سریال «گذرگاه سالیوان» (Sullivan’s Crossing)
درامی عاشقانه، آرام و دلگرمکننده درباره بازگشت به خانه، زخمهای قدیمی و راهی که از سر تا قلب میرسد

بعضی سریالها برای شوکه کردن ساخته نمیشوند؛ برای پناه دادن ساخته میشوند. برای اینکه بعد از یک روز شلوغ، پرتنش و خستهکننده، شما را ببرند به جایی دورتر از هیاهوی شهر؛ جایی که دریاچهای آرام هست، جادهای ساحلی هست، چند آدم زخمی اما مهربان هستند، و قصهای که بیشتر از آنکه بخواهد شما را به لبه صندلی بچسباند، میخواهد آرامآرام وارد دلتان شود. «گذرگاه سالیوان» دقیقاً از همین جنس سریالهاست؛ اثری که با ریتمی نرم، حالوهوایی صمیمی و فضایی زیبا و تسکیندهنده، قصه بازگشت، ترمیم و دوباره خود را پیدا کردن را روایت میکند.
«گذرگاه سالیوان» (Sullivan’s Crossing) یک سریال درام عاشقانه کانادایی است که نخستین بار در ۱۹ مارس ۲۰۲۳ از شبکه سیتیوی (CTV) پخش شد. فصل دوم آن در ۱۴ آوریل ۲۰۲۴ روی آنتن رفت و با همکاری شبکه آمریکایی دبلیو (The CW) تولید مشترک شد. در ادامه، سریال برای فصل سوم تمدید شد و این فصل از ۲۷ آوریل ۲۰۲۵ در سیتیوی (CTV) و از ۱۴ مه ۲۰۲۵ در دبلیو (The CW) پخش شد. سپس در ژوئیه ۲۰۲۵ خبر تمدید سریال برای فصل چهارم منتشر شد و این فصل از ۲۰ آوریل ۲۰۲۶ در دبلیو (The CW) به نمایش درآمد.
این مجموعه بر اساس رمانهای رابین کار ساخته شده؛ نویسندهای که بسیاری او را با آثار عاشقانه و شهر-کوچکیاش میشناسند. همین پیوند ادبی باعث شده «گذرگاه سالیوان» از همان ابتدا حالوهوایی آشنا برای دوستداران داستانهای احساسی، شخصیتمحور و طبیعتمحور داشته باشد. در مرکز داستان، مگی سالیوان قرار دارد؛ جراح مغز و اعصابی موفق که بعد از گرفتار شدن در دردسرهای حقوقی، ناچار میشود از زندگی پرسرعت و سختگیرانهاش دور شود و به زادگاهش در نوا اسکوشیای روستایی برگردد. این بازگشت، فقط یک جابهجایی مکانی نیست؛ شروع سفری است برای رویارویی با پدری که سالها از او فاصله داشته، با گذشتهای که هنوز حل نشده، و با احساسی که میان عقل و دل معلق مانده است.
و شاید بهترین راه ورود به جهان این سریال، همان جملهای باشد که یکی از حکیمانهترین صداهای داستان، یعنی فرانک، به زبان میآورد:
«سفر از سر تا قلب، سفر دشواری است. باید ذهنت را آنقدر آرام کنی که بتوانی به قلبت گوش بدهی، چون فقط خودت میتوانی تصمیم بگیری کدام راه برایت درست است.» این جمله فقط یک دیالوگ زیبا نیست؛ روح کلی «گذرگاه سالیوان» در آن جریان دارد.
معرفی اثر؛ بازگشت از شهر بزرگ به آغوش یک زندگی دیگر

اگر بخواهیم در یک قاب کلی، «گذرگاه سالیوان» را توصیف کنیم، باید بگوییم با نوعی درام عاشقانه شهر کوچک روبهرو هستیم که هم از بحرانهای زندگی مدرن حرف میزند و هم از میل قدیمی انسان به بازگشت؛ بازگشت به ریشهها، به خانه، به خانواده، به طبیعت، و شاید مهمتر از همه، به نسخهای از خود که در شتاب و رقابت و فشار شهر گم شده است.
