نقد و بررسی «The Ministry of Ungentlemanly Warfare» (وزارت جنگهای ناجوانمردانه): بهترین اثر گای ریچی پس از «مردی از آنکل»، یک ماجراجویی گونهدار جنگ جهانی دوم

هنری كاویل و آلن ریچسون در فیلمی سرگرمکننده و تا حدی موفق که تقلیدی از «دستهی حرامزادهها» به شمار میرود، ایفای نقش میکنند. این اثر پتانسیل راهاندازی یک دنیای سینمایی مجزا را دارد.
هرچند به نظر میرسد دوران اوج دنیای سینمایی رو به افول است، گای ریچی با فیلم سرگرمکننده و تا حدی نامنظم خود با عنوان «وزارت جنگهای غیرجنتلانه» یا « وزارت جنگهای ناجوانمردانه» به طور اتفاقی پتانسیل یک دنیای سینمایی جذاب را کشف کرده است. این فیلم، یک ماجراجویی سبک و غیرقابل اتکا در دوران جنگ جهانی دوم است که وینستون چرچیل (با بازی روری کینر) را به شکل نِک فیوری [شخصیت سازمان جاسوسی در فیلمهای مارول] و گروهی از اراذل و اوباش خشن اما خوشتیپ که نازی میکشند را به عنوان انتقامجویان شخصیاش بازآفرینی میکند.

به نظر میرسد فیلمهایی با مضمون گروههای مأموریتمحور مانند «توپهای ناوارون» (The Guns of Navarone) نقاط ارجاع آشکارتری برای این اثر باشند، اما زمانی که چرچیل به ایان فلمینگ (با بازی فردی فاکس، شخصیت منفی سریال «اسبهای تنبل») دستور میدهد و بازیگر و جاسوس واقعی، مارجوری استوارت را به انجام یک بازی نقشآفرینی به سبک «کازابلانکا» با یک فرماندهی سادیستِ نازی وامیدارد و منتظر تماس تلفنی برای فهمیدن موفقیت تیم مخفی و بسیار خشن خود در غرق کردن کشتیهای آلمانی تأمینکننده سوخت زیردریاییهای هیتلر است، نجات دنیا صرفاً زمینهچینی برای دنبالهی بزرگتر و بهتری به نظر میرسد که جای خالی آن در میانهی تیتراژ پایانی احساس میشود.

در واقع، «وزارت» تماشاگران را با حس “خواستن بیشتر” در هر معنا رها میکند: در حالی که این احتمالاً رضایتبخشترین فیلم ریچی از زمان «مردی از انکل» است، کاستیهای آن بر ذوق هنریای که کارگردان فیلم «قاپزنی» [Snatch] مجبور بوده برای تبدیل شدن به یک فیلمساز پرکار و توانا در ساخت فیلمهای اکشن پرهزینه برای کمپانیهایی مانند لاینزگیت و استیاکس هر نه ماه یکبار، فدا کند، تأکید میکند.
«وزارت جنگهای ناجوانمردانه» شاید ادعا کند بر اساس داستان واقعی عملیات “پُستمستر” ساخته شده است، جزئیاتی که تنها در سال ۲۰۱۶ طبقهبندیزدایی شدند (و بلافاصله به دستمایهی کتاب مهیج دیمین لوئیس با عنوان “جنگجویان مخفی چرچیل: داستان واقعی انفجاری نیروهای ویژه یاغیان جنگ جهانی دوم” که این فیلم بر اساس آن ساخته شده است، تبدیل شدند). اما فراتر از این واقعیت که برخی از شخصیتهای آن شخصیتهای تاریخی هستند و اینکه جنگ جهانی دوم واقعاً اتفاق افتاده است، فیلم ریچی آنقدر با حقایق بازی میکند که در مقایسه با آن، «دستهی حرامزادههای» تارانتینو شبیه یک مستند ساختهی کن برنز [مستندساز مشهور آمریکایی] به نظر میرسد.

