نقد و بررسی فیلم «پرایمتایم» (Primetime)؛ سقوط اخلاقی در ضیافت جنونآمیز عدالت تلویزیونی

لنس اوپنهایم پس از ساخت مستندهای تحسینشده و تجربیاش، در نخستین تجربه بلند داستانی خود به سراغ یکی از تاریکترین، چرکترین و مجادلهبرانگیزترین پدیدههای تاریخ تلویزیون آمریکا در دهه نخست هزاره جدید رفته است.
فیلم Primetime روایتی ملتهب و هراسآور از پشت صحنه برنامه جنجالی «گرفتن یک شکارچی» است که با اجرای کریس هنسن روی آنتن شبکه انبیسی میرفت؛ برنامهای که با به دام انداختن متهمان آزار کودکان در خانههای مجهز به دوربین مخفی و تحقیر آنها مقابل چشمان میلیونها مخاطب، مرز باریک میان روزنامهنگاری تحقیقی، اجرای خودسرانه قانون و تجارت سرگرمی را برای همیشه محو کرد. اوپنهایم با تسلطی مثالزدنی، داستانی واقعی بر اساس گزارش تکاندهنده مجله اسکوایر پیرامون خودکشی یک دادستان تگزاسی به نام بیل کنراد را دستمایه قرار داده تا پرده از زوال تدریجی انسانیتی بردارد که به پای آمار بینندگان و اشتیاق بیمارگونه جامعه برای تماشای بیآبرویی دیگران قربانی میشود.

رابرت پتینسون در «پرایمتایم» یکی از درخشانترین، غیرعادیترین و جسورانهترین بازیهای کارنامه خود را به نمایش میگذارد؛ حضوری چنان مهارنشدنی و جنونآمیز که یادآور دگردیسی فراموشنشدنی جیک جیلنهال در شبگرد یا بازیهای طوفانی کریستین بیل است. پتینسون با ترکیبی غریب از جذابیت توخالی یک شومن، میمیکهای کنترلنشده و نگاهی خیره و روانپریشانه، کریس هنسن را نه در قامت یک قهرمان دادگستر، بلکه به مثابه موجودی میان جری مگوایر و کنت دراکولا به تصویر میکشد. هنسن در این روایت مردی است گرفتار خودشیفتگی مطلق و بحرانهای حاد مردانه که با کت کرمرنگ و پرونده چتهای پرینتشده در دست، منتظر ورود سوژهها میماند تا جمله نمادین «چرا چند لحظه اینجا نمیشینی؟» را بر زبان بیاورد. رابطه ویرانشدهاش با همسرش با بازی آنا فاریس و فرزندانش، در کنار وحشت از افشای رسواییهای اخلاقیاش در نشریه نشنال اینکوایرر، عطش او را برای شکار یک چهره قدرتمند سیاسی به عنوان نهنگ سفیدش دوچندان میکند.
جهان فیلم Primetime لبریز از شخصیتهایی است که هر کدام به شکلی در این گرداب تباهی سهیم هستند. مریت ویور در نقش اندی بندر، تهیهکننده خونسرد، آدامسبادکن و تیزبین، حضوری درخشان دارد که یادآور شخصیت فی داناوی در شاهکار شبکه سیدنی لومت است؛ زنی که اعتراف میکند اهل ساخت برنامههای امیدبخش نیست و تا زمانی که درآمدزایی تضمین شود، هر چرخش اخلاقی نامتعارفی را توجیه میکند. اسکایلر جیسوندو در نقش دن پلام، بازیگر جوانی که با آرزوی دریافت کارت صنفی به عنوان طعمه کودکنما وارد گروه شده، نقش وجدان شکننده داستان را بازی میکند؛ طعمهای که در کنار دل با درخشش فیبی بریجرز خواننده مشهور در اولین تجربه بازیگریاش، لحن صدا و فیزیک خود را برای فریب متهمان تغییر میدهند. حتی حضور غیرمنتظره جف زوکر، مدیر ارشد انبیسی در نقش واقعی خودش که گروه را برای غلبه بر سریال محبوب لاست تحت فشار میگذارد، طنز گزنده فیلم را پررنگتر میسازد.

از حیث فرم بصری، «پرایمتایم» با فیلمبرداری دایوید بولن و قابهای بسته نسبت تصویر چهار به سه، کیفیتی کابوسوار، چرک و کلاستروفوبیک خلق میکند. استفاده از دوربینهای ویدیویی اصلی آن دوره و اسکن تصاویر دیجیتال روی فیلم شانزده میلیمتری، حسی از چربی و خفگی زیر پوست تماشاگر به جا میگذارد؛ گویی لنز دوربین آنچنان روی منافذ پوست و لرزش پرههای بینی کاراکترها زوم میکند تا خلا روحی و زوال درونیشان را بیرحمانه افشا سازد. تدوین ریتمیک دانیل گاربر و موسیقی دلهرهآور و کوبنده اری بالوزیان نیز به این جنون لایهای صوتی و روانشناختی میبخشد. فیلم به درستی نشان میدهد که در عصر فراگیری رسانهها، ستون رسوایی و تحقیر که در گذشته در میادین شهرها برپا میشد، جای خود را به قاب تلویزیون در تکتک خانهها داده و جامعه تشنه مجازات را به شریک جرم این سیرک هولناک تبدیل کرده است.

فیلم Primetime ساخته درخشان و تماشایی ای بیست و چهار، هجویهای تلخ، گروتسک و پرکشش درباره ماهیت پوپولیسم رسانهای و مرز باریک میان مبارزه با پلیدی و تبدیل شدن به خود آن است. لنس اوپنهایم نشان میدهد که تلویزیون فینفسه تباه نیست، بلکه شهوت تسخیر پربینندهترین ساعت پخش به هر قیمتی، روح آدمها را تهی میکند. اگرچه فیلم به ریشههای جامعهشناختی موضوع به اندازه مستند شکارچیان دیوید اوسیت ورود نمیکند، اما به عنوان پرترهای تکاندهنده از جاهطلبی و اضمحلال فردی، به یکی از مهمترین و جسورانهترین فیلمهای سال بیست و بیست و شش بدل میشود؛ ضیافتی گزنده که بعد از تماشایش احساس میکنید بیش از هر چیز به یک دوش آب گرم نیاز دارید.





