
یکی از شخصیتهای شاخص سریال «وایکینگها» («Vikings») از شبکه هیستوری چنل (History Channel) که پخش ششفصلیاش در سال ۲۰۲۰ به پایان رسید، ایوارِ بیاستخوان (Ivar the Boneless) است. این نقش را الکس هوگ اندرسن (Alex Høgh Andersen) بازی میکند؛ ضدقهرمانی که مخاطبان همزمان از او متنفر میشوند و مجذوبش. سریال، ایوار را استراتژیستی نابغه، قاتلی بیرحم و دشمنی سهمگین در هر میدان نبرد نشان میدهد.
این تصویر زمانی شگفتانگیزتر میشود که بدانیم ایوارِ سریال بهسختی میتواند راه برود. او دچار یک وضعیت پزشکی مادامالعمر است که پاهایش را از کار انداخته؛ برای جابهجایی چهار دستوپا میخزد، با ارابه حرکت میکند یا با عصا تلوتلو میخورد. با وجود این محدودیتها، در فصلهای چهارم و پنجم رهبری «ارتش بزرگ کافران» (Great Heathen Army) را بر عهده دارد.
اما سازندگان سریال این شخصیت را از خود نساختهاند. ایوارِ بیاستخوان شخصیتی واقعی بوده و حتی همان لقب رازآلودش نیز در منابع تاریخی آمده است—البته قرنها پس از مرگش. اینکه چرا او را «بیاستخوان» مینامیدند، هنوز روشن نیست. شاید واقعاً ناتوانی جسمی داشته، شاید هم نه. مانند بسیاری از درامهای تاریخی، سریال «وایکینگها» برای پر کردن خلأهای دانستههای ما از حدس و خیال استفاده کرده است.
وایکینگها؛ واقعیت و خیال

به گفته تِوا ویدال (Teva Vidal)، تاریخدانِ متخصص مطالعات قرون وسطی و جهان وایکینگها، «لذت بردن از داستان تخیلی اشکالی ندارد، اما باید به یاد داشت که تلویزیون عامهپسند پژوهش تاریخی نیست». وایکینگها گروهیاند که اغلب نادرست به یاد آورده میشوند. شهرت امروزی آنها بهعنوان «دیوانگان خونریز» بهگفته ویدال گمراهکننده است.
دوران شکوفایی وایکینگها از اواخر قرن هشتم میلادی آغاز شد؛ همزمان با نخستین یورشهای ثبتشده. گسترش سریع اسکاندیناویها به اروپا—بهویژه در قرن نهم—بیتردید خشونتآمیز بود: غارت، آتشزدن بناها و کشتار رخ میداد. وایکینگها در یورشهای ضربتی خود توان تخریب بالایی داشتند، اما مردمانی که هدف قرار میگرفتند سازگار میشدند و مقابله میکردند. نتیجه اینکه وایکینگها خشن بودند، اما نه خشنتر از دیگر مردمانِ همان زمان؛ آنها محصول جهان قرون وسطای آغازین بودند.
مسئله زاویه دید

برای سنجش انصاف تاریخی، مقایسهای روشنگر است: شارلمانی (Charlemagne)، امپراتور مسیحیِ غیر وایکینگی. طبق «سالنامههای سلطنتی فرانکها» (Royal Frankish Annals)، او در سال ۷۸۲ میلادی دستور داد ۴۵۰۰ ساکسون را در یک روز گردن بزنند. با این حال، همانطور که آندرس وینروت (Anders Winroth) در کتاب «عصر وایکینگها» («The Age of the Vikings»، ۲۰۱۶) یادآور میشود، روایتی از زبان قربانیان آن رویداد باقی نمانده است.
در مقابل، بسیاری از اروپاییان باسواد—بهویژه راهبان مسیحیِ بیدفاع—که حملات وایکینگها را از نزدیک دیدند، زنده ماندند و روایت نوشتند. به همین دلیل، تصویر «بربرهای بیخدا» از وایکینگها تا حد زیادی از نگاه نخستین قربانیان شکل گرفت؛ نگاهی که الزاماً پیچیده و بیطرف نبود. امروز باید فراتر از این تصویر یکسویه برویم.
ارتش بزرگ کافران

در اواخر قرن نهم میلادی، متن مهم «وقایعنامه آنگلوساکسون» (Anglo-Saxon Chronicle) پدید آمد؛ مجموعهای از گزارشهای تاریخ انگلستان که بیش از ۲۰۰ سال بهروزرسانی شد. در این اثر، از نیرویی عظیم به نام «ارتش بزرگ کافران» یا «ارتش بزرگ» یاد میشود؛ اتحادی از مهاجمان اسکاندیناوی که در ۸۶۵ میلادی به جزایر بریتانیا پا گذاشتند. این ارتش سه پادشاهی انگلستان را فتح کرد تا اینکه آلفرد کبیر (Alfred the Great)، پادشاه وسکس (Wessex)، آنها را در نبرد ادینگتون (Battle of Edington) در ۸۷۸ شکست داد. پس از آن، اسکاندیناویها پیمان صلح بستند و در بخشهایی از انگلستان ساکن شدند.
اسناد دیگر نیز وجود این ارتش را تأیید میکنند و—چنانکه انتظار میرود—شواهد باستانشناختی مانند گورهای وایکینگی از خود به جا گذاشته است. با این حال، کلِر داونهام (Clare Downham)، تاریخدان دانشگاه لیورپول (University of Liverpool)، «وقایعنامه آنگلوساکسون» را منبع اصلی اطلاعات این یورش بزرگ میداند. این متن حرکت و اجزای مختلف ارتش (که در واقع ترکیبی از چند ارتش بود) را از ۸۶۵ تا ۸۷۸ شرح میدهد و حتی از «برادرِ ایوار» نام میبرد—با املای نورس باستان «ایوارر» (Ívarr).
میراث ایوار
ایوار بهعنوان یکی از چهرههای کلیدی ارتش بزرگ شناخته میشود. بهگفته ویدال، «پرتره»ای که از او داریم ترکیبی از چند منبع است؛ برخی سالنامههای تاریخی با اطمینان قابلقبول از رهبر ارتشی به نام ایوار یاد میکنند. روایتهای مکتوب همچنین میگویند اوبی (Ubbi) و هالفدان (Halfdan)—دو فرمانده دیگر—برادران ایوار بودند.
افزون بر این، منابع ایرلندی—بهویژه «سالنامههای اولستر» (Annals of Ulster)—از وایکینگی به نام ایوار یا ایمار (Ívar/Ímar) سخن میگویند که تا زمان مرگش در ۸۷۳ میلادی «پادشاه نورسها در سراسر بریتانیا و ایرلند» شده بود. آیا این همان ایوارِ انگلستان است؟ قطعیت کامل وجود ندارد، اما بسیاری—از جمله داونهام—این همسانی را بسیار محتمل میدانند.
«بیاستخوان»؛ ناتوان یا فقط منفور؟
با همه اینها، هنوز روشن نیست لقب «بیاستخوان» از کجا آمده است. در منابع همعصرِ زندگی ایوار اثری از این لقب نیست. داونهام میگوید این نام در منابع نورسیِ متأخر دیده میشود و احتمالاً بازتاب افسانهپردازیهای بعدی است.
اینجاست که حماسههای ایسلندی (Icelandic Sagas) وارد میشوند؛ روایتهای نثرِ حماسی که در قرنهای سیزدهم و چهاردهم میلادی تدوین شدهاند. این متون—که به رمانهای تاریخی میمانند—از رخدادهای واقعی الهام گرفتهاند، اما نمیتوان آنها را عین حقیقت دانست. حماسهها، ایوار، هالفدان و اوبی را پسران راگنار لاثبروک (Ragnar Lothbrok)، فرمانروای افسانهای وایکینگها، معرفی میکنند و همین متوناند که لقب «بیاستخوان» را تثبیت کردهاند.
معنای لقب نیز مبهم است. بهگفته ویدال، واژه نورس باستان «بِن/بِین» (ben/bein) میتواند به معنی استخوان یا پا باشد؛ بنابراین لقب میتواند «بیاستخوان» یا «بیپا» معنا دهد—تصویری که به عارضهای استخوانی اشاره میکند. با این حال، بعید است وایکینگی با ناتوانی شدید یا اختلال اسکلتی بتواند به چنان جایگاه نظامی برسد؛ دستکم شواهد قانعکنندهای برای تأیید تصویر سریال وجود ندارد.
توضیحات دیگری هم مطرح شده است. داونهام احتمال میدهد نویسندگان قرون وسطی میان واژههای لاتینی «اِکسوس» (exos؛ بیاستخوان) و «اِکسوسوس» (exosus؛ نفرتانگیز) اشتباه کرده باشند؛ در این صورت، لقب شاید به شهرت هولناک ایوار اشاره داشته باشد، نه جسم او.
ویدال حتی احتمال کنایی دیگری را مطرح میکند: «بیاستخوانی» شاید اشارهای نمادین به ناتوانی جنسی مردانه بوده باشد—«بیچاره!».
پرسشهای متداول
آیا ایوارِ بیاستخوان شخصیتی تاریخی بود؟
بله. ایوار شخصیتی واقعی است، اما منشأ دقیق لقب «بیاستخوان» نامعلوم مانده است.
چه شواهدی رهبری او در ارتش بزرگ کافران را تأیید میکند؟
سالنامهها و منابع مکتوب تاریخی از نقش ایوار—بههمراه برادرانش اوبی و هالفدان—در رهبری این ارتش خبر میدهند.
نکته جالب
فریب فرهنگ عامه را نخورید: وایکینگها هرگز کلاهخود شاخدار نمیپوشیدند؛ تصویری که در کمیک «هاگار وحشی» (Hägar the Horrible)، نمایشهای ماپتها (Muppets) و حتی کالاهای NFL دیده میشود. این کلیشه را طراح لباس اپرای «حلقه نیبلونگ» («The Ring of the Nibelung») اثر ریچارد واگنر (Richard Wagner) در سال ۱۸۷۶ رواج داد.





