قسمت پنجم فصل ششم «Slow Horses»؛ نجات سید، معامله تاورنر و عاشقانهای در دل بحران
این مطلب داستان قسمت پنجم فصل ششم «Slow Horses» با عنوان «Sayonara» را فاش میکند.

برای ابراز علاقه، موقعیتهای بهتری هم از انتظار برای تحویلدادهشدن به دستگاه اطلاعاتی روسیه وجود دارد. اما ریور کارترایت و سید بیکر هیچوقت آدمهای خوششانسی نبودهاند. قسمت ماقبل پایانی فصل ششم، بالاخره احساسات این دو را از پشت شوخیها و طعنههای همیشگی بیرون میکشد؛ درست وقتی که دایانا تاورنر تصمیم گرفته برای نجات خودش، سید را قربانی کند.
قسمت «Sayonara» (سایونارا/خداحافظ) میان دو تعقیبوگریز نفسگیر، سرعت روایت را پایین میآورد تا چند رویارویی تعیینکننده فرصت نفسکشیدن پیدا کنند: جکسون لمب که دست تاورنر را خوانده، رئیس دستگاه اطلاعاتی که با وجود آگاهی از سرنوشت احتمالی سید بر معاملهاش پافشاری میکند، و ریور و سید که پس از کشتن جیم، ناچارند با خطر جدایی دوباره روبهرو شوند. نتیجه، قسمتی است که هم مهرههای سیاسی فصل را سر جای خود میگذارد و هم رابطهای قدیمی را به نقطهای تازه میرساند؛ هرچند درباره زمانبندی این عاشقانه میتوان بحث کرد.
قسمت با سید در خودروی جیم و جین آغاز میشود؛ دو آدمکش روسی که حتی انتخاب شیوه قتل را مثل گفتوگویی معمولی پیش میبرند. جیم، هنوز خونآلود از مبارزه مرگبارش با جی. کی. کو، میپرسد: «از درخت دارت بزنیم؟ یا ترجیح میدی همینجا توی ماشین تمومش کنیم؟ البته اینطوری کثیفکاریش بیشتره.» همین خونسردی روزمره، تهدید را ترسناکتر میکند. برای آنها کشتن سید ظاهراً فقط تصمیم بعدی در برنامه روزانه است.
سید اما قرار نیست آرام بنشیند تا دیگران درباره مرگش تصمیم بگیرند. ضربه او به جین، که پشت فرمان است، خودرو را واژگون میکند و فرصتی برای فرار به جنگل میسازد. جین بیهوش در ماشین باقی میماند و جیم، پس از مکثی کنار او، به دنبال سید میرود. کمی بعد، وقتی جیم سر سید را زیر آب نگه داشته، ریور از راه میرسد. درگیری با همکاری ریور و سید به مرگ جیم ختم میشود؛ اما رسیدن نیروهای امنیت داخلی امآی۵ (MI5)، موسوم به داگز، روشن میکند که نجات از یک قاتل لزوماً به معنای رسیدن به امنیت نیست.
این پیروزی پرسشی هم به جا میگذارد: چطور کسی که در قسمت چهارم، «Lost and Found»، کو را در نبرد با سلاح سرد شکست داد، اینبار مغلوب میشود؟ یک برداشت قابلتوجه این است که جیم، با تصور مرگ جین، تمرکز و حتی انگیزه زندهماندنش را از دست داده است. نگاهش هنگام غرقکردن سید بیشتر به دریاچه دوخته شده تا قربانی، و مکثش کنار خودروی واژگونشده نیز چنین خوانشی را تقویت میکند.
مایآنا بورینگ، بازیگر جین، در گفتوگویی توضیح داده که او و کایل سالر برای این زوج پیشینهای مشترک در نظر گرفته بودند: با هم بزرگ شدهاند، با هم آدمکش شدهاند و شاید به بازنشستگی مشترک هم فکر میکردهاند. با چنین پسزمینهای، جیم و جین شبیه نسخهای مرگبار از یک زوج جداییناپذیر میشوند. البته اینکه جیم عمداً از زندهماندن دست کشیده باشد، برداشت از بازی و صحنه است، نه واقعیتی که قسمت صریحاً تایید کند. غافلگیری و همکاری ریور و سید هم در شکست او نقش دارند.
در سوی دیگر داستان، لمب مشغول کنار هم گذاشتن سرنخهایی است که تاورنر ترجیح میداد هرگز به هم وصل نشوند. اطلاعات ریور درباره سید، تحقیقات رادی هو و آنچه لمب از فرانک هارکنس میداند، تصویری روشن از بحران میسازند. تاورنر برای پوشاندن رد عملیات ترور در کازان، نام سید را از سوابق پاک کرده؛ اما همین پاکسازی، توجه روسها را به اسلاو هاوس کشانده است.
لمب اشتباه او را بیپرده توضیح میدهد: «اگر من جای اطلاعات روسیه بودم، میرفتم سراغ تمام پروندههایی که از سوابق پاک شدهاند. وقتی برای پاککردن ردت هر پروندهای را که اسم سید بیکر توش بود حذف کردی، یک فلش گنده کشیدی بالای سر آدمهای من.» این همان تناقض تلخی است که «Slow Horses» خوب از آن استفاده میکند: تصمیمی برای دفنکردن شواهد، عملاً نشانی دقیق محل آنها را به دشمن میدهد.
صحنههای مشترک گری اولدمن و کریستین اسکات توماس همچنان از نقاط قوت سریالاند. لمب و تاورنر هر دو قواعد بازی جاسوسی را میشناسند و هر دو میتوانند بیرحم باشند، اما تفاوتشان در برخورد با کسانی آشکار میشود که زیر دستشان کار میکنند. لمب با تحقیر، ناسزا و بیاعتنایی ظاهری از افرادش استقبال میکند، ولی وقتی پای جانشان وسط باشد، برای حفاظت از آنها وارد میدان میشود. قسمت پایانی فصل چهارم، «Hello Goodbye»، نشان داده بود که این احساس مسئولیت حتی با مرگ افرادش هم تمام نمیشود.
تاورنر در مقابل، پشت لحن کنترلشده و ظاهر حرفهایاش فاصلهای خطرناک با دیگران نگه میدارد. فلایت و سید هر دو گمان میکنند او پشتشان ایستاده؛ تصور خوشایندی که دوام چندانی ندارد. برای رئیس دستگاه، وفاداری به توافق میتواند مهمتر از وفاداری به یک مامور باشد.
تماس واسیلی، رئیس اطلاعات نظامی روسیه، این انتخاب را عریان میکند. او سید را میخواهد و در صورت مخالفت، تهدید میکند ارتباط پولهای مسئلهدار دیمین کانتور با تامین مالی عملیات کازان را افشا خواهد کرد. تاورنر در تلهای گرفتار شده که ابزار عملیات قبلیاش، حالا وسیله فشار علیه خودش است. میتواند از موقعیت خود محافظت کند یا از سید؛ معامله روسها اجازه حفظ هر دو را نمیدهد.
با این حال، تاورنر مقابل کمیته نظارتی هیچ نشانی از عقبنشینی ندارد. به جای عذرخواهی، بحث را به محدودیت امکانات و بودجه میکشاند: «از من انتظار دارند با بودجه یک جشن محلی، امنیت این کشور را تامین کنم. مثل این است که با یک مداد وارد تیراندازی شوی.» جمله هم بُرنده است و هم افشاگر؛ دفاعی از زنی که برای تصمیمهایش توجیهی آماده دارد. اعتمادبهنفس او در این جلسه، در کنار گفتوگوی خصوصیاش با لمب، نشان میدهد چقدر خوب میتواند روایت را عوض کند، حتی وقتی کنترل اوضاع در حال لغزیدن از دستش است.
همزمان، کانتور سرگرم چشمانداز گسترش امپراتوری رسانهای خود است. ناتاشا، رابط کمحرف روسی او، وعده میدهد: «استعدادت دیده شده. قرار است بزرگترین معامله رسانهای تاریخ روسیه نصیبت شود.» برای مردی که مشتاق نفوذ و تایید دیگران است، این پیشنهاد وسوسهای جدی است. اینکه تا چه حد میفهمد از او استفاده میشود، یا اصلاً برایش اهمیتی دارد، همچنان محل پرسش میماند.
هو با دسترسی به تقویم اینترنتی کانتور متوجه قرارهای تکراری او در کلاس باله کودکان در همپستد میشود. کانتور فرزندی ندارد، بنابراین این رفتوآمد توضیح دیگری میطلبد: دیدار با ناتاشا. حضور لمب در اجرای کودکان و تعقیب بعدی او، حالوهوایی از جاسوسی کلاسیک به قسمت میدهد؛ جایی که پشت یک برنامه ظاهراً بیخطر، ارتباطی اطلاعاتی پنهان است. ناتاشا در ادامه، پس از رفتن به یک کتابفروشی، لمب را از دست میدهد و او ناچار است اعتراف کند: «گمش کردم؛ و این کار مهارت جاسوسی میخواهد.»
اما مرکز عاطفی قسمت در پایگاه نظامی شکل میگیرد. ریور تازه ابعاد تصمیم تاورنر را درک میکند: «چرا تو؟ تاورنر میتوانست هویت هر مامور مردهای را انتخاب کند، ولی رفت سراغ تنها ماموری که مرگش ساختگی بود.» سید هم به احتمال تلخ مشابهی رسیده است: «اگر من نقشه جایگزینش باشم چی؟ اگر قرار باشد من را قربانی کند چی؟»
تاورنر وعده میدهد سید پس از چند ماه و آرامشدن اوضاع برمیگردد، اما خود سید باورش نمیکند: «قرار است من را بکشند.» مقصد پرواز نیز ترس او را جدیتر میکند. هواپیما نه به روسیه، بلکه به صوفیه، پایتخت بلغارستان، میرود؛ مسیری که به گفته دستیار تاورنر، امکان خارجکردن سید از ثبتوضبط رسمی روسها را فراهم میکند. هشدار او روشن است: «هر کاری بخواهند میتوانند با او بکنند.» پاسخ تاورنر کوتاه و سرد میماند: «نقشه اجرا میشود.»
در چنین فضایی، شوخیهای ریور و سید درباره محل رمانتیک برای مردن، هم خندهدارند و هم دردناک. ریور میپرسد: «یک جای واقعاً رمانتیک برای مردن کجاست؟» و سید جواب میدهد: «اینکه برج ایفل توی تنت فرو برود.» طنز اینجا راهی برای دورزدن وحشتی است که هیچکدام نمیتوانند برطرفش کنند.
گفتوگو درباره پدربزرگ ریور، لایهای صمیمیتر به رابطه میدهد. ریور میگوید: «وقتی منتظرم بود، همیشه چراغ را روشن میگذاشت.» سید پاسخ میدهد: «من هم برای تو چراغ را روشن میگذاشتم.» بعد، طبق عادتشان، حرف جدی دوباره پشت شوخی پنهان میشود. ریور میگوید: «ظاهراً توی تاریکی هم میشود خیلی خوش گذراند.» و سید جواب میدهد: «میتوانیم چراغها را روشن بگذاریم… وقتی داریم کارهایی میکنیم.»
جک لودن و اولیویا کوک این رفتوبرگشت میان شوخی و آسیبپذیری را خوب اجرا میکنند. رابطه ریور و سید از فصل نخست کشش داشت، اما تیرخوردن سید به دست جد مودی، با بازی استیون وادینگتون، و اعلام مرگ او، مسیرش را قطع کرد. بازگشت سید در ابتدای فصل ششم فرصتی ساخته تا آن احساس ناتمام دوباره سر برآورد.
کوک در گفتوگو با تاون اند کانتری (Town & Country) از «شیفتگی شدیدی» گفته که در فصل نخست میان این دو وجود داشت: «یک جورهایی ممنوع بود. او همان کسی بود که سید باید زیر نظرش میگرفت، تعقیبش میکرد و دربارهاش به دایانا تاورنر گزارش میداد. اما کشش بینشان انکارناپذیر است و در مدتی که سید نبود، تصویر خیالی ریور برایش فقط بزرگتر شده بود.»

