دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
اخبار سریال و تلویزیوناخبار سینماسلبریتی جهانمصاحبه و گفتگو

گفت‌وگوی صمیمانه ایتن هاوک و سیدنی سوئینی: از گم‌شدن در نقش‌ها تا دردهای پنهان بازیگری

ایتن هاوک، ۵۵ ساله، پدر دو دختر است و این ویژگی وقتی مقابل سیدنی سوئینی ۲۸ ساله می‌نشیند، کاملاً پیداست. سوئینی، بازیگر و تهیه‌کننده‌ای که با سریال «Euphoria» در شبکه HBO شناخته شد، از نظر سن تقریباً هم‌سن دختر بزرگ هاوک، مایا هاوک (بازیگر «Stranger Things») است. هرچند این دو برای اولین‌بار یکدیگر را ملاقات می‌کنند، اما هاوک با نگاهی آمیخته به افتخار و محبت درباره مسیر کاری سوئینی صحبت می‌کند.

سوئینی این روزها ستاره فیلم «Christy» است؛ یک زندگی‌نامه سینمایی درباره بوکسور مشهور، کریستی مارتین؛ زنی پیشرو در تاریخ ورزش زنان که با وجود پیروزی‌های پیاپی، سال‌ها زیر سایه خشونت مرگبار همسر و مربی‌اش زندگی کرد. برخی بخش‌های زندگی مارتین — از گرایش جنسی پنهانی تا اعتیاد و تجربه طردشدگی — شباهت‌هایی با زندگی لورنس هارت، ترانه‌سرای برجسته برادوی دارد؛ شخصیتی که هاوک در فیلم «Blue Moon» اثر ریچارد لینکلیتر ایفا می‌کند. در این گفت‌وگو، آن‌ها درباره شیرینی «گم‌شدن در نقش» صحبت می‌کنند و هاوک درس‌هایی از ۴۰ سال تجربه‌اش در بازیگری به سوئینی می‌دهد.

ایتن هاوک: دختر ۱۷ ساله من اصلاً کوچک‌ترین علاقه‌ای به من ندارد. به من پیام می‌دهد که «امشب چیکار می‌کنی؟» و مشخص است که دوستانش او را قال گذاشته‌اند. با خودم گفتم: «دخترم ازم خواسته با هم فیلم ببینیم. این فرصت را از دست نمی‌دم.» پیام دادم: «چی می‌خوای ببینی؟» و او گفت: «می‌خوام اون فیلم جدید سیدنی سوئینی رو ببینم.» گفتم: «Christy؟ انجام شد.» برای سینمای آلامو بلیت گرفتم. دوتا برگر سفارش دادیم و یکی از بهترین شب‌های چند سال اخیر را ساختیم. بعد به من گفت: «تو نمی‌فهمی، بابا. این زن بهترین فایتر آمریکاست، اما هنوز بیرون آمدن از یک رابطه سمی تقریباً غیرممکنه. خیلی از زن‌ها همین وضعیت رو دارن.» گفت‌وگوی فوق‌العاده‌ای بود. ازم خواست بهت بگم که خیلی خوشحاله این داستان را روایت کردی. می‌دونم تهیه‌کننده پروژه هم هستی. چطور واردش شدی؟

سیدنی سوئینی: من مدتی بود در حال بررسی چند پروژه متفاوت در حوزه مبارزه‌های MMA بودم.

هاوک: همین‌جا صبر کن. چرا؟

سوئینی: من از بچگی کیک‌بوکس تمرین می‌کردم، بنابراین دنبال پروژه‌ای بودم که جنبه فیزیکی بیشتری داشته باشه. بعد نمایندم گفت: «یه فیلم‌نامه درباره کریستی مارتین داره می‌چرخه. چرا نمی‌خونی؟» وسط‌های فیلم‌نامه بودم که اشکم سرازیر شد. باورم نمی‌شد تا به حال اسم این زن رو نشنیده بودم. هیچ‌وقت درباره‌اش یاد نگرفته بودم. به‌محض اینکه متن را تمام کردم، با کارگردان (دیوید میچاد) روی زوم صحبت کردم و التماس کردم که اجازه بده این پروژه را انجام بدم. گفتم: «برای این نقش هر کاری می‌کنم. کاملاً درش گم می‌شم.»

هاوک: لذت واقعی همینه؛ اینکه خودت را کامل گم کنی. بازیگری در بهترین حالتش اصلاً درباره تو نیست. یک سرخوشی نایاب است که من تمام عمر دنبالش بودم. زیاد اتفاق نمی‌افته، اما تو واقعاً به بهترین شکل خودت رو در نقش گم کردی. دوباره شروع کردن تمرینات بوکس برات لذت‌بخش بود؟

سوئینی: عاشقش بودم. هر روز دوبار تمرین می‌کردم. ۳۵ پوند وزن اضافه کردم. انگار زنده شدم. حتی به خودم گفتم: «فکر کنم بازیگری رو کنار بذارم و برم بوکسور بشم!»

هاوک: من هم یک‌بار برای بازی در نقش چت بیکر تمرین کردم؛ یک نوازنده ترومپت فوق‌العاده. انقدر درگیرش شدم که به مربی ترومپتم گفتم: «باید ساخت فیلم را یک سال عقب بندازیم. فقط یک سال تمرین می‌کنم و بعد می‌تونم خوب اجرا کنم.» و مربیم گفت: «یک سال؟ خیلی بیشتر از یک سال طول می‌کشه.»

سوئینی: ما خودمون رو قانع می‌کنیم که در این چیزها خیلی خوبیم!

هاوک: ولی نکته‌اش همینه؛ مهم نیست چقدر واقعاً خوبی. مهم اینه که باور کنی. فیلم ورزشی موردعلاقه‌ات چیه؟

سوئینی: همیشه عاشق مجموعه «Rocky» بودم.

هاوک: من «Rocky» را دیدم و تصمیم گرفتم بوکسور بشم. رفتم کلاس بوکس. یک مبارزه برگزار شد — و بعد از همون یکی فهمیدم بوکس دوست‌داشتنی نیست! بدجور کتک خوردم. فکر می‌کردم بوکسور دفاعی خوبی هستم، اما طرف مقابلم آن‌قدر محکم به دست‌هام مشت می‌زد که دست‌هام به صورتم برخورد می‌کرد. ولش کردم. از باخت خوشم نمی‌اومد.

سوئینی: برای اون مبارزه چقدر تمرین کرده بودی؟

هاوک: حدود شش ماه. تو بهتر از من عمل کردی.

سوئینی: ولی من هم ضربه مغزی شدم.

هاوک: این را با افتخار گفتی!

سوئینی: افتخار هم داشت. عاشق صحنه‌های مبارزه بودم. ما تمام مبارزه‌ها را از زندگی واقعی کریستی آوردیم. هر مبارزه‌ای که در فیلم می‌بینید، دقیقاً همان ترکیب‌ها و حرکات واقعی اوست. به تمام دخترهای گروه بدلکاری گفتم: «می‌خوام واقعاً منو بزنید.» و آن‌ها هم حاضر بودند که واقعاً ضربه بخورند. ما واقعاً به جان هم می‌افتادیم. دماغ‌های خونی… واقعی بود.

هاوک: اول از تمرین‌ها شروع کردی. بعد نوبت روانشناسی او بود. کریستی زن بسیار پیچیده‌ای است. نحوه حرف زدنش درباره زنان دیگر… رابطه‌اش با مادرش… قلبم را شکست.

سوئینی: روز سوم فیلم‌برداری بود، اولین روز حضور مریت ویور در صحنه. باید صحنه‌ای را بازی می‌کردیم که کریستی پیش مادرش می‌رود و می‌گوید: «کمکم کن.» این یکی از سخت‌ترین صحنه‌هایی بود که در زندگی‌ام بازی کردم. نمی‌توانستم درک کنم چطور پدری یا مادری نمی‌تواند برای فرزندش حاضر باشد.

