دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

نقد و بررسی پرستار بتی (Nurse Betty)

پرستار بتی؛ کمدی سیاه درباره رؤیاهایی که هرگز با واقعیت تلاقی نمی‌کنند

فیلم «پرستار بتی» به کارگردانی نیل لابیت، کمدی‌ای ‌است با رگه‌های پررنگ خشونت و طنز تلخ که در زیر سطح روایتش، داستانی موازی از دو شخصیت درگیر با توهمات عاشقانه و ایده‌آلیسم شخصی را دنبال می‌کند. این کار، برخلاف ظاهرش که شاید شبیه یک تعقیب و گریز جنایی با چاشنی طنز به نظر برسد، در واقع مطالعه‌ای بر کیفیت رویاپردازی و فاصله آن با واقعیت است؛ و کلید درک آن در فهم این نکته است که بتی و چارلی دو روی یک سکه‌اند: هر دو درگیر عشق به تصویری خیالی که ساخته ذهن خودشان است، نه به شخص واقعی.

در یک سوی داستان، بتی (رنه زلوگر)، زن خانه‌دار ساده‌دل و پیشخدمت یک شهر کوچک در کانزاس، گرفتار ازدواجی نافرجام با دل (آرون اکهارت)، مردی خودخواه و بی‌ارزش است که حتی روز تولدش با بی‌احترامی رفتار می‌کند. تنها پناه بتی، یک سریال آبکی تلویزیونی است که در آن دکتر خوش‌ظاهر دیوید راول را (با بازی گرگ کینیر) دنبال می‌کند و او را «نامزد سابق» خود در دنیای خیالی‌اش می‌داند.

در سوی دیگر، چارلی (مورگان فریمن)، یک جنایتکار حرفه‌ای، آخرین مأموریتش را پیش از بازنشستگی انجام می‌دهد. وقتی دل در معامله مواد مخدر به چارلی و همکارش وسلی (کریس راک) نارو می‌زند، آن‌ها به خانه‌اش می‌روند، وسلی با خشونتی ناگهانی او را زخمی می‌کند و چارلی مجبور می‌شود کار را تمام کند. بتی، شاهد قتل است اما در اثر شوک، واقعه را از ذهنش حذف می‌کند؛ نوعی «حالت تغییر یافته» که به او امکان می‌دهد بدون فروپاشی، زندگی را ادامه دهد.

مرگ دل، بتی را «آزاد» می‌کند تا بیوک لاسابر خانوادگی – که مواد مخدر در صندوقش پنهان شده – را بردارد و عازم لس‌انجلس شود تا دکتر راول خیالی‌اش را بیابد. در این مسیر، وقایع رخ می‌دهند نه براساس منطق جهان واقعی، بلکه بر اساس منطق جهان خیالی بتی. او حتی پس از قتل، در اتاق دیگر به عقب بر روی نوار بازمی‌گردد تا صحنه‌ای از سریالش را که از دست داده، تماشا کند.

چارلی و وسلی که حالا بتی را دنبال می‌کنند، ابتدا او را به چشم شاهد قتل و حامل مواد می‌بینند، اما چارلی تحت تأثیر لبخند بتی در یک عکس، تصویری آرمانی از او در ذهنش می‌سازد؛ او را «فرشته روشنای امیدهای ازدست‌رفته‌اش» می‌نامد. این همزمانی دو توهم، پایه روایت موازی فیلم است: بتی به دنبال دکتر خیالی، چارلی به دنبال زن خیالی.

در لس‌انجلس، بتی با جرج (گرگ کینیر)، بازیگر نقش دکتر راول، روبه‌رو می‌شود. او فقط به «کاراکتر» توجه دارد و حرف‌هایش باعث می‌شود جرج و دوستانش فکر کنند با یک آزمون بازیگری متفاوت روبه‌رو شده‌اند. بتی با صداقت و جدیت تمام، مرز میان واقعیت و خیال را پاک کرده و به نظر می‌رسد موفقیتش در این برخورد، از عمق باورش به رویا ناشی می‌شود.

در همین حین، چارلی آرام آرام در سفرش به لس‌انجلس، از یک جانی خونسرد به مردی عاشق پیشه تبدیل می‌شود که در حاشیه گرند کنیون، در نور ماه، خیال می‌کند با بتی می‌رقصد. فیلم با لحظات این‌چنینی، به شکلی غیرمستقیم نشان می‌دهد که هر دو شخصیت، عشق را به خودشان فرافکنی می‌کنند؛ هدف واقعی آن‌ها افراد حقیقی نیستند، بلکه انعکاس نیازها و ایده‌آل‌های شخصی‌شان است.

«پرستار بتی» در لحن، ترکیب نامعمولی از طنز گرم و خشونت ناگهانی ارائه می‌دهد. قتل شوکه‌کننده‌ای که روایت را آغاز می‌کند، به سرعت جای خود را به صحنه‌های کمیک می‌دهد؛ مثلا برخوردهای پر از سوءتفاهم میان بتی و بازیگران سریال یا دیالوگ‌های کنایه‌دار میان چارلی و وسلی.

نیل لابیت که پیش‌تر با آثاری چون «در جمع مردان» و «دوستان و همسایگان شما» شناخته شده، اینجا با فیلمنامه جان سی. ریچاردز و جیمز فلمبرگ توانسته کمدی‌ای بسازد که زیر سایه مرگ و جنایت، هنوز لحنی گرم و حتی رمانتیک دارد. او با مهارت از کلیشه‌های معمول دوری می‌کند و اجازه می‌دهد داستان در مسیری «پرهیز از فرمول هالیوودی» پیش برود؛ حتی اگر پایانی نسبتا خوش در انتظار باشد.

رنه زلوگر در نقش بتی، شیرینی، سادگی و آسیب‌پذیری را به شکلی طبیعی و بی‌تصنع ترکیب کرده؛ طوری که حتی در اوج ناآگاهی از واقعیت، در چشم مخاطب دوست‌داشتنی و قابل‌همدلی باقی می‌ماند. او به وضوح شبیه «دوریس دی»‌ای است که چارلی توصیف می‌کند؛ صادق، بی‌ریا و غیرقابل آلوده‌شدن به تلخی‌های جهان اطرافش.

مورگان فریمن نیز در نقش چارلی عملکردی درخشان و کنترل‌شده دارد؛ مردی که تمام عمرش را در جرم گذرانده، اما حالا در اثر یک جرقه عاطفی نرم شده و در لحظه‌ای از فیلم، در وسط تیراندازی به بتی می‌گوید: «من رفتگر روح انسان‌ام، اما تو فرق داری.» این تلفیق غمگینی عاشقانه با خشونت محیط، از پیچیده‌ترین دستاوردهای بازیگری اوست.

فیلم بارها به ما یادآوری می‌کند که بتی و چارلی، هر دو درگیر عشق به تصاویری خیالی هستند؛ تصاویری که بیش از آنکه بر اساس واقعیت بنا شده باشند، ساخته و پرداخته آرزو و حسرت‌اند. این قرینه‌سازی، لایه‌ای روانشناختی به فیلم می‌دهد که آن را از یک کمدی جنایی ساده فراتر می‌برد.

وقتی این نکته را بفهمیم، بسیاری از صحنه‌ها معنای تازه پیدا می‌کنند: بتی که با «پزشک خیالی» خود مکالمه می‌کند، چارلی که در نور ماه با «زن خیالی»‌اش می‌رقصد؛ هر دو در جستجوی چیزی هستند که شاید اصلاً در جهان واقعی وجود نداشته باشد، اما در ذهنشان، چراغ راه ادامه زندگی شده است.

«پرستار بتی» اثری است که میان خنده و مکث، شوک و همدلی، و واقعیت و خیال حرکت می‌کند. نیل لابیت با ترکیب خشونت ناگهانی، طنز موقعیت و ساختار موازی شخصیت‌ها، فیلمی ساخته که می‌تواند هم سرگرم‌کننده باشد و هم تأمل‌برانگیز. رنه زلوگر و مورگان فریمن با اجرای نقش‌هایی که به شدت به مرزهای واقعیت بی‌اعتنا هستند، این تجربه را زنده می‌کنند.

این فیلم یادآوری می‌کند که بعضی عشق‌ها هرگز به «ملاقات واقعی» نمی‌انجامند؛ آن‌ها در ذهن باقی می‌مانند، چون بیش از آنکه به سمت دیگری بروند، بازتابی از خودمان هستند.

جمع بندی

امتیاز

خوب

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا