دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

بررسی فیلم «نگو خوش‌شانسی» (Don’t Say Good Luck)؛ نمایش باید ادامه پیدا کند، حتی در میانه سوگ …

«نگو خوش‌شانسی» (Don’t Say Good Luck) در نگاه اول می‌تواند یک درام نوجوانانه معمولی به نظر برسد؛ داستان دختری دبیرستانی که عاشق تئاتر است، برای بازی در یک موزیکال مدرسه آماده می‌شود، با دوست صمیمی‌اش وقت می‌گذراند و به هم‌بازی جذابش علاقه دارد. اما جولیا هارت خیلی زود نشان می‌دهد که قرار نیست فقط درباره اضطراب‌های آشنا و شیرین دوران دبیرستان فیلم بسازد. پشت تمرین‌های موسیقی، شوخی‌های خانوادگی و شور اجرای روی صحنه، واقعیتی دردناک پنهان شده است: سرطان مادر سوفی دوباره برگشته و این بار، خانواده نمی‌داند چقدر فرصت برای کنار هم ماندن دارد.

سوفی بیرنبام، با بازی سانی سندلر، دختری دوست‌داشتنی، بااستعداد و به‌ظاهر بی‌دردسر است. او به والدینش نزدیک است، مراقب برادرهای کوچک‌تر و پرشر‌و‌شورش است، با بهترین دوستش رابطه خوبی دارد و در مدرسه هم دانش‌آموز موفقی محسوب می‌شود. در عین حال، سوفی نه یک نابغه منزوی است و نه نوجوانی سرکش و دردسرساز. او فقط یک دختر معمولی است که می‌خواهد در نمایش مدرسه بدرخشد، رانندگی یاد بگیرد، برای آینده برنامه داشته باشد و شاید به پسر مورد علاقه‌اش نزدیک‌تر شود. همین معمولی‌بودن، اهمیت شخصیت او را بیشتر می‌کند؛ چون فیلم قرار نیست با یک قهرمان استثنایی روبه‌رویمان کند، بلکه می‌خواهد نشان دهد بحران چگونه به زندگی آدمی عادی وارد می‌شود.

سوفی برای اجرای «پیشخدمت» (Waitress) در ابتدا حتی دنبال نقش اصلی نیست، اما در جریان آزمون بازیگری، از موضوعی شخصی و ناگفته انرژی می‌گیرد و نظر مربی تئاتر، خانم پارکر، را جلب می‌کند. او نقش اصلی را به دست می‌آورد؛ اتفاقی که باید یکی از شیرین‌ترین لحظه‌های زندگی‌اش باشد. اما درست در همان زمان، می‌فهمد مادرش الیزابت، با بازی ملانی لینسکی، دوباره به سرطان مبتلا شده است. جمله کوتاه «برگشته» که سوفی درباره بیماری مادرش به دوستش می‌گوید، شاید ساده باشد، اما تمام جهان فیلم در آن فشرده شده است. هارت به‌جای توضیح‌های طولانی و صحنه‌های پرهیاهو، اجازه می‌دهد معنای این خبر آرام‌آرام در ذهن سوفی و تماشاگر ته‌نشین شود.

نکته مهم این است که «نگو خوش‌شانسی» سرطان را به تنها خط داستانی خود تبدیل نمی‌کند. سوفی هم‌زمان باید با خبر بیماری مادر، تمرین‌های نمایش، علاقه‌اش به جک، اختلاف کوتاه‌مدت با دوستش کارولین و دردسرهای معمول نوجوانی کنار بیاید. فیلم به‌خوبی می‌فهمد که زندگی در زمان بحران متوقف نمی‌شود. حتی وقتی به نظر می‌رسد جهان یک خانواده در حال فروپاشی است، مدرسه همچنان ادامه دارد، تمرین‌ها لغو نمی‌شوند، آدم‌ها عاشق می‌شوند و نوجوانی با تمام بی‌اهمیتی ظاهری‌اش، همچنان اهمیت خودش را حفظ می‌کند.

درام‌های مربوط به بیماری معمولاً وسوسه می‌شوند شخصیت نوجوان را وادار کنند خیلی زود بالغ شود؛ انگار او باید همه خواسته‌های شخصی‌اش را کنار بگذارد و تمام وقتش را وقف خانواده کند. اما جولیا هارت نگاه پیچیده‌تری دارد. سوفی می‌داند مشکلاتش در برابر بیماری مادر کوچک‌ترند، ولی این به آن معنا نیست که دیگر واقعی نیستند. بازی در نمایش برای او فقط یک سرگرمی یا راهی برای دیده‌شدن نیست؛ تئاتر فضایی است که می‌تواند احساساتی را تجربه کند که در گفت‌وگوی روزمره به آن‌ها دسترسی ندارد. خودش می‌گوید موسیقی می‌تواند آدم را به احساساتی برساند که بزرگ‌تر از حرف‌زدن هستند. این جمله، کلید فهم فیلم است.

رابطه سوفی و الیزابت قلب عاطفی اثر است. ملانی لینسکی مثل همیشه حضوری گرم، دقیق و بی‌ادعا دارد. الیزابت زنی معمولی است که در عین شوخ‌طبعی و مهربانی، به‌تدریج انرژی‌اش را از دست می‌دهد. فیلم تلاش نمی‌کند او را به قدیسی بی‌نقص تبدیل کند؛ بااین‌حال، عشق میان او و دخترش چنان باورپذیر است که حتی پیش از اعلام بیماری هم می‌توان عمق این رابطه را حس کرد. الیزابت می‌داند طبق رسم تئاتری نباید برای دخترش «خوش‌شانسی» آرزو کند، اما نمی‌تواند به‌راحتی از گفتن این جمله بگذرد. شوخی او درباره شکستن پا، هم بامزه است و هم دردناک؛ چون پشت آن، مادری قرار دارد که می‌خواهد برای دخترش آرزوی موفقیت کند و هم‌زمان از آینده می‌ترسد.

سانی سندلر نیز در نخستین نقش اصلی جدی خود، از پس ترکیب دشوار شوخ‌طبعی، اضطراب و اندوه برمی‌آید. سوفی همیشه نمی‌داند چه احساسی دارد و گاهی حتی تلاش می‌کند از شناختن احساس واقعی‌اش فرار کند. سندلر این سردرگمی را بدون اغراق منتقل می‌کند. او در صحنه‌های تئاتر از انرژی و استعداد خوانندگی‌اش استفاده می‌کند، اما بهترین لحظه‌هایش زمانی شکل می‌گیرند که مجبور است سکوت کند و اجازه دهد درد از صورتش عبور کند. اجرای او از ترانه «او قبلاً خودش بود» (She Used to Be Mine) یکی از عاطفی‌ترین نقاط فیلم است؛ لحظه‌ای که هنر، زندگی شخصی و ترس از فقدان به هم می‌رسند.

خانواده بیرنبام نیز با بازی مکس گرینفیلد در نقش تد، پدر سوفی، تصویری گرم و دوست‌داشتنی دارد. تد صاحب یک مغازه نان حلقه‌ای است و تلاش می‌کند گزینه‌های سالم‌تری به منوی آن اضافه کند؛ تصمیمی که با اعتراض خنده‌دار یکی از کارکنان روبه‌رو می‌شود. تماس‌های تصادفی تد با تلفن، که چند بار خانواده را در جریان گفت‌وگوهای خصوصی قرار می‌دهد، هم عنصر کمدی فیلم است و هم راهی برای آشکارشدن تدریجی حقیقت. البته تکرار این شوخی کمی مکانیکی به نظر می‌رسد و بعضی شخصیت‌های فرعی نیز آن‌قدر کم‌پرداخت شده‌اند که بیشتر نقش ابزار روایی دارند تا آدم‌هایی مستقل.

ورود پدربزرگ و مادربزرگ سوفی، با بازی استیو بوشمی و بیبی نیوورث، اختلافی نسلی را به داستان اضافه می‌کند. آن‌ها نمی‌فهمند چرا سوفی در چنین شرایطی باید به اجرای نمایش ادامه دهد. از نگاه آن‌ها، وقتی مادر بیمار است، دختر باید خانه بماند و مسئولیت بیشتری قبول کند. اما فیلم با این قضاوت مخالفت می‌کند. ادامه‌دادن زندگی، بی‌احترامی به رنج نیست. گاهی تمرین‌کردن، آوازخواندن و رفتن روی صحنه، همان چیزی است که به آدم اجازه می‌دهد زیر فشار اندوه کاملاً فرو نریزد.

از این نظر، «Don’t Say Good Luck» یادآور «نور شبح» (Ghostlight) است؛ فیلمی که آن هم هنر و اجتماع را راهی برای نزدیک‌شدن به سوگ و ترمیم زخم‌های خانوادگی می‌داند. البته اثر جولیا هارت شیرین‌تر، مستقیم‌تر و گاهی احساساتی‌تر است. بعضی شوخی‌ها بیش از اندازه حساب‌شده‌اند و برخی جزئیات، مثل لباس بارداری الیزابت، به فضای زمانی داستان نمی‌خورند. اما این لغزش‌ها نمی‌توانند لطافت کلی فیلم را از بین ببرند.

«نگو خوش‌شانسی» درباره این نیست که چگونه یک خانواده بر بیماری غلبه می‌کند؛ فیلم وعده چنین پیروزی ساده‌ای نمی‌دهد. موضوع اصلی، چگونگی زندگی‌کردن در کنار چیزی است که نمی‌توان کنترلش کرد. سوفی باید یاد بگیرد هم‌زمان دختر یک مادر بیمار و یک نوجوان عاشق تئاتر باشد. الیزابت نیز می‌کوشد مادر بماند، حتی وقتی بدنش دیگر اجازه نمی‌دهد مثل گذشته حضور داشته باشد. نتیجه، فیلمی صمیمی و صادقانه است که شاید گاهی بیش از حد شیرین شود، اما در مهم‌ترین لحظه‌ها به احساساتش وفادار می‌ماند. اینجا زندگی حتی وقتی غمگین‌ترین خبر را با خود می‌آورد، همچنان پرده را بالا می‌برد و از آدم‌ها می‌خواهد نقش خودشان را بازی کنند.

امتیاز - ۶٫۲

۶٫۲

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا