دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد مینی‌سریال «داستان دو شهر» (A Tale of Two Cities)؛ نه بهترین زمان، نه بدترین زمان

«داستان دو شهر» (A Tale of Two Cities) محصول مشترک ام‌جی‌ام‌پلاس و بی‌بی‌سی وان، اقتباسی چهارقسمتی از رمان مشهور چارلز دیکنز است؛ همان رمانی که حتی اگر آن را نخوانده باشید، احتمالا جمله آغازینش را شنیده‌اید: «بهترین روزگار بود، بدترین روزگار بود.» مشکل اینجاست که نسخه دنیل وست هم دقیقا در همین میانه گیر می‌کند؛ نه آن‌قدر بد است که بتوان با خیال راحت کنار گذاشتش، نه آن‌قدر درخشان که بگوییم بالاخره اقتباس شایسته‌ای از یکی از نقل‌قول‌شده‌ترین آثار دیکنز ساخته شده است. نتیجه، سریالی است خوش‌ساخت در ظاهر، اما کم‌جان در قلب.

داستان در اواخر قرن هجدهم و در سایه تنش‌های انگلستان و فرانسه، انقلاب آمریکا و التهاب پیش از انقلاب فرانسه می‌گذرد. لوسی مانت، با بازی میرن مک، زنی فرانسوی است که در انگلستان بزرگ شده و سال‌ها تصور می‌کرده پدرش، الکساندر مانت، مرده است. ورود چارلز دارنی، با بازی فرانسوا سیویل، همه چیز را تغییر می‌دهد؛ او پیامی از پاریس می‌آورد که نشان می‌دهد پدر لوسی شاید هنوز زنده باشد. اما چارلز خیلی زود به اتهام جاسوسی بازداشت می‌شود و لوسی برای نجات او سراغ سیدنی کارتن، وکیلی باهوش، تلخ، الکلی و خودویرانگر با بازی کیت هرینگتون می‌رود. از همین‌جا مثلث عاشقانه معروف داستان شکل می‌گیرد؛ دو مرد شبیه به هم، یک زن میان آن‌ها، و انقلابی که آرام‌آرام از پس‌زمینه به متن می‌آید.

بزرگ‌ترین تلاش A Tale of Two Cities برای مدرن کردن متن دیکنز، تغییر دادن جایگاه لوسی است. در رمان، لوسی بیشتر شبیه نوری اخلاقی و عاطفی است که مردان اطرافش را به حرکت درمی‌آورد؛ اما در این سریال، او فعال‌تر، مستقل‌تر و ملموس‌تر نوشته شده است. علاقه‌اش به پزشکی، کالبدشکافی پنهانی و تلاشش برای ادامه راه پدر، به او هویتی فراتر از «زن محبوب دو مرد» می‌دهد. این انتخاب از نظر ایده جذاب است و میرِن مک هم با انرژی و حضور موثرش کمک می‌کند لوسی از بسیاری شخصیت‌های دیگر زنده‌تر به نظر برسد. با این حال، سریال همیشه نمی‌داند با این ایده چه کند. پزشکی لوسی در شروع پررنگ معرفی می‌شود، اما در ادامه آن‌قدر که باید در بافت روایت اثر نمی‌گذارد و گاهی شبیه افزوده‌ای مدرن باقی می‌ماند، نه ضرورتی دراماتیک.

مشکل اصلی «داستان دو شهر» در عشق است؛ عجیب برای داستانی که بخش مهمی از قدرتش را باید از یک مثلث عاشقانه بگیرد. کیت هرینگتون و فرانسوا سیویل از نظر ظاهری آن شباهت لازم برای پیشبرد ایده دیکنزیِ بدل و جایگزینی را دارند، اما رابطه هیچ‌کدام با لوسی آن التهاب عاطفی لازم را پیدا نمی‌کند. سیدنی کارتن قرار است مردی باشد که از تباهی به سمت رستگاری می‌رود، اما این مسیر در سریال بیش از آنکه تکان‌دهنده باشد، غمگین و یکنواخت است. هرینگتون در لحظاتی که کارتن هنوز تندخو، بدبین و کمی غیرقابل‌تحمل است جذاب‌تر عمل می‌کند؛ اما وقتی عاشق می‌شود، شخصیتش بیشتر به مردی افسرده با نگاه‌های سنگین تبدیل می‌شود. چارلز دارنی هم با وجود اهمیتش در قصه، اغلب بیش از حد ثابت و بی‌فرازونشیب به نظر می‌رسد.

در نقطه مقابل، مادام دفارژ با بازی رکسان دوران یکی از معدود بخش‌هایی است که می‌توانست سریال را به سطحی بالاتر ببرد. این شخصیت در ادبیات یکی از چهره‌های به‌یادماندنی انتقام و انقلاب است؛ زنی که هم قربانی تاریخ است و هم عامل خشونت آن. دوران خشم فروخورده، سرسختی و زخم‌های مادام دفارژ را خوب منتقل می‌کند، اما فیلمنامه باز هم محتاط‌تر از آن است که پیچیدگی کامل او را بیرون بکشد. او نه کاملا هیولا می‌شود، نه کاملا قابل همدلی؛ بیشتر کسی است که هر وقت قصه به پاریس می‌رود، باید آتش آشوب را روشن نگه دارد. این در حالی است که اگر سریال شجاع‌تر بود، می‌توانست از مسیر او به نقدی تندتر و امروزی‌تر درباره طبقه، قدرت، خشونت و انتقام برسد.

از نظر بصری، A Tale of Two Cities گاهی کیفیتی سینمایی دارد و سکانس‌هایی مثل هجوم به باستیل یا لحظات مربوط به دوران وحشت، انرژی قابل قبولی پیدا می‌کنند. اجرای بخش‌هایی از پاریس به زبان فرانسوی هم به جهان داستان کمی اصالت می‌دهد. اما در مجموع، دو شهر عنوان سریال آن‌قدر که باید هویت جداگانه ندارند. لندن و پاریس در بسیاری لحظات شبیه چند دکور تاریک و محدود به نظر می‌رسند؛ انگار به جای دو جهان تاریخی متفاوت، در دو گوشه از یک صحنه تئاتر حرکت می‌کنیم. نورپردازی تیره، موسیقی عبوس و بازی‌های کم‌صدا هم گرچه با فضای مرگ، ترس و خیانت هماهنگ است، اما کم‌کم ریتم را سنگین و خفه می‌کند.

اقتباس دنیل وست نکات مهم رمان را نگه می‌دارد: هویت‌های پنهان، محاکمه‌ها، فداکاری، انقلاب، عشق نافرجام و تضاد میان طبقه فرودست و اشراف بی‌رحم. اما دیکنز فقط مجموعه‌ای از پیچش‌های داستانی نبود؛ او استاد خلق شخصیت‌های رنگارنگ، تعلیق‌های نفس‌گیر و احساسات بزرگ بود. در این نسخه، بسیاری از شخصیت‌های فرعی یا حذف شده‌اند یا آن‌قدر نازک نوشته شده‌اند که رد پررنگی نمی‌گذارند. حتی پایان مشهور داستان، که باید ضربه‌ای عاطفی باشد، بیشتر به یادآوری عظمت متن اصلی تبدیل می‌شود تا اوج خود سریال.

با همه این‌ها، «داستان دو شهر» تماشای غیرقابل‌تحملی نیست. میرِن مک ارزش دنبال کردن دارد، رکسان دوران لحظات خوبی می‌سازد و خود قصه دیکنز هنوز آن‌قدر قدرت دارد که مخاطب را تا پایان همراه کند. اما این همراهی بیشتر از اعتبار منبع می‌آید تا نیروی اقتباس. سریال می‌خواهد هم عاشقانه باشد، هم تریلر سیاسی، هم درام تاریخی؛ اما در هیچ‌کدام کاملا نمی‌درخشد. در مقایسه با آثاری مثل «بینوایان»، که از دل انقلاب و رنج، شور و اشک و موسیقی انسانی بیرون می‌کشد، این یکی بیشتر در سکوت و تیرگی خودش فرو می‌رود.

A Tale of Two Cities نسخه‌ای است قابل احترام اما نه ماندگار؛ اقتباسی که می‌داند چه داستان بزرگی در دست دارد، اما همیشه نمی‌داند چطور آن را زنده کند. شاید برای کسانی که رمان را دوست دارند، دیدن تغییرات و بازی‌ها جذاب باشد و برای تازه‌واردها هم دریچه‌ای به جهان دیکنز باز کند. اما اگر قرار است روزی اقتباسی حقیقتا بزرگ از «داستان دو شهر» ببینیم، این سریال هنوز آن مقصد نهایی نیست؛ فقط ایستگاهی میان لندن و پاریس است.

امتیاز - ۵٫۹

۵٫۹

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا