید. واقعاً هم آن را پشت تعارف یا ملاحظهکاری پنهان نمیکند.»
در بخش دیگری از گفتوگو، صحبت به صحنههای جنسی سریال رسید؛ صحنههایی که به گفته کاردلینی، نه برای تحریک صرف، بلکه برای پیشبرد روایت ضروریاند. او گفت: «دقیقاً همان چیزی که شما گفتید. حس میکردم این صحنهها واقعاً برای داستان حیاتیاند.» او فضای «Quality Garden Suites» را هم پناهگاهی خاص برای شخصیتها توصیف کرد و افزود: «تو اول فکر میکنی ماجرا یک جور است، اما بعد میفهمی این یک مهمانی دونفره نیست، بلکه مهمانی سهنفره است. و فکر میکنم همین همهچیز را عوض میکند.»
کاردلینی درباره نحوه حرفهای اجرای این صحنهها هم توضیح داد که همهچیز بسیار دقیق و حسابشده پیش رفته است: «خیلی زیبا با آن برخورد شد. استوریبورد وجود داشت و ما جلسهای داشتیم که در آن درباره استوریبوردها حرف میزدیم و استیو میگفت: «این چیزی است که لازم داریم. بیشتر از این لازم نداریم. این را قرار است ببینیم. اینطوری انجامش میدهیم. راحت هستی؟» و جواب همیشه «بله» بود، چون همهچیز آنقدر حسابشده بود که دقیقاً میدانستی در روز فیلمبرداری باید منتظر چه چیزی باشی.»
به گفته او، همین شفافیت باعث شد تجربهای که در حالت عادی میتوانست ترسناک باشد، به تجربهای سادهتر و امنتر تبدیل شود: «هیچ علامت سوال بزرگی وجود نداشت که قرار است چطور با این صحنهها برخورد شود. وقتی میدانی قرار است چه اتفاقی بیفتد و جایگاه صحنه را در کلیت اثر میفهمی و به آن احترام میگذاری، انجام کاری که در شرایط دیگر ممکن بود ترسناک باشد، خیلی راحتتر میشود.»
او همچنین درباره اینکه گفته بود برای بعضی از این صحنهها باید «غرورش» یا «حس خودآگاهیاش» را کنار میگذاشته، توضیح داد: «فکر میکنم همیشه وقتی جلوی دوربین هستی، چیزهای زیادی وجود دارند که بابتشان نگران میشوی؛ چه جوان باشی، چه مسن، چه مرد باشی، چه هر چیز دیگر. هر کسی اگر از خودش عکسی بگیرد، بعدش آن عکس را موشکافی میکند، نه؟» او ادامه داد که چون معمولاً زیاد در صحنههای بسیار صمیمی بازی نمیکند، این جنس از موقعیت برایش غیرعادی بوده، اما آنچه موضوع را جالب میکرد، تضاد درونی صحنه بود: «از یک طرف، موقعیت اروتیک داغی است و از طرف دیگر، اساساً داستان مردی است که دارد درباره این حرف میزند که لباس کاری همسرش برایش دافعه ایجاد کرده. این شکاف میان آن دو چیز، برای من خیلی جالب بود.»
او در توضیح بیشتر وضعیت «کارول» گفت: «او تمام تلاشش را میکند که از پس زندگی بربیاید، آن هم با کاری که واقعاً دلش نمیخواهد انجامش دهد. چیزی از بیسبال نمیداند و باید هر روز این لباس را بپوشد؛ که راستی، خودش یک فرایند کامل است. باید توپها را داخل کمربند بگذاری، محافظ ساق را زیر شلوار ببندی، محافظ بزرگ سینه را زیر پیراهن بپوشی. همین کار بهتنهایی میتواند خستهکننده باشد. بعد هم باید توی زمین دنبال یک مشت بچه بدود. او فکر میکرد این کار به نفع خانوادهاش است، اما برای همسرش دقیقاً تبدیل شده به بزرگترین عامل دلزدگی. به نظرم این نگاه بسیار جذابی به یک شخصیت و به مشکلات درون یک رابطه است.»
در ادامه، کاردلینی درباره پروژه بعدیاش یعنی «Crystal Lake» صحبت کرد؛ پیشدرآمدی برای جهان «Friday the 13th». او فضای این اثر را ترکیبی توصیف کرد: «فکر میکنم مجموعهای از چند چیز است. عناصر اسلشر دارد، عناصر دراماتیک دارد، عناصر بامزه هم دارد. به نظرم ترکیب جالبی از همه چیزهایی است که «برد کالب کین» بهعنوان یک طرفدار میخواسته به یک سریال بیاورد، در برابر چیزی که در یک فیلم دوساعته ممکن است داشته باشی.»
وقتی از او پرسیده شد چه چیزی باعث شد به بازی در نقش «پاملا وورهیز» علاقهمند شود، پاسخ داد: «من تا به حال کسی شبیه او را بازی نکرده بودم و این ایده که او در آغاز ماجرا حضور دارد — اینکه در فیلم اول، او اولین قاتل است — برایم جذاب بود. و اینکه ما چیز زیادی دربارهاش نمیدانیم، اما اگر درباره او بیشتر بدانیم، درباره جیسن هم بیشتر خواهیم فهمید، به نظرم جالب آمد.»
او همچنین از همکاری تازهاش با «بیل هیدر» در نخستین فیلم بلند کارگردانیشده توسط او، یعنی «They Know»، با تحسین فراوان یاد کرد: «من عاشقش هستم. فکر میکنم خیلی بااستعداد و خیلی باهوش است و فیلمنامه هم واقعاً فوقالعاده بود. فکر میکردم همکاری با او باید خیلی لذتبخش باشد و همینطور هم بود. فضای صحنه خیلی لذتبخش بود. تازه کار را تمام کردهایم و هیچکس دلش نمیخواست پروژه به پایان برسد.» او درباره جزئیات داستان فقط به این نکته بسنده کرد که خودش و هیدر در فیلم نقش زن و شوهر را بازی میکنند و اثر، «نوعی وحشت روانشناختی» است.
کاردلینی در بخش دیگری از گفتوگو، به فیلم «Way of the Warrior Kid» با بازی «کریس پرت» هم اشاره کرد و گفت: «خیلی خوش گذشت. یک فیلم خانوادگی شیرین است.» او افزود که از زمان «Guardians of the Galaxy» و دوستان مشترک، کمی «کریس پرت» را میشناخته و همکاری با او و «جود هیل» که نقش پسرش را بازی میکند، تجربه خوبی بوده است. او توضیح داد: «من و کریس نقش خواهر و برادر را بازی میکنیم. او بازیگر فوقالعادهای است و داستان هم بسیار شیرین است؛ داستانی برگرفته از کتابهای «جاکو ویلینک» که میخواهد به بچهها کمک کند احساس توانمندی بیشتری داشته باشند.»
در پایان، وقتی از او پرسیده شد در این مقطع از زندگی حرفهایاش چه چیزی برایش شادیآفرین است، پاسخی سرشار از قدردانی داد: «خیلی چیزها. این روزها خیلی احساس سپاسگزاری دارم. واقعاً از شغلم، از اینکه میتوانم اینقدر کار کنم، از اینکه میتوانم چنین نقشهایی داشته باشم و با اینهمه آدم بااستعداد کار کنم، قدردانم. من عاشق بازیگریام. این از وقتی بچه کوچکی بودم رویایم بود و اینکه توانستهام از آن برای خودم یک زندگی بسازم… اصلاً از نظرم دور نیست که چقدر خوششانس هستم. و کاملاً جدی میگویم. میدانم شاید خیلی مثبت به نظر برسد، اما واقعاً احساس من در این مرحله همین است. این مسیر بالا و پایین دارد. برای اینکه بتوانی از این راه زندگی کنی، آدمها باید به تو اجازه بدهند، باید استخدامت کنند، باید تماشایت کنند و من بابت همه این فرصتها واقعاً سپاسگزارم.»
و در پاسخ به آخرین سوال، درباره احتمال حضور افتخاری در نسخه لایو-اکشن جدید «Scooby-Doo»، او گفت: «من هرگز چنین چیزی را رد نمیکنم. من آن کارتون را در کودکی بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشتم و اینکه اصلاً فرصت کردم در آن فیلم بازی کنم، برایم شوکهکننده بود. و اینکه بچههایی که با آن بزرگ شدهاند هنوز هم تا امروز دربارهاش با من حرف میزنند، واقعاً خاص است. برای «ابی رایدر فورتسن» و بقیه بازیگران خیلی هیجانزدهام، چون قرار است بخشی از چیزی باشند که به نوعی تاریخ تلویزیون است. خیلی برایشان خوشحالم و هر طور بتوانم از آن حمایت میکنم.»