سریال با مگی سالیوان شروع میشود؛ زنی موفق، باهوش و تحسینشده که در بوستون، بهعنوان جراح مغز و اعصاب، زندگی حرفهای درخشانی دارد. اما ناگهان همهچیز از تعادل خارج میشود. رئیس او درگیر پرونده کلاهبرداری مالی میشود، نام خود مگی هم در حاشیه یک دعوای حقوقی مطرح میشود و اعتباری که سالها برایش زحمت کشیده، ترک برمیدارد. در چنین شرایطی، مگی تصمیم میگیرد به تیمبرلیک در نوا اسکوشیا برگردد؛ جایی که اردوگاه خانوادگی گذرگاه سالیوان قرار دارد.
اما این «بازگشت به خانه» از آن جنس بازگشتهای گرم و بدون پیچیدگی نیست. رابطه مگی با پدرش، هری «سالی» سالیوان، سالهاست زخمی و فاصلهدار است. او از این مکان رفته، رابطهاش با بسیاری از آدمهای گذشتهاش قطع شده، و حالا وقتی دوباره پا به این سرزمین میگذارد، باید با نگاههای آشنا، خاطرههای قدیمی و پرسشهایی روبهرو شود که همیشه از آنها فاصله گرفته است.
در نتیجه، «گذرگاه سالیوان» فقط قصه یک زن پزشک نیست که از شهر به روستا آمده. این سریال درباره ترمیم رابطهها، آشتی با گذشته، پذیرفتن رنج و سوگ، و جستوجوی معنای زندگی در جایی آرامتر و انسانیتر است.
داستان سریال؛ مگی، سالی، کَل و شهری که هنوز گذشته را فراموش نکرده است

در قسمتهای ابتدایی، میبینیم که مگی بعد از مشکلات حقوقیاش، راهی زادگاهش میشود. شهر بزرگ پشت سر او میماند و طبیعت نوا اسکوشیا پیش چشمش باز میشود؛ جادهها، دریاچهها، درختها و اردوگاهی که زمانی خانهاش بوده است. اما از همان لحظه ورود، روشن است که اینجا فقط محل اقامت موقت او نیست؛ جایی است که هنوز با او حرفهای ناتمام دارد.
او در گذرگاه سالیوان با استقبال گرم فرانک کرینبیر و ادنا کرینبیر روبهرو میشود؛ زوجی مهربان و ریشهدار که از ارکان احساسی این جهاناند. اما رابطه او با پدرش سالی بهمراتب سردتر، محتاطتر و پیچیدهتر است. بین آنها فاصلهای انباشته شده که از یک سوءتفاهم ساده فراتر میرود. سالها سکوت، جدایی، دلخوری و انتخابهای تلخ، این دو را از هم دور کردهاند.
در همین میان، مگی با کَل جونز آشنا میشود؛ مردی که به سالی در اداره اردوگاه کمک میکند و ورودش به زندگی مگی، بهتدریج یکی از مهمترین محورهای عاشقانه سریال را شکل میدهد. برخورد اول آنها چندان هموار و رمانتیک نیست؛ از همان برخوردهایی که مخاطب ژانر خیلی زود حدس میزند شاید قرار است به رابطهای عمیقتر ختم شود. اما سریال خوشبختانه برای شکلگیری این رابطه عجله نمیکند. کَل و مگی باید همدیگر را بشناسند، با زخمهای خودشان کنار بیایند و بفهمند آیا اصلاً آمادهاند کسی را واقعاً به زندگیشان راه بدهند یا نه.
در کنار این خط اصلی، ما با دنیایی از شخصیتها و روابط فرعی هم روبهرو میشویم: سیدنی شاندون، دوست قدیمی مگی که خودش هم بعد از پیچیدگیهای زندگی به تیمبرلیک برگشته؛ راب شاندون و پسرش فین که پس از فقدان همسر و مادر، تلاش میکنند راهی برای ادامه پیدا کنند؛ لولا گاندرسون که با بار مراقبت از پدربزرگش روی دستوپنجه نرم میکند؛ و شخصیتهای دیگری که هرکدام بهنوعی در جهان گرم، دردآلود و انسانی سریال نقش دارند.
«گذرگاه سالیوان» با هر قسمت، بهجای اتکا به شوکهای پیاپی، ترجیح میدهد لایههای رابطهها را باز کند. دعواها، سوءتفاهمها، دلخوریها، بوسهها، سوگها، رازها، بیماریها و آشتیها، همگی در بستری آرامتر و احساسیتر پیش میروند. به همین دلیل، این سریال از آن دست آثاری است که بیشتر «زندگی میشود» تا فقط «دیده شود».
شخصیتها و بازیگران؛ ترکیبی از گرما، کشش و پختگی

یکی از امتیازهای مهم «گذرگاه سالیوان»، انتخاب بازیگرانی است که با فضای ملایم اما عاطفی سریال هماهنگاند. در مرکز این ترکیب، مورگان کوهان در نقش مگی سالیوان قرار دارد. او مگی را نه صرفاً بهعنوان یک زن حرفهای موفق، بلکه بهعنوان شخصیتی آسیبدیده، محتاط، گاهی دور از دسترس و در عین حال عمیقاً نیازمند پیوند و ترمیم بازی میکند. مگی باید میان گذشته و آینده، میان بوستون و تیمبرلیک، میان سر و قلب، تصمیم بگیرد و مورگان کوهان بهخوبی این کشمکش درونی را منتقل میکند.
در مقابل او، چد مایکل موری در نقش کالیفرنیا «کَل» جونز حضوری جذاب، نرم و مطمئن دارد. کَل از آن شخصیتهایی است که در ظاهر آرام و استوارند، اما لایههایی از اندوه و تجربه را در خود پنهان کردهاند. رابطه او با مگی، از همان ابتدا بر پایه کشش و احتیاط بنا میشود و این تعادل، یکی از نقاط جذاب سریال است.
اسکات پترسون در نقش هری «سالی» سالیوان، برای بسیاری از مخاطبان فوراً یادآور همان جنس شخصیتهای خشک، دوستداشتنی و در عمق، بسیار عاطفی است. سالی مردی است لجوج، خسته، زخمخورده و در عین حال دوستداشتنی؛ پدری که بلد نبوده چطور پدر خوبی باشد، اما این به آن معنا نیست که عشق نداشته است. بخش مهمی از بار احساسی سه فصل نخست، دقیقاً روی همین رابطه پدر و دختری استوار است.
تام جکسون در نقش فرانک کرینبیر و آندریا منارد در نقش ادنا کرینبیر از ستونهای عاطفی سریالاند. فرانک، با آن آرامش، خرد و نوع نگاه انسانیاش، یکی از ارزشمندترین شخصیتهای مجموعه است. ادنا هم همان جنس حضور مادری، استوار و شفابخش را دارد که در چنین درامهایی بسیار مهم است.
در میان نقشهای مکمل، لیندا بوید در نقش فیبی لنکستر، آلن هاکو در نقش اندرو اریک متیوز، داکوتا تیلور در نقش ریف واداس، آمالیا ویلیامسون در نقش لولا گاندرسون، پیتر اوتربریج در نقش والتر لنکستر، لورن همرزلی در نقش کانی بویل، ریڈ پرایس در نقش راب شاندون، لیندورا ساپونگ در نقش سیدنی شاندون و دیگران، هرکدام نقش مهمی در غنای این دنیای کوچک اما پرجزئیات دارند.
زوایای داستان و نکات جالب؛ چرا این سریال فقط یک عاشقانه روستایی ساده نیست؟

شاید در نگاه اول، «گذرگاه سالیوان» برای بعضی مخاطبان یادآور فرمولهای آشنای آثار شهر-کوچکی باشد: بازگشت از شهر، طبیعت زیبا، مردی جذاب و آرام، گذشتهای زخمی و جامعهای صمیمی. شبیه «ویرجین ریور» یا مثل آن. اما چیزی که سریال را دلچسب میکند، این است که در همین قالب آشنا، روی چیزهایی دست میگذارد که انسانی و ماندگارند.
یکی از مهمترین این وجوه، فاصله میان آنچه میدانیم و آنچه احساس میکنیم است. مگی پزشکی است که با منطق، دانش و تصمیمهای دقیق زندگی کرده، اما در تیمبرلیک مدام با چیزهایی روبهرو میشود که با علم صرف حل نمیشوند: سوگ، پشیمانی، رابطه پدر و دختر، حس تعلق، نیاز به بخشش و اینکه چطور آدم باید از موفقیت صرف فراتر برود و معنای شخصیتری برای زندگی پیدا کند.
در همین راستا، یکی از ماندگارترین جملههای سریال از زبان فرانک شنیده میشود: «سفر از سر تا قلب، سفر دشواری است…» بحث فقط درباره عشق نیست؛ درباره همه تصمیمهای بزرگ زندگی است. درباره اینکه گاهی آدم همه دلایل منطقی را دارد، اما هنوز نمیداند راه درست کدام است.
نکته جذاب دیگر، حضور پررنگ مفهوم سوگ و التیام در سریال است. شخصیتها در این داستان فقط دنبال عشق نیستند؛ اغلب آنها چیزی را از دست دادهاند. همسر، مادر، پدر، کودکی، اعتماد، فرصت، یا حتی نسخهای قدیمی از خودشان را. و سریال با نگاهی مهربان میگوید که: «باید برای سوگواری وقت بگذاری… فقدان، اجتنابناپذیر است.» این جمله در بطن سریال کاملاً معنا پیدا میکند؛ چون «گذرگاه سالیوان» بهخوبی میفهمد که ترمیم، بدون عبور از سوگ ممکن نیست.
از سوی دیگر، مجموعه به رابطههای انسانی با صبوری نگاه میکند. اینجا آدمها مهمترین حرفهایشان را به عزیزترین آدمهای زندگیشان نمیزنند، و همین سکوتها گاهی همهچیز را سختتر میکند. همانطور که در یکی از خطوط احساسی سریال گفته میشود: «مشکل این است که مهمترین چیزها را به مهمترین آدمهای زندگیمان نمیگوییم.» این شاید خلاصه بسیاری از بحرانهای مگی و سالی باشد.
روند تولید؛ از رمانهای رابین کار تا لوکیشنهای چشمنواز نوا اسکوشیا

«گذرگاه سالیوان» بر پایه مجموعه رمانهای رابین کار ساخته شده و توسط ریِل ورلد منیجمنت با همکاری بل مدیا و فریمنتل تولید شده است. تولید سریال از ژوئن ۲۰۲۲ در نوا اسکوشیا آغاز شد؛ انتخابی که نهتنها از نظر بصری به نفع سریال تمام شد، بلکه هویت جغرافیایی اثر را نیز بسیار تقویت کرد.
لوکیشنهای فیلمبرداری سریال در چندین نقطه از نوا اسکوشیا پراکندهاند؛ از جمله شوبی پارک در دارتموث، بیور بنک رود، اگریکولا استریت در هلیفکس شمالی و فیشرمنز کوو در ایسترن پسیج. همچنین از نماهای هوایی مناطق ساحلی مشهور مانند لاورنستاون بیچ و پگیز کوو نیز استفاده شده است. این انتخابها باعث شده سریال از نظر بصری، بسیار چشمنواز و هویتمند باشد. طبیعت در اینجا فقط پسزمینه نیست؛ یکی از بازیگران اصلی داستان است.
در ژوئن ۲۰۲۳، سریال برای فصل دوم توسط سیتیوی (CTV) تمدید شد و دبلیو (The CW) نیز بهعنوان همتولیدکننده به پروژه پیوست. فیلمبرداری فصل دوم در پاییز همان سال به پایان رسید. در ژوئن ۲۰۲۴، فصل سوم نیز تمدید شد و در دسامبر ۲۰۲۴، دبلیو (The CW) هم این تمدید را تأیید کرد. در ادامه، در ژوئن و ژوئیه ۲۰۲۵، خبر تمدید فصل چهارم نیز از سوی سیتیوی (CTV) و دبلیو (The CW) اعلام شد.
سریال در ایالات متحده از ۴ اکتبر ۲۰۲۳ روی آنتن دبلیو (The CW) رفت. فصل دوم در ۲ اکتبر ۲۰۲۴، فصل سوم در ۱۴ مه ۲۰۲۵ و فصل چهارم در ۲۰ آوریل ۲۰۲۶ در این شبکه پخش شد. همچنین نتفلیکس (Netflix) در سال ۲۰۲۵ حق پخش سریال را در کانادا و آمریکا دریافت کرد. در کشورهای دیگر نیز پلتفرمها و شبکههای مختلفی میزبان آن بودهاند؛ از جمله اِم-نت (M-Net) در آفریقا و اِستن (Stan) در استرالیا.
فصلها و مسیر گسترش سریال؛ روایتی که فرصت رشد پیدا کرد

یکی از نشانههای موفقیت یک سریال در ژانر درام عاشقانه این است که آیا میتواند بعد از فصل اول هم جهانش را زنده نگه دارد یا نه. «گذرگاه سالیوان» خوشبختانه این فرصت را پیدا کرد.
فصل اول در سال ۲۰۲۳ با ۱۰ قسمت پخش شد.
فصل دوم در سال ۲۰۲۴ با ۱۰ قسمت ادامه یافت.
فصل سوم در سال ۲۰۲۵ و فصل چهارم در سال ۲۰۲۶ نیز هرکدام ۱۰ قسمت داشتند.
این استمرار به سریال اجازه داد نهفقط روی مگی و کَل، بلکه روی طیف وسیعتری از شخصیتها، زخمها و رابطهها کار کند. درست است که هسته اصلی داستان از ابتدا همان بازگشت مگی و آشتی او با گذشته است، اما سریال به مرور موفق میشود دایره احساس و درامش را گسترش دهد.
بحث خروج اسکات پترسون و تأثیر آن بر سریال
یکی از موضوعاتی که در ادامه مسیر سریال مورد توجه قرار گرفت، خروج اسکات پترسون از نقش سالی پس از فصل سوم بود. این اتفاق طبعاً برای مخاطبانی که رابطه پدر-دختری سالی و مگی را یکی از ستونهای احساسی سریال میدانستند، خبر مهمی بود. خود پترسون نیز در صحبتهایی به اختلافات خلاقانه اشاره کرد و از علاقهاش به شخصیت سالی گفت.
با این حال، نکته مهم درباره «گذرگاه سالیوان» این است که جهانش به اندازه کافی شخصیت و ریشه دارد که بتواند بعد از این تغییر هم به مسیرش ادامه دهد. البته نبود سالی بیتأثیر نیست؛ چون بخش مهمی از تنش، گرما و خاطرهانگیزی سه فصل نخست، مدیون او بود. اما در عین حال، این غیبت میتواند فرصتی هم برای گسترش نقش دیگر شخصیتها و کشف مسیرهای تازه برای مگی باشد.
نقد و بررسی سریال؛ آرام، درمانگر، خوشمنظره و صادق در احساس

«گذرگاه سالیوان» از آن سریالهایی است که باید با انتظار درست سراغش رفت. اگر دنبال تعلیقهای پیدرپی، پیچشهای شگفتزدهکننده یا درامی عصبی و پرسرعت باشید، احتمالاً این سریال جهان شما نیست. اما اگر دلتان میخواهد در قصهای آرام، خوشمنظره و شخصیتمحور غرق شوید، این مجموعه میتواند دقیقاً همان چیزی باشد که لازم دارید.
مهمترین کیفیت سریال، حس و حال آن است. تماشای «گذرگاه سالیوان» شبیه وارد شدن به یک فضای گرم و آرام است؛ جایی که آدمها گرچه مشکل دارند، اما هنوز امید هم دارند. درام وجود دارد، اما خفگی نمیآورد. اندوه هست، اما از جنس اندوهی است که به سوی ترمیم حرکت میکند. عشق هست، اما نه بهعنوان وعدهای فانتزی؛ بیشتر بهعنوان چیزی که نیازمند صبر، صداقت و بخشش است.
از نظر بصری، سریال بسیار موفق است. مناظر نوا اسکوشیا چنان زیبا و زنده در قاب نشستهاند که گاهی خودِ طبیعت کار ترمیم روانی را انجام میدهد. در بسیاری از صحنهها، دوربین اجازه میدهد زمان کمی کندتر بگذرد؛ مگی به دریاچه نگاه کند، کسی روی اسکله بنشیند، یا چند نفر در سکوت کنار هم حضور داشته باشند. این مکثها برای بعضیها شاید کند به نظر برسند، اما در واقع بخشی از زبان سریالاند.
بازیها نیز در مجموع متناسب و باورپذیرند. مورگان کوهان، گرمایی آرام به مگی میدهد و اجازه نمیدهد او فقط یک «زن موفقِ زخمی» کلیشهای باشد. چد مایکل موری هم در نقش کَل، حضور مطمئن و دلپذیری دارد که در چنین اثری بسیار مهم است. اسکات پترسون هم در نقش سالی، شخصیت را با آن جنس خشونتِ ظاهری و احساسِ پنهان، قابل لمس میکند.
شاید بعضی بخشهای سریال از نظر فرمول روایی آشنا باشند؛ بازگشت به زادگاه، عشق تازه، پدر عبوس، دوست قدیمی، جامعه کوچک و رازهای قدیمی. اما نکته اینجاست که «گذرگاه سالیوان» قرار نیست چرخ را از نو اختراع کند. امتیازش در این است که این عناصر را با صداقت، حوصله و گرما کنار هم میچیند. این سریال میداند چه میخواهد باشد و به همان هویت وفادار میماند.
چرا دیدن «گذرگاه سالیوان» را پیشنهاد میکنیم؟
تماشای «گذرگاه سالیوان» را میتوان به چند دلیل مهم توصیه کرد. اول از همه، اگر به سریالهای عاشقانه و درامهایی با فضای شهر کوچک علاقه دارید، این مجموعه یکی از انتخابهای خوب این سالهاست. اینجا هم عشق هست، هم خانواده، هم دوستی، هم طبیعت و هم آن حس بازگشت به ریشهها که همیشه جذابیت خاص خودش را دارد.
دلیل دوم، ابعاد احساسی و انسانی سریال است. این اثر درباره آدمهایی است که کامل نیستند، اما تلاش میکنند. آدمهایی که گاهی دیر میفهمند، دیر میبخشند، دیر حرف میزنند، اما هنوز امید دارند. جملهای از سالی در این میان خیلی خوب به قلب سریال نزدیک میشود: «بهترین نصیحتم این است؛ وقتی روزی چشمهایت را میبندی، امیدوارم بتوانی روی زندگیای چشم بگذاری که در آن تمام تلاشت را کردی و تا جایی که میتوانستی جنگیدی. پیروزی واقعی، فقط برنده شدن نیست؛ تسلیم نشدن است.» این نگاه، چیزی بیش از یک دیالوگ الهامبخش است؛ شالوده عاطفی سریال است.
دلیل سوم، رابطه مگی و کَل است که آرام، تدریجی و قابل لمس شکل میگیرد. این رابطه از آن عاشقانههایی نیست که فقط با جاذبه ظاهری پیش برود. پشت آن، تردید، ترس، سوگ و نیاز به امنیت وجود دارد. وقتی بعدها جملاتی مانند «من به کسی نیاز دارم که بتواند خودش را کاملاً به عشق متعهد کند» یا «من لایق تو نیستم… اما دوستت دارم، و میدانم همیشه دوستت خواهم داشت، مگی سالیوان» در بطن این رابطه شنیده میشود، این حرفها به دلیل مسیری که طی شده، اثر دارند.
و در نهایت، اگر دوست دارید سریالی ببینید که به شما یادآوری کند زندگی فقط درباره سرعت، موفقیت و پیشرفت نیست، بلکه درباره پیوند، بخشش، سوگواری، ایستادگی و پیدا کردن جایی برای نفس کشیدن هم هست، «گذرگاه سالیوان» میتواند انتخابی بسیار مناسب باشد.
سریالی که آرام پیش میرود، اما راهش را به دل باز میکند

در انتها باید گفت، «گذرگاه سالیوان» (Sullivan’s Crossing) یک درام عاشقانه کانادایی گرم، خوشمنظره و احساسبرانگیز است که با تکیه بر رمانهای رابین کار، جهانی میسازد پر از زخمهای قدیمی، فرصتهای دوباره، آدمهای مهربان و مسیرهای ناتمام میان عقل و احساس. داستان مگی سالیوان فقط درباره بازگشت به خانه نیست؛ درباره بازگشت به خود، به خانواده، به حقیقت و به آن بخشی از دل است که سالها نادیده گرفته شده.
این سریال با طبیعت خیرهکننده نوا اسکوشیا، بازیگران هماهنگ، روابطی قابل لمس و دیالوگهایی که گاهی ساده اما عمیقاند، موفق میشود فضایی بسازد که مخاطب بخواهد در آن بماند. نه به این خاطر که همهچیز بینقص است، بلکه به این خاطر که همهچیز انسانی است.
و شاید در پایان، همان جمله فرانک بهترین خلاصه برای همهچیز باشد: «سفر از سر تا قلب، سفر دشواری است…» «گذرگاه سالیوان» دقیقاً درباره همین سفر است؛ سفری که شاید کند باشد، اما اگر با آن همراه شوید، ارزشش را دارد.
اگر به دنبال سریالی هستید که هم آرامتان کند، هم درگیرتان کند، هم کمی غمگینتان کند و هم دوباره به امکان ترمیم، عشق و ادامه دادن امیدوار، «گذرگاه سالیوان» قطعاً ارزش تماشا دارد.





