«زندگی بعدی»؛ دو مسیر، دو عشق، و یک قهرمان که هنوز نمیداند دقیقاً چه میخواهد

«Next Life» (زندگی بعدی) تازهترین اثر دریک دورموس، فیلمسازی است که سالهاست به احساسات رمانتیک، تردیدهای درونی و پیچیدگی انتخابهای عاطفی علاقه نشان میدهد. او در این فیلم، با ایدهای آشنا اما همچنان وسوسهکننده به میدان آمده: اگر یک تصمیم کوچک، زندگی را به دو مسیر متفاوت تقسیم کند چه؟ اگر بتوان همزمان هر دو راه را دید، آیا پاسخ به پرسش «کدام زندگی درستتر است؟» آسانتر میشود؟
فیلم با الهام غیرمستقیم از الگوی آثاری مانند «Sliding Doors»، زندگی زنی به نام آیوی بتنکورت را در دو واقعیت موازی دنبال میکند؛ دو مسیری که از یک لحظه ساده در قطار لندن منشعب میشوند. از اینجا به بعد، «زندگی بعدی» میخواهد درباره سرنوشت، عشق، هویت، شور هنری، مادری و معنای یک زندگی خوب حرف بزند. اما با وجود جذابیت ایده و حضور بازیگران توانمند، فیلم اغلب در سطح باقی میماند و بهجای آنکه زندگی را لمس کند، بیشتر نسخهای آراسته و انتزاعی از احساسات را ارائه میدهد.
در مرکز داستان، آیوی با بازی امیلیا کلارک قرار دارد؛ زنی آشفته، کمی گمگشته، جذاب اما ناپایدار، که از همان سکانسهای نخست میفهمیم هنوز نمیداند از زندگی چه میخواهد. او از خواب میماند، با عجله به قطار میرسد، قهوهاش را روی مردی غریبه میریزد و همین اتفاق کوچک، دو واقعیت متفاوت را شکل میدهد.
در یکی از این مسیرها، او با دیهگو با بازی ادگار رامیرس آشنا میشود؛ موسیقیدانی جَز، آزاد، هنرمند و وفادار به این ایده که هنر چیزی نیست که بشود با آن معامله کرد. این رابطه، آیوی را دوباره به موسیقی نزدیک میکند؛ به بخشی از وجودش که ظاهراً سالها کنار گذاشته بود. در این جهان، او به زندگیای گرمتر، بیقاعدهتر و خلاقانهتر نزدیک میشود: عشق، بارداری، خانهای پر از رنگ و گیاه، و امیدی به بازگشت به دنیای موسیقی.
در مسیر دیگر، او دیهگو را نمیبیند و بهجای آن، دوباره به سمت نوآ با بازی جک فارثینگ میرود؛ عشق سابق و رئیس سابقش، مردی رسمیتر، امنتر و وابسته به جهانی باثباتتر. در این زندگی، آیوی به شرکت بازمیگردد، در کارش میدرخشد، با نوآ نامزد میکند، برای بچهدار شدن وارد مسیر IVF میشود و در آپارتمانی مدرن و مرتب، زندگیای «عقلانیتر» را تجربه میکند.
از نظر مفهومی، «زندگی بعدی» میخواهد پرسش مهمی را مطرح کند: یک زندگی خوب دقیقاً چیست؟ آیا زندگیای که در آن عشق و شور هنری جریان دارد، کاملتر است؟ یا آنکه ثبات، امنیت و ساختن خانواده میتواند معنایی عمیقتر ایجاد کند؟
مشکل فیلم این است که این دو مسیر، با آنکه ظاهراً پیچیده طراحی شدهاند، خیلی زود بیش از حد تمیز و مرتب به نظر میرسند. در یک طرف، مرد هنرمند، فضای بوهمی، موسیقی، احساس و رنگ؛ در طرف دیگر، مرد کتوشلواری، فضای شیشه و فولاد، ساختار، ثبات و آیندهای حسابشده. این دوگانه آنقدر مهندسیشده است که بهجای زندگی واقعی، بیشتر شبیه دو برد پینترستی از دو سبک زندگی جلوه میکند.
یکی از اصلیترین ضعفهای «زندگی بعدی» این است که دورموس بیش از حد به زیباییِ لحظهها علاقه دارد و کمتر به بافت واقعی رابطهها. دوربین دستی در نمای نزدیک، موسیقی لطیف و غمبار دن رومر، آغوشها، رقصها، اشکها، دعواهای ناگهانی و سکانسهای عاشقانه آراسته، همه تلاش میکنند به رابطهها شدت احساسی بدهند. اما آنچه غایب است، همان چیزی است که روابط بلندمدت را واقعی میکند:
- جزئیات روزمره
- تغییرات آهسته
- عادتها
- رنجشهای کوچک
- شوخیهای خصوصی
- و اثری که دو نفر واقعاً روی زندگی یکدیگر میگذارند
به همین دلیل، فیلم در بسیاری از لحظات بیشتر شبیه مونتاژی از «لحظات مهم» یک رابطه به نظر میرسد تا خودِ رابطه. دعواها گاه از ناکجا میآیند، غمها آماده و چیدهشدهاند، و عشقها بیشتر از آنکه نفس بکشند، ژست میگیرند.
این مشکل فقط به روابط محدود نمیشود؛ خود شخصیتها هم اغلب بیشتر نماینده یک انتخاب هستند تا انسانهایی زنده. خانه نوآ، مثلاً، آنقدر تمیز، سرد و بیاثر است که بیشتر شبیه آپارتمان شرکتی برای مدیران مهمان است تا خانه یک آدم واقعی. خانه دیهگو هم با همه رنگ و شلوغیاش، بیشتر از آنکه شخصیت او را بازتاب دهد، شبیه مجموعهای از تصاویر منتخب با برچسب «آپارتمان هنری بوهمی» است.
نکته مهمتر اینجاست که در هیچکدام از این دو فضا، رد واقعی حضور آیوی دیده نمیشود. وقتی به این خانهها وارد میشود، نه چیدمان تغییر میکند، نه اشیای شخصی او جایی پیدا میکنند، نه حتی بینظمی کوچکی از او باقی میماند. انگار آیوی یک عروسک کاغذی است که در دو پسزمینه مختلف قرار داده شده، بیآنکه آنها را واقعاً زندگی کند.
از نظر بازیگری، فیلم بیشتر دلپذیر است تا درخشان. امیلیا کلارک با همان جذابیت خودمانی و سبک بازی گرمش، آیوی را دوستداشتنی میکند. او به شخصیت، سبکی و طراوت میدهد و کاری میکند که بفهمیم چرا هر دو مرد میتوانند عاشقش شوند. اما فیلمنامه آنقدر به او عمق متفاوتی در هر دو زندگی نمیدهد که بتواند واقعاً دو نسخه مجزا از یک زن را بسازد. آیوی در هر دو جهان، کمابیش همان آدم باقی میماند.
ادگار رامیرس در نقش دیهگو، جذابیت فیزیکی و صدای خوبی دارد و فیلم هم آشکارا سعی میکند او را بهعنوان گزینه شاعرانهتر و «روحدارتر» برجسته کند. بااینحال، اجرای او گاهی کمی دور و محتاط است و آن جرقهای را که این نوع رابطه نیاز دارد، کامل نمیسازد. در مقابل، جک فارثینگ در نقش نوآ، برخلاف انتظار، یکی از غافلگیریهای فیلم است. شخصیتی که در ابتدا قرار است انتخاب دوم به نظر برسد، بهواسطه بازی فارثینگ نرمتر، صادقتر و باورپذیرتر از آب درمیآید. او به نوآ پیچیدگیای میدهد که فیلم شاید کاملاً لایقش نباشد.
اگر «زندگی بعدی» در بخشی واقعاً جان میگیرد، آن بخش به موسیقی مربوط است. پسزمینه جَز لندن، اجرای قطعات آوازی، و پیوند آیوی با صدایش، فیلم را از حالت صرفاً رمانتیک بیرون میآورد و به قلمرو شور هنری نزدیک میکند.
درواقع، فیلم در پرداخت این پرسش که «آیا آفرینش هنری ضرورتی درونی است یا فقط یکی از گزینههای ممکن زندگی؟» گاهی از روایت عاشقانهاش موفقتر عمل میکند. دیهگو به هنر مثل یک اجبار نگاه میکند؛ نوآ آن را فعالیتی ارزشمند اما نه حیاتی میداند؛ و آیوی جایی میان این دو ایستاده، در تلاش برای فهمیدن اینکه موسیقی در زندگیاش نیاز است یا فقط حسرت.
اما حتی این خط هم در نهایت بهاندازه کافی عمیق نمیشود. آیوی موسیقی را دوست دارد، چون فیلمنامه میگوید دوست دارد؛ نه چون فیلم موفق میشود ما را وادار کند آن اشتیاق را در استخوان خود حس کنیم.
دریک دورموس همچنان به همان زبان بصری همیشگیاش وفادار مانده: کلوزآپهای طولانی، دوربین شناور، موسیقی احساسبرانگیز، نگاههای ممتد و لحظههای «مهم» که باید در ظاهر تکاندهنده باشند. این فرم برای برخی مخاطبان ممکن است شاعرانه و صمیمی جلوه کند، اما برای بسیاری دیگر، نتیجه چیزی است نزدیک به عاطفهای از پیشچیده و بستهبندیشده.
فیلم نه آنقدر آشفته است که واقعاً نفس زندگی را منتقل کند، و نه آنقدر دقیق که به اثرگذاری گزنده برسد. در نتیجه، «زندگی بعدی» در میانه میماند: شیرین، خوشظاهر، اما کممزه.
«Next Life» فیلمی است با ایدهای جذاب، بازیگرانی دوستداشتنی و فضای موسیقایی دلنشین، اما در نهایت بیش از آنکه زندگی را زندگی کند، آن را طراحی میکند. این فیلم میخواهد درباره سرنوشت، عشق، هنر و رضایت از زندگی حرف بزند، اما شخصیتها و رابطههایش آنقدر مشخص، ملموس و زیسته نیستند که این مضمونها واقعاً جان بگیرند.
در بهترین حالت، «زندگی بعدی» اثری است که شما را وادار میکند کمی به انتخابهای خودتان فکر کنید؛ به اینکه چه میشد اگر فلان قطار را میگرفتید یا از دست میدادید. اما در بدترین حالت، یادآور این نکته است که دیدن دو زندگیِ متفاوت، لزوماً به معنای دیدن دو زندگیِ عمیق نیست.
فیلم را میتوان دید، از موسیقی و بازیها لذت برد و با ایدهاش همراه شد؛ اما سخت است بعد از پایان، احساس کنید با آدمهایی واقعی زندگی کردهاید.
جمع بندی
امتیاز - ۶٫۱
۶٫۱
متوسط
درامی رمانتیک با ساختار دوواقعیتی که با وجود ایده جذاب، بازیهای دلنشین و فضای جَزِ گیرا، در شخصیتپردازی و ساختن روابطی واقعاً زیسته ناکام میماند.





