دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسینقد و بررسی سریال

«ماده تاریک» (Dark matter) : سریال علمی-تخیلی اپل با درون مایه بحران میانسالی، خوش‌چهره اما کم‌عمق

شیکاگویِ زیبا و بازی درخشان جوئل اجرتون نمی‌توانند به طور کامل اقتباس بلیک کراوچ از رمان خودش را نجات دهند. رمانی دربارهٔ یک پدر متاهل که مجبور می‌شود بزرگترین انتخاب زندگی‌اش را دوباره ارزیابی کند.

تماشای نسخه ویدئویی

ماده تاریک چه در کلیت و چه به طور خاص، یک سریال تلویزیونی ساخته شده برای من است، یا حداقل برای نسخه‌ای از من که می‌توانست وجود داشته باشد. به طور کلی، درام اپل سوالات بزرگی را در مورد چگونگی تأثیر انتخاب‌های ما بر اینکه چه کسی هستیم مطرح می‌کند: آیا اگر شغل دیگری را دنبال می‌کردم، با فرد دیگری ازدواج می‌کردم یا خانواده دیگری را بزرگ می‌کردم، امروز فرد متفاوتی بودم؟ در رویاها، پاسخ این است که “بله، مطمئنا، من متفاوت خواهم بود.” در یک شغل متفاوت، من الان این کلمات را نمی‌نوشتم، چون در حال چرت زدن روی یک تاب در ساحل ایرلند به عنوان یک تست‌کننده حرفه‌ای تاب در آب و هوای سرد خواهم بود. اما جدای از تغییرات در کاری که انجام می‌دادم، در مورد اینکه چه کسی هستم چطور؟ آیا یک شغل جدید، یا یک شریک جدید، یا یک زندگی خانگی جدید شخصیت من، جهان‌بینی من و هویت من را تغییر می‌داد؟ باز هم، پاسخ این است که “بله، احتمالا.” اما چگونه؟ تا چه حد؟ برای بهتر یا بدتر؟

اگر این نوع سوالات برای شما جذاب است، پس الف) “ماده تاریک” بدون شک در طول فصل ۹ قسمتی‌اش با شما ارتباط برقرار می‌کند، و ب) ممکن است در بحبوحه یک بحران میانسالی باشید. پرسیدن “چه می‌شد اگر” طبیعی است. حتی می‌تواند سالم باشد، اما اگر همیشه روی چیزهایی که می‌توانست باشد به جای قدردانی از آنچه دارید، آنچه انجام داده‌اید و برای چه چیزی تلاش می‌کنید، تمرکز کنید، ممکن است یک روز از خواب بیدار شوید و زندگی خود را به خاطر یک ماشین جدید، یک شریک جدید یا هر نماد دیگری از آزادی به باد دهید.

جیسون دِسِن (با بازی جوئل اجرتون)، شخصیت اصلی “ماده تاریک”، چنین کاری نمی‌کند. نه دقیقاً. اما سریال علمی-تخیلی که توسط بلیک کراوچ بر اساس رمان ۲۰۱۶ او به همین نام اقتباس شده است، همچنان به عنوان تمثیلی برای بحران میانسالی یک مرد سفیدپوست طبقه متوسط عمل می‌کند؛ بحرانی که او مجبور به تجربه آن می‌شود، به جای اینکه خودش آن را انتخاب کند. این سریال با جدیت مفرط، پر از جهان‌های موازی، اصطلاحات فنی و تعداد انگشت شماری چرخش‌های داستانی قابل قبول، جایگزینی مناسب برای بحران واقعی به حساب می‌آید – راهی برای رویارویی با سوالات وجودی بدون خطر تجربه کردن مستقیم آن‌ها. اما “ماده تاریک” با وجود تیک زدن موارد مورد علاقه من در لیست شخصی‌ام، از کلیشه‌های داستانی فرار نمی‌کند. این سریالی است به طور گسترده شکل گرفته است، حتی جزئیاتی که به طور اتفاقی با سلیقه من همخوانی دارند، آنقدر کلی هستند که در دراز مدت تأثیرگذار نباشند.

شاید بپرسید چه جزئیات خاصی؟ اجازه دهید به آن بازگردیم، زیرا مطمئن هستم افراد بیشتری می‌پرسند که ماده تاریک دربارهٔ چیست. درام تاریک و آبی‌رنگ اپل، شبیه فیلم “این زندگی شگفت‌انگیز است” بدون حال و هوای تعطیلات، جیسون، یک شوهر و پدر معمولی اهل غرب میانه آمریکا را دنبال می‌کند. او به عنوان استاد فیزیک در یک کالج محلی در شیکاگو کار می‌کند. قبل از کار، به پسر نوجوانش، چارلی (با بازی اوکس فِگلی)، رانندگی یاد می‌دهد و بعد از کار شام را برای خانواده آماده می‌کند. او همسرش دانیلا (با بازی جنیفر کانلی) را دوست دارد – واقعاً دوست دارد – اما هنوز هم… ناراضی است. همکارانش در حال برنده شدن جوایز و راه اندازی شرکت‌های خود هستند، در حالی که او مجبور است اطلاعات قدیمی را به بچه‌هایی که حتی تا پایان سخنرانی‌هایش هم سر کلاس نمی‌مانند، دوباره و دوباره بگوید. او هنوز یک پدر و شوهر خوب است، اما شور و شوقش در حال کم رنگ شدن است.

سپس، در یک شب بارانی مناسب برای خود دلسوزی، جیسون کمی بیش از حد مشروب می‌خورد و در حالی که در محله شمالی خود پرسه می‌زند، مورد حمله قرار می‌گیرد. مردی با ماسک سفید اسلحه‌ای به سمت او می‌گیرد، جیسون را به یک انبار متروکه می‌برد و مایعی مرموز به او تزریق می‌کند. مرد با فریادی خشمگین درست قبل از اینکه قربانی‌اش بی‌هوش شود، در گوش جیسون غر می‌زند: «از زندگی‌ات راضی هستی؟ آیا تا به حال فکر کرده‌ای که می‌توانستی چه کسی دیگری باشی؟»

چند لحظه بعد، او را داخل یک مکعب سیاه بلند هُل می‌دهند، همه چیز کمی مبهم می‌شود، و لحظه‌ای بعد، افرادی با لباس‌های ضد تشعشع لباس‌هایش را در می‌آورند، او را در یک دوش فشار قوی قرار می‌دهند و در مورد اینکه کجا بوده است از او بازجویی می‌کنند. آنها به او می‌گویند که ۱۴ ماه است که او گم شده است. آنها می‌خواهند به او کمک کنند. آنها او را جیسون یا دکتر دِسِن صدا می‌زنند، اما او کسی نیست که آنها فکر می‌کنند.

در این جهان، جیسون دِسِن به مدیر ارشد علمی و یکی از بنیان‌گذاران یک آزمایشگاه مهندسی فوق‌العاده موفق تبدیل شده است. او جوایز متعددی کسب کرده است، حتی مشهور است. اما او ازدواج نکرده است. پسرش وجود ندارد. و به اندازه ثروتمند و مورد احترام بودن که خوب به نظر برسد، این زندگی‌ای نیست که او می‌خواهد.

جیسون بلافاصله این را متوجه می‌شود، که بخشی از مشکل «ماده تاریک» است. شخصیت اصلی ما مجبور نیست تغییر کند – نه واقعاً. شاید او نیاز به یادآوری داشت که آنچه داشت بسیار عالی بود، اما او حتی برای یک لحظه هم وسوسه نمی‌شود تا در تخیّلات حرفه‌ای‌اش غرق شود. در عوض، او شروع به جستجوی پاسخ می‌کند: چه کسی این کار را با او کرد؟ چه بر سر زندگی قدیمش آمد؟ و مهم‌تر از همه، چگونه می‌تواند به خانواده‌اش بازگردد؟

مکعب سیاه عظیم (که اغلب «جعبه» نامیده می‌شود) کلید است، و جیسون هم خیلی زود به آن پی می‌برد. سرعت «ماده تاریک» به کم‌رنگ‌تر شدن بی‌شکلی کلی آن کمک می‌کند؛ یک قسمت به قسمت بعدی سرایت می‌کند (مانند بدترین نتیجه قابل تصور تلویزیون اِستریم: یک فیلم نه ساعته)، اما حداقل با فوریت و کنجکاوی پیش می‌روند. یادگیری نحوه کارکرد جعبه و دیدن واقعیت‌های مختلفی که برای جیسون آشکار می‌کند، به اندازه‌ی کافی جذاب است و کراوچ (که نویسنده یا هم‌نویسنده‌ی بیشتر قسمت‌ها است) به اندازه‌ی کافی برای مخاطب وقت می‌گذارد تا همان سوالاتی را که جیسون در نظر می‌گیرد، تأمل کند؛ سوالاتی در مورد ازدواج، مسئولیت و رضایت.

“ماده تاریک” زیرکانه تشخیص می‌دهد که بلوک‌های سازنده یک رابطه سالم از چیزهای کوچک و بزرگ به طور یکسان ساخته شده‌اند؛ نه فقط چیزهایی که در مورد طرف مقابل می‌دانید، بلکه معنایی در جزئیات به ظاهر ناچیز که صمیمیت و اعمال را که بیانگر مراقبت واقعی هستند (در مقابل حرکات سطحی یا خودخواهانه) ایجاد می‌کند. عاشقانه داستان به خوبی پیش می‌رود، اگرچه به مدیر گالری و هنرمند با بازی کانلی، فرصتی برای کاوش (درونی یا بیرونی) به اندازه‌ای که بازیگر برنده اسکار استحقاقش را دارد، داده نمی‌شود. زمان بسیار بیشتری به نماهای تقویت‌شده با جلوه‌های ویژه از شیکاگوهای متعدد در واقعیت‌های متعدد اختصاص داده شده است، که ما را به جنبه‌های خاص «ماده تاریک» که به نظر برای من ساخته شده‌اند، بازمی‌گرداند.

اول و مهمتر از همه، من عاشق شیکاگو هستم. عاشق تیم بیسبال شیکاگو کابز و برخلاف میل باطنی‌ام، عاشق تیم فوتبال آمریکایی شیکاگو بیرز هستم (با وجود اینکه در طول زندگی من هرگز برنده سوپر باول نشده‌اند). عاشق خط آسمان شهر هستم، عاشق قطارهای قطار شهری هستم و عاشق پیتزای پکود هستم. عاشق محله لوگان پارک هستم. علاوه بر آن، من عاشق رمانس‌های دردناک، درام‌های تحریک‌آمیز و کلی‌نگر و حتی جوئل اجرتون هستم.

اما با وجود این کشش‌های شخصی، «ماده تاریک» آن‌ها را با افشاگری‌های نافذ شخصیت یا عمق‌های تازه مطابقت نمی‌دهد. فقدان آشکار درک‌های قابل توجه و معانی ماندگار به چشم می‌خورد، که به دلیل اینکه سریال از سرگرمی به دور است، غیرقابل توجیه به نظر می‌رسد. غم و اندوه بی وقفه و شخصیت‌های تک بعدی، ظرفیت آن را برای تکان دادن هر چیزی در مخاطب محدود می‌کند و این را به‌عنوان کسی می‌گویم که آماده و مشتاق بودم تا نمایش دقیقاً همین کار را انجام دهد. اگر روی من، که به اعتراف خودم هدف آسانی هستم، تأثیر نمی‌گذارد، نمی‌توانم تصور کنم برای کسانی که بدون هیچ ارتباطی با شهر شیکاگو، بدون نقطه ضعف احساسی برای داستان‌های عاشقانه، یا بدون احترام به اجرتون و کانلی باشد، بهتر عمل کند.

بنابراین، اگر نمی‌توانید “چه می‌شد اگر”های خود را رها کنید، شاید قبل از اینکه زندگی‌تان را به هم بریزید، به این سریال فرصتی بدهید.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا