دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
انتخاب سردبیرسلبریتی جهاننگاهی اجمالی

هیدن پنتیر را با نقش‌آفرینی‌هایش به یاد بیاوریم، نه گمانه‌زنی درباره مرگ تلخش

اندکی پس از انتشار خبر درگذشت هیدن پنتیر در ۳۶ سالگی، طرفداران فیلم دیزنی «Ice Princess» محصول ۲۰۰۵، پایانی خیالی نوشتند که واقعیت از آن‌ها دریغ کرده بود. در موجی از پست‌های پربازدید، آن‌ها تصور کردند پنتیر حالا در بهشت با میشل تراختنبرگ، هم‌بازی‌اش در این فیلم اسکیت‌سواری، پیوسته است؛ بازیگری که سال گذشته در ۳۹ سالگی بر اثر عوارض دیابت درگذشت.

تاثیرگذاری این تصور فقط از فاصله کوتاه میان مرگ این دو زن نمی‌آید؛ مسیر داستانی فیلم محبوب «Ice Princess» نیز به آن معنا می‌بخشد. تراختنبرگ در این فیلم نقش کیسی را بازی می‌کند؛ دانش‌آمندی بااستعداد در فیزیک که درمی‌یابد به‌جای تحصیل ریاضی و علوم در هاروارد، ترجیح می‌دهد ورزش هنرمندانه اسکیت را دنبال کند. پنتیر نیز در نقش جن، ستاره بی‌رقیب پیست، ظاهر می‌شود؛ دختری که در خفا آرزوی زندگی شخصی‌ای فراتر از مسیر ورزشی انتخاب‌شده به دست مادرش با بازی کیم کاترال را دارد.

این دو دختر ابتدا در نقطه مقابل یکدیگر و در جایگاه رقیبانی نوجوان قرار می‌گیرند، اما به‌تدریج متوجه می‌شوند درگیر نسخه‌های متفاوتی از یک نبرد مشترک‌اند. وقتی جن می‌فهمد مادرش برای حفظ جایگاه او در مسابقه، کیسی را از عمد زمین زده است، این پیروزی را نمی‌پذیرد، اسکیت را به‌کلی کنار می‌گذارد و به یکی از پرشورترین حامیان کیسی تبدیل می‌شود.

این نکته ارزش به خاطر سپردن دارد و نمونه‌ای مناسب از نقش‌هایی است که پنتیر به‌خوبی در آن‌ها می‌درخشید. بااین‌حال، ادای احترام‌های مرتبط با «Ice Princess» که پس از مرگ او فضای اینترنت را پر کرده‌اند، نشان می‌دهند چطور ممکن است تمام زندگی یک انسان خیلی زود به تصویری تراژیک و واحد تقلیل پیدا کند.

از هلهله‌چی فنا‌ناپذیر «Heroes» تا خواننده جاه‌طلب و سرسخت موسیقی کانتری در «Nashville»، پنتیر به‌ویژه میان زنان نسل هزاره محبوب بود. او که موهای بلوند و زیبایی چشمگیری داشت، در ایفای نقش زنانی تخصص پیدا کرده بود که ظاهر آشنایشان اغلب جهانی درونی، پیچیده و درگیر نیروهای تاریک را پنهان می‌کرد. حتی دختر رویایی و ظاهرا دست‌نیافتنی فیلم «I Love You, Beth Cooper» محصول ۲۰۰۹ نیز در نهایت بامزه‌تر، مهربان‌تر و آسیب‌پذیرتر از چیزی بود که همکلاسی‌های سطحی‌اش تصور می‌کردند.

پنتیر در سینما و تلویزیون می‌توانست نور تابیده‌شده بر یک کهن‌الگوی آشنا را طوری بشکند که تصویری آشفته‌تر، واقعی‌تر و انسانی‌تر از دل نقش‌آفرینی‌اش بیرون بیاید. چنین کاری در دهه ۲۰۰۰ رادیکال بود و با توجه به دشواری‌هایی که زنان امروز در سینما تجربه می‌کنند، عجیب نیست که طرفداران برای کنار آمدن با مرگ او به حس نوستالژیک قدرت دخترانه در «Ice Princess» پناه برده‌اند.

دیدار خیالی پنتیر و تراختنبرگ در آن پست‌های یادبود، تصویری لطیف است و اندوه ناشی از فقدان هر دو بازیگر کاملا واقعی است. بااین‌حال، حتی در سایه مرگ تکان‌دهنده پنتیر، این صحنه فرضی که در آن دو زن جوان سرانجام آزادند فقط اسکیت کنند، نه می‌تواند تمام حقیقت وجود آن‌ها را در خود جای دهد و نه توضیحی برای هیچ‌کدام از این دو فقدان باشد.

درگذشت چهره‌های هالیوودی معمولا از دو مسیر موازی روایت می‌شود. یک مسیر به بررسی هنری اختصاص دارد و زندگی هنرمند را عمدتا از دریچه آثاری بازخوانی می‌کند که از خود به جا گذاشته است. مسیر دیگر متعلق به رسانه‌های زرد است؛ روایت‌هایی شبیه درام‌های جنایی کوتاه که مخاطب را به کنار هم گذاشتن علت‌ها، سرنخ‌ها، جدول زمانی و مشکلات از پیش فاش‌شده دعوت می‌کنند، تا جایی که فرد درگذشته به شخصیت اصلی معمای مرگ خودش تبدیل می‌شود.

این کنجکاوی قابل درک است و واقعیت‌های مربوط به مرگ پنتیر نیز به‌درستی در حوزه توجه عمومی قرار می‌گیرند. علت مرگ او هنوز مشخص نشده، اما گمانه‌زنی‌ها از همین حالا بر اعتیاد و افسردگی‌ای متمرکز شده‌اند که خودش در گذشته آشکارا درباره آن‌ها صحبت کرده بود. مصاحبه‌های تور اخیر کتاب خاطراتش نیز ناگزیر برای یافتن نشانه‌های هشداردهنده دوباره بررسی خواهند شد. بااین‌حال، وقتی چهره‌ای بسیار مشهور در هالیوود تحت شرایطی غیرمعمول از دنیا می‌رود، جست‌وجوی پاسخ می‌تواند خیلی سریع زندگی و آثاری را که پیش از آن وجود داشته‌اند، به حاشیه براند.

آسان است که تمام این میل را به گردن رسانه‌های زرد و شیفتگان داستان‌های جنایی واقعی بیندازیم. حقیقت ناراحت‌کننده‌تر این است که چنین نگرشی حتی می‌تواند صادقانه‌ترین شکل‌های سوگواری را نیز تحت تاثیر قرار دهد.

وقتی فهمیدم پنتیر درگذشته است، تقریبا می‌توانستم واکنش خودش به این خبر را تصور کنم. حالت چهره مهربان و عذرخواهانه‌ای را در ذهن آوردم که شاید پس از اشتباهی وحشتناک نشان می‌داد؛ چون نمونه‌های مختلفی از آن را در «Nashville» و فیلم‌هایی مانند «Ice Princess» دیده بودم.

بعد احساس شرمندگی کردم. من هیدن پنتیر را نمی‌شناختم و هرگز هم نشناخته بودم. چیزی که می‌شناختم، زبان عاطفی نقش‌آفرینی‌هایش بود. می‌دانستم شخصیت‌های او چقدر در پی رستگاری بودند و بی‌آنکه متوجه شوم، همان مسیرهای داستانی آشنا را به صحنه پایانی‌ای در ذهنم تبدیل کرده بودم؛ صحنه‌ای که در آن پنتیر باید خودش را برای مخاطبانی توضیح می‌داد که اصلا آنجا نبودند.

شرایط غیرمعمول می‌تواند شناخت ما از یک هنرمند را گسترش دهد، پرسش‌هایی مشروع مطرح کند و بخش‌هایی از یک کارنامه را روشن سازد که شایسته بررسی جدی‌اند. اما همین شرایط می‌توانند تصویری را که فرهنگ عمومی از یک چهره به یاد می‌آورد نیز تغییر دهند. عبارت «بازیگر سریال‌های «Heroes» و «Nashville»» ممکن است خیلی زود به «ستاره تراژیکی که مرگش همچنان بی‌پاسخ مانده» تبدیل شود.

وقتی چنین اتفاقی رخ می‌دهد، کنار آمدن با اندوه صادقانه برای مخاطب دشوارتر می‌شود. کنجکاوی درباره چیزی که شاید هرگز نتوان شناخت، خود را به شکل صمیمیت جا می‌زند و در نهایت ممکن است هم‌زمان هم دل‌شکسته باشید و هم از خودتان احساس انزجار کنید.

این تنش را سال گذشته پس از کشته شدن راب و میشل راینر نیز به‌روشنی دیدیم. روزنامه‌نگاران مسئول ناچار بودند شرایط غیرعادی مرگ این زوج را تایید و بررسی کنند، اما در عین حال اجازه ندهند آن کابوس، دهه‌ها هنر و کنشگری‌ای را ببلعد که جایگاه محبوب آن‌ها در هالیوود را ساخته بود.

در نمونه‌ای تازه‌تر، خانواده اسکریمینگ مد جرج، هنرمند خلاق جلوه‌های ویژه، ماه‌ها برای اعلام خبر مرگ او صبر کردند. این فیلم‌ساز و هنرمند کالت در ماه فوریه، پس از چند سال مشکلات جسمی ثبت‌شده، در ۶۹ سالگی بر اثر ایست قلبی از دنیا رفته بود، اما خبر درگذشتش تنها همین اواخر منتشر شد. خانواده او پس از سوگواری خصوصی، از مردم دعوت کردند هنرمندی را گرامی بدارند که صحنه «شانتینگ» در «Society»، دگردیسی سوسک در «A Nightmare on Elm Street 4» و کارنامه‌ای سراسر جست‌وجو برای یافتن زیبایی در دل امر هولناک را خلق کرده بود.

آن‌ها جدایی نادری میان فقدان خصوصی و یادبود عمومی به وجود آوردند؛ امکانی که ماهیت مرگ پنتیر هرگز در اختیار خانواده‌اش قرار نداد. بیشتر مرگ‌های چهره‌های مشهور چنین فرصتی ایجاد نمی‌کنند و به همین دلیل، دوستداران سینما باید خودشان این مرز را بسازند.

این به معنای نادیده گرفتن مشکلات پنتیر نیست. مسئله، حفظ همان دوگانگی‌ای است که کارنامه او بر پایه‌اش شکل گرفت، نه جایگزین کردن آن با دوگانگی تازه‌ای که مرگش پیش روی ما گذاشته است. می‌توانیم در برابر تبدیل هر مصاحبه به مدرک و هر نقش‌آفرینی به پیشگویی مقاومت کنیم؛ چون طرفداران برای توضیح اینکه چرا سوگوار هیدن پنتیر هستند، لازم نیست معمای مرگ او را حل کنند.

اگر بخواهم در برابر این تقلیل مقاومت کنم، باید پنتیر را نه فقط در مشهورترین نقش‌هایش، بلکه در پراکندگی شگفت‌انگیز کارنامه‌اش به یاد بیاورم. او از سال‌های کودکی مقابل دوربین بود و در «Remember the Titans» نقش شریل یوست را با اعتمادبه‌نفسی بازی کرد که بسیار فراتر از سنش به نظر می‌رسید. در «Raising Helen» نیز انرژی سرکش و آسیب‌پذیری نوجوانانه را کنار هم قرار داد؛ همان ترکیبی که بعدها به یکی از ویژگی‌های ماندگار بازی‌هایش تبدیل شد.

حتی حضور کوتاهش در «دنیای مالکوم» نیز چیزی از همین توانایی را نشان می‌داد. او در نقش جسیکا وارد جهان آشفته و کمیک سریال شد و خیلی زود توانست میان شخصیت‌هایی که هرکدام نیرویی مهارنشدنی داشتند، جای خودش را پیدا کند. برای من و برخی از همکارانمان، همین نقش‌های کوتاه یادآور این نکته‌اند که پنتیر برای جلب توجه همیشه به داستانی بزرگ یا صحنه‌ای تراژیک نیاز نداشت؛ گاهی تنها چند دقیقه کافی بود تا ریتم یک مجموعه را به نفع خودش تغییر دهد.

همین کیفیت را در بازگشت او به نقش کربی رید در مجموعه «Scream» نیز می‌بینیم. کربی می‌توانست صرفا یکی دیگر از قربانیان باهوش و طعنه‌زن یک فیلم اسلشر باشد، اما پنتیر به او سرسختی و گرمایی بخشید که تماشاگران سال‌ها فراموشش نکردند. بازگشت این شخصیت در «Scream VI» فقط ادای دینی به نوستالژی نبود؛ تاییدی بود بر اینکه بعضی نقش‌ها به‌دلیل نیروی بازیگرشان، زندگی‌ای فراتر از فیلمنامه پیدا می‌کنند.

صدای او نیز بخشی از این میراث است. از شاهزاده دات در انیمیشن «A Bug’s Life» تا کایری در بازی‌های «Kingdom Hearts»، پنتیر بدون اتکا به چهره آشنایش می‌توانست همان حس امید، اضطراب و میل به تعلق داشتن را منتقل کند. وقتی به کارنامه‌اش نگاه می‌کنم، می‌بینم که این پیوستگی عاطفی میان نقش‌های ظاهرا متفاوت، بیش از هر عنوان یا جایزه‌ای هویت هنری او را تعریف می‌کرد.

در بازی «Until Dawn» نیز او در قالب سم، شخصیتی گرفتار در دل یک کابوس، بار دیگر نشان داد چقدر خوب می‌تواند ترس را بدون تبدیل کردن شخصیت به موجودی منفعل به تصویر بکشد. سم فقط از خطر فرار نمی‌کرد؛ تصمیم می‌گرفت، مقاومت می‌کرد و می‌کوشید کنترل داستانش را پس بگیرد. شاید به همین دلیل باشد که مخاطبان بارها پنتیر را در نقش زنانی پذیرفتند که زیر فشار خرد می‌شوند، اما هرگز به‌سادگی قابل تعریف یا شکست‌خورده نیستند.

نمی‌خواهم اکنون این نقش‌ها را به نشانه‌هایی پنهان از زندگی شخصی او تبدیل کنم. وسوسه‌انگیز است که ترس کربی، مقاومت سم یا زخم‌های شخصیت‌های دیگرش را به گذشته و سرنوشت بازیگر پیوند بزنیم، اما چنین خوانشی مرز میان هنر و اعتراف را از بین می‌برد. بازی خوب لزوما افشاگری نیست؛ گاهی فقط حاصل مهارت هنرمندی است که می‌داند چگونه تجربه‌ای ساختگی را به حقیقتی عاطفی تبدیل کند.

به همین دلیل، ترجیح می‌دهم پنتیر را در حرکت به یاد بیاورم: روی پیست یخ، میان راهروهای دبیرستان، در صحنه یک کنسرت، در برابر یک قاتل نقاب‌دار یا حتی در آن حضور کوتاه و بازیگوشانه در «دنیای مالکوم». هیچ‌کدام از این تصاویر به‌تنهایی تمام حقیقت او نیستند، اما کنار هم چیزی غنی‌تر از روایت یک مرگ می‌سازند؛ تصویری از بازیگری که از کودکی رشد کرد، بارها خودش را از نو تعریف کرد و برای نسلی از تماشاگران، به چهره‌ای آشنا برای بیان ترس، سرکشی، شوخ‌طبعی و امید تبدیل شد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا