دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
چهره هادانستنیمجله فرا

جست‌وجوی معنا؛ پنج نقل‌قول ماندگار از ویکتور فرانکل

ویکتور فرانکل (Viktor Frankl) روان‌پزشک و عصب‌شناس (Psychiatrist & Neurologist) جوان و موفق اتریشی بود که با اشغال اتریش توسط آدولف هیتلر (Adolf Hitler) و نازی‌ها (Nazis) در سال ۱۹۳۸، زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرد. فرانکل یهودی بود و در سال ۱۹۴۲، او و خانواده‌اش ــ همسر باردارش تیلی (Tilly)، والدین و برادرش ــ از وین (Vienna) به یک «گتو» (Ghetto) تحت اداره نازی‌ها در چکسلواکی (Czechoslovakia) و سپس به اردوگاه‌های کار اجباری منتقل شدند.

ویکتور فرانکل و همسرش تیلی

فرانکل از همسرش جدا شد، هویت و انسانیتش از او گرفته شد و سه سال را در چهار اردوگاه مختلف، از جمله آشویتس (Auschwitz)، اردوگاه مرگ بدنام در لهستان اشغالی (Poland) گذراند. او روزانه تحقیر، محرومیت و خشونت را تجربه کرد و شاهد مرگ دوستان و هم‌بندان بی‌شماری بر اثر بیماری، گرسنگی و ناامیدی بود. با این حال، فرانکل بقای خود را مدیون روشی از روان‌درمانی می‌دانست که پیش از این تجربه هولناک، پایه‌های آن را بنا کرده بود.

او این رویکرد را «لوگوتراپی» (Logotherapy) یا «معنادرمانی» (Meaning Therapy) نامید؛ روشی که بر این باور استوار است که انسان می‌تواند با یافتن معنا و هدف در هر لحظه، بر رنج‌ها و ناکامی‌های اجتناب‌ناپذیر زندگی غلبه کند. فرانکل در اردوگاه‌ها، ناچار شد نظریه‌اش را در سخت‌ترین شرایط ممکن بیازماید و خود معتقد بود که عشق به همسرش و تعهد به کار و اندیشه‌اش، معنایی بود که او را زنده نگه داشت.

پس از پایان جنگ جهانی دوم (World War II) و آزادی اردوگاه‌ها، فرانکل به وین بازگشت و دریافت که تمام خانواده‌اش، از جمله همسر محبوبش تیلی، به دست نازی‌ها کشته شده‌اند. در اندوهی عمیق، دوباره به کار علمی‌اش پناه برد و در سال ۱۹۴۶، به‌صورت ناشناس و به زبان آلمانی، کتابی با عنوان «تجربه‌های یک روان‌شناس در اردوگاه کار اجباری» (A Psychologist’s Experiences in the Concentration Camp) منتشر کرد. این کتاب بعدها به انگلیسی ترجمه و با نام «انسان در جست‌وجوی معنا» (Man’s Search for Meaning) بازنشر شد.

این اثر تاکنون بیش از ۱۶ میلیون نسخه در ۵۰ زبان فروش رفته و یکی از تأثیرگذارترین کتاب‌های قرن بیستم به شمار می‌آید. برای بررسی پنج نقل‌قول ماندگار از این کتاب و دیگر نوشته‌های فرانکل، گفت‌وگویی با الکساندر باتیانی (Alexander Batthyány)، مدیر مؤسسه ویکتور فرانکل (Viktor Frankl Institute) در وین، انجام شده است.

پنج نقل‌قول ماندگار از «انسان در جست‌وجوی معنا»

۱. «آنچه انسان واقعاً نیاز دارد، نه وضعیتی عاری از تنش، بلکه تلاش و تقلا برای هدفی شایسته خویش است.»

فرانکل در دوران دانشجویی و فعالیت حرفه‌ای اولیه، زیر نظر بزرگان روان‌شناسی وین، از جمله زیگموند فروید (Sigmund Freud) و آلفرد آدلر (Alfred Adler)، تحصیل کرد. اما به‌تدریج از نظریه‌هایی که بیش از حد بر تعارض‌های درونی تمرکز داشتند ــ مانند وسواس فروید بر لیبیدو (Libido) یا «عقده حقارت» (Inferiority Complex) آدلر ــ دلسرد شد.

به گفته باتیانی، فرانکل معتقد بود این نظریه‌ها انسان را چون جزیره‌ای منزوی می‌بینند که فقط می‌پرسد «من چه احساسی دارم؟» و پرسش‌های اساسی‌تر را نادیده می‌گیرند: «چرا اینجا هستم و چه فایده‌ای دارم؟». اگر پاسخ این پرسش‌ها روشن شود، بسیاری از مشکلات دیگر نیز حل خواهند شد.

از نگاه فرانکل، هدف زندگی رسیدن به خوشی یا آسایش دائمی نیست؛ برخلاف آنچه در فرهنگ امروزی «خودیاری» (Self-help) و «خودبهسازی» (Self-improvement) تبلیغ می‌شود. او می‌نویسد: «انگیزه اصلی زندگی، یافتن معناست.» این معنا اغلب از راه خدمت به دیگران یا فدا کردن خواسته‌های شخصی برای هدفی والاتر حاصل می‌شود.

نقل‌قول تکمیلی: «هرچه انسان بیشتر خود را فراموش کند ــ با وقف کردن خود به یک هدف یا دوست داشتن انسانی دیگر ــ انسانی‌تر می‌شود و خود را بیشتر تحقق می‌بخشد.»

۲. «رنج، به‌گونه‌ای، در همان لحظه‌ای که معنایی می‌یابد ــ مانند معنای یک فداکاری ــ از رنج بودن بازمی‌ایستد.»

وقتی فرانکل برای نخستین بار به اردوگاه‌ها منتقل شد، نسخه ناتمامی از دست‌نوشته کتابی درباره لوگوتراپی را در کت خود پنهان کرده بود. این دست‌نوشته، مانند دیگر دارایی‌های شخصی‌اش، از او گرفته و نابود شد.

در کتاب «انسان در جست‌وجوی معنا»، او شرح می‌دهد که چگونه در میانه زندگی طاقت‌فرسای اردوگاه، ذهنش را با فکر کردن به همسرش تیلی و بازسازی ذهنی کتابش، صفحه به صفحه و فصل به فصل، زنده نگه می‌داشت. «چرای» زندگی او دو بخش داشت: دیدار دوباره با تیلی و به پایان رساندن کتابش. همین هدف، دلیل بقای او بود.

در لوگوتراپی، درمانگر می‌کوشد به مراجع کمک کند تا حتی در دل رنج و اندوه شدید، معنای شخصی زندگی خود را بیابد.

باتیانی داستان پزشکی سالمند را نقل می‌کند که پس از مرگ همسر ۶۰ ساله‌اش، چنان درهم شکسته بود که توان برخاستن از تخت را نداشت. فرانکل از او پرسید: «اگر شما زودتر از همسرتان می‌مردید، چه می‌شد؟» مرد پاسخ داد: «او به‌شدت رنج می‌کشید.» فرانکل گفت: «می‌بینید؟ رنج شما دردناک است، اما خوب است که این رنج را از او دور کردید.» مرد معنای رنج خود را یافت.

باتیانی می‌گوید: «او حاضر بود از سر عشق رنج بکشد؛ و این همان تفاوت میان رنج و استیصال است. استیصال، رنجِ بی‌معناست؛ اما رنج، بخشی از زندگی است.»

نقل‌قول تکمیلی: «به گفته نیچه (Nietzsche): “کسی که چرایی برای زیستن دارد، تقریباً هر چگونه‌ای را تاب می‌آورد.” این می‌تواند شعار راهنمای همه تلاش‌های روان‌درمانی باشد.»

۳. «همه‌چیز را می‌توان از انسان گرفت، جز یک چیز: آخرین آزادی انسانی، یعنی انتخاب نگرش خود در هر شرایطی و انتخاب راه خویش.»

سخت‌ترین آزمون فرانکل نه در اردوگاه‌ها، بلکه پس از آزادی رخ داد؛ زمانی که فهمید همسرش، خانواده‌اش و بسیاری از دوستان نزدیکش جان باخته‌اند. او در نامه‌ای در سال ۱۹۴۵ نوشت: «در اردوگاه گمان می‌کردیم به پایین‌ترین نقطه رسیده‌ایم؛ اما پس از بازگشت دیدیم که هیچ‌چیز باقی نمانده است.»

او تا مرز آنچه باتیانی «رنج بی‌معنا» می‌نامد پیش رفت، اما باور اصلی‌اش را حفظ کرد: حتی وقتی همه‌چیز از تو گرفته می‌شود، هنوز آزادی انتخاب نگرش باقی است. حتی در اردوگاه‌ها، زندانیان می‌توانستند تصمیم بگیرند چگونه واکنش نشان دهند.

فرانکل می‌گفت: «بهترین‌های ما بازنگشتند»؛ یعنی کسانی که مهربانی را برگزیدند و لقمه نان آخرشان را به دیگری دادند. آنان مسئولیتی فراتر از بقای شخصی برگزیدند و همین به زندگی‌شان معنا بخشید.

او پس از مرگ همسرش نوشت که زندگی برایش لذتی ندارد، اما همچنان باور داشت: «زندگی چنان سرشار از معناست که حتی در رنج و شکست نیز معنایی وجود دارد.»

ویکتور فرانکل و همسرش الی

فرانکل آزادی انتخابش را به کار گرفت، بر کتاب ناتمامش تمرکز کرد و آن را به «انسان در جست‌وجوی معنا» تبدیل ساخت. بعدها با همسر دومش الی (Elly / Eleonore) ازدواج کرد، دختری به نام گابریله (Gabriele) داشت و ۳۹ کتاب دیگر نوشت.

به گفته باتیانی: «آزادی نیمی از ماجراست؛ مسئولیت همه‌چیز است. اینکه آزادی‌ام را چگونه به کار می‌گیرم و چه تأثیری بر دیگران و جهان می‌گذارد، ما را دوباره به معنا می‌رساند.»

نقل‌قول تکمیلی: «مهم این نیست که ما از زندگی چه انتظاری داریم، بلکه این است که زندگی از ما چه می‌خواهد.»

۴. «هیچ‌کس نباید داوری کند، مگر آنکه با صداقت کامل از خود بپرسد آیا در شرایطی مشابه، خود او همان کار را نمی‌کرد.»

فرانکل منتقد سرسخت مفهوم «گناه جمعی» (Collective Guilt) بود؛ ایده‌ای که همه مردم آلمان یا اتریش را مسئول جنایات رژیم نازی می‌دانست. از نظر او، تنها کسانی که مستقیماً در جنایت‌ها مشارکت داشتند، گناهکار و مستحق مجازات بودند.

باتیانی تأکید می‌کند که فرانکل «بخشیدن و فراموش کردن» را ساده‌انگارانه نمی‌دید، بلکه میان گناه، مسئولیت و پاسخگویی تمایز قائل بود.

این نقل‌قول در «انسان در جست‌وجوی معنا» به زندانیانی اشاره دارد که برای بقا با نگهبانان همکاری یا خبرچینی می‌کردند. در شرایط ناامیدکننده، انسان‌ها ممکن است دست به کارهایی بزنند که در حالت عادی هرگز انجام نمی‌دهند.

نقل‌قول تکمیلی: «توانایی شکل دادن و بازشکل دادن به خویشتن، امتیاز انسان بودن است؛ انسان می‌تواند گناهکار شود، و مسئولیت دارد بر گناه خویش غلبه کند.»

۵. «هیچ‌کس نمی‌تواند به ذات واقعی انسان دیگری آگاه شود، مگر آنکه او را دوست بدارد.»

فرانکل معتقد بود هر انسان یگانه و جایگزین‌ناپذیر است. لوگوتراپی، برخلاف بسیاری از مکاتب روان‌شناسی، به وجود «روح» باور دارد؛ جوهره‌ای فراتر از بدن و ذهن که ظرفیت‌ها و استعدادهای نهفته هر فرد را در خود دارد. وظیفه درمانگر، دوستان و خانواده، کمک به شکوفایی این ظرفیت‌هاست.

کلید این شکوفایی، از نگاه فرانکل، «عشق» است. باتیانی به نقل از داستایفسکی (Dostoevsky) می‌گوید: «دوست داشتن کسی یعنی دیدن او آن‌گونه که خدا خواسته است باشد.» عشق یعنی دیدن انسانیت فرد، فراتر از دین، ملیت یا گرایش سیاسی‌اش.

چون فرانکل به آزادی باور داشت، به تغییرپذیری انسان نیز ایمان داشت. او حتی با یک منکر هولوکاست مکاتبه‌ای طولانی داشت، به امید آنکه حقیقت رنج‌هایی را که با چشم خود دیده بود، به او نشان دهد. دیدن ظرفیت خیر در چنین فردی، نیازمند عشقی فراتر از توان بسیاری از ماست.

نقل‌قول تکمیلی: «حقیقت این است که عشق، نهایی‌ترین و والاترین هدفی است که انسان می‌تواند به آن دست یابد؛ رستگاری انسان، از راه عشق و در عشق است.»

نکته پایانی

در اوایل دهه ۱۹۴۰، به ویکتور فرانکل ویزای مهاجرت به ایالات متحده آمریکا (United States) پیشنهاد شد، اما او آن را رد کرد؛ زیرا نمی‌خواست والدین سالخورده‌اش را در اتریشِ تحت اشغال نازی‌ها تنها بگذارد. پس از جنگ، به وین بازگشت، به سخنران و نویسنده‌ای برجسته و مدیر اجرایی مرکز سلامت عصبی وین (Viennese Neurological Health Center) تبدیل شد و سرانجام در سال ۱۹۹۷ در وین درگذشت.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا