جین سیمور و جو لاندو از عشق قدیمی تا دوستی ماندگار؛ خاطرات ستارههای «Dr. Quinn, Medicine Woman»

جین سیمور در ۷۵سالگی همچنان همان چهره گرم و دوستداشتنیای است که هواداران برای دیدنش صف میکشند. در گردهمایی کان نودز (۹۰s Con) که از ۱۶ تا ۱۸ اکتبر در هارتفوردِ ایالت کنتیکت برگزار شد، طرفداران فرصت داشتند بار دیگر او را کنار جو لاندو، همبازی محبوبش در «Dr. Quinn, Medicine Woman» (پزشک دهکده)، ببینند. این دو در پنلی به مناسبت پنجمین سالگرد گردهمایی، از خاطرات سریال، رابطه عاشقانه گذشته و دوستیای گفتند که فراز و نشیبهایش از هر فیلمنامهای فراتر رفته است.
رابطه عاشقانه سیمور و لاندو سالها پیش به پایان رسید، اما صمیمیتشان همچنان پیداست. بازیگران نقشهای دکتر مایکلا کوئین و بایرون سالی، وقتی کنار هم نشستند، نشان دادند پایان آن رابطه به معنای پایان محبتشان نبوده است.
لاندو گفت: «ما واقعا برای مدتی عاشق هم شدیم.»
سیمور با شیطنت پاسخ داد: «این یک راز است.» بعد مکث کرد و گفت: «البته دیگر راز نیست، مگر نه؟»
سیمور زمانی نقش دکتر کوئین را پذیرفت که روزهای دشواری را میگذراند. زندگی مشترکش در آستانه فروپاشی بود، دو فرزند خردسال داشت و شرایط مالی باعث شده بود بهشدت به کار نیاز داشته باشد. اما خواندن فیلمنامه چیزی بیش از یک فرصت شغلی پیش رویش گذاشت.
او به یاد آورد: «خواندمش و خیلی تحتتاثیر قرار گرفتم. دوباره خواندم و اشکم درآمد.»
پس از آن، همهچیز با سرعت پیش رفت: ساعت ۱۰ صبح نقش را پذیرفت، همان بعدازظهر برای اندازهگیری لباس رفت و ساعت ۶ صبح روز بعد کارش را شروع کرد. آشنایی با همبازی خوشچهرهاش هم دلگرمی غیرمنتظرهای بود.

سیمور گفت: «حالا استخدام شده بودم تا نقش کسی را بازی کنم که قرار است عاشق این مرد جذاب شود. بعد هم معلوم شد خودش واقعا آدم دوستداشتنیای است.»
لاندو هم بعد از تمام شدن صحنههایش، بهانهای برای ماندن سر صحنه پیدا میکرد. وقتی سیمور متوجه شد او مشغول تماشای بازیاش است و پرسید چه میکند، جواب داد: «فکر کردم شاید بتوانم چیزی یاد بگیرم.»
این کشش اولیه، هنگام وقوع سیلابی ناگهانی در مزرعه محل فیلمبرداری، وارد مرحله تازهای شد. سیمور داخل یک کادیلاک بود و آب اطراف خودرو بالا میآمد که لاندو با وانتش کنار او رسید.
سیمور با خنده تعریف کرد: «وانت داشت؛ معلوم است که وانت داشت! حالا تصور کنید من داشتم از پنجره کادیلاک بیرون میرفتم و از پنجره وانت وارد میشدم.»
وقتی از خطر دور شدند، جایی برای خوردن غذای مکزیکی و مارگاریتا پیدا کردند. به گفته لاندو، رسیدنشان به بورلی هیلز حدود پنج ساعت طول کشید.
سیمور گفت: «و بعد فهمیدیم که واقعا عاشق هم شدهایم.»
عشق آنها به اندازه رابطه شخصیتهایشان دوام نیاورد، اما حتی زمانی که پشت دوربین با هم کنار نمیآمدند، هماهنگی مایکلا و سالی از بین نرفت.
سیمور توضیح داد: «همین که میگفتند “حرکت”، ما سالی و مایکلا بودیم. انگار همهچیز از رابطه شخصی ما فراتر میرفت.»
امروز خانوادههایشان هم رابطه نزدیکی دارند. سیمور گفت: «حالا او با زن فوقالعادهای ازدواج کرده که من خیلی دوستش دارم. بچههای او و من با هم بزرگ شدند و همهمان همدیگر را خیلی خوب میشناسیم. انگار دو خانواده بههمپیوستهایم.»

سیلاب تنها ماجرای پرخطر دوران فیلمبرداری نبود. مارهای زنگی، شیرهای کوهی، زنبورهای زرد و آتشسوزیهایی که خاکسترشان روی مو و لباس بازیگران مینشست، بخشی از تجربه کار در فضای باز بودند.
سیمور گفت: «کار کردن در «Dr. Quinn, Medicine Woman» واقعا خطرناک بود، چون اصلا استودیویی در کار نبود.»
لاندو اضافه کرد: «ولی خیلی هم خوش میگذشت.»
البته دور بودن از استودیو مزایایی هم داشت. لاندو به یاد آورد که نمایندگان شبکه با لباسهای شیک و کفشهای تمیز میآمدند تا سهمی از اعتبار موفقیت سریال داشته باشند، اما خیلی زود با واقعیت نهچندان باشکوه لوکیشن روبهرو میشدند.
او گفت: «یک بار میآمدند، حسابی خاکی و کثیف میشدند و زیر آفتاب میماندند. بعد دیگر پیدایشان نمیشد.»
لباسهای سیمور هم بهتنهایی فعالیت بدنی زیادی به او تحمیل میکرد. وقتی از دویدنهای فراوانش در سریال پرسیدند، توضیح داد که حتی رفتوآمد میان تریلر استراحت و محل فیلمبرداری نوعی تمرین ورزشی بود.
او گفت: «در تابستان، وقتی هوا حدود ۳۲ درجه بود، همیشه لباس زمستانی میپوشیدم؛ آن هم ده لایه لباس.»
همه دردسرها هم به آبوهوا مربوط نمیشد. لاندو از گوزنی یاد کرد که برخلاف همبازیاش، چندان اهل همکاری نبود: «حسابی کتکم زد.»
سیمور ظاهرا بهتر میتوانست با حیوان کنار بیاید. او به لاندو یادآوری کرد: «خوشت نمیآمد که من میتوانستم گوزن را کنترل کنم.» بعد راهحل پیشنهادی او را نقل کرد: «این گوزن بدقلق است. یک گوزن دیگر بیاورید.»
در کنار این اتفاقهای پیشبینیناپذیر، هر دو از دقتی گفتند که صرف لحظههای مهم سریال میشد؛ بهخصوص مراسم ازدواج مایکلا و سالی.
لاندو به سیمور گفت: «مثل یک عروس واقعی مضطرب بودی.»
سیمور هم نگرانی آن روزش را به یاد آورد: «با خودم میگفتم جو میآید؟ معمولا داماد از قبل منتظر ایستاده و عروس دیر میرسد.»
او در آماده شدن لباس عروس هم نقش داشت و از تورهای قدیمیای که در انگلستان جمع کرده بود و پارچهای مزین به مرواریدهای بسیار ریز استفاده کرد. حتی طراحی که در تهیه لباس عروس پرنسس دایانا همکاری داشت، در پرو نهایی لباس کمک کرد.
سیمور با شوخی گفت: «پس دستهای سلطنتی او هم به این لباس رسید.»
تازهترین همکاری تصویری این دو، بهجای زندگی در مرزهای غرب آمریکا، به معماهای امروزی میپردازد. در فصل پنجم «Harry Wild» از اکورن تیوی (Acorn TV)، شخصیت سیمور، استاد بازنشسته ادبیات که پروندههای جنایی را حل میکند، با پیرس کندی آشنا میشود؛ آسیبشناس تازه و خوشبرخوردی که لاندو نقشش را بازی میکند.
سیمور گفت مدتها پیشنهاد این همکاری را مطرح میکرده است: «مدام میگفتم چرا جو را نمیآوریم؟»
مشکلات تولید و مسائل مربوط به اتحادیهها در ابتدا مانع شدند، اما نویسندگان هم خواهان حضور لاندو بودند. وقتی سرانجام این دیدار دوباره شکل گرفت، همکارانشان خیلی زود متوجه همان هماهنگی آشنا شدند.
سیمور تعریف کرد: «مدام میگفتند: “وای، چه هماهنگیای بین این دو هست. ماجرا چیست؟”»
بااینحال، شاید تاثیرگذارترین نشانه پیوندشان نه مقابل دوربین، بلکه در روزهای سخت زندگی دیده شد. پس از آنکه لاندو خانهاش را در آتشسوزی از دست داد، سیمور او، خانوادهاش و حیواناتشان را به خانه خود برد.
لاندو گفت: «اجازه داد هفت نفر، دو سگ و دو پرنده وارد خانهاش شوند. تصور کنید یک روز همهچیز دارید و روز بعد تمام زندگیتان از دست رفته است.»
سیمور برای کمک به تهیه محل زندگی تازه نیز پای قرارداد او را بهعنوان ضامن امضا کرد. لاندو گفت: «این کاری نیست که آدمها معمولا انجام بدهند. اما او همینطور است.»
سیمور هم به یاد آورد که لاندو، که پیشتر آشپز رستوران بود، مسئولیت غذاها را بر عهده گرفت. او با اجاق کوچکی در بالکن سیمور آشپزی میکرد و در دل آن شرایط تلخ، راهی برای رسیدگی به اطرافیانش پیدا کرده بود.
سیمور گفت: «اگر بخواهم آشپزی کنم، همیشه وسایل را از دستم میگیرد و خودش کار را به عهده میگیرد. برایمان غذاهای فوقالعادهای درست کرد.»
آنها نخست با یک رابطه عاشقانه تلویزیونی دل تماشاگران را بردند، اما خاطراتی که در هارتفورد تعریف کردند، از چیزی ماندگارتر حکایت داشت: دو نفر که هنوز همدیگر را میخندانند و میدانند در لحظههای مهم میتوانند روی هم حساب کنند.
به قول سیمور: «حالا از همیشه به هم نزدیکتریم.»