شاید این فیلم در هیچ زمینهی دیگری از شاهکار تارانتینو پیشی نگیرد، اما مطمئناً به دلیل کمکاری نیست. از نتهای آغازین موسیقی متن هیجانانگیز کریستوفر بنستد که الهامگرفته از سبک ژاک لوسیر است، مشخص است که ریچی به دنبال همان نوع تقلید نزدیک به فیلمهای درجه B است و «وزارت» در بهترین حالت خود قرار دارد، زمانی که خشونت افراطی دلچسبی را که «حرامزادهها» به سطح هنر عالی ارتقاء داد، در آغوش میکشد.
این موضوع با مقدمهی فوقالعاده جذاب فیلم آغاز میشود، جایی که کماندویی به نام گاس مارچ-فیلیپس (با بازی هنری کویل تنومند و ریشدار، که در نقش وحشیترین آدم خوشپوش انگلستان عالی عمل میکند) و همرزم غولپیکر او، آندرس لسن (با بازی آلن ریچسون، ستارهی سریال «ریچر» که نامزدی جدی برای تالار مشاهیر ردباکس دارد) در حالی که یک فرماندهی حقیر نازی در دریای آزاد سوار قایق آنها میشود، خود را به عنوان ماهیگیران سوئدی جا میزنند. قهرمانان ما نمیترسند. در واقع، به نظر میرسد این گروه بیباک به روی مرگ میخندند (و شاید همزمان با هم لاس میزنند؟)، با نازیها بازی میکنند، مثل دو پسر بچهی تنومند که با غذای خود بازی میکنند.

شاید به این دلیل است که هر دوی آنها با این واقعیت کنار آمدهاند که قبل از پایان جنگ برای کشورشان جان میدهند، یا شاید فقط به این دلیل است که سعی میکنند تا زمانی که همکار آتشافروزشان فردی آلوارز (با بازی هنری گولینگ) بتواند به سمت رزمناو آلمانی شنا کند و بزرگترین بمب دنیا را به ته بدنهاش بچسباند، وقت بخرند. انفجار حتی بزرگتر از چیزی است که مارچ-فیلیپس و لسن انتظار داشتند، اما آنها در چنین فیلمی نیستند که آدمهای خوب هرگز ذرهای عقبنشینی کنند.
آنها در فیلمی هستند که آدمهای خوب – همیشه بامزه اما بهندرت خندهدار – با بیتفاوتی به گورهای دستهجمعی که به تازگی ایجاد کردهاند نگاه میکنند و همدیگر را «رفیق قدیمی» خطاب میکنند در حالی که قطرات خون تازه نازی به جای عرق خودشان روی سینههایشان میدرخشد. کمی بعد، کاویل با پوزخندی به پسرانش خواهد گفت: «فراموش نکنید که خوش بگذرانید» قبل از اینکه مأمور بریتانیایی جفری اپلیارد (با بازی الکس پتیفر) را از پایگاه نازی که در آنجا با نوک سینههای خونی به باتری ماشین بسته شده است، نجات دهند. هشدار لو رفتن داستان: آنها قطعاً به خوشگذرانی یادشان میماند.

وزارت جنگهای ناجوانمردانه، همانطور که چرچیل در نهایت این گروه ناهمگون از مأموران را در صحنه نهایی فیلم، در لحظهی مهم «من دارم یک تیم تشکیل میدهم» خطاب میکند، در حال حرکت به سمت جزیرهی بیطرف اسپانیایی فرناندو پو است که در سواحل غربی آفریقا در خلیج گینه قرار دارد. و آلمانیها تنها تهدید آنها نیستند؛ مأموریت غیرقانونی وزارتخانه آنقدر طبقهبندیشده است که خود چرچیل هم در صورت دستگیری مارچ-فیلیپس، باید هرگونه ارتباطی را تکذیب کند، به این معنی که حتی نیروی دریایی بریتانیا هم ممکن است قهرمانان ما را در حالی که برای کمک به پیروزی در جنگ مبارزه میکنند، غرق کند. چه مخمصهی بغرنجی!

برتری تنهاِ وزارتخانه، جدای از حس کلی غیرقابل مرگبودنشان، دو مأمور مخفیای است که پیشتر برای فراهم کردن اطلاعات و منحرف کردن فرماندهی محلی هیتلر وارد فرناندو پو شدهاند. یکی از آنها مارجوری استوارت (با بازی ایزا گونزالز که بهترین بازی به سبک دایان کروگر را به عنوان یک تلهی عسلی فریبنده و باهوش نازی ارائه میدهد) و دیگری ادارهکنندهی زیرک او آقای هرون (با بازی بابز اولوسانموکون، قربانی چاقوکشی پل آتریدس در فیلم «تلماسه»، به یادماندنی و تأثیرگذار در اینجا همانند فیلم «تلماسه» است). این دو شخصیت عملاً در فیلمی جداگانه در ساحل هستند، فیلمی که شاید به خاطر شکوه آفتابی گینهاش لذت بردن از آن آسانتر باشد، اگر گپزدنهای میانمایه نبود – فیلمنامه به عهدهی آرشامل، اریک جانسون، پاول تامیسی و خود ریچی نوشته شده است – و این واقعیت که عملاً پسران روی قایق را در توطئهی خودشان رها میکند.

«وزارت جنگهای ناجوانمردانه» پر از لافزنی و فاقد سبک است، اما نجات اپلیارد که صحنهی اول را کامل میکند، پوچی التراخشونتآمیزی را به اندازهی کافی با تکیه بر گستاخی صرف ارائه میدهد، و نشان میدهد که این فیلم میتوانست چه باشد اگر به ریچی بودجهای نصفِ بازوهای بازیگرانش داده میشد. کاویل در نقش یک ماشین کشتارِ دزد به وجد آمده است که لحظهای برای قدم زدن در سنگر نازی (و سپس دزدی کردن مقداری لباس نازی برای اطمینان) درنگ نمیکند، و ریچسون – که نقش تیراندازی با بیشترین دقت را در این طرف لگولاس بازی میکند – تقریباً به شکل غیرقابل توصیفی دوستداشتنیترین و در عین حال خشنترین انسانی است که تا به حال دیدهاید. اجرای او مانند تماشای سگی است که قلب یک نازی را از بدنش بیرون میآورد و سپس آن را به عنوان هدیه برای شما میآورد.

این موضوع به هرو فینس تيفين با سبیلِ کلفت در نقش هنری هیز، کار زیادی باقی نمیگذارد، اما قرار نیست در یک فیلم اکشن دورهای که فقط بودجهی کافی برای دو صحنهی نبردِ واقعی دارد، به هر عضو گروه چنین شانسی داده شود. حداقل این یکی در نور روز صحنهآرایی شده است، زیرا لسن برای صبر کردن تا شب، بیش از حد تشنهی خون است. متأسفانه، بیقراری او مانع از حملهی مخفیانهی وزارتخانه در طول حملهی اوج به کشتیهای تدارکاتی نازی نمیشود، و کل پرده سوم آنقدر کمنور است که تشخیص اینکه کجا هستیم یا قهرمانان ما چه کار میکنند، به طرز کرختکنندهای سخت میشود – نتیجهای آزاردهنده در پایان فیلمی که وقت زیادی را صرف شرح مأموریت خود کرده است. هر چقدر دوست دارم این شخصیتها را در فیلم دیگری ببینم، دوست داشتم بیشتر از آنها را در همین فیلم هم میدیدم. آه، و یک نکتهی کلی کوتاه برای کارگردانهای فیلمهای اکشن در همه جا: صدا خفهکنها برای کشتنهای پنهانی عالی هستند، اما واقعاً هیجان را از یک محاصرهی تمامعیار بیرون میکشند.
با وجود تمام این مسائل، ریچی آنقدر این داستان را پر از لافزنی گستاخانه کرده است که میتواند به لطف لافزنی احمقانهاش روی آب بماند و در نهایت با نسیم باقیماندهی فیلم بهتری که میتوانست باشد، به انگلستان بازگردد. اما «وزارت جنگهای غیرجنتلانه» سرگرمکننده است و همین برای آرزو کردن کافی است که فیلم اکشن بعدی ریچی با بودجه متوسط – که فیلمبرداری آن به پایان رسیده است و او را بار دیگر با کاویل و گونزالز متحد میکند – به او اجازه دهد تا بر موفقیت این فیلم بنا کند. به جای اینکه او را مجبور کند همه چیز را از نو شروع کند.






