گفتگوی جذاب آرنولد و پاتریک شوارتزنگر؛ از سایه پدر بودن تا تجربه صحنههای متفاوت و شهرت جهانی
پدر و پسر ستاره درباره چالشهای شهرت خانوادگی، تفاوت نسلها در بازیگری و راه رسیدن به قله موفقیت با هم صحبت میکنند

اگر فکر میکنید بچههای ستارهها فقط با ژن خوب و یه کولهبار پارتی به دنیا میآیند و بقیه عمرشان را روی فرش قرمز لم میدهند، صبر کنید تا گفتگوی آرنولد شوارتزنگر و پسرش پاتریک را بخوانید! یکی «ترمیناتور» دنیای هالیوود و فرماندار سابق کالیفرنیا، آن یکی ستاره جوان سریالهایی مثل «پله» و «نیلوفر سفید» که ظاهراً به همان اندازه که عضلاتش را به رخ میکشد، استعدادش را هم جدی گرفته است.
در این مصاحبه، آرنولد و پاتریک نه تنها با هم دربارهی «بچههای ژنستاره» (همان بدنامهای نپو بیبی!)، صحنههای برهنه و مسیر پرفراز و نشیب رسیدن به ستاره شدن گپ میزنند، بلکه حسابی همدیگر را دست میاندازند. از تیکههای پدرانه آرنولد درباره اینکه بالاخره اسم خانوادگی به چه درد میخورد، تا خاطرات بامزه پاتریک از اینکه بچهمحلهای باشگاه به پدرش چی میگویند و مردم چطور نقشهای منفی را با خودش یکی میدانند!
خلاصه اگر میخواهید بفهمید سیب هالیوودی تا کجا از درختش دور میافتد و چطور میشود با اسم بزرگ، سایهی بزرگتر و خاطرات عضلانی، راه خودت را بسازی، این گفتگو را از دست ندهید!
آرنولد شوارتزنگر: یک سال پیش، بعید بود مجلهای مثل وِرایتی از ما بخواهد اینجا بنشینیم و با هم حرف بزنیم. ولی حالا تو با بازی در «نیلوفر سفید» (The White Lotus) حسابی گل کردی. بازیات واقعا من را غافلگیر کرد. نشناختمت! واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. حس خودت نسبت به این موفقیت بزرگ چیه؟
پاتریک شوارتزنگر: ممنونم. راستش این لحظه برای من خیلی عجیب و رویاییه، چون با اینکه زیاد با هم حرف میزنیم، ولی هیچوقت ۴۵ دقیقه درباره بازیگری با هم صحبت نکرده بودیم! یکی از بهترین بخشهای حضورم در این سریال این بود که بالاخره کلی آدم کارم رو دیدند؛ قبلاً سریالهای زیادی بازی کرده بودم که خیلیها اصلاً ندیده بودند.
آرنولد: حالا همه تو باشگاه میان سراغم و میگن «پسرت فوقالعادهس!» یکی دیگه میاد و میگه «از پسرت تو سریال متنفر شدم!»
پاتریک: اون قسمت عجیب ماجرا بود!
آرنولد: ازش بدم اومد؟ این چه جور تعریفیـه؟ ولی میگفتن «خیلی عالی بود، اما نقشی که بازی کرد خیلی باورپذیر بود.»
پاتریک: مهمترین چیزی که یاد گرفتم این بود که مردم چقدر تو رو با نقشی که بازی میکنی یکی میدونن. نمیدونم برای تو هم این اتفاق افتاده یا نه – شاید با «ترمیناتور». تو هفتههای اول همه میاومدن و میگفتن چقدر از من بدشون میاد، ولی آخر سریال میاومدن و میگفتن دلمون برات سوخت. واقعاً مثل ترن هوایی بود.
آرنولد: یه مجله اتریشی رو خوندم که کلی مطلب درباره تو نوشته بود و ازت تعریف کرده بود. یکی از نقلقولهاش این بود که چقدر به خاطر اسم شوارتزنگر داشتن، کار سخت شده. این رو برام توضیح بده؛ چون به نظر من اسم شوارتزنگر همیشه یه امتیاز بزرگ بود. ولی تو حرف از مانع بودنش زدی. چرا؟
پاتریک: بله.
آرنولد: برام توضیح بده.
پاتریک: از چند جهت این رو احساس میکنم. مایک وایت (خالق «نیلوفر سفید») میگفت اسم بزرگ همراه خودش کلی حاشیه میاره؛ اینکه وقتی پدر و مادر موفقی مثل شما دارم، یه سطح انتظارات اضافه هم هست. مایک نگران بود که اگر منو انتخاب کنه، بقیه چی میگن. و همین هم شد؛ مردم میگفتن فقط به خاطر تو و مامان این نقش رو گرفتم.
اوایل کارم حتی به این فکر کردم که با یه اسم مستعار کار کنم. ولی کمکم یاد گرفتم به جای نگرانی درباره سایه تو، مسیر خودمو اونجوری که دوست دارم برم.