برای ریور، که هم فقدان پدربزرگش پس از درگیری طولانی با آلزایمر را تحمل کرده و هم با بازگشت پدر قاتلش، هارکنس با بازی هوگو ویوینگ، روبهرو شده، این نزدیکی روزنهای از امید است. با این حال، نقد مخالف هم بیراه نیست: در فصلی ششقسمتی، معاشقه هنگام انتظار برای رسیدن تیم مرگ روسی ممکن است بیش از آنکه تاثیرگذار باشد، ریتم بحران را متوقف کند. سابقه جاسوسی سید از ریور و باور ریور به اینکه باعث مرگ او شده، بار عاطفی سنگینی دارد که چند شوخی بهتنهایی آن را حل نمیکند.
قدرت صحنه بیشتر از آنکه در حرفها باشد، در تصمیم بعدی ریور است. او پس از گفتن «واقعاً از من خوشش میآید» به نگهبانش، دیگر حاضر نیست تماشاگر تحویل سید باشد. نگهبان را از پا درمیآورد، یک وانت خدمات فرودگاه را میرباید و به طرف سید میرود. سید نیز با محافظان درگیر میشود و خودش را به خودرو میرساند. مخزن سوختی که در جریان فرار از وانت پایین میاندازد، مقابل یکی از خودروهای تعقیبکننده به گلولهای از آتش تبدیل میشود.
ریور میداند این فرار نمیتواند تا ابد ادامه پیدا کند. توقف میکند، سید را میبوسد و از او میخواهد پیاده فرار کند؛ خودش با وانت مسیر دیگری میرود تا داگز را دنبال خود بکشاند. بوسهای که شش فصل در انتظارش بودهایم، نه پایان خطر، بلکه وقفهای کوتاه میان دو تهدید است. ریور دوباره گرفتار میشود، اما سید فعلاً آزاد است.
در همین حال، باقی اعضای اسلاو هاوس در خانه امن، همان خانه تعطیلات تاورنر، برای حمله احتمالی هارکنس و افرادش آماده میشوند. شوخیها و طعنههای شرلی و لوئیزا، بمبهای بنزینی شرلی و لحظات صمیمی کاترین و ریس، اجازه نمیدهند خط فرعی گروه کاملاً زیر سایه ریور و سید محو شود. با کمین مهاجمان در اطراف خانه و نامعلومبودن موقعیت جین، مسیرهای داستان به رویارویی نهایی در سافک نزدیک میشوند.
فصل ششم برای نخستینبار دو رمان میک هرون، «Joe Country» و «Slough House»، را در یک روایت ترکیب کرده و نسبت به فصلهای قبل آزادی بیشتری در اقتباس به خرج داده است. این سرعت، پرسش درباره نزدیکشدن سریال اپل تیوی (Apple TV) به انتهای کتابهای موجود را نیز جدیتر میکند؛ چالشی که یادآور وضعیت «Game of Thrones» است، هرچند فعلاً نمیتوان از آن نتیجهای قطعی درباره آینده گرفت. مهمتر اینکه سریال هنوز روح آثار هرون را حفظ کرده: جاسوسان آسیبدیده، مدیران حسابگر و طنزی که درست وسط فاجعه سر میرسد.
«Sayonara» همه انتخابهایش را بینقص اجرا نمیکند، اما پیش از پایان فصل، هم هزینه معامله تاورنر را روشن میسازد و هم دلیل شخصی ریور برای مقاومت را. لمب دنبال بازکردن گره توطئه است، گروهش برای محاصره آماده میشود و جین هنوز میتواند خطری جدی باشد. فعلاً این خداحافظی بیشتر شبیه «تا بعد» است؛ سید جایی بیرون از دسترس میدود و ریور، گرفتار با توضیحاتی دشوار، دستکم نگذاشته چراغ امید خاموش شود.





