دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
سینما و تلویزیوننگاهی اجمالی

«روزی روزگاری در آناتولی»؛ شبی که ارجان کسال زندگی کرد و جیلان به سینما آورد

بعضی فیلم‌ها از یک ایده شروع می‌شوند؛ بعضی دیگر از خاطره‌ای که سال‌ها دست از سر صاحبش برنمی‌دارد. «روزی روزگاری در آناتولی» (Bir Zamanlar Anadolu’da / Once Upon a Time in Anatolia)، ساخته نوری بیلگه جیلان، به دسته دوم نزدیک است: فیلمی که یکی از سرچشمه‌های اصلی آن، تجربه واقعی ارجان کسال در دوران طبابت بود.

کسال، پزشک، نویسنده و بازیگر ترکیه‌ای، سال‌ها پیش از ساخته‌شدن فیلم، در جریان مأموریتی شبانه برای پیدا کردن جسد حضور داشت. همراهی با مأموران و مقام‌های قضایی در جاده‌های تاریک آناتولی، بعدها به یکی از پایه‌های شکل‌گیری داستان تبدیل شد؛ خاطره‌ای که در سینما، از شرح یک واقعه فراتر رفت و به تأملی درباره حقیقت، خستگی و مسئولیت انسانی بدل شد.

از تجربه یک پزشک تا فیلمنامه‌ای مشترک

در روایت مطرح شده از این خاطره، زمان واقعه سال ۱۹۸۴ ذکر شده است. فیلمنامه «روزی روزگاری در آناتولی» را نوری بیلگه جیلان، ابرو جیلان و ارجان کسال نوشته‌اند. بنابراین، فیلم حاصل تبدیل یک خاطره شخصی به روایتی مشترک است؛ روایتی که در آن، تجربه زیسته با تخیل و نگاه سینمایی نویسندگان درهم می‌آمیزد.

داستان، گروهی از مأموران، یک دادستان، یک پزشک و مظنونان یک قتل را دنبال می‌کند که شبانه در دشت‌های آناتولی به دنبال محل دفن جسد می‌گردند. نشانی‌ها دقیق نیستند، جاده‌ها به هم شبیه‌اند و جست‌وجو مدام طولانی‌تر می‌شود. در این میان، گفت‌وگوهای ظاهراً معمولی، آرام‌آرام چیزهایی از زندگی و تنهایی آدم‌ها آشکار می‌کنند.

دکتر جمال؛ ردپای کسال در شخصیتی دیگر

پیوند شخصی کسال با فیلم، در شخصیت دکتر جمال، با بازی محمت اوزونر، شکل ملموس‌تری پیدا می‌کند. این پزشک کم‌حرف، بیش از آنکه جریان وقایع را هدایت کند، آن‌ها را می‌بیند، می‌شنود و در خود نگه می‌دارد.

می‌توان دکتر جمال را شخصیتی دانست که بخشی از تجربه پزشکی و گذشته کسال در او بازتاب یافته است؛ اما نمی‌توان اورا به «نسخه جوانی کسال» تقلیل داد. شخصیت سینمایی، حتی وقتی ریشه‌ای واقعی دارد، در روند نگارش و اجرا هویتی مستقل پیدا می‌کند.

اوزونر نیز این استقلال را با بازی مهارشده‌اش حفظ می‌کند. خستگی جمال فقط در کلمات نیست؛ در مکث‌ها، نگاه‌ها و فاصله‌ای دیده می‌شود که میان او و دیگران وجود دارد. او در جمع حضور دارد، اما انگار بخشی از ذهنش جای دیگری مانده است.

کسال چرا نقش کدخدا را بازی کرد؟

نکته جذاب این است که ارجان کسال، به‌جای بازی در نقش پزشک، در نقش مختار روستا، یا همان کدخدا، ظاهر می‌شود؛ مردی که گروه جست‌وجو برای استراحت و صرف غذا به خانه‌اش می‌روند. او که تجربه شخصی‌اش به شکل‌گیری داستان «روزی روزگاری در آناتولی» کمک کرده، در بازآفرینی سینمایی آن، جای شخصیت نزدیک به گذشته خودش نمی‌ایستد؛ از جایگاهی دیگر وارد همان جهان می‌شود.

برای توضیح این انتخاب، می‌توان به فاصله زمانی میان واقعه اصلی و ساخت فیلم توجه کرد. ماجرای الهام‌بخش فیلم به حدود سال‌های ۱۹۸۴ و ۱۹۸۵ بازمی‌گردد؛ زمانی که کسال پزشکی جوان و تازه‌کار، حدوداً ۲۵ تا ۲۶ ساله بود و برای گذراندن خدمت اجباری به منطقه کسکین فرستاده شده بود. اما هنگام فیلم‌برداری در سال ۲۰۱۰، او حدود ۵۱ سال داشت. این فاصله سنی می‌تواند یکی از ملاحظات انتخاب بازیگر بوده باشد، هرچند بدون اظهارنظر صریح سازندگان، نمی‌توان آن را دلیل قطعی یا اصلی این تصمیم دانست. در نهایت، نقش دکتر جمال به محمد اوزونر سپرده شد؛ بازیگری که حضور آرام، نگاه‌های درون‌گرا و بازی مهارشده‌اش، احساس غربت و فاصله پزشک با محیط پیرامون را به‌خوبی منتقل می‌کند.

در مقابل، نقش کدخدا به بخش دیگری از تجربه زیسته کسال نزدیک بود. او که در آوانوسِ آناتولی مرکزی به دنیا آمده و سال‌ها به‌عنوان پزشک با روستاییان، کدخداها و ساختار اداری محلی سروکار داشته، این شخصیت‌ها را از نزدیک می‌شناخت. بنا بر توضیحاتی که درباره آماده‌شدن برای این نقش نقل کرده، همین برخوردها و خاطرات، پشتوانه بازی او شدند؛ از لحن و حالت چهره گرفته تا شیوه صحبت‌کردن با مقام‌های دولتی و مطرح‌کردن خواسته‌های روستا.

این شناخت، به‌ویژه در صحنه‌ای آشکار می‌شود که کدخدا از مشکلات برق و نیاز روستا به سردخانه می‌گوید. کسال شخصیتی را می‌سازد که هم میزبان است و هم پیگیر مطالبات محلی؛ حضور مهمانان صاحب‌منصب را فرصتی می‌بیند تا شاید برای گرفتاری‌های روستا راه‌حلی پیدا کند. طبیعی‌بودن این رفتار، به نقش او کیفیتی ملموس و باورپذیر می‌دهد.

انتخاب نوری بیلگه جیلان نیز در این میان تعیین‌کننده بود. کسال در صحبت‌هایش درباره مسیر بازیگری خود، بر نقش دعوت و تشویق جیلان تأکید کرده است. سپردن نقش کدخدا به او را می‌توان از منظر هنری نیز معنادار دانست: صاحب خاطره در فیلم حضور دارد، اما بازتاب سینمایی گذشته‌اش را بازیگری دیگر اجرا می‌کند. این جابه‌جایی، میان تجربه شخصی و شخصیت داستانی فاصله می‌گذارد و اجازه می‌دهد فیلم فراتر از بازگویی مستقیم خاطرات کسال حرکت کند.

صحنه خانه کدخدا نیز از توقف‌های به‌یادماندنی فیلم است. پس از خاموشی برق، دختر او با چراغ و چای وارد می‌شود و برای لحظاتی، ریتم فرساینده جست‌وجو تغییر می‌کند. نور محدود چراغ، چهره‌ها را از تاریکی بیرون می‌آورد؛ انگار آدم‌هایی که تا آن لحظه درگیر وظیفه، اتهام و خستگی بوده‌اند، ناگهان با چیزی ساده‌تر و انسانی‌تر روبه‌رو می‌شوند. حضور کسال در مرکز این توقف کوتاه، پیوند میان خاطره زیسته و جهان سینمایی فیلم را ظریف‌تر و تأثیرگذارتر می‌کند.

داستان واقعی، نه گزارش یک واقعه

«روزی روزگاری در آناتولی» فیلمی درباره کشف جسد است، اما نیروی اصلی‌اش فقط در حل معمای قتل قرار ندارد. جیلان به چیزهایی توجه می‌کند که معمولاً در گزارش رسمی جایی ندارند: حرفی که نیمه‌کاره می‌ماند، خاطره‌ای که بی‌مقدمه گفته می‌شود و سکوتی که بیش از یک پاسخ معنا دارد.

از این منظر، واقعی‌بودن سرچشمه داستان به معنای مستندبودن فیلم نیست. تجربه کسال نقطه آغاز است؛ سینما از آن، جهانی می‌سازد که در آن پرسش‌های اخلاقی به‌اندازه وقایع اهمیت دارند. حقیقت را می‌توان پیدا کرد، اما دیدن حقیقت و تصمیم‌گرفتن درباره آن، همیشه یک چیز نیست.

فیلم در سال ۲۰۱۱، به‌طور مشترک با «پسری با دوچرخه» ساخته برادران داردن، جایزه بزرگ جشنواره کن را دریافت کرد؛ افتخاری که آن را به یکی از آثار شاخص کارنامه جیلان تبدیل کرد.

شاید ماندگاری «روزی روزگاری در آناتولی» دقیقاً از همین‌جا بیاید: شبی که برای یک پزشک، بخشی از زندگی واقعی بود، روی پرده به تجربه‌ای بدل شد که دیگر فقط به او تعلق ندارد. ما هم در آن جاده‌ها همراه گروه می‌شویم؛ با خستگی‌شان پیش می‌رویم و با پرسش‌هایی برمی‌گردیم که روشنایی صبح، لزوماً پاسخی برایشان ندارد.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا