دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسینقد و بررسی فیلم

فیلم «Kingdom of the Planet of the Apes» (پادشاهی سیاره میمون‌ها): فرنچایز پساآخرالزمانی با ماجراجویی جدید سرسبز و متفکرانه به تکامل خود ادامه می‌دهد

میمون‌ها با هم قوی هستند… چه جالب که فرنچایز «سیاره میمون‌ها» همچنان به تکامل خود ادامه می‌دهد، با وجود اینکه برای همیشه حول همان مضامین گریزناپذیر غیرانسانی بودن – حتی در دنیای پس از انسان – و شمشیر دولبه پیشرفت تکنولوژی می‌چرخد.

فیلم «پادشاهی سیاره میمون‌ها» ساخته وس بال، با وجود اینکه فاقد گستردگی حماسی یا شور انقلابی فیلم‌های اخیر مت ریوز است که این مجموعه را از حس و حال ناخوشایندی که از سال ۲۰۰۱ به مشام می‌رسید نجات دادند، اما این ماجراجویی خوش‌ساخت همچنان بر بهترین میراث آن‌ها تکیه می‌کند، عمدتا به خاطر تمرکز دقیقش روی درس‌های سخت آموخته شده‌ای که از آن‌ها فراموش شده است.

شامپانزه‌های جوانی مانند نوا با بازی اوون تیگ، برای گذراندن مراسم بلوغ از ساختمان‌ها بالا می‌روند و به دنبال تخم عقاب کاملی می‌گردند که بتوانند پس از بیرون آمدن از تخم، آن را به دهکده خود ببرند و بزرگ کنند. تنها قانون: شامپانزه‌ها همیشه باید حداقل یک تخم در آشیانه‌هایی که از آن‌ها سرقت می‌کنند، باقی بگذارند تا اطمینان حاصل شود که رشد گونه آن‌ها به قیمت نابودی کامل گونه دیگری نخواهد بود.

زندگی مسالمت‌آمیز برای قبیله عقاب با سایر موجودات در قلمرو حیوانات به اندازه‌ی کافی آسان است؛ میمون‌ها به طور کامل در راس زنجیره غذایی قرار دارند و تهدیدات علیه بقای آن‌ها بسیار کم و دور از هم است. انسان‌ها هنوز وجود دارند، اما ذهن آن‌ها به دلیل اثرات منفی ویروسی که میمون‌ها را باهوش‌تر کرده است، چنان تحلیل رفته که قبیله نوآ به آن‌ها به عنوان «پژواک» اشاره می‌کنند. قبیله عقاب گروهی کنجکاو هستند که بیشتر به ساخت پرنده‌سراها علاقه‌مند هستند تا ساخت سلاح، اما حتی بزرگان آن‌ها هم به نظر نمی‌رسد چیز زیادی در مورد دنیای اطرافشان بدانند. شاید این یک انتخاب آگاهانه باشد. شاید هم این نوعی حکمت خاص خودش باشد.

قبیله نوآ معصوم‌های کاملی هستند (حداقل به معنای عام)، اما “پیشرفت” نیرویی فاسدکننده است که هیچ گونه‌ی هوشمندی بدون آسیب از آن جان سالم به در نبرده است، و یک میمون آن بیرون وجود دارد که به تازگی آتش را کشف کرده است. یا حتی بدتر: چوب‌دستی برقی برای گاوچرانی. او که خود را جانشین سزار می‌داند (با بازی درخشان و ترسناک کوین دوراند با کنترل خیره‌کننده، که شخصیتش ثابت می‌کند حتی میمون‌ها هم وسواس امپراتوری روم را دارند)، نیروهایش دهکده نوآ را به آتش می‌کشند و هر شامپانزه‌ای را که پیدا می‌کنند می‌ربایند. قهرمان جوان و پناه‌گرفته ما مجبور می‌شود سفری بسیار فراتر از جرأت قبیله عقاب داشته باشد تا آن‌ها را نجات دهد – یک جستجوی کوتاه اما پرماجرا که هر چه در مورد دنیای اطرافش بیشتر به او می‌آموزد.

لازم به ذکر است که وقتی می گویم “کوتاه” بیشتر به مسافت طی شده اشاره می کنم تا زمانی که نوآ برای رسیدن به مقصدش نیاز دارد. «پادشاهی سیاره میمون‌ها» با زمان اکران ۱۴۵ دقیقه، در واقع طولانی‌ترین قسمت از فرنچایز خود است و فیلم بال – که توسط جاش فریدمن، نویسنده «جنگ دنیاها» نوشته شده است – از این زمان با پرداختن به درگیری فلسفی که این داستان را در بر می‌گیرد، به بهترین نحو استفاده می‌کند. هنگامی که نوآ در هر کجا که می‌رود توسط سربازان پرخاشگر پراکسیموس شکار می‌شود، اما ماجراجویی کوتاه او کمتر با خطر و بیشتر با کشف تعریف می‌شود.

اولین کشف او یک اورانگوتان مهربان است که در ترمینال بازسازی‌شده‌ی فرودگاه زندگی می‌کند. اسم او راکا است و با بازی گرم و دوست‌داشتنی پیتر ماکن (که فراتر از کار عالی کارین کانووال در نقش موریس در فیلم‌های ریوز عمل می‌کند) آموزه‌های سزار اولیه یعنی «میمون نباید میمون را بکشد» را مطالعه می‌کند که این کار باعث تقدیس نهایی او به عنوان یک شخصیت مسیح‌گونه‌ی میمونی می‌شود. از همه مهم‌تر، راکای ادیب، همتای جذابی را برای مای (فریا آلن ۲۲ ساله، که نقشی را بازی می‌کند که بیشتر به ۱۲ سالگی شباهت دارد) فراهم می‌کند، دختری انسان‌نما که به نظر وحشی می‌رسد و آنقدر گرسنه است که برای خوردن تکه‌های نانی که نوآ در مسیرش جا می‌گذارد، او را تعقیب می‌کند. حضور او باعث ایجاد شک و تردیدی می‌شود که نوآ – نوای شیرین و ساده‌لوح – هرگز نمی‌دانست از آن برخوردار است، و «پادشاهی سیاره میمون‌ها» بهترین کشش محیطی خود را از بی‌اعتمادی ظریفی که بین آن‌ها می‌جوشد، به دست می‌آورد.

دیگر جای تعجب ندارد که ابزارهای ضبط عملکرد قادر به ارائه چنین شخصیت‌های پرجزئیاتی باشند، یا اینکه بازیگران ماهری مانند تیگ و دوراند به اندازه‌ی کافی به این فرآیند اعتماد داشته باشند تا تمام داده‌های مورد نیاز جادوگران جلوه‌های ویژه‌ را برای فراموش کردن تماشاگران از اینکه میمون‌های واقعی را تماشا نمی‌کنند، در اختیارشان قرار دهند. اما دیدن فیلمی که از آن برای روایت داستانی نسبتاً محدود استفاده می‌کند و بخش زیادی از درام خود را از نماهای نزدیک به دست می‌آورد، همچنان قابل توجه است. جیمز کامرون احتمالاً همیشه در این زمینه در لیگ خاص خود باقی خواهد ماند، اما «پادشاهی یا قلمرو سیاره میمون‌ها» نه تنها از این مزیت برخوردار نیست که در دنیایی بیگانه با قهرمانان بیگانه رخ دهد، بلکه به آن اکشن پرتابه‌ای که به دو فصل آخر سه‌گانه ریوز اجازه می‌داد با صحنه‌های دیدنی خود پیشروی کنند، نیز تکیه نمی‌کند.

در واقع، فیلم کوچک‌تر بال هیچ چیز برای جبران کردنش نداشت، مگر اینکه محاسبات احساسی را که پشت چشمان نوآ در حالی که به اردوگاه کار اجباری پراکسیموس می‌رسد و به فکر بهترین راه برای آینده‌ی گونه‌اش است، به ما بفروشد. اما ایمان کارگردان به ابزارهای مدرن به خوبی پاداش داده می‌شود – به حدی که چینی متاکسی غنی به داستانی اضافه می‌کند که در آن حتی خوش‌خیم‌ترین فناوری را برای پتانسیلش به عنوان سلاح در نظر می‌گیرد.

این دوگانگی در انتخاب فیلمنامه از یک شخصیت منفی منعکس می‌شود، زیرا پراکسیموس قدرت‌طلب فقط یک موجود احمق خودخواه نیست که بر هر کسی را که او را پست‌تر می‌داند، اربابی می‌کند و از رفتار با مردم به همان شکلی که مردم زمانی با میمون‌ها رفتار می‌کردند، لذت می‌برد. در واقع، او طرفدار انسان‌هاست، تا جایی که ویلیام اچ مسی را برای خواندن رمان‌های کرت وانه‌گات و کمک به او برای یادگیری هر آنچه می‌تواند در مورد عظمت گذشته‌ی گونه‌ی ما نگه می‌دارد. پراکسیموس دانش‌آموز تاریخ است، او فقط از آن دیدگاه لازم برای درک اینکه تاریخ چگونه تمایل به تکرار خود دارد، یا برای درک اینکه چرا مسلح کردن قبیله‌اش تا دندان، بهترین راه برای تحقق وعده‌ی «میمون‌ها با هم قوی هستند» نباشد، بی‌بهره است.

با این حال، «قلمرو سیاره میمون‌ها» به دلیل امتناعش از تحقیر دیکتاتورگونه شخصیت منفی یا ارائه جایگزین روشنی برای میمون‌هایی که مجبورند به رحم او خدمت کنند، سفری چنان باارزش و فکری است. فیلم بال، با وجود هیجان‌انگیز و منسجم بودن صحنه‌ی پایانی در آب، حتی در با تأکیدترین لحظات امید داستان، حس ملموسی از اندوه را القا می‌کند، زیرا ظهور نوآ به عنوان قهرمانی که قادر به نجات قبیله‌اش – و شاید کل گونه‌اش – است، همیشه با این احساس خنثی می‌شود که تنها راه مسئولانه برای آوردن میمون‌ها به آینده، اطمینان از ماندن آن‌ها در گذشته است.

این فیلم با یک فیلم پرفروش هیجان‌انگیز که تاریخ اکران اولیه تابستانی‌اش ممکن است شما را به انتظارش بکشاند، فاصله زیادی دارد (اگر فرنچایز «موجودات فضایی» همیشه با ریتمی متفاوت از سایر رقبا در سینماها پیش رفته باشد، این تفاوت هرگز به اندازه اینجا بارز نبوده است)، و تأثیر عاطفی آن به عمق فیلم‌های پایانی سه‌گانه ریوز نمی‌رسد، اما لحظات پایانی فیلمِ بال تصور این را آسان می‌کند که دنباله‌های آن بتوانند به همان اوج‌های دراماتیک برسند. این خبر برای نسل جدید شخصیت‌های این فرنچایز ناخوشایند است، اما برای هر کسی که بتواند ناهمگونی شناختی یک فیلم «سیاره میمون‌ها» را درک کند که باعث ایجاد حس جدیدی از امید برای فردا می‌شود، دلگرم‌کننده است.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا