نقد فیلم «دونده» (The Runner)؛ گال گدوت در تلهی هیجان مصنوعی گیر میافتد

اگر روزی تصمیم بگیرید ایدهی دوندهی سرخوش فیلم آلمانی «بدو لولا بدو» را با الگوهای تریلرهای گروگانگیری تلفنی ترکیب کنید و کل ماجرا را به یک تمرین ورزشی طاقتفرسای هشتاد دقیقهای تبدیل کنید، نتیجهاش میشود اثری به نام «دونده» (The Runner). فیلمی که به عنوان جدیدترین محصول اختصاصی سرویس پرایم ویدیو منتشر شده و راستش را بخواهید، بیش از آنکه حاصل ذهن خلاق یک فیلمساز گوشت و پوستدار باشد، به نظر میرسد توسط الگوریتمها و جلسات مشترک هیئت مدیره سرهمبندی شده است. این تریلر پرتنش به کارگردانی کوین مکدانلد که پیشتر با ساخت آثار تحسینشدهای مثل «آخرین پادشاه اسکاتلند»، «لمس خلاء» و «وضعیت بازی» جایگاه ویژهای در سینما داشت، سراغ فرمولی رفته که بارها در هالیوود آزموده شده؛ فرمول مادری در مخمصه که باید برای نجات جان فرزندش دست به کارهای محال بزند. اما متأسفانه اجرای فیلم به قدری پر از حفرههای منطقی و شلختگی است که بعد از تمام شدنش، تنها تمرینی که نصیب تماشاگر میشود، فکر کردن به راههای بیشماری است که کل فیلمنامهاش بر اساس آنها هیچ توجیهی ندارد.
ماجرا از یک صبح معمولی در لندن شروع میشود؛ مایا مارتن با بازی گال گدوت، وکیل موفقی است که پسر هشتسالهی دیابتی خود یعنی نوآ با بازی روری ویلموت را به مدرسه میسپارد و برای دویدن صبحگاهی به سمت محل کارش راه میافتد. او آن روز قرار است پروندهی سنگین یک رئیس باند تبهکاری را در دادگاه پیش ببرد و شاهد کلیدی پرونده با بازی فونیکس دی سباستیانی را همراهی کند. اما درست وسط دویدن، تماسی دریافت میکند؛ پشت خط، مردی مرموز با بازی دیمین لوئیس نشسته که پسرش را دزدیده و دستگاه ترشح انسولین نوآ را هک کرده است. این آدمربا اعلام میکند قند خون پسرک مدام در حال افت است و اگر مایا ظرف یک ساعت، مسافت حدود پنج مایلی شهر را پیاده و دواندوان طی نکند و با عبور از گیت امنیتی هتل، شاهد کلیدی را به قتل نرساند، فرزندش در کما خواهد مرد. مایا حق صحبت با پلیس، تقاضای کمک یا حتی توقف ندارد و همین دستور، The Runner را تبدیل به سفری پر از اضطراب و گریز در پایتخت بریتانیا میکند.

طرح داستانی به خودی خود یادآور الگوهای آشنایی چون «باجه تلفن»، «چشم قرمز» با بازی ریچل مکآدامز، «چشم عقاب» و تریلرهای زمانواقعی مثل «در آخرین لحظه» با بازی جانی دپ است. اما مشکل فیلمنامهی مارک گیبسون اینجاست که هیچ مرزی برای تعلیق باورپذیر قائل نمیشود. ایده این که یک باند مخوف به جای استخدام یک قاتل حرفهای، وکیل پرونده را با دزدیدن فرزندش مجبور به تیراندازی کند، به تعلیق عمیق ناباوری نیاز دارد. فیلم تلاش میکند با پیوند زدن تکنولوژی هوش مصنوعی، کنترل تمامعیار دوربینهای شهری و هک گجتهای هوشمند، نقدی هم به اعتیاد بشر به نمایشگرها بزند؛ اما این طعنهها در سطحیترین حالت ممکن رها میشوند. بدمن داستان هم وضعیتی بهتر ندارد؛ دیمین لوئیس با اینکه سعی کرده بدجنسی شخصیت منفی را پشت خط زنده کند، در بخشهایی از فرط اغراقآمیز بودن خندهدار میشود؛ مخصوصاً جایی که بین انگشتانش با چاقو بازی میکند تا مثلاً جنون خود را ثابت کند یا جملات کلیشهای تحویل میدهد. قدرت او در کنترل دادهها هم نامتعادل است؛ هر زمان قصه نیاز دارد همهچیزدان است و هر جا لازم است، جلوی زرنگبازیهای مایا فریب میخورد.
با وجود این کاستیهای انکارناپذیر، نمیتوان به جذابیت حضور گال گدوت در قاب تصویر اشاره نکرد. او با فیزیک بدنی آماده، تسلط فوقالعاده بر حرکات دویدن و استقامت بالایش در صحنههای تعقیب و گریز، ستون فقرات پویایی تصویر است و کاریزمای ستارهوارش همچنان به چشم میآید. اما فیلمنامهی «دونده» بیش از حد بر اکشن و تقلا تکیه کرده و فرصتی برای بروز عمق حسی به او نمیدهد. شخصیت او مدام در حال نفسنفسزدن، اشک ریختن روی گوشی تلفن یا برخورد فیزیکی با عابران پیاده است. مایا در مسیرش به سمت هتل، شبیه کاراکترهای بازی جیتیای به رهگذران برخورد میکند، گوشی دیگران را میدزدد، با کشیش تصادف میکند، با کلاه سطلی جین در مترو پنهان میشود و حتی وقتی ماشین به او میزند با لجبازی ادامه میدهد. با این حال، بازی پرانرژی گدوت برای هوادارانش دیدنی است و برای تماشاگرانی که دنبال یک سرگرمی مهیج و بدون فکر هستند، تماشای بدو بدوهای او در محلههای اصیل لندن از کنتیش تا سامرست هاوس جذابیت بصری دارد.

کوین مکدانلد برای تزریق هیجان به این داستان لاغر، دوربین را ثانیهای آرام نمیگذارد. فیلمبرداری پرجنبوجوش آنتونی داد منتل و ریتم دیوانهوار تدوین، لندن را به یک تونل شتابزده بدل کرده، اما گاهی این ریتم سریع با نماهای کلوزآپ لرزان و سرعت شاتر ناموزون، فرم بصری را به ویدیوکلیپهای دههی ۲۰۰۰ یا تبلیغات محیطی شبیه میسازد. موسیقی پرکوب تام هاج نیز با تلفیق آهنگهای گروه بلوندی میخواهد حسوحالی ساختارشکن به اثر بدهد، اما در غیاب یک گرهگشایی هوشمندانه، پیچش پایانی فیلمنامه آنطور که سازندگان تصور میکردند نمیتواند شوکهکننده باشد.
در کارنامهی نقدها، The Runner با واکنش تند منتقدان و نمرهی ضعیف ۸ درصد در راتن تومیتوز روبهرو شد و بسیاری آن را مصداق بارز سینمای سردردآور نامیدند. با این وجود، «دونده» برای آن دسته از مخاطبانی که دنبال یک ماجراجویی یکنفس، پرتحرک و پاپکورنی هستند و دوست دارند تواناییهای فیزیکی گال گدوت را در یک وضعیت بحرانی تماشا کنند، میتواند دستکم برای هشتاد دقیقه سرگرمکننده باشد؛ فیلمی که شاید اثری ماندگار و شاهکار نباشد، اما به عنوان یک تریلر مصرفی برای پلتفرمهای استریم، نبض حرکتی خود را تا رسیدن به خط پایان متوقف نمیکند.