آرنولد: خوشحالم که اسم رو نگه داشتی، چون حالا میتونم بهت افتخار کنم! تو به جمع کوچکی از آدمها پیوستی؛ مثلاً جیمی لی کرتیس – به نظرم یکی از بهترین بازیگرهای تاریخه. اگر نشون بدی شایستگی داری، همه بحث ژن و فامیل رو فراموش میکنن.
پاتریک: من خیلی خوب میدونم تو و مامان چقدر سخت کار کردین تا این فرصتها رو برام فراهم کنین. بزرگترین توصیهات همیشه این بود که سخت کار کنم. سعی کردم بهش عمل کنم.
یه سؤال دارم: آخرین بار کی تست بازیگری دادی؟ اصلاً تست دادی؟
آرنولد: بله، یک بار – برای لوسیل بال. از باشگاه گلدز جیم باهام تماس گرفت. اصلاً نمیدونستم تست بازیگری یعنی چی!
پاتریک: اون موقع ترمیناتور ساخته شده بود؟
آرنولد: ترمیناتور نقطه عطف بزرگم بود. قبلش فقط فیلمهای «کونان» رو بازی میکردم. رویای بچگیم همین بود. تو به خاطر علاقه به بازیگری وارد این کار شدی؛ من چون هرکول رو روی پرده دیدم، گفتم باید مثل اون بشم. گفتم باید آقای یونیورس بشم و با این شهرت وارد سینما بشم.
«ترمیناتور» اولین فیلمی بود که فقط به خاطر بدن و عضلات نبود؛ با کت چرمی و مثل یه ماشین. فقط صحنه اولش برهنه بود. واقعاً برهنه!
پاتریک: منم این کارو کردم!
آرنولد: باورم نمیشد! نشسته بودم و داشتم نمایشت رو میدیدم، یهو دیدم نشونت میده! بعد با خودم گفتم: «آرنولد، تو هم تو کونان و ترمیناتور همین کار رو کردی، شکایت نکن!» ولی راستش شوکه شدم که اینقدر به راه من رفتی.
پاتریک: خب، یه شباهت دیگه بین «ترمیناتور» و «نیلوفر سفید» اینه که تو با جیمز کامرون کار کردی که یکی از بهترین کارگردانهای دنیاست. برای من هم کار کردن با مایک وایت که نویسنده، کارگردان و خالق سریاله، واقعاً یه موهبت بود. مایک همه کار رو خودش انجام میده، درست مثل جیمز کامرون.
آرنولد: من همیشه عاشق کار با کارگردانهای بزرگ بودم. مایک وایت واقعاً کارگردان و نویسنده فوقالعادهایه، درست مثل جیم کامرون. هر دو خیلی دیدگاه شفافی دارن.
پاتریک: خیلی روی نظرشون پافشاری میکنن. چون مایک خودش هم بازیگره، رابطه کاری باهاش متفاوت میشه. کل فیلمنامه رو خودش مینویسه، ولی اجازه میده بازیگر هم ایده بده و شخصیت رو بسازه. تو همیشه کل فیلمنامه رو از روز اول حفظ میکردی.
آرنولد: من یه ماه فیلمنامه رو میخوندم، یکی باهام نقشها رو تمرین میکرد و بارها و بارها تکرار میکردیم. این اخلاق از بدنسازی میاد – هر چی بیشتر تکرار کنی، بهتر میشی. کارگردانهای قدیمی مثل بیلی وایلدر همیشه میگفتن: «نقش رو خوب بخون و دقیق اجرا کن.»
پاتریک: واقعاً جالبه.
آرنولد: جیم کامرون هم همینطوره. گفتم «من جمله I’ll be back (دوباره برمیگردم) رو دوست ندارم. بهتر نیست بگم I will be back؟ (دوباره برخواهم گشت؟)» گفت: «داری به من یاد میدی نویسنده بهتری باشم؟ من که به تو نمیگم بازیگر بهتری باش! همون رو بگو. اگر میخوای ده بار ضبط کنیم تا خیالت راحت شه، باشه. ولی جمله رو عوض نکن!»
پاتریک: خیلی فرق داره. مایک گاهی وسط صحنه داد میزنه و دیالوگ رو عوض میکنه یا یه چیز جدید میگه. یا بعد از یه برداشت، کل صحنه رو دوباره مینویسه!
آرنولد: شیوه تو توی بازیگری خیلی با من فرق داره. تو از همون اول شروع کردی درسش رو خوندی. من همیشه به مادرت میگفتم: «این بچه قراره نابغه تجارت بشه.» رفتی مدرسش و عاشقش شدی.
پاتریک: هنوز هم دوست دارم.
آرنولد: همیشه امید داشتم مثل من، هم بیزنسمن بشی هم بازیگر.
پاتریک: همیشه میگفتی از بازیگری کمتر از بیزنس پول درآوردی! من هم تو این ده سال آرومآروم کارم رو ساختم. با نقشهای کوچیک شروع کردم و کمکم بزرگتر شد. تو همیشه میگفتی «برو سراغ شماره یک!» ولی من برعکس رفتم.
آرنولد: اما ته دلت دوست داری بزرگترین ستاره دنیا بشی! هیچکس از این کار بدش نمیاد.
پاتریک: نه، خودم هم میدونم!
آرنولد: پس همینجاست. هر چند باید پلهپله پیش بری. من تو بدنسازی یاد گرفتم اگر برای آقای اتریش مسابقه بدم، یه دفعه آقای المپیا نمیشم.
پاتریک: باید هدف رو بذاری بالاترین نقطه.
آرنولد: وقتی اومدم آمریکا، کلینت ایستوود و چارلز برانسون هرکدوم برای هر فیلم یه میلیون دلار میگرفتن. گفتم باید به جمعشون برسم. آخرش برای هر فیلم سی میلیون گرفتم و باهاشون برابر شدم.
همه میگفتن: «آرنولد، هیچ وقت نمیتونی. اسمت، شنیتزل یا هر چی هست، هیچکس یادش نمیمونه و خیلی گندهای!» اون موقع ستارهها داستین هافمن و آل پاچینو و وودی آلن بودن – همه خیلی لاغر، من ۲۵۰ پوند! همه دلسردم میکردن ولی من فقط یه تصویر تو ذهنم داشتم: بالا رفتن. و پلهپله رفتم بالا.
پاتریک: یکی از فیلمهایی که کمترین دستمزد رو گرفتی «دوقلوها» بود.
آرنولد: هیچی نگرفتم.
پاتریک: چند وقت پیش کری کون بهم گفت: «عزیزم، نقش بعدیت رو عوض کن، چون نقش آدم بد رو خیلی خوب بازی میکنی و مردم باورشون شده!» تو هم توی «ترمیناتور» نقش آدم بد رو بازی کردی و کسی حاضر نبود نقش کمدی بهت بده، درسته؟
آرنولد: چرا باید میدادن؟ میگفتن: «مگه دیوونهایم؟ هر چی بیشتر آدم بکشه، فیلم بیشتر میفروشه. چرا تغییرش بدیم؟» تا اینکه ایوان رایتمن و دنی دویتو اومدن سراغم.
پاتریک: ولی کسی حاضر نبود فیلم رو بسازه.
آرنولد: گفتم: «خب، پس هیچکدوممون دستمزد نمیگیریم.» اینطوری تونستیم فیلم رو با ۱۶.۵ میلیون بسازیم و ۴۰ درصد سود فیلم رو برداشتیم. بهترین قراردادی بود که داشتیم.
پاتریک: بعدش رفتی سراغ چندتا کمدی دیگه.
آرنولد: اون موقع دیگه تقریباً هر کاری میخواستم میتونستم انجام بدم – جز شکسپیر!
پاتریک: شکسپیر عالی میشد!
آرنولد: چندتا نقش بود که قرار بود بازی کنم اما نشد؛ چون (الف) نمیتونستم بیشتر از دو فیلم در سال بازی کنم و (ب) سال ۲۰۰۳، همونطور که یادت هست، رفتم فرماندار شدم.
پاتریک: … که ما ازش متنفر بودیم!
آرنولد: خیلی جالب بود. اومدی بهم گفتی: «بابا، رفتن سر صحنه و دیدن اینکه همه چیز رو منفجر میکنی خیلی خوش میگذشت. ولی حالا…»
پاتریک: … باید بریم مجلس ایالتی!
آرنولد: همهتون شورش کرده بودین!
پاتریک: ایمی لو ازم پرسید: «اولین بار کی به بازیگری علاقهمند شدی؟» گفتم: «برای یه بچه، رفتن به لوکیشن فیلمبرداری با پدرش مثل بهشته!» تو میومدی مدرسه دنبالم، زودتر میبردیم خونه.
آرنولد: بهت میگفتم به مامانت چیزی نگو! مامانت مسئول درس بود.
پاتریک: میاومدی دنبالم، میرفتی تو تریلر لباس عوض میکردی، میشدی آقای فریز یا ترمیناتور! توی تریلر میموندیم، زنگ تفریحت میرفتیم سراغ خوراکیها، با گلفکارت میرفتیم سراغ وسایل بازی.
راجع به بحث ژن و فامیل هم که حرف زدیم، وقتی تو یه خانواده با شغل مشخص بزرگ میشی، طبیعیه که بری سمت همون دنیا.
آرنولد: تو هیچ وقت از من نخواستی به استودیو یا آژانس زنگ بزنم. هیچ وقت تو خود بازیگری از من مشورت نگرفتی. تو واقعاً آدم خاصی هستی و من خیلی بهت افتخار میکنم.





