بررسی فیلم «شهرت دیرهنگام» (Late Fame)؛ در جستوجوی طنین گذشته

فیلم «شهرت دیرهنگام» (Late Fame) داستان مردی است که سالها پیش شاعر بوده، اما حالا خودش را بیشتر با شغلش میشناسد تا با گذشته ادبیاش. اد ساکسبرگر، با بازی ظریف و تماشایی ویلم دفو، کارمند اداره پست نیویورک است؛ مردی آرام، تنها و کمحرف که دههها در همان محیط کار کرده و زندگیاش را میان آپارتمان سادهاش در مرکز شهر، ساندویچ تن ماهی، مسیرهای همیشگی و چند دوست قدیمی در سالن بیلیارد تقسیم کرده است. بااینحال، پشت این روزمرگی، گذشتهای دفنشده وجود دارد: او در سال ۱۹۷۹ مجموعه شعر کوتاهی با عنوان «Way Past Go» منتشر کرده؛ کتابی که خیلی زود از یادها رفته و تقریباً هیچکس دیگر سراغش را نمیگیرد.
همهچیز زمانی تغییر میکند که ویلسون مایرز، جوانی بیستوچندساله و مشتاق ادبیات، ساکسبرگر را جلوی خانهاش متوقف میکند. مایرز بهطور اتفاقی نسخهای از مجموعه شعر او را در یک کتابفروشی دستدوم پیدا کرده و چنان تحتتأثیرش قرار گرفته که تصور میکند با یک نابغه فراموششده روبهرو است. او ساکسبرگر را به محفل دوستانش، گروهی از نویسندگان جوان که خودشان را «انجمن اشتیاق» مینامند، معرفی میکند؛ جمعی که ادعا دارد در برابر ابتذال فرهنگی، وابستگی به شبکههای اجتماعی و سلطه تلفنهای هوشمند ایستاده است.
ایده اصلی فیلم از نوولای آرتور شنیتسلر میآید؛ اثری نوشتهشده در اواخر قرن نوزدهم که کنت جونز، کارگردان فیلم، و سامی برچ، فیلمنامهنویس «می دسامبر» (May December)، آن را به نیویورک معاصر منتقل کردهاند. این جابهجایی زمانی و مکانی فقط یک بهروزرسانی ظاهری نیست. نیویورک فیلم، بهخصوص سوهو و وستویلیج، شهری است که گذشته هنریاش زیر فشار ثروت، تجاریشدن و اعیاننشینی تقریباً ناپدید شده است. نسل جوان انجمن اشتیاق میخواهد به جهانی بازگردد که بیشتر مردم در آن کتاب میخواندند، هنرمند بودند و لباسهای بهتری میپوشیدند؛ اما مشکل اینجاست که بخش مهمی از این گذشته را فقط از طریق افسانهها و خاطرات دیگران میشناسد.
نقطه قوت فیلم در این است که در نیمه اول، این جوانها را صرفاً به شکل آدمهای متظاهر و بچهپولدار نشان نمیدهد. مایرز از خانوادهای ثروتمند میآید و آپارتمان گرانقیمتش را والدینش خریدهاند، اما علاقهاش به هنر کاملاً ساختگی نیست. او پول و وقتش را صرف چیزی میکند که برایش اهمیت دارد. مایرز آدمی عجیب، خشک و کمی مضحک است؛ جوانی که جملههایش را با قطعیت ادا میکند، لباسهای شیک میپوشد و نسخهای هزارودویستدلاری از «ناهار عریان» (Naked Lunch) در اختیار دارد. بااینحال، فیلم با مهربانی به او نگاه میکند. او هم مثل ساکسبرگر دنبال نوعی اعتبار است؛ فقط هنوز نمیداند این اعتبار را برای هنر میخواهد یا برای تصویری که از خودش ساخته است.

اعضای انجمن اشتیاق ساکسبرگر را بهعنوان نمادی زنده از دورهای میبینند که برایشان دستنیافتنی شده است. آنها از او درباره نویسندگان و هنرمندان گذشته میپرسند و دنبال خاطرهای قابلنقل میگردند؛ چیزی که بتوانند با آن هویت فرهنگی خودشان را بسازند. اما ساکسبرگر برخلاف تصور آنها، چهرهای افسانهای از گذشته نیست. او آدمی معمولی است که بخشی از زندگیاش را کنار گذاشته و به شغلی اداری پناه برده است. همین فاصله میان واقعیت او و تصویری که جوانها از او ساختهاند، طنز ظریف و مهم فیلم را شکل میدهد.
در میان این جمع، گلوریا با بازی گرتا لی از جذابترین شخصیتهای فیلم است. او بازیگر تئاتر و خوانندهای است که با رفتاری نمایشی، لباسهایی چشمگیر و نوعی صمیمیت اغراقشده وارد هر فضا میشود؛ اما پشت این ظاهر پرزرقوبرق، زنی سختکوش و آسیبپذیر قرار دارد. اجرای او از ترانه «سورابایا جانی» (Surabaya Johnny)، برگرفته از نمایش «صعود و سقوط شهر ماهاگونی» برتولت برشت و کورت وایل، یکی از لحظات درخشان فیلم است. گلوریا شبیه سالی باولز در «کاباره» (Cabaret) است؛ زنی که همیشه روی صحنه به نظر میرسد، حتی وقتی در حال فروپاشی است.
رابطه ساکسبرگر و گلوریا، بیش از آنکه یک عاشقانه متعارف باشد، نوعی شناخت متقابل است. ساکسبرگر درمییابد که گلوریا برخلاف اعضای جوان انجمن، واقعاً برای رویایش زحمت کشیده است. آن جوانها میتوانند درباره هنر حرف بزنند، چون شکست برایشان هزینه چندانی ندارد؛ اما گلوریا و ساکسبرگر هر دو میدانند که آرزو داشتن با بهدستآوردن تفاوت دارد. قدمزدن آنها در سوهو پس از مصرف قارچهای روانگردان، یکی از لطیفترین بخشهای فیلم است؛ جایی که گذشته و حال، واقعیت و خاطره، در خیابانهای نیویورک روی هم میلغزند.
کنت جونز با دوربین وایت گارفیلد، شهر را نه به شکل کارتپستال، بلکه همچون موجودی زنده و در حال تغییر ثبت میکند. فیلم با تصاویر آرشیوی خشدار از مرکز شهر و موسیقی پرانرژی پانک آغاز میشود؛ گویی به شهری نگاه میکنیم که دیگر وجود ندارد. در مقابل، موسیقی دون فلمینگ با چند نت ساده گیتار الکتریک، ذهن سرگردان ساکسبرگر را همراهی میکند. نماهای قدمزدن او در خیابانهای شبانه، با محوشدن تدریجی صداها و تصویرها، حس معلقبودن زمان را به وجود میآورد؛ انگار مردی میان دو فصل زندگیاش گیر افتاده است.
فیلم زمانی به لغزش میرسد که به پرده سوم وارد میشود. ابتدا انجمن اشتیاق با ترکیبی از نخبهگرایی، سادهلوحی و شور واقعی به تصویر کشیده میشود، اما در پایان اعضای آن بیش از حد به گروهی از ریاکاران ثروتمند تبدیل میشوند. گلوریا نیز تا حدی به کلیشه بازیگر آشفته و شکستخورده نزدیک میشود. تجربه ساکسبرگر در مراسم خوانش ادبی و ملاقات ناخوشایندش با یک نماینده ادبی، بهخوبی نشان میدهد که اعضای گروه هنر را بیشتر بهعنوان ژست میبینند تا حاصل کار، عرقریختن و شکستهای مداوم. بااینحال، پایانبندی فیلم به اندازهای تلخ و افشاگرانه نیست که میتوانست باشد.
با وجود این ضعف، «شهرت دیرهنگام» فیلمی پخته، آرام و صاحب شخصیت است. ویلم دفو بهتدریج نشان میدهد که چگونه شگفتی، غرور، تردید و دلخوری در چهره ساکسبرگر جای خود را عوض میکنند. گرتا لی هم با اجرایی جسورانه و چندلایه، گلوریا را از یک تیپ نمایشی به انسانی واقعی تبدیل میکند. فیلم از نظر حالوهوا میتواند یادآور آثار ویت استیلمن، بهخصوص «متروپولیتن» (Metropolitan) و «آخرین روزهای دیسکو» (The Last Days of Disco)، باشد؛ آثاری درباره جوانانی مرفه، پرحرف و شیفته گذشتهای که شاید هیچوقت وجود نداشته است.
در نهایت، «شهرت دیرهنگام» درباره معروفشدن نیست؛ درباره لحظهای است که آدم دوباره خودش را در نگاه دیگران میبیند. ساکسبرگر شاید شاعر بزرگی نباشد، اما برای نخستینبار بعد از سالها احساس میکند بخشی از وجودش هنوز زنده است. فیلم میپرسد آیا این بیداری ارزش تمام سرخوردگیهایش را دارد یا نه، و پاسخ میدهد که گاهی خودِ بازگشت به مسیر، حتی اگر به شهرت نرسد، میتواند نوعی نجات باشد.





