گلسوم علی: از مسیر پرچالش بازیگری تا اعترافی صادقانه درباره عشق

در یک گفتوگوی صمیمی و بیپرده، گلسوم علی بازیگر محبوب تلویزیون، برای نخستین بار با جزئیات بیشتری از زندگی شخصی، مسیر پرچالش بازیگری، نگاهش به عشق و برنامههای آیندهاش صحبت کرد. او که سالها با نقشآفرینیهای درخشانش دل میلیونها بیننده را برده، هرگز پیشتر به این اندازه صادقانه از درونیترین احساساتش نگفته بود.
گلسوم علی با لبخندی سرشار از آرامش، اما با صداقتی که شنونده را غافلگیر میکند، گفت:
«در تمام این سالها، هیچوقت یک رابطه جدی در زندگیام نداشتم. نه اینکه از قبل تصمیم گرفته باشم، بلکه ناخودآگاه همیشه همه تمرکزم روی کارم و پیشرفت حرفهایام بود. شاید هم خودم اجازه ندادهام کسی وارد این دنیای شخصی شود.»
او توضیح داد که ساختن جایگاه حرفهایاش، آنقدر زمان و انرژی برده که جایی برای روابط عاطفی باقی نمانده است:
«به نظرم خیلی سخت است که بتوانی همزمان عشق، خانواده و کار حرفهای را متعادل نگه داری. من همیشه سمت کار رفتم. همیشه تمام وقتم را گذاشتم برای بازیگری و رشد.»
با این حال، برای اولین بار اعتراف کرد که چند ماهی است احساس میکند زمان تجربه یک رابطه جدی فرا رسیده:
«چندی پیش با دوستانم سفر رفتم. همه زوج بودند و من تنها. همانجا فهمیدم وقتش رسیده آمالم را کمی تغییر بدهم! حتی در تولدم آرزو کردم که انسانهای خوب وارد زندگیام شوند… شاید عشق هم در میانشان باشد.»
سفر جسورانه از بلغارستان به ترکیه؛ همهچیز از یک رویا شروع شد
گلسوم که در بلغارستان به دنیا آمده و بزرگ شده، در اوج موفقیت در مسابقات زیبایی و مدلینگ، تصمیم گرفت همهچیز را رها کند و برای بازیگری به ترکیه بیاید:
«یک سریال دیدم و با خودم گفتم میخواهم آنجا بازی کنم. با کمترین میزان آشنایی با زبان، به مدیر برنامهها پیام دادم؛ حتی بعضی جملات را با گوگل ترجمه میکردم. هیچ ماشین، آشنای مهم یا حامی نداشتم، ولی باور داشتم که میتوانم.»
او تأکید کرد که این باور به خود، مهمترین سرمایهاش بوده است:
«اعتمادم از اینجا نمیآمد که “چون زیبا هستم موفق میشوم”، بلکه از خواست قلبی و عشق به این کار میآمد. احساس میکردم پردهی تلویزیون مرا صدا میزند و میگوید بیا.»
یادگیری زبان و غلبه بر غربت
با وجود اینکه در خانه به زبان ترکی صحبت میکردند، گلسوم میگوید که برای بازیگری، نیاز به تسلط کامل بر ترکی استانبولی داشت:
«ترکی که ما در بلغارستان صحبت میکنیم با ترکی استانبولی فرق دارد. این برایم یک مزیت بود چون لازم نبود آن لهجه را اصلاح کنم، اما باید از صفر زبان بازیگری و بیان درست را یاد میگرفتم.»
او روزهای اول ورودش به ترکیه را «سخت اما پرامید» توصیف کرد:
«اولین بار که برای دیدن منیجر از خانه خارج شدم، برای رسیدن به مرکز شهر باید چندین وسیله عوض میکردم؛ مترو، متروبوس، اتوبوس… اما شوق رسیدن به هدفم آنقدر زیاد بود که هیچ خستگی حس نمیکردم.»
دلتنگی دائمی برای خانواده
گلسوم علی با احساسی آشکار از خانوادهاش گفت:
«وقتی از کشوری دیگر میآیی، غم غربت دوچندان است. حتی اگر از یک شهر دور در همین کشور بیایی، احتمال پیدا کردن همشهری بیشتر است. ولی من در اینجا کاملاً غریبه بودم. هنوز هم خانوادهام را زیاد میبینم اما دلتنگی همیشه هست. وقتی میآیند و کنارم هستند، انگار همهچیز کامل میشود.»
رابطه با مردم؛ شبیه یکی از اعضای خانوادهشان هستم
او رابطهاش با طرفدارانش را گرم و صمیمی توصیف کرد:
«همیشه دعا میکردم که مردم مرا مثل یکی از خانوادهشان ببینند. و این اتفاق افتاده. چه یک جایگاه سوختگیری باشد، چه یک مطب دکتر، آدمها به من میگویند “تو از خود مایی”. این جمله برایم بینهایت ارزشمند است.»
گلسوم معتقد است که همین محبت مردم باعث میشود حتی روزهای سخت هم با انگیزه ادامه دهد:
«وقتی در یک مرکز خرید یا خیابان کسی با لبخند و نگاه پرمحبت به سمتم میآید، یادم میافتد که چقدر خوشبخت هستم که اینهمه عشق دریافت میکنم.»
رویاهای آینده؛ بینالمللی فکر میکنم
گلسوم علی برای آینده، نقشههای جدیدی دارد که فراتر از مرزهای ترکیه است:
«دوست دارم تجربه کار در خارج از کشور را داشته باشم، حتی برای مدت کوتاه. چند پروژه در بلغارستان مطرح شده و شاید شانس کار در یک پروژه بینالمللی هم پیدا کنم. البته تلویزیون ترکیه را هم خیلی دوست دارم و دلم نمیخواهد از آن دور شوم.»
درسهای مسیر و تصمیمگیری در موقعیتهای خاکستری
در پاسخ به این سوال که «اگر با یک موقعیت خاکستری روبرو شوی چه میکنی؟»، گفت:
«اگر نتوانم بین سفید و سیاه تصمیم بگیرم، حتماً با آدمهای مورد اعتمادم مشورت میکنم. دوستم در بلغارستان که ۲۵ سال است میشناسم، یا مشاور پیآرم و همینطور یکی از دوستان نزدیکم که مثل خواهرم است. حرفشان برایم مهم است.»
روایت گلسوم علی، داستان دختری است که از یک کشور دیگر، بدون تکیهگاه و تنها با امید و باور به خود، پا به مسیر دشوار و رقابتی بازیگری گذاشت. او سالها عشق را به تعویق انداخت تا رویاهایش را بسازد، و حالا در آستانه فصل تازهای از زندگی است؛ فصلی که ممکن است علاوه بر موفقیتهای شغلی، عشق هم در آن جایی ویژه پیدا کند.