هاوک: متأسفانه همیشه اتفاق می‌افتد. وقتی از فرودگاه می‌آمدم، راننده تاکسی‌ام گفت: «بهترین چیز درباره پسرم اینه که شبیه من شده.» گفتم: «این اصلاً بهترین چیز درباره پسرت نیست. اصلاً ربطی به خودش ندارد.» خیلی از والدین — و این را از همان صحنه گرفتم — بچه‌هایشان را صرفاً بازتابی از خودشان می‌بینند. آن‌ها را موجود مستقل نمی‌بینند. مادر کریستی هم ایده‌ای از این که تو «باید چه کسی باشی» در ذهنش داشت و نمی‌توانست «کسی را که هستی» ببیند. در حرفه ما هم زیاد هست. کلی پدر و مادر هستند که نمی‌خواهند بچه‌هایشان وارد هنر شوند.

سوئینی: تو می‌خواستی دخترت، مایا هاوک، وارد این کار شود؟ چطور بود؟

هاوک: بدون هیچ پیچیدگی. من وقتی او ۴ ساله بود فهمیدم هنرمنده. و فهمیدم قرار است هنرمند خیلی خوبی هم بشود. نقاشی با آبرنگ، رقص، آواز… همه این‌ها پناهگاهش بودند. بخش‌هایی از کودکی‌اش سخت و پیچیده بود، چیزهایی که هنوز بابتشان حسرت می‌خورم. اما هرچیزی که به ارتباط انسانی مربوط می‌شد برایش طبیعی بود. یادم هست معلمی از او پرسید: «مایا، خوشحالی؟» چون نگرانش بود. و مایا جواب داد: «فکر می‌کنید این سئوال مهمیه؟» با خودم گفتم: عاشق این بچه‌ام. ۱۳ ساله بود. گفت: «سئوال خوشحال بودن مهم نیست. سئوال‌های خیلی مهم‌تری هست. خوشحالم؟ نه. ولی نمی‌خوام فقط خوشحال باشم.» برای همین هیچ‌وقت نگران ورودش به هنر نبودم؛ می‌دانستم نجاتش می‌دهد. تو چند ساله بودی که شروع کردی؟

سوئینی: ۱۲ یا ۱۳.

هاوک: پس برای تو هم خیلی انتخاب‌پذیر نبود.

سوئینی: از درونم بود. دوستش داشتم. همیشه می‌پرسیدند: «برنامه ب چیه؟» و من می‌گفتم: «برنامه ب ندارم، چون برای شکست آماده نیستم.»

هاوک: وقتی نقشی بزرگ مثل کریستی می‌گیری و زندگیت را می‌گیرد و بعد کار تمام می‌شود… چه احساسی داشتی؟

سوئینی: یک خلأ شیرین و تلخ. افتخار می‌کنی به کاری که کردی. نقش رویایی بوده. شش ماه زندگی‌ای را تجربه کردی که همیشه می‌خواستی. بعد همه را بغل می‌کنی، می‌بوسی و باید برای همیشه خداحافظی کنی. یادمه جلوی آینه ایستاده بودم — هنوز وزن اضافه‌ام مانده بود — و با خودم گفتم: «دیگه هیچ‌وقت همچین تجربه‌ای نخواهم داشت.» خیلی غمگین شدم. فکر نمی‌کنم هنوز تمام شدنش را هضم کرده باشم، چون هنوز درگیر تبلیغاتیم. مدام فیلم را می‌بینم. مدام کنار کریستی واقعی‌ام.

هاوک: همیشه همه می‌پرسند «چطور وارد نقش شدی؟» و هیچ‌کس درباره «چطور از نقش بیرون می‌آیی» حرف نمی‌زند. یک مصاحبه عالی از پل نیومن هست که می‌گوید بخشی از رشدش این بوده که ویژگی‌هایی را که در شخصیت‌هایش دوست داشته، در زندگی نگه داشته؛ و چیزهایی را که دوست نداشته، اما در خودش شناخته، کم‌رنگ کرده. مثلاً می‌گفت: «حسادت را در خودم دیدم. طمع را دیدم. خب، حالا که دیدم، سعی می‌کنم کمش کنم.»

سوئینی: تو هم شخصیت‌هایت را این‌طور با خودت حمل می‌کنی؟

هاوک: برای چند شخصیت، بله. سیزده سال دیگر، دخترانی مثل کلمنتاین — دختر کوچکم — پیشت می‌آیند و می‌گویند فیلمت چطور زندگیشان را تحت تأثیر قرار داده. فوق‌العاده است. حس می‌کنی همه‌چیز ارزش داشته. من وقتی ۱۷ سالم بود فیلم «Dead Poets Society» را بازی کردم. هنوز هم توی یک ساندویچی که هستم، یکی می‌آید و می‌گوید: «ای ناخدای من! ناخدای من!»

سوئینی: از بازی‌ات در «Blue Moon» شگفت‌زده شدم. دگرگونی‌ات، اجرا، همه‌چیز… دوست دارم تجربه‌ات را بدانم.

هاوک: وقتی ۲۳ یا ۲۴ سالم بود، برای ریچارد لینکلیتر تست دادم و در فیلم «Before Sunrise» انتخاب شدم؛ و دوستی ما بیش از سی سال ادامه دارد. «Blue Moon» نهمین فیلم ماست. او فیلمنامه را بیش از ده سال پیش به من داد. گفتم: «باید این فیلم را بسازیم.» گفت: «می‌سازیم، ولی نه الان.» گفتم: «چرا؟ همین الآن بسازیم!» گفت: «نه، هنوز آماده نیستی. بگذار رویای‌اش کنیم.» تقریباً هر هجده ماه یک خوانش داشتیم. بعد از ده سال، یک روز در آشپزخانه‌ام تمرین کردیم. همه رفتند. من و ریک به هم نگاه کردیم. او گفت: «دیگه وقتشه.» پولش را جور کردیم. به‌محض اینکه قطعی شد، ترس افتاد به جانم. گفتم: «این همه دیالوگ! وقت بیشتری می‌خوام.» گفت: «وقت نداریم. باید کار کنی.»

لارنس هارت مثل کریستی، دوگانگی شدیدی دارد؛ من اسمش را «تضادهای هم‌زمان» می‌گذارم. مثل وقتی یک فرد خیلی سنگین‌وزن، رقصنده‌ فوق‌العاده‌ای باشد؛ نمی‌توانی چشم برداری. ترکیب چیزهایی که ظاهراً با هم جور نیستند. براندو بهترین مثال است: فوق‌العاده مردانه و درعین‌حال شدیداً زنانه. همین تنش باعث عظمتش می‌شود. هارت کوچک‌ترین آدم اتاق است و بزرگ‌ترین. هم جنس‌گراست، اما عاشق یک زن است. از حسادت از درون می‌پوسد، اما گرم و همدرد هم هست. در هر صحنه، خلاف چیزی که بازی می‌کنی هم حقیقت دارد.

سوئینی: برای آن حجم دیالوگ چطور آماده شدی؟

هاوک: همه‌چیز را با دست می‌نویسم؛ مثل دفترچه خاطرات. نمی‌خواهم از صفحه تایپی حفظ کنم یا دستور صحنه اضافی وارد ذهنم شود. سعی می‌کنم متن را از حافظه بنویسم و بعد مقایسه کنم. همین باعث می‌شود نگاه نقادانه مثبت به نویسنده داشته باشم. مثلاً می‌گویم: «بعید است این کلمه را چهار بار بگویم. این یکی بهتر است.» بعد همه را ضبط می‌کنم و گوش می‌دهم و می‌بینم کجاها اشتباه کرده‌ام.

به آهنگ «Birds of a Feather» از بیلی آیلیش فکر کن؛ من همه متنش را بلدم، بدون اینکه بخواهم حفظ کنم. گوش داده‌ام و نشسته توی ذهنم. برای دیالوگ‌های بلند، جان وویت یک تکنیک یادم داده: بند کفشت را باز کن و در حالی که بند را می‌بندی، دیالوگ را بگو. اگر دیالوگ را فهمیده باشی، مشکلی پیش نمی‌آید؛ اگر فقط حفظ کرده باشی، قفل می‌کنی.

سوئینی: تو بیشتر عاشق تئاتر هستی یا سینما؟ کجا زنده‌تر می‌شی؟

هاوک: اگر با یک کارگردان بزرگ سینما کار کنم، همان‌جاست. اما واقعیت؟ من عاشقِ بودن در اتاقی با آدم‌های بااستعدادم. درباره تئاتر این خوبی هست که تدوین‌گر خرابش نمی‌کند، کارگردان خرابش نمی‌کند. خودت تصمیم می‌گیری ریتم تند باشد یا کند. اگر بخواهم این صحنه عصبانی باشد، فرقی نمی‌کند کارگردان چه می‌گوید، قرار است عصبانی باشد. کسی بعداً در اتاق تدوین تغییرش نمی‌دهد. شاید تند به نظر برسد، اما فرانسیس مک‌دورمند یک جمله عالی دارد: «من یک کارگردان عالی نمی‌خواهم؛ یک تدوین‌گر خوب می‌خواهم.»

سوئینی: کاملاً درسته.

هاوک: تجربه صحنه داری؟ علاقه داری تئاتر کار کنی؟

سوئینی: من ترس صحنه وحشتناک دارم. خیلی شدید.

هاوک: می‌دانی این چیه؟

سوئینی: چی؟

هاوک: بی‌تجربگی. اگر پنج‌بار اجرا بروی، ار بین می‌رود. من کارت را زیاد دیدم. تو بازیگر فوق‌العاده‌ای هستی. فکر می‌کنم عاشقش می‌شی.

سوئینی: دوست دارم یک روز تو را روی صحنه ببینم.

هاوک: می‌کِشمت روی صحنه. نمی‌گذاری ببینی؛ تو را روی صحنه می‌گذاریم.

سوئینی: وای نه… بار اول خیلی می‌ترسم.

هاوک: همه می‌ترسند. همین جذابش می‌کند. وقتی از آن طرفش بیرون می‌آیی، پاداش عظیمی دارد. وقتی شروع «Christy» بود، نمی‌ترسیدی؟ درباره تلویزیون چطور؟ «Euphoria» برایت چه آموخت؟

سوئینی: «Euphoria» آغاز همه‌چیز برای من بود. کسی یک شخصیت کاملاً احساسی و وابسته به دل و قلب است. باید در هر انتخابی کاملاً آزاد می‌بودم. نباید تردید می‌کردم. باید شیرجه می‌رفتم، تصمیم‌های دیوانه‌وار می‌گرفتم و قضاوت‌شان نمی‌کردم. و هرچه بیشتر انجامش دادم — همین چند هفته پیش فصل ۳ را تمام کردم — بیشتر فهمیدم چقدر مدیون این تجربه‌ام. الان از امتحان کردن نمی‌ترسم، حتی اگر کاملاً عجیب باشد. سم لوینسون همیشه می‌گفت: «خب، یک برداشت دیوانه‌وارِ کسی (کاراکترش در سرخوشی) بگیریم.» و همیشه این برداشت‌ها موردعلاقه‌مان بود، چون تمام قواعد را رها می‌کردیم و خودمان را به نقش می‌سپردیم.

هاوک: لینکلیتر در «Blue Moon» هم همین را می‌گفت. «یک برداشت برو و همه چیزهایی را انجام بده که به ذهنت رسیده اما از بد بودنش می‌ترسیدی.» شاید هیچ‌کس جز تدوین‌گر نبیند، اما ممکن است چیز مهمی پیدا کنی. و معمولاً همین اتفاق می‌افتد.

سوئینی: برای کسانی مثل کسی، همیشه همان برداشت‌های دیوانه‌وار بهترین بوده‌اند.

هاوک: هیجان‌انگیز است که ببینی کسی همه‌چیزش را وسط می‌گذارد. واقعاً باور دارم دنیا جرئت را دوست دارد. و تو جرئت کردی. خودت را کامل در کارت انداختی و داری فوق‌العاده پیش می‌روی. لذت دارد در این مقطع زندگی با تو حرف می‌زنم.

سوئینی: کاش پدر من بودی…


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا