دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد «شب‌زاده» (Nightborn)؛ کابوس مادری که قرار نبود فقط استعاره باشد

«شب‌زاده» (Nightborn) با صحنه‌ای آغاز می‌شود که قرار است تکلیف مخاطب را با جهان فیلم روشن کند: تولد نوزادی که نه‌فقط با درد و خون، بلکه با نیرویی تقریبا انفجاری از بدن مادر بیرون می‌آید. خون روی صورت پدر می‌پاشد و لبخند خشک و غیرطبیعی او، به‌جای شادی تولد، شبیه واکنش کسی است که تازه با یک کابوس خانوادگی روبه‌رو شده. حضور روپرت گرینت در این قاب، عمدا صحنه را به سمت کمدی سیاه هل می‌دهد؛ انگار ران ویزلی از دنیای «هری پاتر» بیرون آمده و به‌جای جادو، با نوزادی پشمالو و خون‌آشام مواجه شده است.

اما «شب‌زاده» خیلی زود نشان می‌دهد که علاقه‌ای ندارد صرفا یک فیلم ترسناک درباره نوزاد اهریمنی باشد. هانا برگهولم، کارگردان «جوجه‌کشی» (Hatching)، این‌بار سراغ ترس‌های جسمانی و روانی مادر شدن می‌رود؛ بی‌خوابی، فرسودگی، خون‌ریزی، درد، انزوا و احساسی که در آن مادر گاهی تصور می‌کند چیزی از بدن و هویت خودش بیرون کشیده شده و دیگر به او تعلق ندارد. مشکل فیلم این است که در تمام مسیر بین استعاره و واقعیت معلق می‌ماند و هیچ‌وقت تصمیم نمی‌گیرد دقیقا می‌خواهد کدام‌یک باشد.

ساگا و همسر انگلیسی‌اش، جان، به خانه قدیمی ساگا در جنگل‌های دورافتاده فنلاند نقل مکان کرده‌اند. خانه بیشتر به پوسته پوسیده یک بنای متروک شباهت دارد تا محلی مناسب برای تشکیل خانواده؛ پله‌های شکسته، سقف نم‌کشیده، گیاهانی که از میان کف‌پوش‌ها رشد کرده‌اند و ریشه‌هایی که انگار زیر خانه زنده‌اند. بااین‌حال، این زوج از تصمیم خود هیجان‌زده‌اند. آن‌ها می‌خواهند در دل طبیعت زندگی کنند و خانواده‌ای بزرگ بسازند. ساگا در جنگل احساس آرامش و تعلق دارد، اما همان محیطی که برای او نشانه بازگشت به ریشه‌هاست، برای جان غریب و تهدیدآمیز به نظر می‌رسد.

در یکی از همین قدم‌زدن‌ها، آن دو با شور و اشتیاق رابطه برقرار می‌کنند و نتیجه، تولد پسری به نام کورا است. اما نوزاد از همان لحظه نخست عادی نیست. بدنش با موهای تیره پوشیده شده، چهره‌اش بیشتر پنهان می‌ماند تا دیده شود، با گریه‌های مداوم همه‌چیز را به هم می‌ریزد و به‌جای شیر، خون مادر را می‌مکد. گاز گرفتن سینه ساگا، زخم کردن بدن او و ناتوان کردنش تا جایی که مجبور به استفاده از واکر می‌شود، همگی به شکلی مستقیم و بی‌پرده تجربه‌ای را به تصویر می‌کشند که بسیاری از مادران آن را با زبانی غیرترسناک توصیف می‌کنند: احساس خالی شدن، تحلیل رفتن و از دست دادن کنترل بر بدن.

برگهولم تلاش می‌کند همین تجربه روزمره را به هیولایی واقعی تبدیل کند. نوزاد فقط نماد خستگی مادر نیست؛ واقعا موجودی پشمالو، خون‌خوار و شبیه جن یا ترول است که با هر گریه، خانه را به فضای محاصره‌شده‌ای بدل می‌کند. صدای گریه کورا یکی از موفق‌ترین عناصر فیلم است. صدا آن‌قدر خشن و ممتد طراحی شده که تماشاگر هم مثل ساگا دنبال چند ثانیه سکوت می‌گردد. اما وقتی گریه قطع می‌شود، جای آن را صداهای بم و تهدیدکننده‌ای می‌گیرند که دائما هشدار می‌دهند چیزی در این خانه درست نیست.

فیلم در این بخش، به موج آثار اخیر درباره سویه‌های ممنوع و کمترگفته‌شده مادری نزدیک می‌شود؛ از «نایت‌بچ» (Nightbitch) تا «اگر پا داشتم، لگدت می‌کردم» (If I Had Legs I’d Kick You) و حتی «بمیر، عشق من» (Die My Love). این آثار، مادر بودن را از تصویرهای تمیز، فداکارانه و تبلیغاتی جدا می‌کنند و به بدن، خشم و دمدمی مزاجی یا دوگانگی عاطفی آن نزدیک می‌شوند. ساگا همزمان فرزندش را می‌خواهد و از او می‌ترسد؛ به او وابسته است و در عین حال حس می‌کند کورا چیزی را از او می‌دزدد. «شب‌زاده» در بهترین لحظاتش این تناقض را به‌خوبی درک می‌کند: عشق مادرانه لزوما آرام، زیبا و قابل‌تحمل نیست.

سیدی هارلا در نقش ساگا، با تمام توان وارد این فرسودگی می‌شود. بدن متورم پس از زایمان، صورت تکیده، چشم‌های فرورفته و حرکات عصبی او، تصویری از زنی ارائه می‌دهند که دیگر نمی‌تواند میان خستگی، افسردگی و وحشت فاصله بگذارد. بااین‌حال، بازی او همیشه به یک اندازه کنترل‌شده نیست. در لحظاتی که ساگا منفعل و فرسوده است، هارلا بسیار تاثیرگذار عمل می‌کند؛ اما وقتی فیلم از او فوران‌های هیستریک و رفتارهای حیوانی می‌خواهد، بعضی واکنش‌ها بیش‌ازحد بیرونی و نمایشی به نظر می‌رسند. به‌جای اینکه ترس از درون شخصیت بجوشد، گاهی احساس می‌کنیم فیلم از بازیگر می‌خواهد صرفا شدت بیشتری نشان بدهد.

روپرت گرینت در نقش جان، نقطه تعادل فیلم است. او مردی است که می‌خواهد همسر و فرزندش را حمایت کند، اما نه زبان بدن ساگا را می‌فهمد و نه عمق تجربه او را. جان در ابتدا کمی ساده‌لوح و بی‌خبر به نظر می‌رسد، اما گرینت این ویژگی را با نوعی گرمای انسانی همراه می‌کند. مشکل او فقط بی‌توجهی نیست؛ ناتوانی در درک جهانی است که همسرش در آن گرفتار شده. هرچه ساگا بیشتر فرو می‌ریزد، جان نیز به‌جای نزدیک شدن، بیشتر او را مقصر وضعیت خانه می‌داند.

فضای بصری فیلم ظرفیت زیادی دارد. جنگل فنلاند، درخت‌هایی با چهره‌های مبهم، ریشه‌هایی که زیر اتاق کودک حرکت می‌کنند و خانه‌ای که انگار موجودی زنده است، می‌توانستند به کابوسی آرام و تدریجی تبدیل شوند. اما فیلم اغلب به‌جای ظرافت، سراغ جلوه‌های پررنگ‌تر می‌رود. عروسک‌گردانی کورا، سایه‌های پشت نور و طراحی موجود، بیشتر از آنکه وحشتناک باشند، ناتمام و مصنوعی به نظر می‌رسند. فیلم چهره نوزاد را زیاد نشان نمی‌دهد؛ تصمیمی که در «بیگانه بودن» و ابهام می‌توانست موثر باشد، اما اینجا گاهی بیشتر شبیه تلاش برای پنهان کردن محدودیت‌های اجرایی به نظر می‌رسد.

مقایسه «شب‌زاده» با «بچه رزماری» (Rosemary’s Baby) نیز اجتناب‌ناپذیر است، اما فیلم رومن پولانسکی با سکوت، تردید و آرامش ظاهری وحشت می‌ساخت، درحالی‌که Nightborn بیشتر به خون، صدا و بدن متکی است. از سوی دیگر، نسبت به «از تخم درآمدن»، فیلم تازه برگهولم هم پیچیدگی روانی کمتری دارد و هم از نظر تصویر کردن اختلال خانواده، مسیر آشناتری را طی می‌کند. «جوجه‌کشی» می‌دانست چگونه هیولا را به رابطه‌ای خانوادگی و زخمی تبدیل کند؛ «شب‌زاده» همان ایده‌ها را مستقیم‌تر و گاهی سنگین‌دستانه‌تر تکرار می‌کند.

در نهایت، «شب‌زاده» فیلمی است درباره چیزهایی که با تولد نوزاد از زندگی والدین بیرون کشیده می‌شوند: خواب، بدن، آزادی، رابطه و حتی تصویری که آدم از خودش دارد. فیلم گاهی در همین نگاه صادقانه و بی‌تعارف به مادری موفق است و گاهی زیر بار استعاره‌های توضیح‌داده‌نشده و ترس‌های اغراق‌شده از نفس می‌افتد. بااین‌حال، در دل تمام خون، مو، گریه و پوسیدگی، به نکته‌ای انسانی می‌رسد: ساگا از هیولایی که به دنیا آورده متنفر است، اما نمی‌تواند دوستش نداشته باشد. شاید به همین دلیل است که حتی وقتی فیلم به پایان می‌رسد، کابوسش کاملا تمام نمی‌شود. مادر شدن در جهان «شب‌زاده» نه معجزه است و نه نفرین؛ چیزی میان این دو، و دقیقا به همین دلیل، ترسناک است.

امتیاز - ۶

۶

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا