نقد سریال «حرفه درخشان من» (My Brilliant Career)؛ زنی که حاضر نیست پایان داستانش ازدواج باشد

«حرفهی درخشان من» (My Brilliant Career) از آن اقتباسهایی است که پیش از هر چیز باید با سایهی نسخههای قبلی خودش روبهرو شود. این مجموعه ششقسمتی نتفلیکس بر اساس رمان مشهور مایلز فرانکلین ساخته شده؛ رمانی که نخستینبار در سال ۱۹۰۱ منتشر شد و در سال ۱۹۷۹ نیز گیلین آرمسترانگ آن را با بازی جودی دیویس و سم نیل به فیلم تبدیل کرد. بنابراین، اثر تازه فقط با یک متن کلاسیک طرف نیست؛ با جایگاه ادبی و سینمایی تثبیتشدهی آن هم رقابت میکند. بااینحال، ساختهی لیز دوران تلاش نمیکند صرفاً نسخهای وفادار و موزهای از داستان باشد. اینبار با تفسیری پرانرژی، پرزرقوبرق، گاهی جسور و گاهی بیش از حد امروزیشده روبهرو هستیم.
قهرمان داستان، سیبیلا ملوین، دختر جوانی است که در مزرعهای فقیرانه در پازِم گالی زندگی میکند. خانوادهی پرجمعیت او با مشکلات مالی دستوپنجه نرم میکنند و پدرش نیز به دلیل اعتیاد به الکل، بار مسئولیت خانواده را سنگینتر کرده است. در چنین شرایطی، سیبیلا بیش از هر چیز به نوشتن علاقه دارد. او میخواهد نویسنده شود، جهان را تجربه کند و بعد دربارهی آن بنویسد؛ رویایی که در استرالیای روستایی و مردسالار اواخر قرن نوزدهم، بیشتر به یک خیال سرکشانه شبیه است تا برنامهای واقعبینانه برای آینده.

وقتی مادربزرگ مادریاش، خانم بوزیه، او را به ملک باشکوه کداگت دعوت میکند، سیبیلا تصور میکند فرصتی برای دیدن جهان و فاصلهگرفتن از زندگی محدود گذشته به دست آورده است. اما نیت مادربزرگ کاملاً متفاوت است. او میخواهد نوهاش را «آراسته» کند، به جامعه معرفی کند و در نهایت شوهر مناسبی برایش پیدا کند. سیبیلا خیلی زود متوجه میشود که به کداگت نیامده تا خودش را پیدا کند؛ آمده تا دیگران او را به شکل دلخواه خودشان تغییر دهند.
فیلیپا نورثایست در نقش سیبیلا، روح سرکش و بازیگوش شخصیت را با انرژی قابل توجهی زنده میکند. او قهرمانی نیست که همیشه تصمیم درست بگیرد یا در همهی موقعیتها رفتاری سنجیده داشته باشد. سیبیلا گاهی بیملاحظه، تندخو، خودشیفته و حتی آزاردهنده است، اما همین بینظمی اخلاقی و عاطفی، او را به آدمی واقعیتر تبدیل میکند. او نمیخواهد به الگوی زن «قوی» و بینقصی تبدیل شود که فقط برای پیروزی در برابر مردان نوشته شده است؛ میخواهد زنی باشد با میل، خشم، اشتباه، کنجکاوی و حق انتخاب.

از همان آغاز، مجموعه با یک شعر اروتیک و واکنش خشمگینانهی مادربزرگ، موضع خود را مشخص میکند. سیبیلا نه قرار است دختر مودب و مطیعی باشد و نه علاقه دارد احساسات و بدنش را مطابق قواعد اجتماعی پنهان کند. این وجه جسورانه در موسیقی معاصر، شوخیهای مدرن و حتی صحنههای صمیمانه نیز ادامه پیدا میکند. انتخاب موسیقی امروز برای داستانی تاریخی، یادآور آثاری مانند «بریجرتون» است؛ آثاری که میخواهند فاصلهی میان گذشته و مخاطب امروز را با زبان پاپ پر کنند. این تمهید گاهی جذاب است و به مجموعه ضرباهنگی سرزنده میدهد، اما در بعضی لحظهها نیز فضای تاریخی را کمرنگ میکند. انگار سریال میترسد مخاطب بدون نشانههای امروزی، نتواند با سیبیلا ارتباط برقرار کند.
در کداگت، سیبیلا با چند شخصیت روبهرو میشود که هرکدام امکان متفاوتی از زندگی را پیش روی او میگذارند. خاله هلن، با بازی ژنویو اورایلی، زنی باوقار و توانمند است که سالها ادارهی خانه و کسبوکار خانواده را بر عهده داشته، اما در ساختار مردسالار موجود، شایستگیاش بهراحتی نادیده گرفته میشود. آگوستا بیچام، با بازی کیت مالوی، یکی از جذابترین شخصیتهای مجموعه است؛ زنی اشرافی، آزاداندیش و طرفدار حق رأی زنان که از همان ابتدا از روحیهی سیبیلا خوشش میآید و او را بهجای سوقدادن به سمت ازدواج، به نوشتن و انتشار داستانهایش تشویق میکند.

سیبیلا در همین محیط با دو مرد نیز مواجه میشود: فرانک هاودن، مباشر انگلیسی کداگت، و هری بیچام، خواهرزادهی آگوستا. رابطهی سیبیلا و هری از یک کشش سادهی عاشقانه پیچیدهتر است. هری استرالیاییِ چینیتبار و مالک ثروتمند زمین است، اما به دلیل پیشینهاش با رفتارهای نژادپرستانه روبهرو میشود. او از امتیاز اجتماعی و اقتصادی برخوردار است، اما همهی درها برایش به یک اندازه باز نیستند. همین نکته، رابطهی او با سیبیلا را از یک مثلث عشقی معمولی فراتر میبرد و نشان میدهد آزادی و انتخاب، برای همه معنای یکسانی ندارند.
یکی از نقاط قوت My Brilliant Career، گسترشدادن نگاه اجتماعی داستان است. سریال فقط دربارهی تبعیض جنسیتی حرف نمیزند؛ نژادپرستی، استعمار، همجنسگراهراسی و اختلاف طبقاتی نیز در بافت قصه حضور دارند. نل، مربی بومی اسبها، رویای بهدستآوردن جایگاه مباشر کداگت را دارد؛ اما زنبودن و بومیبودنش، هر دو علیه او عمل میکنند. خواهرش بتی نیز وارد رابطهای پنهانی و محکوم به شکست با یک افسر پلیس سفیدپوست میشود. در کنار این خط داستانی، رابطهی مخفیانهی جولیو و الکس، وجه دیگری از سرکوب اجتماعی آن دوره را نشان میدهد.

البته این گستردگی همیشه به نتیجهی کامل نمیرسد. بخشهایی از داستان نل و بتی، یا رابطهی جولیو و الکس، در مقایسه با مسیر سیبیلا فرصت کافی برای رشد پیدا نمیکنند و گاهی بیشتر شبیه نشانههایی برای اثبات معاصربودن سریال به نظر میرسند. مشکل اصلی نیز همین است: مجموعه در تلاش برای گفتن همهچیز، بعضی موضوعات را بیش از اندازه توضیح میدهد. شخصیت سیبیلا که در رمان و فیلم آرمسترانگ از دل زمانهی خودش سر برمیآورد، در این نسخه گاهی شبیه زنی امروزی است که به اشتباه در دههی ۱۸۹۰ قرار گرفته. پیامهای فمینیستی و اجتماعی مهماند، اما وقتی بیش از حد برجسته و مستقیم ارائه شوند، از پیچیدگی و ظرافت آنها کاسته میشود.
بااینحال، سریال از نظر لحن، جذابیت و بازی نورثایست، بهسادگی قابل کنارگذاشتن نیست. مسیر عاشقانهی سیبیلا، فرانک و هری نیز برخلاف بسیاری از مثلثهای عشقی، بهسرعت و با الگوهای تکراری پیش نمیرود. این سه نفر بهتدریج یکدیگر را میشناسند، اشتباه میکنند، حرفهایی میزنند که نباید شنیده شود و هرکدام نوع متفاوتی از جذابیت را نشان میدهند. مهمتر از همه، داستان عاشقانه هرگز کاملاً جای رؤیای نویسندهشدن سیبیلا را نمیگیرد.

در نهایت، «حرفهی درخشان من» مجموعهای سرزنده و خوشتماشاست که میان وفاداری به میراث ادبی مایلز فرانکلین و میل به امروزیکردن آن در رفتوآمد است. گاهی این تلاش به اثری تازه و چندصدایی منجر میشود و گاهی به ملودرامی شیک و کمی سطحی نزدیک میشود. اما حتی در لحظههای کمرمق، سیبیلا و بازی پرشور فیلیپا نورثایست اجازه نمیدهند سریال جذابیتش را از دست بدهد. این داستان در نهایت دربارهی زنی است که نمیخواهد زندگیاش را به انتخاب دیگران واگذار کند؛ زنی که میفهمد عشق میتواند مهم باشد، خانواده میتواند عزیز باشد، اما هیچکدام نباید بهای نابودی صدای شخصی او را داشته باشند.





