برای دریافت سریع‌تر اخبار ما، سایت را در گوگل دنبال کنید

دنبال کردن ...
اخبار سریال خارجی

قسمت ششم فصل اول «Line of Fire»؛ بحران هوایی و رازهایی که خانواده هالینگزورث را تکان می‌دهند

قسمت ششم فصل اول «Line of Fire» با عنوان «Cabin Pressure» ابتدا شبیه ادامه‌ای معمولی برای مسیرهای آشنای سریال به نظر می‌رسد: جین درگیر یک پرونده است، کلر پشت رفتار سرسختانه‌اش پنهان شده و مایک، مایکا و راس همچنان ماجرای سوءقصد به رئیس‌جمهور سابق را دنبال می‌کنند. اما بحران هواپیماها به‌تدریج همه این خط‌های داستانی را زیر فشار می‌گذارد و چند افشای حساب‌شده، قسمت را از یک ماجرای اضطراری قابل‌پیش‌بینی به روایتی درباره سوگ، پنهان‌کاری و پیوندهای خانوادگی تبدیل می‌کند. جزئیات داستان در ادامه فاش می‌شود.

معرفی یک هکر در شروع پرونده، این تصور را ایجاد می‌کند که با همان الگوی آشنای مجرمی روبه‌رو هستیم که می‌خواهد با به خطر انداختن جان دیگران، امتیازی برای خودش بگیرد. چرخش مهم قسمت زمانی اتفاق می‌افتد که روشن می‌شود او مهره‌ای در نقشه شخص دیگری است و پشت بحران، پدری سوگوار قرار دارد. رنج این مرد، اقدامات خطرناکش را توجیه نمی‌کند، اما به داستان وزنی می‌دهد که صرفا از احتمال سقوط هواپیما به دست نمی‌آمد. حالا مسئله فقط متوقف کردن یک تهدید فنی نیست؛ جین باید با کسی ارتباط برقرار کند که اندوه، نگاهش به پیامدهای کار خود را تغییر داده است.

این دقیقا جایی است که عادت همیشگی جین به کنترل کردن شرایط، دیگر به‌تنهایی کافی نیست. او هنگام خطر به‌سرعت سراغ راه‌حل عملی می‌رود؛ واکنشی که هم در موقعیت اضطراری مفید است و هم نشان می‌دهد کلر فاصله گرفتن از احساسات را از کجا آموخته. وقتی جان مسافران در خطر است، طبیعی است که فرود امن هواپیما اولویت داشته باشد. بااین‌حال، قسمت نشان می‌دهد گاهی برای رسیدن به همان نتیجه عملی، باید از پشت این سپر بیرون آمد و صادقانه حرف زد.

جین برای اثر گذاشتن بر پدر سوگوار ناچار می‌شود آسیب‌پذیری خودش را آشکار کند. قدرت صحنه در همین تفاوت میان همدلی واقعی و استفاده ابزاری از احساسات است: اگر حرف‌های او صرفا ترفندی برای پایان دادن به بحران بود، ارتباطی شکل نمی‌گرفت. هوپ دیویس این تغییر را در امتداد شخصیت جین نگه می‌دارد؛ او ناگهان به آدم دیگری تبدیل نمی‌شود، فقط اجازه می‌دهد چیزی از رنج پنهانش دیده شود. پایان بدون تلفات پرونده نیز با این نگاه هماهنگ است و برای عاملان بحران، به‌جای حذف فوری از داستان، امکانی برای جبران باقی می‌گذارد.

خطر برای جین، اعضای خانواده هالینگزورث را دور هم جمع می‌کند و فاصله میان او و مایک را هم در موقعیتی تازه قرار می‌دهد. وقتی جین فرزندانش را در آغوش می‌گیرد، نگاهش این برداشت را تقویت می‌کند که منتظر حضور مایک هم هست. از طرف دیگر، مایک با وجود جدایی، همچنان از او به‌عنوان همسرش یاد می‌کند. این نشانه‌ها به معنای حل شدن مشکلاتشان نیست، اما یادآوری می‌کند پایان یک رابطه روی کاغذ، لزوما پیوند عاطفی را از بین نمی‌برد.

یکی از امتیازهای این خط داستانی، ریشه داشتن اختلاف‌ها در سوگ و تاریخ مشترک آن‌هاست، نه یک خیانت کلیشه‌ای. فقدان جک بر زندگی هر دو سایه انداخته و نزدیک شدن دوباره‌شان، اگر اتفاق بیفتد، به چیزی بیش از ترس ناشی از یک حادثه نیاز دارد. رسم قدیمی آن‌ها برای مقایسه روزهای سختشان و تعیین اینکه چه کسی برنده یک بطری بوربن می‌شود، به این رابطه بافتی زنده می‌دهد. جین با بحران پرواز ظاهرا برنده این رقابت است، اما کشف مایک می‌تواند معنای یک روز بد را برای هر دو تغییر دهد.

تحقیق درباره سوءقصد به بارنز، رئیس‌جمهور سابق، به نتیجه‌ای می‌رسد که از انگیزه شخصی یک مهاجم فراتر می‌رود. مایک متوجه می‌شود داریل، یکی از همکارانش در سرویس مخفی، حمله را ترتیب داده تا محبوبیت بارنز در نظرسنجی‌ها بالا برود؛ نقشه‌ای که ظاهرا به هدفش هم رسیده است. داریل هنگام رویارویی با مایک، به‌جای عقب‌نشینی از کار خود دفاع می‌کند و او را مقابل انتخابی دشوار می‌گذارد: حقیقت را آشکار کند یا با دروغی زندگی کند که داریل آن را نیاز کشور می‌داند.

این افشا، پرسش پرونده را از هویت عامل حمله به حدود وفاداری سیاسی تغییر می‌دهد. خطر اصلی دیگر فقط فردی مسلح نیست، بلکه کسی است که برای رسیدن به نتیجه مطلوبش، خشونت و فریب را قابل‌قبول می‌داند. احتمال اطلاع یا مشارکت خود بارنز هنوز صرفا یک گمانه است و قسمت آن را تایید نمی‌کند. آنچه فعلا اهمیت دارد، تصمیم مایک و بهایی است که ممکن است برای اعتماد کردن به تشخیص خودش بپردازد.

در میان این بحران‌ها، بازگشت برندون، دوست راس، لایه آرام‌تر اما موثری به داستان اضافه می‌کند. او برای کمک غیررسمی وارد ماجرا می‌شود و حضورش وجهی از راس را آشکار می‌کند که در کنار خانواده و همکاران کمتر دیده‌ایم. راس معمولا مرتب، منظم و مراقب ظاهر خود است، اما کنار برندون نوعی هیجان و دستپاچگی در رفتارش دیده می‌شود. نگاه‌ها و واکنشش به صحبت درباره دوست‌دخترها و قرار دونفره مشترک، احتمال وجود احساسی ناگفته را تقویت می‌کنند.

هنوز نمی‌توان درباره هویت جنسی راس یا متقابل بودن این علاقه حکم قطعی داد. آنچه روی پرده دیده می‌شود، فاصله میان ظاهر کنترل‌شده او و احساسی است که ظاهرا به این آسانی قابل‌کنترل نیست. تیلور بلوم این تضاد را بیشتر با نگاه و مکث منتقل می‌کند تا دیالوگ، و تایلر پوزی نیز در صحنه ورود به خانه، حضور میدانی باورپذیری دارد. پیوند ناشی از سابقه مشترک آن‌ها در نیروی دریایی، زمینه مناسبی برای این نزدیکی فراهم می‌کند، بی‌آنکه به‌تنهایی ماهیتش را توضیح دهد.

همچنین بخوانید...
پیتر کراوزه و هوپ دیویس با سریال پلیسی «Line of Fire» به شبکه ان‌بی‌سی می‌آیند

اگر سریال این رابطه را به سمت عاشقانه ببرد، بهتر است شخصیت دوست‌دخترهای آن‌ها را قربانی آسان این انتخاب نکند. برای همراه کردن مخاطب با دو نفر، لازم نیست شریک‌های فعلی‌شان به آدم‌های نامطلوب تبدیل شوند. جذابیت این مسیر می‌تواند از صداقت، پذیرش احساسات و مواجهه بالغ با پیامدهای آن بیاید؛ همان چیزهایی که خانواده هالینگزورث هنوز در حال یاد گرفتنشان است.

کلر هم قدم کوچکی در همین جهت برمی‌دارد. او نزد رائول می‌پذیرد که آسیب‌پذیر بودن برایش دشوار است و پیشنهاد می‌دهد با هم نوشیدنی بخورند. این لحظه بیش از آنکه وعده یک رابطه عاشقانه قانع‌کننده باشد، نشانه‌ای از تغییر در رفتار اوست. کشش میان این دو هنوز چندان پررنگ نیست، اما لازم هم نیست هر گفت‌وگوی صمیمانه‌ای به عشق ختم شود. گاهی اهمیت یک دعوت در این است که شخص بالاخره اجازه می‌دهد دیگری بخشی از او را بشناسد.

در سوی تاریک‌تر داستان، نیا والاس سرانجام با جکی روبه‌رو می‌شود که مدت‌ها دنبالش بوده، اما شرایط ملاقات کاملا در اختیار اوست. جک نیا را به دام می‌اندازد، به صندلی می‌بندد و تهدید می‌کند که می‌تواند به عزیزانش، از جمله مادر بیمارش، آسیب برساند. خواسته‌اش سکوت است: هیچ‌کس نباید بفهمد او زنده است، به‌خصوص خانواده‌اش. زنده گذاشتن نیا پرسش‌های تازه‌ای درباره معیار انتخاب هدف‌های جک ایجاد می‌کند، اما هنوز ثابت نمی‌کند که او فقط ماموران آلوده یا دارای ارتباط مشکوک را هدف قرار می‌دهد.

چارلی بارنت در گفت‌وگو با تی‌وی اینسایدر درباره این رویارویی و انگیزه‌های جک توضیح داده است. حرف‌های او بر تناقضی تاکید دارند که شخصیت را هم جذاب و هم نگران‌کننده می‌کند: جک مدعی محافظت از خانواده است، اما روش‌هایش خود می‌توانند منبع تهدید باشند.

آیا جک می‌خواهد زنده بودنش، به‌خصوص از خانواده، پنهان بماند تا از آن‌ها محافظت کند؟

چارلی بارنت: «بله. هرچه بیشتر وارد این ماجرا می‌شویم، ارتباط‌ها و درگیری‌ها هم بیشتر می‌شوند. شاید ما به‌عنوان مخاطب هنوز ندانیم من در کدام سمت ایستاده‌ام؛ خودم هم هنوز درباره آن پرسش اجتناب‌ناپذیر خوب و بد مطمئن نیستم. اما در این کار، خوب و بد سیاه‌وسفید نیست. هر اقدامی واکنشی دارد. اگر کسی را برای محافظت از فرد دیگری بکشی، آن آدم هم خانواده‌ای دارد و آن‌ها واکنش نشان می‌دهند. این جنگ است؛ در پایان برنده‌ای وجود ندارد، چون همه‌چیز بیش از حد خاکستری است.»

بارنت درباره هشدار جک به نیا ادامه می‌دهد: «نمی‌خواهم خانواده‌ام را وارد ماجرا کنی، چون می‌بینم چقدر نزدیک شده‌ای. به‌خصوص نمی‌خواهم افراد بالاتر از خودت را برای درگیر کردن خانواده‌ام وارد کنی، چون آن‌وقت شرایط خیلی پیچیده‌تر می‌شود. می‌دانم فقط آن‌ها را بیشتر گرفتار خواهی کرد و این همان چیزی است که سعی دارم جلویش را بگیرم.»

وقتی جک از خانواده به‌عنوان بار مسئولیت یاد می‌کند، منظورش خانواده خودش هم هست؟

«می‌توانی چیزی را بار مسئولیت بدانی و همچنان دوستش داشته باشی. تناقض اینجاست که او به آن‌ها گفت دارد می‌میرد تا خودش را از خانواده کنار بکشد. مسئله این نیست که دوستشان ندارد؛ مسئله خطر برای زندگی خودش و آن‌هاست. نمی‌توانم در عراق در حال جنگ یا انجام ماموریت‌های ویژه باشم و هم‌زمان به این فکر کنم که پدر و مادرم به خاطر کاری که من کرده‌ام به دردسر افتاده‌اند. کنار گذاشتن این بار، در بلندمدت محافظت بیشتری ایجاد می‌کند. اما در آن لحظه، قطعا از همین موضوع برای تهدید نیا استفاده می‌کند.»

آیا جک از دیدار دوباره خانواده‌اش صرف‌نظر کرده است؟

«نمی‌خواهم بگویم منصرف شده. نمی‌دانم فکر می‌کند چنین چیزی ممکن است یا نه. در این مقطع، با این شرایط دشوار و پیچیده، خطرش بیش از حد زیاد است. برای اینکه دور هم شام بوقلمون بخوریم، آن‌ها را در معرض خطر قرار نمی‌دهم.»

بااین‌حال، او همچنان مراقبشان خواهد بود؟

«در ذهن من، بیشتر اوقات جک برای محافظت در سایه می‌ماند. اما همین‌جاست که مرزها تار می‌شوند. دیدن خواهرش کنار دوست‌پسرش، لوگان، احتمالا حس خیلی خوبی دارد و اتفاق خاصی است؛ بااین‌حال، می‌داند در پایان باید لوگان را بکشد. این همان دوگانگی است.»

از حرکت بعدی جک چه می‌توان گفت؟

«مهارت‌های اوریگامی‌اش وارد مرحله تازه‌ای می‌شوند؛ حالا استاد اوریگامی‌ام! نه، شوخی می‌کنم. می‌توانم بگویم بعضی پرسش‌ها پاسخ می‌گیرند. الان مشغول قسمت دهم هستیم و وارد قسمت یازدهم می‌شویم. تازه تمدید هم گرفته‌ایم، پس ممکن است چیزهایی تغییر کنند، اما پاسخ‌ها کم‌کم بیرون می‌آیند. خوب است که به مخاطب بگوییم قرار نیست فقط با پایان‌های معلق پیاپی روبه‌رو شود. بخشی از ماجرا حل می‌شود، اما همین پاسخ‌ها درهای دنیای کاملا تازه‌ای را باز می‌کنند.»

«Cabin Pressure» وقتی بهترین عملکردش را دارد که غافلگیری را به شناخت شخصیت‌ها پیوند می‌زند. پدر سوگوار، جین را به صداقت عاطفی وادار می‌کند؛ سوءقصد ساختگی، اصول مایک را می‌آزماید؛ برندون نظم ظاهری راس را به هم می‌زند و مواجهه با نیا، تناقض‌های جک را آشکارتر می‌کند. بعضی جزئیات فنی، از جمله نحوه دسترسی هکر زندانی به امکانات لازم، همچنان به توضیح روشن‌تری نیاز دارند و همه رابطه‌ها نیز به یک اندازه قانع‌کننده نیستند. بااین‌حال، قسمت ششم به‌جای افزودن صرف خطر، داستان را جلو می‌برد و نشان می‌دهد بحران اصلی این خانواده فقط بیرون از خانه نیست؛ در احساسات و حقیقت‌هایی هم هست که هنوز جرئت بیانشان را پیدا نکرده‌اند.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا