مصاحبه تکاندهنده هیدن پنتیر؛ از کودکی ازدسترفته و اعتیاد تا خشونت، مادری و بازپسگیری زندگی
ستاره «قهرمانان» و «نشویل» در گفتوگو با جی شتی از پشتصحنه شهرت، افسردگی پس از زایمان، دوری از دخترش، رابطه خشونتآمیز، مرگ برادر و امید به آغاز فصلی تازه سخن گفته بود.

هیدن پنتیر (Hayden Panettiere) سالها در نگاه تماشاگران همان ستاره درخشان و موفقی بود که از کودکی مقابل دوربین قرار گرفت، با «تایتانها را به یاد آور» (Remember the Titans) دیده شد، با «قهرمانان» (Heroes) به شهرت جهانی رسید و برای بازی در «نشویل» (Nashville) دو بار نامزد جایزه گلدن گلوب شد. با این حال، آنچه در تصاویر فرش قرمز و تیترهای رسانهای دیده میشد، تنها بخش کوچکی از زندگی او بود.
پنتیر چند ماه پیش از مرگش، در گفتوگویی صریح و احساسی با جی شتی (Jay Shetty) در پادکست «در مسیر هدف» (On Purpose)، همزمان با انتشار کتاب خاطراتش با عنوان «این من هستم؛ یک حسابرسی» (This Is Me: A Reckoning)، تلاش کرد روایت زندگیاش را با کلمات خودش بازگو کند. او درباره کودکی غیرعادی، رابطه پیچیده با مادرش، فشار شهرت، حملههای اضطرابی، مصرف الکل و مواد، افسردگی پس از زایمان، زندگی دخترش در اروپا، خشونت در یک رابطه عاطفی، مرگ برادر و مزاحمی که او را به قتل تهدید کرده بود، حرف زد.
این مصاحبه فقط مرور بحرانهای یک ستاره هالیوودی نبود؛ محور اصلی آن بازپسگیری حق روایت بود. پنتیر میخواست نشان دهد میان یک عکس، یک شایعه یا چند ثانیه ویدیو و حقیقت زندگی یک انسان، فاصلهای گاه بسیار عمیق وجود دارد.
کودکی مقابل دوربین؛ وقتی بازیگر بودن با کودک بودن در تضاد قرار گرفت
نخستین پرسش جی شتی درباره خاطرهای از کودکی بود که شخصیت امروز هیدن را تعریف میکند. پنتیر به تجربه بازی در «تایتانها را به یاد آور» (Remember the Titans) در ۱۰سالگی اشاره کرد. بازی در نقش شریل و حضور در کنار گروهی که کار را هم جدی و هم لذتبخش میدانستند، نگاه او به بازیگری را شکل داد:
«آن تجربه به من فهماند که میخواهم چه نوع بازیگری باشم؛ میخواهم بخشنده باشم، کنار دیگران بایستم و در عین حال از کارم لذت ببرم.»
با وجود خاطرات خوب، کار از سن بسیار پایین، فرصت تجربه یک کودکی عادی را از او گرفت. از نگاه هیدن، کودکی معمولی یعنی رفتن منظم به مدرسه، انجام تکالیف، داشتن دوست، شرکت در فعالیتهای فوقبرنامه و رفتوآمد به خانه همکلاسیها. او گاهی در تیم شنا یا کلاس ژیمناستیک حضور داشت و به جشن تولدی دعوت میشد، اما پیوسته برای آزمون بازیگری یا فیلمبرداری از مدرسه دور میماند.
همین غیبتها میان او و همسالانش فاصله ایجاد کرد. وقتی به مدرسه بازمیگشت، تجربه مشترکی برای گفتوگو با آنها نداشت:
«تنها چیزی که میتوانستم درباره روز گذشتهام بگویم این بود که سر صحنه بودم یا برای یک آزمون بازیگری به شهر رفتم؛ چیزی که نمیتوانستم انتظار داشته باشم بچههای اطرافم آن را درک کنند.»
او خود را گرفتار میان دو جهان میدید: در صنعت سرگرمی باید با رد شدن، تحسین بیش از اندازه و احساسات بزرگسالانه کنار میآمد؛ در مدرسه نیز برای پذیرفته شدن تلاش میکرد، اما به هیچکدام کاملا تعلق نداشت. پرسشی که از همان سالها در ذهنش شکل گرفت، ساده اما دردناک بود: «من واقعا به کجا تعلق دارم؟»
آزار در مدرسه؛ از رفتار معلم تا یادداشتهای تحقیرآمیز
پنتیر میگوید نخستین تجربه جدی طرد شدن را حتی پیش از آنکه همکلاسیها علیه او موضع بگیرند، از سوی یکی از معلمانش تجربه کرد.
در اولین روز مهدکودک، هنگام جمع کردن مدادشمعیها، در جعبه بهطور اتفاقی روی انگشت دختر دیگری بسته شد. هیدن عذرخواهی کرد، اما وقتی موضوع به معلم گفته شد، او پاسخ داد: «به نظر من که تصادفی نبود.»
این جمله سالها در ذهن پنتیر باقی ماند. بعدها یک معلم جایگزین نیز او را مقابل کلاس «آدم مهمه» خطاب میکرد و با کنایه میگفت چون بازیگر است، خودش را برتر از دیگران میداند؛ تصویری که به گفته هیدن هیچ شباهتی به شخصیت واقعی یا خواسته او نداشت.
در دوره راهنمایی شرایط دشوارتر شد. زمانی که معلم برای سرگرمی کلاس فیلم «تایتانها را به یاد آور» (Remember the Titans) را پخش میکرد، دیگر دانشآموزان با دیدن هیدن روی پرده چشم میچرخاندند و از نشستن کنارش ناراضی به نظر میرسیدند. او با لحنی تلخ و شوخ گفت در آن لحظه با خود فکر میکرد: «آیا اصلا قانونی است که این کار را با یک بچه انجام بدهند؟ این آزار کودک نیست؟»
هیدن یادداشتهای توهینآمیزی را که همکلاسیها برایش مینوشتند، نگه میداشت و زیر تختش پنهان میکرد. هدفش از نگهداری آنها انتقام یا ثبت خاطرات نبود؛ او میخواست بفهمد دیگران چه چیزی در وجودش میبینند که از آن خوششان نمیآید:
«فکر میکردم اگر بفهمم از چه چیزی در من بدشان میآید، میتوانم خودم را تغییر دهم تا دوستم داشته باشند. شاید این همان بازیگر درونم بود؛ کسی که تمام عمرش هدایت شده بود و تصور میکرد میتواند اجرایش را کمی تغییر دهد تا پذیرفته شود.»
این تجربه، بر اساس روایت او، یکی از ریشههای عادت دیرپای راضی نگه داشتن دیگران شد.
جابهجایی نقشها در خانواده؛ «میخواستم هنوز بچه باشم»
پنتیر تاکید کرد که برخلاف برخی برداشتها، در کودکی تنها تامینکننده مالی خانواده نبوده است. پدرش در اداره آتشنشانی سمت مدیریتی داشت و صاحب کسبوکار نیز بود. با این حال، درآمد حرفهای هیدن وارد ساختار مالی خانواده شده بود و همین موضوع احساس ناخوشایند جابهجایی نقشها را در او ایجاد میکرد.
مادرش در سن پایین برای او توضیح داده بود که شرکتی که به نام فعالیتهای حرفهای هیدن تاسیس شده، هزینه خودروها و تلفنهای همراه را به عنوان مخارج کاری میپردازد. در ۱۶سالگی نیز آپارتمانی برای او خریداری شد که تمام خانواده در آن زندگی کردند.
هیدن از یک سو هنوز باید مانند هر کودک دیگری از والدینش اطاعت میکرد و از سوی دیگر کار میکرد و درآمدش صرف موضوعاتی میشد که خودش اختیار یا درک کاملی از آنها نداشت:
«احساس بسیار عجیبی بود. من فقط میخواستم هنوز بچه باشم و والدینی داشته باشم که بتوانم به آنها تکیه کنم؛ نه اینکه همه به من تکیه کنند و وقتی خودم به کمک نیاز دارم، کسی آنجا نباشد.»
رابطه پیچیده با مادر؛ «فقط میخواستم مادرم باشی»
یکی از شخصیترین بخشهای گفتوگو به رابطه هیدن با مادرش اختصاص داشت. پنتیر گفت مادرش را بیش از هر چیز به شکل مدیر حرفهای خود میدید. موفقیت و عملکرد خوب با تشویق همراه بود، اما او بهتدریج احساس کرد برای دریافت محبت باید انتظارات کاری را برآورده کند.
فعالیت حرفهای هیدن از هشتماهگی آغاز شده بود و به همین دلیل تقریبا هیچ خاطرهای از دورهای ندارد که رابطه میان او و مادرش فقط رابطه مادر و فرزند باشد. در سفرهای کاری، هیدن همزمان محرم راز، دستیار، شنونده مشکلات و تکیهگاه مادرش شده بود؛ به تعبیر خودش، «همهچیز بود جز فرزند او».
در ۱۹سالگی و هنگام فیلمبرداری «قهرمانان» (Heroes)، سرانجام تصمیم گرفت همکاری تجاری با مادرش را تمام کند. او در زمان ناهار، داخل تریلر فیلمبرداری، به مادرش گفت:
«دیگر نمیخواهم با هم کار کنیم. فقط میخواهم تو مادرم باشی.»
به روایت پنتیر، پاسخ مادرش تنها دو کلمه بود: «به من بدهکاری.» سپس از تریلر خارج شد. هیدن ابتدا از کوتاه بودن رویارویی احساس آسودگی کرد، اما بعد این پرسش به نگرانی بزرگ او تبدیل شد که مادرش دقیقا چه نوع بازپرداختی انتظار دارد. او گفت بعدها فهمید منظور، پول بوده است.
پنتیر در زمان انجام این مصاحبه گفت رابطهای میان او و مادرش وجود ندارد. به گفته او، تماسها معمولا زمانی شکل میگرفت که چیزی لازم بود، نه صرفا برای احوالپرسی یا وقت گذراندن با یکدیگر. با این همه، هیدن اعتراف کرد که تمام عمر در پی تایید مادرش بوده است:
«بعد از هر برداشت، به کارگردان یا تهیهکننده نگاه نمیکردم؛ مستقیم دنبال مادرم میگشتم. باید مطمئن میشدم از کارم راضی است و قرار نیست به دردسر بیفتم.»
او همچنین از جملهای یاد کرد که مادرش در گذشته به او گفته بود: «تو دلیل این هستی که بزرگ شدن پسرم را از دست میدهم.» این جمله برای هیدن مانند ضربهای سنگین بود، زیرا از نگاه او، آغاز این مسیر انتخاب یک کودک هشتماهه نبود:
«من از او نخواسته بودم مرا به آزمون بازیگری ببرد. آنقدر کوچک بودم که حتی توان درک چنین تصمیمی را نداشتم.»
این بخش از گفتوگو تنها روایت اختلاف خانوادگی نیست؛ بلکه تصویری از مرز مبهم میان مدیریت حرفهای کودکان هنرمند و نیازهای عاطفی آنها ارائه میدهد. پنتیر در عین بیان قدردانی از فرصتهایی که در اختیارش قرار گرفته، تاکید میکند موفقیتی که خود انتخاب نکرده بود، بهایی روانی نیز داشت.
بحران هویت در ۱۲سالگی؛ «اگر بازیگر نباشم، چه کسی هستم؟»
هیدن در حدود ۱۲سالگی متوجه شد توانایی بازی کردن شخصیتهای مختلف، هویت شخصی او را مبهم کرده است. او میتوانست برای هر نقش، وجهی متفاوت از خودش را بیرون بکشد؛ خشنتر، آرامتر، شجاعتر یا حساستر باشد. مشکل این بود که دیگر نمیدانست کدام بخش، خود واقعی اوست.
«در اتاقم ایستاده بودم و از خودم میپرسیدم: من چه کسی هستم؟ کدام شخصیت واقعا من است؟ اگر این کار را نداشته باشم، چه کسی خواهم بود؟»
او حتی در همان سن نگران بود که این سردرگمی در بزرگسالی دوباره ظاهر شود و رفتارهایی را ایجاد کند که پیدا کردن ریشه آنها دشوار باشد. با این حال، درباره این ترس با کسی حرف نزد، چون تصور میکرد هیچکس پاسخی برایش ندارد.
در ۱۸سالگی، زمانی که خانواده به دلیل تولید «قهرمانان» (Heroes) در یک واحد مسکونی در لسآنجلس زندگی میکردند، هیدن تصمیم گرفت از خانه خارج شود. این انتخاب هم هیجانانگیز بود و هم شبیه اقدامی برای بقا. او از تنهایی و تاریکی میترسید، اما احساس میکرد برای سلامت روانی و عاطفی خود باید محیط خانه را ترک کند. تنها گذاشتن برادر کوچکش نیز احساس گناه زیادی در او ایجاد کرد.
خیانت یک دوست و ماجرای هولناک قایق
جی شتی در ادامه به یکی از روایتهای حساس کتاب پرداخت: زمانی که هیدن در ۱۸سالگی با دعوت فردی که به او اعتماد داشت، وارد یک قایق شد و بعد در اتاقی کوچک کنار مردی مسنتر و مشهور قرار گرفت که برهنه بود. بر اساس روایت پنتیر، از او انتظار میرفت در موقعیتی جنسی قرار بگیرد، بدون آنکه از قبل رضایتی داده یا حتی از هدف آن دیدار مطلع باشد.
هیدن گفت بهرغم تجربه گسترده زندگی، در ۱۸سالگی هنوز قدرت تشخیص و تصمیمگیری یک فرد کاملا بالغ را نداشت. زمانی متوجه خطر شد که به معنای واقعی کلمه در دل دریا بود و راه سادهای برای ترک محل وجود نداشت.
«شخصی که به او اعتماد داشتم و او را حامی خود میدانستم، مرا به آن اتاق برد. وقتی رفت، آن بخش جنگجوی وجودم بیدار شد. گفتم این اتفاق قرار نیست بیفتد.»
او از اتاق گریخت و در بخش دیگری از قایق پنهان شد. به گفته هیدن، دردناکترین بخش ماجرا فقط خطر آن موقعیت نبود؛ بلکه خیانت کسی بود که او را امن و قابل اعتماد میدانست:
«وقتی بارها ناامید شدهاید و بالاخره کسی را پیدا میکنید که به او اعتماد دارید، با تمام وجود به آن رابطه میچسبید. خیانت چنین فردی احساس وحشتناکی دارد.»
قرص پیش از فرش قرمز؛ اعتماد به بزرگسالانی که باید محافظ باشند
پنتیر در بخش دیگری از کتاب نوشته است یکی از افراد مورد اعتمادش پیش از حضور روی فرش قرمز به او قرصهایی داد تا اعتمادبهنفس بیشتری پیدا کند. او در آن زمان رفتار فرد مزبور را نامناسب تشخیص نداد، زیرا وظیفه حرفهای آن شخص، دستکم در نگاه هیدن، محافظت از او بود.
«به پیروی از دستور آدمهایی که برایشان احترام قایل بودم عادت داشتم. میگفتند بپر، میپریدم؛ میگفتند این لباس را بپوش، میپوشیدم. به آنها بیشتر از خودم اعتماد داشتم.»
او میگوید تنها زمینهای که در آن به غریزه خودش اعتماد داشت، بازیگری بود. در زندگی شخصی، آموخته بود تصمیم دیگران را بر تشخیص خودش مقدم بداند. همین الگو بعدها در انتخاب روابط و واکنش او به نشانههای خطر نیز نقش پیدا کرد.
پنتیر در عین سرزنش کردن خود به دلیل راه دادن افراد ناسالم به زندگیاش، از حضور پدر، دوستان نزدیک و گروه حرفهای کنونیاش به عنوان منابع حمایت یاد کرد. او پدرش را فضای امن دوران کودکی و منبع بخش مهربان شخصیت خود دانست. گروه فعلیاش نیز فقط همکار نیستند؛ آنها دوستان، محرم راز و محافظانی هستند که از گفتن حقیقت به او نمیترسند.
شهرت با «قهرمانان»؛ موفقیتی که به معنای رضایت مادر بود
موفقیت «قهرمانان» (Heroes) از بیرون شبیه تحقق یک رویا به نظر میرسید، اما برای پنتیر معنای دیگری هم داشت: مادرش از او راضی خواهد بود. شهرت همچنین برای مدتی احساس تعلق را در وجودش تقویت کرد. گروه بازیگران و عوامل به جمع دوستان او تبدیل شدند و هیدن تصور کرد سرانجام جای خود را پیدا کرده است.
با این حال، نخستین مواجهه جدی او با عکاسان مزاحم، تصویری کاملا متفاوت از شهرت ساخت. در حدود ۱۶سالگی، هنگام بیرون بردن سگهایش صدای پیدرپی شاتر دوربین را شنید. مردی از داخل خودرو از او عکس میگرفت:
«احساس کردم به لوله تفنگ نگاه میکنم. تصویری که از اولین مواجههام با عکاسان در ذهن داشتم، اصلا شبیه واقعیت نبود. من در آن عکس فقط وحشتزدهام.»
هیدن گفت عکاسان گاهی خودرویش را در خیابان محاصره میکردند یا برای گرفتن واکنش، حرفهای آزاردهنده میزدند و حتی تماس فیزیکی ایجاد میکردند. یک بار هنگام خروج از فروشگاه، فردی به پشت پایش لگد زد و بلافاصله دوربینی را مقابل صورتش گرفت تا عصبانیت او را ثبت کند.
او با اشاره به مرگ پرنسس دایانا (Princess Diana) پرسید چگونه بعد از آن حادثه، هنوز رفتارهای خطرناک عکاسان مهار نشده بود.
برای فرار از آنها، گاهی با سرعت غیرایمن رانندگی میکرد. در یک مورد، خودروی اجارهای هنگام ترمز سر خورد و نزدیک بود وارد مسیر ترافیک شود. مواقع دیگر نیز تاکسی میگرفت، کف صندلی عقب دراز میکشید یا زیر زیراندازهای یوگا پنهان میشد تا عکاسان حضورش را تشخیص ندهند. حتی وقتی موفق میشد از دست آنها فرار کند، اغلب مجبور بود برنامه روزانهاش را لغو کند و به خانه بازگردد.
آشنایی با ولادیمیر کلیچکو؛ قهرمانی که منتظر تماس ماند
هیدن در ۱۹سالگی با ولادیمیر کلیچکو (Wladimir Klitschko)، قهرمان پیشین سنگینوزن بوکس جهان، آشنا شد. او آن دوره از زندگیاش را زمانی توصیف کرد که هنوز خودش را دوست داشت، شاد بود و فقدانهای بعدی شکلش نداده بودند.
ظاهر کلیچکو در نخستین دیدار برایش شبیه یک مجسمه یونانی بود؛ بزرگ، تراشیده و جدی. با این حال، شخصیت آرام و مهربان او هیدن را غافلگیر کرد. رابطه آنها بلافاصله آغاز نشد، زیرا پنتیر هنوز درگیر پیامدهای جدایی از یکی از همبازیهایش بود.
او با خنده تعریف کرد قرار بود در جریان مسابقات سوپربول با ولادیمیر تماس بگیرد، اما فراموش کرد. قهرمان سنگینوزن جهان نیز ظاهرا با ناراحتی پرسیده بود: «این دختر فکر میکند کیست؟ میداند من چه کسی هستم؟»
آنها حدود یک سال بعد، زمانی که هیدن ۲۰ساله بود، وارد رابطه شدند. نخستین مسابقه بوکسی که پنتیر از نزدیک دید، مبارزه برادر ولادیمیر بود؛ برنامهای که به مناسبت تولد برادر کوچک هیدن ترتیب داده شد.
«نشویل» و رنجی که باید دوبار زندگی میکرد
یکی از عجیبترین بخشهای تجربه حرفهای پنتیر به «نشویل» (Nashville) و شخصیت جولیت بارنز (Juliette Barnes) مربوط میشود. خط داستانی این شخصیت به شکل نگرانکنندهای با زندگی واقعی او شباهت پیدا کرده بود.
هیدن در کتابش نوشته است:
«از اضطرابی فلجکننده و اعتیادی رنج میبردم که نمیتوانستم رهایش کنم. مجبور بودم آن را دوبار زندگی کنم؛ یک بار در خانه در نقش هیدن و بار دیگر مقابل میلیونها بیننده در نقش جولیت.»
او توضیح داد اضطرابی که زمانی فقط به صورت هیجان و ترس معمول پیش از اجرا ظاهر میشد، به مرحلهای رسید که عملکرد و قدرت فکر کردنش را مختل میکرد و بدنش را به لرزه میانداخت. برای خاموش کردن ذهن و فرار موقت از افکار دردناک، به الکل و مواد پناه برد:
«نیاز داشتم ذهنم به تعطیلات برود. میخواستم برای مدتی به همه آن چیزهای زشت فکر نکنم و احساس میکردم بدون نوشیدن قادر به انجامش نیستم.»
این اعتراف به معنای توصیه یا توجیه مصرف مواد نیست؛ بلکه توصیف سازوکاری ناسالم برای مقابله با اضطراب و فشار روانی است که خود پنتیر نیز آن را مخرب میداند.
افسردگی پس از زایمان؛ وقتی تصویر مادری با واقعیت متفاوت شد
پنتیر از کودکی آرزوی مادر شدن داشت و در ذهنش برای تربیت فرزند برنامهای کامل ساخته بود. میخواست لحظههای رشد او را ثبت کند، او را به فعالیتهای گوناگون بفرستد و امکان یادگیری چند زبان را فراهم کند. پس از تولد دخترش، کایا، اما احساس کرد چیزی بهشدت درست نیست.
او دچار افسردگی پس از زایمان (Postpartum Depression) شد؛ اختلالی که میتواند پس از زایمان با نشانههایی مانند اندوه شدید، اضطراب، احساس گناه، اختلال خواب و دشواری در برقراری پیوند عاطفی بروز کند و شدت آن در افراد متفاوت است.
پنتیر تاکید کرد هرگز نسبت به دخترش احساس خصومت نداشت، اما نمیتوانست آن پیوندی را که انتظار داشت تجربه کند:
«میدانستم اتفاقی بسیار اشتباه در حال رخ دادن است. با دخترم آنطور که فکر میکردم باید ارتباط برقرار نمیکردم. همیشه مضطرب و پراسترس بودم، مدام گریه میکردم و راهی که برای سرکوب احساساتم انتخاب کرده بودم، نه عادی بود و نه سالم.»
او میگوید خودش به دنبال درمان رفت و برخلاف بعضی گزارشها، به اجبار در مرکز درمانی بستری نشد:
«من کسی بودم که میگفتم شدیدا به کمک نیاز دارم. میدانستم ممکن است از بیرون بد به نظر برسد، اما دیگر نمیتوانستم به آن شکل زندگی کنم.»
به گفته هیدن، سالها در چرخهای از افسردگی، اضطراب، وابستگی به الکل و مصرف مواد گرفتار بود و میکوشید راه بازگشت از آن تاریکی را پیدا کند.
واکنش منفی یک برند به صحبت درباره افسردگی پس از زایمان
هیدن در یک برنامه زنده تلویزیونی، بدون آنکه از قبل تصمیم گرفته باشد، درباره افسردگی پس از زایمان حرف زد. او تصور نمیکرد صداقت درباره یک مشکل سلامت روان با واکنش منفی روبهرو شود.
بر اساس روایت پنتیر، برند نوتروژینا (Neutrogena) که حدود یک دهه با او همکاری کرده بود، پس از این صحبتها قصد قطع همکاری داشت. نماینده هیدن گفته بود اخراج او به این دلیل قانونی نیست و در آن مقطع از تصمیم فوری جلوگیری شد، اما پنتیر میدانست همکاری در سال بعد ادامه پیدا نخواهد کرد.
دردناکترین بخش ماجرا برای او سکوت کسانی بود که سالها با آنها کار کرده بود:
«بعد از ۱۰ سال حتی کسی نگفت همکاری با تو خوب بود یا امیدواریم حالت بهتر شود.»
این روایت نشان میدهد انگ اجتماعی پیرامون مشکلات سلامت روان، بهویژه افسردگی پس از زایمان، چگونه میتواند فرد را در حساسترین مقطع زندگی با ترس از پیامدهای شغلی نیز روبهرو کند.
ماجرای حضانت کایا؛ «من دخترم را رها نکردم»
یکی از شایعات دردناک درباره هیدن، این بود که او دخترش را رها کرده و با زندگی کایا در اروپا مشکلی نداشته است. پنتیر این برداشت را کاملا رد کرد:
«این تصور که کسی فکر کند من فرزندم را بخشیدم و با آن مشکلی نداشتم، دلشکننده است و نمیتواند از حقیقت دورتر باشد.»
زمانی که کایا حدود دو تا دو سال و نیم داشت، ولادیمیر به این نتیجه رسید که زندگی در اروپا برای او مناسبتر است. واکنش اولیه هیدن شدید بود:
«مثل یک شیر مادر شدم. برای فرزندم دنیا را به آتش میکشیدم.»
با این حال، کایا پیشتر بارها میان آمریکا و اروپا سفر کرده بود. او در اروپا خانواده، دوستان، کلاسها و زندگی تثبیتشدهای داشت، زبانهای آن محیط را میفهمید و در حال یادگیری آنها بود. هیدن گفت پس از بازیابی سلامت خود به این نتیجه رسید که بیرون کشیدن دخترش از آن زندگی، میتواند تصمیمی خودخواهانه باشد.
به گفته او، کایا اکنون پنج زبان صحبت میکند، اسبسواری میکند و میداند هر دو والدش دوستش دارند. پنتیر تا حد امکان به اروپا سفر میکرد و زمان زیادی را نیز از طریق تماس تصویری با دخترش میگذراند. او رابطه میان خود و کایا را عمیق و صمیمی توصیف کرد:
«درباره موضوعات بسیار عمیقی با هم صحبت میکنیم. پیوندی فوقالعاده داریم و مطمینم او احساس رها شدن ندارد.»
او پذیرفت شکل مادریاش با تصویری که در ذهن داشت یکسان نیست و بارها برای آن سوگواری کرده است. با این حال، این اندوه به مرور به قدردانی تبدیل شد، زیرا دخترش ایمن، شاد و برخوردار از خانوادهای حمایتگر است:
«همیشه دلم میخواهد اینجا و در آغوش من باشد، اما زندگی فعلا اینطور پیش میرود. باور دارم روزی که بزرگ شود و بتواند خودش تصمیم بگیرد، نزد من خواهد آمد و ما رابطه، پیوند و دوستی فوقالعادهای خواهیم داشت؛ چیزی که خیلی از والدین با فرزندانشان تجربه نمیکنند.»
دوستی با ولادیمیر و پیمانی برای بدگویی نکردن از یکدیگر
پنتیر گفت با وجود پایان رابطه عاشقانه، او و ولادیمیر همچنان بسیار نزدیک و بهترین دوست یکدیگر هستند. گاهی هر سه نفر به صورت همزمان تماس تصویری دارند و ولادیمیر نیز برای حفظ ارتباط کایا با خانواده مادریاش همکاری کرده است.
کایا توانست پدربزرگهای هیدن را پیش از مرگشان بشناسد و با مادربزرگها و دیگر اعضای خانواده ارتباط دارد. یکی از مادربزرگها را نیز با لقب بامزه «سوپر نانا» صدا میکند.
هیدن و ولادیمیر پیمان بسته بودند که مقابل دخترشان هرگز از دیگری بد نگویند. این تصمیم از تجربه کودکی خود پنتیر سرچشمه میگیرد. او میگوید شنیدن حرفهای منفی مادرش درباره پدرش، تاثیر دردناکی بر او گذاشته بود:
«دیدن اینکه کسی که دوستش دارید مدام تحقیر میشود، دردناک است. بنابراین قول دادیم هیچوقت مقابل دخترمان درباره یکدیگر منفی حرف نزنیم.»
پنتیر همیشه از ولادیمیر نزد کایا به عنوان قهرمان و یکی از شجاعترین افرادی که میشناسد یاد میکند. به باور او، دیدن موفقیتهای هر دو والد در دو قاره متفاوت، این حس را به دخترشان داده است که خودش نیز میتواند به هر هدفی برسد.
رابطه خشونتآمیز و از دست رفتن اعتماد به خود
پس از صحبت درباره مادری، گفتوگو به رابطهای رسید که پنتیر آن را خشونتآمیز توصیف کرد. نام آن فرد در این بخش از مصاحبه گفته نشد و تمام جزییات، روایت شخصی هیدن از تجربه خودش است.
او گفت بارها احساس کرده خود و دیگران را ناامید کرده و زندگی و حرفهای را که با زحمت ساخته بود، به آتش کشیده است. گاهی پیش از آنکه فرد دیگری فرصت تخریب موفقیتش را پیدا کند، خودش آن را نابود میکرد؛ گویی شکست را اجتنابناپذیر میدانست و میخواست زودتر به استقبال آن برود.
«سختترین کار این بود که از سر راه خودم کنار بروم. دیگر به خودم اعتماد نداشتم، چون از ابتدا هم یاد نگرفته بودم به خودم اعتماد کنم.»
هیدن گفت هر بار ندای درونی خود را نادیده گرفته، سرانجام پشیمان شده است. او شب پیش از مصاحبه، بعد از سالها یادداشتنویسی و رواندرمانی، توانسته بود افکارش درباره خشونت یک دهه گذشته را منظم کند. سپس با اجازه جی شتی، بخشهایی از دفترش را برای نخستین بار با صدای بلند خواند.
نوشته هیدن از چرخه خشونت: «از تنهایی بیشتر میترسیدم تا آزار دیدن»
پنتیر در نوشتهاش میان خشونتی که در رابطه تحمل کرده و تجربههای دوران کودکی خود ارتباط برقرار کرد. او گفت رفتار آن فرد برایش یادآور رفتارهای خشونتآمیز مادرش بود، هرچند هر دو نفر احتمالا چنین شباهتی را رد میکردند.
مهمترین دریافت او این بود:
«فهمیدم از تنها ماندن بیشتر از آزار دیدن میترسیدم. برای تحمل چنین رفتاری، حواسم را با مواد کند و خودم را بیحس میکردم تا صدای منطقی ذهنم را خاموش کنم؛ همان صدایی که میگفت باید هرچه زودتر از این رابطه سمی خارج شوم.»
او چرخه بازگشت آزارگران به زندگیاش را به دویدن روی چرخ همستر تشبیه کرد؛ چرخهای گیجکننده که هر بار با بهانهای تازه ادامه پیدا میکرد.
بر اساس روایت پنتیر، حملههای فیزیکی ناگهانی و معمولا در زمان مصرف الکل رخ میداد. ممکن بود لحظاتی قبل مشغول شوخی و رقص باشند، اما ناگهان رفتار فرد مقابل تغییر کند:
«مثل این بود که یک شکارچی ناگهان بوی خون را حس کرده باشد. با موقعیتی شبیه دکتر جکیل و آقای هاید روبهرو بودم.»
دکتر جکیل و آقای هاید اشارهای فرهنگی به رمان مشهور رابرت لویی استیونسن است؛ داستان شخصیتی با دو چهره کاملا متفاوت که معمولا برای توصیف تغییر ناگهانی و شدید رفتار به کار میرود.
هیدن روشهای مختلفی را برای مهار شرایط امتحان کرده بود؛ ایستادگی، آرام کردن فضا، فرار و پنهان شدن تا زمان هوشیار شدن فرد مقابل. پس از پایان مستی، بخش مهربان شخصیت او بازمیگشت و با دیدن آسیبها عذرخواهی میکرد. همین پشیمانی ظاهرا صادقانه، پنتیر را در ماندن مردد میکرد.
او به اشتباهات گذشته خود و بخششی که از دیگران دریافت کرده بود فکر میکرد و احساس میکرد باید همان اندازه بخشنده باشد:
«بهشدت میخواستم آدم بهتری از او بسازم. میخواستم درستش کنم.»
«خودم را کوچک میکردم تا جنگی درنگیرد»
هیدن خود را در عمق وجود فردی قدرتمند توصیف کرد، اما گفت نور و قدرتش هنگام درگیریهای شدید کمرنگ میشد:
«سعی میکردم کوچکتر و ضعیفتر به نظر برسم تا از یک نبرد جلوگیری کنم. نمیتوان با فرد غیرمنطقی، منطقی حرف زد و هرقدر هم قوی باشم، از نظر جسمی نمیتوانستم مقابل یک مرد بالغ بایستم.»
او اذعان کرد دیدن خوبی در انسانها بارها به زیانش تمام شده است. در نهایت، ادامه این چرخه نهفقط خودش، بلکه عزیزانی را که برای نجاتش میآمدند، زخمی میکرد. برای خروج، لازم بود قدرتش را به یاد بیاورد، زندگی مطلوبش را تصور کند و مسوولیت فراهم کردن امکان تکرار رفتارهای نابخشودنی را بپذیرد.
این عبارت به معنای مقصر دانستن قربانی نیست. مسئولیت خشونت همواره بر عهده عامل آن است. هیدن نیز صریحا گفت هیچگاه تصور نکرده سزاوار آزار بوده یا کاری انجام داده که آن رفتار را توجیه کند. منظور او از پذیرش مسوولیت، بازپسگیری اختیار و بستن راه بازگشت فرد آزارگر بود.
خواندن دفترچه و لحظهای که «بخشی از خودم را پس گرفتم»
پس از پایان خواندن نوشته [در مصاحبه]، هیدن بهشدت احساساتی شد. او گفت برای نخستین بار توانسته این تجربه را با زبان خودش توضیح دهد و احساس میکند باری سنگین از روی سینهاش برداشته شده است:
«مثل این است که فیلی از روی سینهام کنار رفته باشد. احساس میکنم بالاخره انجامش دادم و توانستم با کلمات خودم بگویم. در این لحظه بیش از سالهای گذشته به خودم اعتماد دارم. همین حالا بخش کوچکی از خودم را پس گرفتم.»
جی شتی کتاب «این من هستم؛ یک حسابرسی» (This Is Me: A Reckoning) را تلاشی برای بازپسگیری هویت هیدن دانست. پنتیر نیز گفت این فرایند پس از ۱۰ سال بحران و آسیب پیدرپی، تنها میتواند قدمبهقدم پیش برود.
خشونت ناگهانی، شرم و زخمهای عاطفی
پنتیر توضیح داد حملهها بدون محرکی قابل تشخیص آغاز میشدند. به گفته او، لازم نبود حرف اشتباهی بزند یا کاری انجام دهد؛ گاهی ناگهان موهایش کشیده میشد و فقط از خود میپرسید چه اتفاقی افتاده است.
او با نگاه کردن به چشمان فرد مقابل، احساس میکرد شخصی را که دوست داشت دیگر نمیبیند:
«چشمانش خالی میشد. وحشتناک بود.»
هیدن که به روانشناسی علاقه داشت، تلاش میکرد توضیحی تشخیصی برای این تغییر پیدا کند و حتی به راهنمای تشخیصی اختلالات روانی مراجعه کرده بود. با این حال، تاکید کرد مصرف الکل نمیتواند مسوولیت رفتار خشونتآمیز را از فرد بگیرد:
«هیچ مقدار الکلی نمیتواند من را قادر کند بارها و بارها چنین کاری با انسانی دیگر انجام دهم.»
او علت سکوتش را شرم و تحقیر دانست. نمیخواست دوستان و عزیزانش احساس کنند باید از او محافظت کنند و میترسید با پرسشهایی مانند «چرا ماندهای؟» مواجه شود؛ پرسشی که خودش نیز پاسخی برای آن نداشت.
به گفته پنتیر، آسیب عاطفی ماندگارتر از کبودیهای جسمی بود:
«کبودیها محو میشوند، اما زخمهای عمیق ناشی از تحریف واقعیت و القای اینکه همهچیز تقصیر توست، باقی میمانند.»
تحریف واقعیت یا گسلایتینگ (Gaslighting) نوعی دستکاری روانی است که در آن فرد آزارگر میکوشد قربانی را نسبت به حافظه، برداشت یا قضاوت خودش دچار تردید کند.
چه چیزی باعث شد سرانجام رابطه را تمام کند؟
هیدن گفت یک بار تصور کرده بود از رابطه خارج شده، اما فرد آزارگر دوباره راهی برای ورود به زندگیاش پیدا کرد. او این افراد را به علفهای هرز تشبیه کرد که با جا گذاشتن وسیله، تعهد یا بهانهای کوچک، ارتباط را حفظ میکنند.
سرانجام پنتیر تصمیم گرفت حمایت جدی دوستان و افراد متخصص را بپذیرد و اطمینان پیدا کند راهی برای بازگشت آن شخص باقی نمیماند. او گفت تلاش برای انجام این کار بهتنهایی کافی نبود و به شبکهای قدرتمند از حامیان نیاز داشت.
عامل اصلی جدایی نهایی، فهمیدن این موضوع بود که بخش خوبی که تصور میکرد در آن فرد میبیند، واقعی نیست:
«وقتی فهمیدم آن خوبی، آن قلب بزرگ و آن وفاداری که میدیدم واقعی نبوده و فقط بازی خوبی بوده است، توانستم رهایش کنم. مشکلات او دیگر چیزی نیست که من باید جمعوجورش کنم.»
به گفته هیدن، کشف پیامها و روابط دیگر آن فرد نیز تصورش درباره وفاداری او را از بین برد:
«انگار کسی عینک خوشبینی را از روی صورتم برداشت. حالا واضح میدیدم و دیگر چیزی باقی نمانده بود که به آن بچسبم.»
او گفت فرد مورد اشاره به زندان رفت و نیروهای رسمی نیز درگیر پرونده شدند، اما حتی پس از آن نیز برای مدتی دوباره به زندگیاش بازگشت. پنتیر از بیان جزییات بیشتر خودداری کرد. بنابراین، این بخش باید صرفا به عنوان روایت او در مصاحبه خوانده شود و بدون اسناد مستقل نمیتوان درباره ابعاد حقوقی آن نتیجهگیری بیشتری کرد.
پشت یک عکس، زندگی کاملی جریان دارد
یکی از پیامهای محوری هیدن در این گفتوگو چنین بود:
«چیزی را که در یک عکس میبینید، تمام حقیقت تصور نکنید. اتفاقهای بسیار بیشتری در جریان است. حقیقت واقعا از داستان عجیبتر است.»
جی شتی به شایعاتی اشاره کرد که پس از یک مصاحبه رسانهای درباره هوشیاری و شیوه صحبت کردن پنتیر شکل گرفته بود، در حالی که او همزمان با سوگ و بحرانهای دیگری در پشت صحنه زندگی دستوپنجه نرم میکرد.
هیدن گفت وقتی اتهامی حساس درباره کسی مطرح شود، حتی توضیح کامل نیز همیشه ذهن مردم را تغییر نمیدهد. او به اتهامی در دوران کودکیاش اشاره کرد که بر اساس آن، پدرش مادرش را زده بود. پنتیر گفت خودش روایت کاملتری از ماجرا میدانست، اما مردم پس از شنیدن چنین ادعایی معمولا بهسختی نظرشان را تغییر میدهند.
جی شتی این وضعیت را به دیدن ۳۰ ثانیه از یک فیلم و تصمیمگیری درباره قهرمان و ضدقهرمان تشبیه کرد. از نگاه او، کتاب هیدن فرصتی برای دیدن بخشهای بیشتری از همان فیلم است.
مرگ برادر؛ «نمیخواستم در جهانی زندگی کنم که او در آن نیست»
احساسیترین بخش مصاحبه به جنسن پنتیر (Jansen Panettiere)، برادر کوچک هیدن، اختصاص داشت که سه سال پیش از این گفتوگو درگذشت. هیدن او را «دلشکستگی زندگیام» و نیمه دیگر وجودش توصیف کرد:
«او یینِ یانگ من بود. به عنوان خواهر بزرگتر فکر میکردم وظیفهام این است که از او محافظت کنم و نتوانستم.»
پنتیر گفت زمان میتواند شکل درد را تغییر دهد، اما فقدان را از بین نمیبرد. او همیشه تصور میکرد برادرش در تمام مراحل آینده زندگی کنارش خواهد بود؛ از بزرگ شدن دخترش تا روزی که والدینشان دیگر حضور ندارند. پس از مرگ جنسن، هیدن بارها میخواست تلفن را بردارد و با بهترین دوستش تماس بگیرد.
«وقتی تازه مرده بود، فریاد میزدم که نمیخواهم در جهانی زندگی کنم که او در آن وجود ندارد. اما متاسفانه مجبور شدم.»
او برادرش را شخصیتی بزرگ، عمیق، عاطفی و بسیار مهربان توصیف کرد؛ کسی که تصور نمیکرد چیزی بتواند شکستش دهد. خشم ناشی از دیدن ادامه زندگی بعضی افراد در برابر مرگ انسانی که از نگاه او بسیار خوب بود، هنوز با هیدن همراه است:
«عادلانه نیست و معنی ندارد. فکر نمیکنم هیچوقت از آن عبور کنم؛ فقط شکلش تغییر خواهد کرد.»
جنسن هنرمند بود و هیدن تعدادی از نقاشیهایش را نگه داشته است. این آثار برای او راهی هستند تا بخشی از برادرش را زنده نگه دارد. او احساس میکند جنسن همچنان از جایی دیگر مراقب اوست، هرچند آرزو دارد دوباره بازگردد.
احساس گناه درباره اعتیاد برادر
هیدن گفت او و برادرش به دلیل رشد در محیط و تجربههای مشترک، یکدیگر را در سطحی عمیق درک میکردند. آنها به موضوعات مشابه میخندیدند، برای چیزهای مشترکی گریه میکردند و اگر پنج سال اختلاف سنی نداشتند، از نظر شخصیتی شبیه دوقلوها بودند.
پنتیر پیش از ۱۸سالگی جنسن، از والدینشان خواسته بود او را به مدرسهای نظامی بفرستند تا ساختار و انضباط بیشتری در زندگیاش ایجاد شود. هیدن میگفت مبارزه برادرش با اعتیاد جدی است و دیگران باید فوریت آن را درک کنند.
با این حال، او در کنار نگرانی از اعتیاد، روحیه آزاد، عمق عاطفی و زیبایی شخصیت جنسن را دوست داشت:
«فکر میکنم بودن در ذهن و احساسات خودش برایش بیش از اندازه سنگین بود. شیوه فکر کردن و احساس کردنش طاقتفرسا بود؛ پس او هم نیاز داشت خودش را بیحس کند.»
جی شتی به هیدن یادآوری کرد که دوست داشتن یک نفر، توان نجات دادن کامل او را به انسان نمیدهد. پنتیر نیز از همینجا به اهمیت مهربانی با خود رسید.
چرا مهربانی با خود باید در مدرسه آموزش داده شود؟
هیدن گفت کودکان باید در مدرسه درباره گفتوگوی منفی با خود و پیامدهای آن آموزش ببینند. از نگاه او، سرزنش مداوم خود موضوع کوچکی نیست و میتواند بر فکر، احساس و حتی وضعیت جسمی فرد اثر بگذارد.
«از مردم میپرسند آیا با یک دوست همانطور حرف میزنید که با خودتان حرف میزنید؟ بیشتر آدمها میگویند نه.»
او و جی شتی به این نتیجه رسیدند که میل به کمک کردن، حل مشکلات و حضور همیشگی برای دیگران ممکن است از نیتی زیبا سرچشمه بگیرد، اما هیچ انسانی نمیتواند برای همیشه همهچیز و همهکس را نجات دهد.
مزاحم مسلح به شمشیر و تهدید به سربریدن
در کنار تمام بحرانهای دیگر، پنتیر در کتابش از مزاحمی نوشته که به گفته او تهدیدهای جدی علیه جانش مطرح میکرد. هیدن با طنزی تلخ گفت: «همهچیز مدام بهتر میشد!» و سپس از این دوره به عنوان مصداق جمله «وقتی باران میبارد، سیل هم میآید» یاد کرد.
او حتی با شوخی پرسید شاید عطارد در حرکت پسرونده است که همه مشکلات همزمان رخ میدهند؛ اشارهای عامهپسند در طالعبینی که برخی افراد دورههای آشفتگی را به آن نسبت میدهند و مبنای علمی تاییدشدهای ندارد.
به روایت هیدن، آن مرد پیامهای متعددی میفرستاد و تهدید میکرد با شمشیر کاتانا او را سر ببرد. پنتیر مجبور شد برخی سخنرانیهایش را لغو کند، زیرا آن فرد با هواپیما به محل برنامه سفر کرده و در انتظار او بود.
هیدن پیشتر نیز با مزاحمانی روبهرو شده بود که تهدیدهایشان از حرف فراتر نمیرفت، اما این مورد را بسیار خطرناک تشخیص داد. به گفته او، پلیس فدرال آمریکا یا افبیآی (FBI) و سرویس مخفی ایالات متحده (United States Secret Service) وارد عمل شدند و آن فرد بازداشت و زندانی شد.
پنتیر گفت فرد مزبور بهتازگی از زندان آزاد شده و همین موضوع ترس و احساس بلاتکلیفی را دوباره زنده کرده است:
«وقتی نمیدانید کسی قادر به انجام چه کاری است، نمیتوانید با او منطقی حرف بزنید. نشستن در حالت انتظار و ندانستن اینکه آیا ظاهر میشود یا نه، یکی از ترسناکترین احساسهای دنیاست.»
او با طنز سیاه این ماجرا را «لایه بسیار ضخیم خامه روی کیک» تمام بحرانهای دیگر خواند.
فصل تازه زندگی هیدن چه نام دارد؟
در پایان مصاحبه، جی شتی به تضاد میان سنگینی خاطرات مطرحشده و رفتار گرم هیدن در روز گفتوگو اشاره کرد. پنتیر با لبخند وارد استودیو شده، او را در آغوش گرفته و از امیدش برای جذب عشق و خوبی به زندگی حرف زده بود.
شتی از او پرسید فصل تازه زندگیاش را چه مینامد. هیدن پاسخ داد هنوز نامی برای آن ندارد. همانطور که برای انتخاب نام کتاب نیاز داشت تا فرایند نوشتن به پایان برسد، برای نامگذاری این دوره نیز باید ببیند زندگی به کجا میرود:
«بالاخره احساس میکنم تمام این تاریکی و انرژی منفی را از خودم تکاندهام. یک در را بستهام و در دیگری باز شده است. میتوانم همه امکانهای هیجانانگیز را احساس کنم. هنوز زندگی زیادی برای زیستن دارم.»
او گفت هدف اصلیاش از بازگویی این تجربهها، کمک به دیگران است؛ کسانی که در چرخههای مشابه گرفتار شدهاند یا در آغاز مسیر حرفهای خود قرار دارند و ممکن است با خطرهایی شبیه تجربههای او مواجه شوند:
«میخواهم آنچه از سر گذراندهام، دلیلی داشته باشد. امیدوارم دلیلش کمک به آدمها باشد؛ اینکه بدانند هر چالشی که دارند، عبور از آن ممکن است. میشود انجامش داد.»
مصاحبه با تشکر دوطرفه و در آغوش گرفتن هیدن و جی شتی پایان یافت؛ پایانی ساده برای گفتوگویی که بخش بزرگی از زندگی ۳۶ساله یک بازیگر را از پشت تیترها و تصاویر بیرون کشید. گفتگویی که عملا به آخرین مصاحبه بلند وی پیش از درگذشتش تبدیل شد.
مصاحبه هیدن پنتیر را نمیتوان فقط مجموعهای از اعترافهای تلخ درباره هالیوود، خانواده، اعتیاد یا روابط شخصی دانست. آنچه این گفتوگو را به هم پیوند میدهد، تلاش او برای اعتماد دوباره به خودش بود؛ اعتمادی که از کودکی میان خواسته بزرگسالان، تحسین عمومی، ترس از طرد شدن و نیاز به نجات دیگران کمرنگ شده بود.
کتاب «این من هستم؛ یک حسابرسی» (This Is Me: A Reckoning) و این مصاحبه، بر اساس حرفهای خود هیدن، پایان همه زخمها نیستند. آنها شاید نخستین قدم برای خروج از چرخهای باشند که سالها او را وادار میکرد روایت دیگران از زندگیاش را بپذیرد. هرچند او و ما دیگر نمیدانیم ادامه این مسیر برایش چه ارمغانی داشت.
مهمترین جمله او احتمالا همان جملهای است که پس از خواندن دفترش گفت: «بخشی از خودم را پس گرفتم.» این بازپسگیری نه به معنای پاک شدن گذشته، بلکه به معنای توانایی دیدن آن، نام گذاشتن بر آن و حرکت کردن با آگاهی بیشتر است. هرچند حالا دیگر دیر شده.





