تد لاسو و مهربانیای که زیادی تمرین کرد

بعضی سریالها درست در لحظهای که از «دوستداشتنی» بودن به «ضروری» بودن میرسند، گرفتار بدترین وسوسه ممکن میشوند: باور میکنند هرچه از آنها بیشتر باشد، بهتر است. «تد لاسو» (Ted Lasso) از همان ابتدا یک اتفاق خوشوقت بود؛ کمدیای که وسط روزگار اضطراب و انزوا، با یک مربی آمریکاییِ بیخبر از فوتبال انگلستان، یادمان انداخت مهربانی لزوماً ضعف نیست. تد با سبیل، لهجه، جملههای قصار و خوشبینی تقریباً غیرقانونیاش آمد، اما آنچه او را قابلتحمل و حتی دوستداشتنی میکرد، فقط خوشقلبیاش نبود. مردی بود که اضطراب داشت، شکست خورده بود، ازدواجش فروپاشیده بود و پشت آن همه «باور داشته باش» گفتن، از خودش هم میترسید.
مشکل از جایی آغاز شد که «تد لاسو» به این نتیجه رسید همین که تماشاگر را نوازش کند، کافی است. سریال کمکم از قصهای درباره آدمهایی ناقص که برای بهتر شدن تقلا میکنند، به دستگاه پخش جملههای قابکردنی تبدیل شد؛ همان جملههایی که زیرشان در شبکههای اجتماعی قلب میگذاریم، اما اگر کسی در زندگی واقعی هر روز برایمان تکرارشان کند، احتمالاً شمارهاش را بیصدا میکنیم.
فصل چهارم، بهویژه، درگیر یک تناقض عجیب است. از یک سو میخواهد شروعی تازه باشد؛ از سوی دیگر چنان نگران حفظ خاطره گذشته است که جرئت نمیکند واقعاً تازه شود. تغییر محور به تیم فوتبال زنان، تصمیمی بالقوه هوشمندانه و حتی ضروری بود. فوتبال زنان فقط نسخهای با موهای بلندتر از فوتبال مردان نیست؛ ساختار قدرت، مسئله سرمایهگذاری، تبعیض رسانهای، شکل همبستگی تیمی و حتی نسبت بازیکن با بدن و آینده حرفهایاش در آن میتواند زمین روایی دیگری بسازد. فصل چهارم هرجا به این زمین اعتماد میکند، جان میگیرد. بازیکنان جدید، تنشهای درون تیم، فشار برای دیدهشدن و مسئله جدی گرفتهشدن، همان جاهاییاند که سریال دوباره رگهای از کنجکاوی قدیمیاش را نشان میدهد.

پس بهتر است یک سوءتفاهم را همان اول کنار بگذاریم: افول «تد لاسو» هیچ ربطی به زنمحور شدن فصل تازه ندارد. برعکس، زنان و فوتبال زنان، بهترین فرصت فصل چهارماند؛ فرصتی برای اینکه سریال از سایه نوستالژی رختکن مردان بیرون بیاید و درباره جهانی حرف بزند که کمتر درامپردازی شده است. مشکل این نیست که داستان عوض شده؛ مشکل این است که نویسندگان هنوز نمیدانند با این تغییر چه کنند. گویی تیم زنان را به زمین آوردهاند، اما دوربین دلش پیش همان عکس قدیمی تیم مردان گیر کرده است.
فصل چهارم بیش از اندازه به بازگرداندن چهرهها، رابطهها و شوخیهای آشنا مشغول است؛ انگار سریال میترسد اگر چند دقیقه از گذشته فاصله بگیرد، مخاطب یادش برود چرا روزی دوستش داشته است. نتیجه، روایتی است که نه کاملاً ادامهای طبیعی بر پایان پیشین است و نه آنقدر جسارت دارد که یک آغاز مستقل باشد. شخصیتهای قدیمی بارها در مدارهای آشنا میچرخند؛ رابطههایی که باید یا تغییر کنند یا تمام شوند، دوباره با کمی موسیقی احساسی و یک گفتوگوی دلنشین به نقطه اول برمیگردند. فوتبال هم، با آنکه قرار است ستون فقرات قصه باشد، گاهی به پسزمینهای برای سخنرانیهای درمانگرانه تبدیل میشود؛ سخنرانیهایی که البته بدون درمانگر و غالباً بدون درمان واقعیاند.
این همان بیماریای است که از فصل سوم ریشه دواند: سریال به جای آنکه تعارض را زندگی کند، آن را با مهربانی حلوفصل میکند. تعارض درام را پیش میبرد؛ نه به این معنا که همه باید بر سر هم فریاد بزنند، بلکه یعنی انتخابها هزینه داشته باشند، زخمها بهسادگی با یک آغوش یا یک جمله بامزه خوب نشوند و آدمها گاهی واقعاً نتوانند نسخه بهتر خودشان باشند. «تد لاسو» زمانی این را میفهمید. حالا اما گاه چنان به خوب بودن شخصیتهایش اصرار دارد که بدی، تناقض، خشم و خودخواهی را فقط در حد یک میانپرده کوتاه تحمل میکند؛ چیزی که تا پایان قسمت بعدی باید با لبخند و موسیقی بهداشتی پاک شده باشد.
اینجاست که مقایسه با «رواندرمانی» (Shrinking) بیرحمانه اما روشنگر میشود. «رواندرمانی» هم از همان خانواده عاطفی است: سریالی درباره فقدان، دوستی، خانوادههای انتخابی و آدمهایی که میکوشند از ویرانههای شخصیشان عبور کنند. آن هم بامزه است، آن هم قلب بزرگی دارد و آن هم گاهی عامدانه اشک تماشاگر را درمیآورد. اما تفاوت مهمی میان دلگرمی و دلداریِ اجباری میشناسد.
در «رواندرمانی»، آدمها حرفهای درست میزنند اما الزاماً درست رفتار نمیکنند. درمانگر خودش درماننشده است، پدرها گاهی خراب میکنند، دوستان از هم میرنجند و سوگ، با یک جلسه گفتوگو یا یک مونولوگ طلایی جمع نمیشود. آن سریال به شخصیتهایش اجازه میدهد زشت، خودخواه، گیج و حتی خستهکننده باشند؛ درست به همین دلیل، وقتی مهربان میشوند، مهربانیشان وزن دارد. لبخند در «رواندرمانی» جایزه عبور از درد است، نه چسب زخمی که از دقیقه اول روی هر شکافی زده باشند.
«تد لاسو» هنوز لحظههای درخشان دارد؛ هنوز میتواند با یک نگاه، یک شوخی کوتاه یا یک صحنه در زمین فوتبال یادآوری کند چرا زمانی اینهمه محبوب شد. اما محبوبیت، مثل چای شیرین، اگر بیحساب ادامه پیدا کند، مزه اصلی را میپوشاند. سریال در بهترین روزهایش نه بهخاطر آموزههایش، بلکه بهخاطر تردیدهایش اثر میگذاشت. تد وقتی جذاب بود که خودش هم جواب همهچیز را نداشت؛ وقتی «باور داشتن» نه یک شعار روی دیوار، که تلاشی دشوار در برابر ترس بود.
فصل چهارم میتوانست با فوتبال زنان دوباره همان تردید، خطر و زندگی را به سریال برگرداند؛ هنوز هم میتواند، اگر بگذارد این تیم صرفاً ابزار نجات برند «تد لاسو» نباشد. شاید تد لازم نباشد هر بار وارد رختکن شود و همه را با یک جمله آماده برای چاپ روی ماگ نجات بدهد. گاهی بهترین مربی کسی است که کنار زمین میایستد، کمتر حرف میزند و اجازه میدهد بازی واقعاً بازی شود.
محمد مرادخانی – فرامدیا





