قسمت چهارم «Treasure Island»؛ معامله جیم با سیلور در سایه انقلاب

در قسمت چهارم «Treasure Island»، نقشه گنج دیگر فقط راهنمای رسیدن به ثروت نیست؛ وسیلهای است برای زنده ماندن، چانهزنی و تغییر جایگاه آدمها. جیم هاوکینز که تا اینجا اغلب میان نقشههای بزرگترها گرفتار بود، سرانجام میفهمد چیزی در اختیار دارد که هیچکدام نمیتوانند بهسادگی از او بگیرند: مسیر گنج در حافظهاش ثبت شده است. فصل «San Domingue» با تکیه بر همین امتیاز، هم موقعیت جیم را تغییر میدهد و هم اقتباس رابرت مورفی را به دورترین نقطه از رمان رابرت لوئیس استیونسن میبرد. ادامه مطلب، داستان و پایان قسمت چهارم را فاش میکند.
این اقتباس ششقسمتی شبکه امجیام پلاس (MGM+)، پس از قتل بس هاوکینز با بازی هیلی اتول، وارد مرحلهای شده که دیگر نمیتوان ماجراجویی را از سوگ و بیاعتمادی جدا کرد. لانگ جان سیلور، با بازی دیوید اویلوو، متهم به قتل مادر جیم و محکوم به مرگ شده است. بااینحال، جیم جلوی اعدام او را میگیرد و خواستار محاکمهای منصفانه در خشکی میشود؛ درخواستی که آرون گراهام و کاپیتان اسمولت میپذیرند.
این تصمیم به معنای بخشیدن سیلور یا اطمینان جیم به بیگناهی او نیست. جیم هنوز برای پیدا کردن گنج به این دزد دریایی نیاز دارد. نکته مهم همین است: او میتواند به مردی مظنون باشد و درعینحال، ضرورت زنده نگه داشتنش را تشخیص دهد. بازی تام سوییت در چنین موقعیتی باید میان آسیبپذیری نوجوانی تازه یتیمشده و حسابگری رو به رشد او تعادل برقرار کند؛ تغییری که این قسمت با تصمیمهای جیم به آن شکل روشنتری میدهد.
جیم در برابر گراهام، مامور بریتانیایی با بازی جک هیوستون، نیز منفعل نمیماند. او تا زمانی که حقیقت ماموریت این مرد را نداند، حاضر نیست کشتی را ترک کند. گراهام سرانجام توضیح میدهد که میخواهد گنج کاپیتان فلینت را به سندومنگ برساند و از شورش افراد بهبردگیگرفتهشده علیه حاکمان فرانسوی حمایت کند. تضعیف قدرت فرانسه، به سود بریتانیا خواهد بود.
این اعتراف، معنای سفر را عوض میکند. گنجی که برای جیم و خدمه وعده ثروت است، برای گراهام ابزاری در رقابت قدرتهای استعماری محسوب میشود. حمایت او از شورش، بنابراین انگیزهای سیاسی دارد؛ موضوعی که اجازه نمیدهد بهسادگی در جایگاه ناجی قرار بگیرد. سریال با این انحراف از داستان اصلی، ماجراجویی دریایی را به درگیری بر سر قدرت و مالکیت پیوند میزند، هرچند خطر آن را هم میپذیرد که جیم زیر حجم توطئههای تازه به حاشیه برود.
در خشکی، گراهام و جیم به دیدار اولیویه دکال میروند؛ چهره بانفوذی که دسترسی به قلمرو فرانسوی را برایشان ممکن میکند. هدیه ظاهرا محترمانه گراهام، یک چلچراغ است، اما مناسبات پشت این دیدار چندان محترمانه نیست. مدارکی که او پیشتر به شارل، از نزدیکان دکال، داده بود، در واقع تهدیدی برای افشای ارتباط پنهانی شارل با شورشیان بودهاند. گراهام از این راز برای باز کردن مسیر ملاقات با رهبر شورش استفاده میکند.

رفتار او نشان میدهد که حتی وقتی هدفش کمک به شورشیان است، روشش بر فشار و بهرهبرداری از نقطهضعف دیگران استوار میماند. این ویژگی، گراهام را به سیلور نزدیکتر میکند: هر دو ارزش اطلاعات را میدانند و هر دو میکوشند جیم را در خدمت برنامه خود نگه دارند. تفاوت ظاهر و جایگاهشان، لزوما تفاوتی قطعی در شیوه اعمال قدرت ایجاد نمیکند.
در میانه این بازی، آشنایی جیم با آملی، دختر دکال با بازی بیلی بولت، فرصتی کوتاه برای فاصله گرفتن از بحران فراهم میآورد. بوسه آنها یادآوری میکند که جیم هنوز نوجوان است، نه فقط حامل نقشهای ارزشمند. بااینحال، گراهام حتی در ضیافت هم به ماموریت فکر میکند. وقتی دکال از برنامه دستگیری دوازده جاسوس شورشیان حرف میزند، او از جیم میخواهد نامها را حفظ کند تا بعدا از آنها بهعنوان امتیاز مذاکره استفاده کنند. حافظه جیم حالا فراتر از گنج، به سرمایهای سیاسی تبدیل شده است.
مردی که گراهام در جستوجوی اوست، ماکاندال، رهبر شورشیان با بازی اشلی ژانگازا، است. نام این شخصیت به فرانسوا ماکاندال، چهره واقعی مقاومت در سندومنگ، مستعمره فرانسویای که بعدها هائیتی شد، اشاره دارد. بااینحال، نقشی که سریال برای او در این ماجرا ساخته، بخشی از بازآفرینی داستان است و در رمان استیونسن وجود ندارد. حضور او به روایت زمینه تاریخی میدهد، اما رخدادهای این قسمت را نباید گزارش مستقیم تاریخ تلقی کرد.
ملاقات با افراد ماکاندال بهسرعت از کنترل خارج میشود. سیلور وارد ماجرا میشود و نیروهای دکال هر سه نفر را دستگیر میکنند؛ در آشفتگی پیشآمده، خود سیلور با ماکاندال اشتباه گرفته میشود. این جابهجایی هویت، چرخشی پرحادثه ایجاد میکند، ولی همزمان نشان میدهد قسمت برای رساندن شخصیتها به نقطه بعدی، چقدر بر برخورد ناگهانی نقشههای مختلف تکیه دارد.
با رسیدن خبر سقوط پاریس و حمله ماکاندال واقعی به عمارت، نظم ظاهری دکال فرو میپاشد. گراهام برای فرار، آملی را با چاقو تهدید میکند و همراه جیم و سیلور سوار قایق میشود. این لحظه تصویر مامور بریتانیایی را تیرهتر میکند: مردی که از کمک به رهایی دیگران حرف میزند، برای حفظ جان و ماموریتش حاضر است دختر میزبان را گروگان بگیرد. سندومنگ پشت سر آنها در آتش است، اما بحران قدرت قرار است روی عرشه ادامه پیدا کند.
سیلور پیش از این فرصت، زمینه شورش را آماده کرده است. او به خدمه میگوید جیم نقشه را از حفظ میداند و تنها راه رسیدنشان به ثروت فلینت است. سپس با گسترش این ادعا که گراهام پسر را ربوده، خدمه علیه اسمولت برمیگردند و سیلور را آزاد میکنند. شعار «جیم هاوکینز را نجات بدهید» ظاهری حمایتی به تصاحب کشتی میدهد، درحالیکه نجات جیم و حفظ دسترسی به گنج، برای سیلور از یکدیگر جدا نیستند.
وقتی گراهام به هیسپانیولا بازمیگردد، دیگر اختیار کشتی را ندارد. او زندانی میشود و سیلور از جیم نقشه میخواهد. اینجا مهمترین تغییر قسمت رخ میدهد: جیم بهجای تسلیم شدن، قرارداد پیشنهاد میکند. سهم او باید نصف گنج باشد، گراهام باید زنده بماند و مسیر واقعی تنها پس از رسیدن به جزیره اسکلت فاش خواهد شد.
این معامله، پیروزی کامل جیم نیست؛ تضمینی هم برای وفاداری سیلور وجود ندارد. اما جیم بهدرستی میفهمد که نباید همه اطلاعاتش را یکباره واگذار کند. زنده نگه داشتن گراهام نیز میتواند مانع از آن شود که سیلور تنها قدرت باقیمانده پیرامون او باشد. جیم به هیچکدام اعتماد کامل ندارد و سعی میکند همین بیاعتمادی را به راهی برای حفظ اختیار تبدیل کند.
پایان قسمت با حرکت کشتی به سوی جزیره اسکلت، مسیر جستوجوی گنج را دوباره در مرکز میگذارد، اما توازن قبلی از بین رفته است. سیلور فرمانده و صاحب حمایت خدمه است؛ جیم دانشی را دارد که فرمانده بدون آن به هدف نمیرسد. جذابیت این رابطه در همان ترکیب دلفریبی و تهدیدی است که اویلوو به سیلور میدهد: او میتواند متحد به نظر برسد، بیآنکه خطرش کمتر شود.
«San Domingue» از نظر دامنه سیاسی، جسورانهترین قسمت سریال تا اینجاست، اما موفقیت اصلیاش در بازگرداندن اختیار به جیم است. شلوغی رخدادهای خشکی گاهی ماجراجویی را زیر سایه توطئه میبرد، ولی معامله پایانی دوباره روایت را متمرکز میکند. جیم نمیتواند مرگ مادرش را جبران کند یا خطر را از میان ببرد؛ فقط یاد گرفته اجازه ندهد دیگران درباره همهچیز بهجای او تصمیم بگیرند. حالا پرسش این است که سهم پنجاهدرصدیاش نشانه بلوغ در مذاکره است یا وعدهای که سیلور، در نخستین فرصت، راه فرار از آن را پیدا خواهد کرد.





