ماریا فئودورونا؛ شاهزادهای که ملکه روسیه شد و تراژدی یک امپراتوری را به چشم دید
بانوی ما که با نام پرنسس داگمار دانمارک به دنیا آمد، در ۲۶ نوامبر ۱۸۴۷ متولد شد و به یکی از شخصیتهای برجسته تاریخ روسیه بدل گشت. او بیش از هر چیز به خاطر نقش مهمش در امپراتوری روسیه شناخته میشود و با ازدواج با الکساندر سوم، از سال ۱۸۸۱ تا زمان مرگ او در ۱۸۹۴ ملکه روسیه بود.
داگمار که در پادشاهی کریستین نهم دانمارک و لوئیز هسه-کاسل متولد شد، به یکی از اعضای دودمانهای سلطنتی مهم اروپا تعلق داشت. ازدواج او سرنوشتش را با سلسله رومانوف گره زد و باعث شد نقش مهمی را در دربار امپراتوری روسیه ایفا کند. او مادر نیکلاس دوم، آخرین امپراتور روسیه بود که سلطنتش با انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ پایان یافت.

وی به دلیل فعالیتهای خیریه، احساس وظیفه قوی و سازگاری با فرهنگ و ارتدکس روسی شهرت داشت و تأثیری ماندگار بر بافت اجتماعی و فرهنگی روسیه بر جای گذاشت. زندگی او دورهای از تغییرات تاریخی عظیم را در بر گرفت و شاهد سقوط سلسله رومانوف و ظهور اتحاد جماهیر شوروی بود. با وجود این تحولات، او همچنان چهرهای محبوب در میان مردم روسیه باقی ماند و پس از تحمل قتل فجیع پسر و خانوادهاش در سال ۱۹۱۸، سالهای پایانی عمر خود را در تبعید گذراند.
پس بیایید همراه فرامدیا نگاهی به زندگی باورنکردنی ماریا فئودورونا بیندازیم. داگمار به خاطر زیبایی چشمگیرش مشهور بود. پرنسس مری آدلاید از کمبریج “چشمهای تیره و زیبای” او را تحسین میکرد و نامزدش نیکلاس الکساندرویچ زیبایی واقعی و چشمان رسا او را میستود. او همچنین توماس دبلیو ناکس را تحت تأثیر قرار داد که شیفتهی هیکل زیبا و ویژگیهای چشمگیرش بود.
داگمار که باهوش و سریعالانتقال بود، پس از ازدواج با خانواده سلطنتی روسیه، علیرغم ناآشنایی با زبان روسی، به سرعت به آن تسلط یافت. ملکه ویکتوریا به زیرکی او پی برد و او را حتی باهوشتر از خواهرش الکساندرا میدانست. داگمار به خاطر شیکپوشی توسط جان لوگان “خوشلباسترین زن اروپا” لقب گرفت و سبک الهامبخش او مورد تحسین چارلز فردریک ورث، آرایشگر پاریسی، قرار گرفت.
داگمار جذاب و دوستداشتنی قلب بسیاری از جمله توماس دبلیو ناکس و ماریا فون بوک را به دست آورد که سادگی و شکوه ذاتی او را میستودند. زیبایی و صمیمیتش او را برای اطرافیانش محبوب کرده بود و تواناییاش در به خاطر سپردن چهرهها و نامها به طور خاصی مورد توجه قرار داشت.

شاهزادهخانم ماری سوفی فردریک داگمار که بعدها با نام ماریا فئودورونا شناخته شد، در ۲۶ نوامبر ۱۸۴۷ در عمارت زرد کپنهاگ در نزدیکی کاخ آمالینبورگ به دنیا آمد و دومین دختر شاهزاده کریستین شلسویگ-هولشتاین-سوندربورگ-گلوکسبورگ و شاهزادهخانم لوئیز هسه-کاسل بود. او که به عنوان یک لوتری تربیت شده بود، از نام ملکههای برجسته دانمارک نامگذاری شد و با نام داگمار بزرگ شد.
با این حال، پس از ازدواج با امپراتور آینده الکساندر سوم روسیه در سال ۱۸۶۶، نام ماریا فئودورونا را اختیار کرد و به مذهب ارتدکس گروید. در سال ۱۸۵۲ پدرش وارث تاج و تخت دانمارک شد و کاخ برنستورف به عنوان اقامتگاه تابستانی به این خانواده اعطا شد. داگمار و خواهران و برادرانش علیرغم موقعیت سلطنتی، تربیت متواضعی داشتند و زندگی سادهای با معیارهای سلطنتی سپری میکردند و بر وظایف مدنی و مسئولیتهای سلطنتی تأکید فراوانی داشتند.
داگمار پیوند فوقالعادهای با خواهر بزرگترش الکساندرا داشت. آنها یک اتاق مشترک داشتند و آموزشهای معمول برای دختران طبقه بالای جامعه شامل درسهای خانهداری، هنر، زبان و همچنین آموزشهای غیرمعمول برای آن زمان مانند ورزش و شنا دریافت میکردند. داگمار به خاطر هوش سرشار و مهارتهای هنریاش مورد توجه قرار گرفت.
پدرش، پادشاه کریستین نهم، در سال ۱۸۶۳ بر تخت پادشاهی دانمارک نشست. ازدواج استراتژیک او و فرزندانش باعث شد تا او را «پدرشوهر اروپا» بنامند. خواهران و برادران داگمار جایگاههای مهمی در سراسر اروپا داشتند: خواهرش الکساندرا با پادشاه آینده ادوارد هفتم بریتانیا ازدواج کرد، برادرش ویلهلم پادشاه جورج اول یونان شد و خواهر دیگری به نام تایرا دوشس کامبرلند شد.
اما زمانی که همه چیز خوب به نظر میرسید، فاجعه رخ داد. داگمار عمیقاً تحت تأثیر مرگ نیکلاس قرار گرفت و شدت صدمه به حدی بود که پدر و مادر نیکلاس مجبور شدند او را از جسدش دور نگه دارند. پس از بازگشت به سرزمین مادری، اندوه عمیق او باعث نگرانی بستگانش در مورد سلامتیاش شد. داگمار پیوند عاطفی شدیدی با روسیه برقرار کرده بود که اغلب احساس او را در مورد کشور وسیعی که قرار بود آن را خانه بنامد، منعکس میکرد. اندوه او همدردی گستردهای را در پی داشت.
پرنسس مری آدلاید کمبریج از غم و اندوه داگمار و سایه تاریکی که در سنین جوانی بر زندگی او افتاده بود ابراز تأسف کرد. حتی ملکه ویکتوریا نیز به این تراژدی اشاره کرد و از درد بیحد و حصر نه تنها برای “داگمار بیچاره” بلکه برای پدر و مادر داغدیده نیکلاس و عروس آیندهاش نیز ابراز تأسف کرد. این دوره، فصل مهم و غمانگیزی را در زندگی داگمار رقم زد و او را عمیقاً با روسیه و مردم آن حتی در غم و اندوهش پیوند داد.
ماریا الکساندروا برای شاهزاده داگمار احترام زیادی قائل بود و از او خواست تا با وارث تازه تعیین شده آنها، سارویچ الکساندر، ازدواج کند. علیرغم بیمیلی اولیه او به دلیل سوگواری برای نیکلاس و درگیریهای عاشقانه با الکساندر، هر دو در نهایت از این ایده استقبال کردند. الکساندر دوم ابراز تمایل کرد که داگمار بخشی از خانواده آنها باقی بماند و ماریا خواستار ورود سریع او به روسیه شد.

در ژوئن ۱۸۶۶، سارویچ الکساندر از کپنهاگ بازدید کرد و در یک لحظه دلخراش در میان عکسهای نیکلاس، از داگمار خواستگاری کرد و او نیز احساسات او را متقابلاً پاسخ داد. نامزدی در اواخر همان ماه در کاخ فردنبورگ اعلام شد و اشتیاق این زوج برای پیوندشان بیشتر شد. داگمار در سپتامبر ۱۸۶۶ پس از جشن خداحافظی، کپنهاگ را ترک کرد و از جمله در برخورد با هانس کریستین اندرسن وداعی احساسی داشت.
او با استقبال گرمی وارد روسیه شد و به سرعت با زندگی جدید خود سازگار شد، به ارتدکس گروید و تبدیل به دوشس اعظم، ماریا فئودورونا شد. ازدواج بزرگ در ماه نوامبر با حضور برادرش به نمایندگی از خانوادهاش برگزار شد. ماریا و الکساندر در کاخ آنیچکوف در سن پترزبورگ اقامت گزیدند و از ازدواجی لذتبخش برخوردار شدند و به خاطر علاقهای که به یکدیگر داشتند، مورد احترام فراوان قرار گرفتند. ملکه ویکتوریا، علیرغم احساسات ضد روسی خود، از اتحادیه آنها به خوبی سخن میگفت.
فرزند اول آنها، نیکلاس (نیکلاس دوم آینده)، در سال ۱۸۶۸ به دنیا آمد و پس از آن چند فرزند دیگر به دنیا آمدند. ماریا رابطه بسیار نزدیکی با پسرش جورج و رابطهای دورتر با دخترانش داشت. خانواده سلطنتی تولد هر کودک را جشن میگرفتند و ترکیبی از شادی و پویایی را در خانواده سلطنتی نشان میدادند. آنها غم از دست دادن پسرشان الکساندر بر اثر مننژیت در کودکی را متحمل شدند، اما چهار فرزند دیگرشان یعنی جورج (متولد ۱۸۷۱)، زینیا (متولد ۱۸۷۵)، مایکل (متولد ۱۸۷۸) و اولگا (متولد ۱۸۸۲) به بزرگسالی رسیدند.
ماریا نسبت به پسرانش رفتار محبتآمیز و مراقبتی داشت و بهویژه به جورج، پسر محبوبش، عشق میورزید و به ندرت به خاطر رفتار شیطنتآمیز او را تنبیه میکرد. در مقابل، او رابطه سردتری با دخترانش داشت، هرچند اولگا و مایکل با پدرشان پیوند نزدیکتری داشتند. این پویایی، سبک خاص فرزندپروری ماریا و روابط فردی او با هر یک از فرزندانش را منعکس میکرد.
ماریا فئودورونا به عنوان همسر وارث الکساندر، به دلیل سلامتی شکننده مادرشوهرش، اغلب مجبور بود نقش بانوی اول دربار روسیه را ایفا کند. در ابتدا، ازدواجش با الکساندر، پس از نامزدی با برادر درگذشتهاش، با مخالفت بسیاری از روسها مواجه شد، اما او با تلاشهای جدی برای یادگیری زبان و فرهنگ روسی، به سرعت در میان مردم محبوبیت پایداری به دست آورد.
ماریا انرژی خود را روی خانواده، کارهای خیریه و جنبههای اجتماعی موقعیت خود متمرکز کرد و عموماً از سیاست دوری میکرد. با این حال، در جریان اعتراضات دانشجویی در کیف و سن پترزبورگ ابراز همدلی کرد و برخورد وحشیانه پلیس با دانشجویان را زیر سوال برد. او همچنین تمایلات شدید ضدآلمانی داشت، موضعی که تحت تأثیر الحاق سرزمینهای دانمارک توسط پروس در سال ۱۸۶۴ بود.
ماریا که از لحاظ دیپلماتیک مهارت داشت، در سازماندهی اتحاد بین برادرش، جورج اول یونان و دختر دایی همسرش اولگا کنستانتینونا از روسیه، نقش اساسی ایفا کرد. پدرش، کریستین نهم دانمارک، او را به خاطر تلاشهای موفقیتآمیزش تحسین میکرد. رابطه ماریا با پدرشوهرش، الکساندر دوم، به دلیل امتناع او از پذیرش ازدواج دومش با کاترین دولگوروکوف تیره شد، که منجر به لحظات پرتنش و نارضایتی الکساندر دوم شد. او به فرزندانش اجازه نمیداد با فرزندان کاترین و الکساندر دوم ارتباط برقرار کنند، موضعی که باعث اختلافات خانوادگی شد.
در ۱۸۷۳ ماریا و خانوادهاش از بریتانیا دیدن کردند و جامعه لندن را در کنار خواهرش الکساندرا، شاهزادهخانم ولز، خوشحال کردند. سال بعد، آنها میزبان شاهزاده و پرنسس ولز در سن پترزبورگ برای عروسی آلفرد، دوک ادینبورگ با دوشس ماریا الکساندرونا، دختر الکساندر دوم، بودند.
در ۱۳ مارس ۱۸۸۱، ماریا فئودورونا با تراژدی بزرگی روبرو شد و پدرشوهرش، امپراتور الکساندر دوم روسیه، بر اثر بمبگذاری کشته شد. او به وضوح این صحنه وحشتناک را در دفترچه خاطراتش توصیف کرد، که نقطه عطفی در زندگی او بود و نگرانیهایش را برای امنیت همسرش الکساندر سوم افزایش داد.

ماریا و الکساندر در مراسمی بزرگ در سال ۱۸۸۳، در میان تدابیر شدید امنیتی به دلیل تهدیدات جانی، تاجگذاری کردند. این امر منجر به جابجایی آنها به کاخ امن گاچینا شد؛ جایی که ۱۳ سال را در آنجا گذراندند و فرزندانشان بزرگ شدند. علیرغم چالشهای موجود، ماریا فئودورونا به یک ملکه محبوب تبدیل شد و به خاطر شخصیت، هوش و تعهدش به مردمش مورد تحسین قرار گرفت.
او عمیقاً درگیر امور بشردوستانه بود، از مؤسسات خیریه متعدد حمایت کرد و مدارسی برای آموزش دختران تأسیس نمود. وی همچنین فعالانه در رویدادهای اجتماعی شرکت میکرد و به چهرهای برجسته در جشنهای سلطنتی گاچینا بدل شد. رابطه ماریا با دوشس اعظم ماری پاولونا، همسر برادرشوهر روسیاش، با رقابت ظریف اجتماعی همراه بود که نشاندهنده تنشهای درون خانواده سلطنتی بود. با این حال، او رابطه خوبی با بسیاری از خویشاوندان سببی خود داشت و اغلب به عنوان میانجی در مسائل خانوادگی عمل میکرد.
در طول سفرهای سالانه به دانمارک، ماریا از آزادی و وقت خانوادگی بیشتری برخوردار بود، اگرچه رهبران اروپایی مانند اتو فون بیسمارک به این تجمعات با شک و تردید مینگریستند. در زمان سلطنت الکساندر سوم، سلطنت با تهدیدهای مختلفی از جمله سوءقصد نافرجام و خروج خطرناک یک قطار از ریل مواجه شد. با وجود این چالشها، ماریا تمرکز خود را بر خانواده، بهویژه پسر ارشدش نیکلاس (نیکلاس دوم آینده) گذاشت.
او در ابتدا با تمایل نیکلاس برای ازدواج با پرنسس آلیکس هسه به دلیل نگرانی درباره شخصیت و عدم شایستگی آلیکس به عنوان ملکه مخالفت کرد، اما با رو به وخامت گذاشتن سلامتی الکساندر سوم، آنها با اکراه اجازه این پیوند را دادند.
در نوامبر ۱۸۹۴، ماریا فئودورونا با از دست دادن شوهرش الکساندر سوم مواجه شد و اندوه خود را در دفتر خاطراتش ثبت کرد. پس از مرگ شوهرش، از جانب خواهرش، شاهزادهخانم ولز، که در طول مراسم خاکسپاری در کنار او ماند، حمایت شد. اندکی بعد، پسرش نیکلاس با آلیکس هسه ازدواج کرد که تبدیل به ملکه الکساندرا فئودورونا شد.
ماریا به عنوان ملکه دوجر (بیوه)، از پسرش نیکلاس یا همسرش الکساندرا محبوبتر بود. حضور او در مراسم تاجگذاری نیکلاس در سال ۱۸۹۶ تشویق و تحسین گستردهای را برانگیخت که نشان از محبت عمیق مردم روسیه به او داشت.
ماریا هم در کاخ آنیچکوف در سن پترزبورگ و هم در کاخ گاچینا اقامت داشت و برای ملازمات سفرش “قطار موقت امپراتوری” الکساندر سوم به او اعطا شد. او نقش موثری به عنوان مشاور سیاسی نیکلاس دوم ایفا کرد و در ابتدا او را در تصمیمگیریها و انتصابات وزرا راهنمایی میکرد. تأثیر او در سالهای اولیه سلطنت نیکلاس قابل توجه بود، اما زمانی که او بیشتر به الکساندرا تکیه کرد، آثار آن از بین رفت.
ماریا علیرغم مهارتهای دیپلماتیک و محبوبیتش، رابطهای تیره با عروسش الکساندرا داشت که او را مسئول بسیاری از مشکلات امپراتوری و ناتوانیاش در ارتباط با مردم روسیه میدانست. ماریا اغلب به خارج از کشور سفر میکرد، از جمله به انگلستان و زادگاهش دانمارک. او از فنلاند در طول دوره روسیسازی آن حمایت کرد و موافقت خود با استقلال فنلاند را نشان داد.
از دست دادن پسرش جورج در سال ۱۸۹۹ ماریا را عمیقاً متاثر کرد. او ازدواج دخترش اولگا را با دوک پیتر الکساندرویچ اولدنبورگ ترتیب داد، پیوندی که با نارضایتی همراه بود و به طلاق انجامید. ماریا با ازدواج مخفیانه کوچکترین پسرش مایکل با چالشهای خانوادگی بیشتری روبرو شد که باعث رسوایی و خشم شد.
ماریا به شدت با راسپوتین مخالف بود و او را نفوذ خطرناکی بر نیکلاس و آلکساندرا میدانست. ماریا تلاش ناموفقی کرد تا آنها را متقاعد کند که او را از بیم آسیبی که میتوانست به شهرت خاندان امپراتوری وارد کند، برکنار کنند.
در طول این دوران پرتلاطم، ماریا یک شخصیت مرکزی و تأثیرگذار در خانواده رومانوف و جامعه روسیه باقی ماند و به خاطر درایت، مهارتهای دیپلماتیک و فداکاریاش به خانواده و کشورش شهرت داشت.
در سال ۱۹۱۴، زمانی که ماریا فئودورونا در انگلستان بود، جنگ جهانی اول آغاز شد. شرایط جنگ بازگشت او به روسیه را دشوار ساخت و او مجبور شد از طریق دانمارک و فنلاند سفر کند تا به کشورش بازگردد. پس از بازگشت، در کاخ یلاگین نزدیک پتروگراد (سن پترزبورگ سابق) اقامت کرد و به عنوان رئیس صلیب سرخ روسیه فعالیت نمود. او همچنان خود را وقف امور خیریه و مراقبتهای بهداشتی کرد و نقشی مؤثر در حمایت از مجروحان جنگی و نیازمندان داشت.
در طول جنگ، نگرانیها در خانواده امپراتوری درباره نفوذ شدید ملکه الکساندرا بر امور دولتی و کنترل راسپوتین بر او افزایش یافت. ماریا فئودورونا و دیگر اعضای خاندان سلطنتی تلاش کردند تا تأثیر الکساندرا را کاهش دهند و راسپوتین را از قدرت دور کنند. در میان این آشوبها، طرحها و بحثهایی درباره کودتا به منظور عزل تزار نیکلاس دوم مطرح بود تا شاید سلطنت حفظ شود. گفته میشود ماریا نیز در این برنامهها شرکت داشت؛ هدف این بود که یا خود او به عنوان ملکه سلطنت کند یا به عنوان نایبالسلطنه برای نوهاش الکسی منصوب شود.
با این حال، زمانی که ماریا با نیکلاس دوم و درخواستهایی که از طرف راسپوتین مطرح میشد مواجه شد، نفوذ ملکه الکساندرا باعث شد ماریا از پایتخت به شهر کیف فرستاده شود. در کیف، ماریا به همکاری با صلیب سرخ و بیمارستانها ادامه داد. با وجود جشن گرفتن پنجاهمین سالگرد حضورش در روسیه، رابطه او با زوج امپراتوری، به ویژه الکساندرا، به تیرگی گرایید و در نهایت نیکلاس دوم و الکساندرا ارتباط خود را با بزرگ خاندان رومانوف قطع کردند.
پس از قتل راسپوتین، برخی از اعضای خانواده از ماریا خواستند که به پایتخت بازگردد و به عنوان مشاور سیاسی تزار جایگزین الکساندرا شود. ماریا این پیشنهاد را نپذیرفت اما موافقت کرد که نفوذ الکساندرا باید محدود شود و پیشنهاد داد که او از امور دولتی کنار گذاشته شود. این دوره نقطه حساسی در تاریخ سلسله رومانوف بود و ماریا فئودورونا به شدت درگیر وقایع و درگیریهای خانوادگی شد.
در سال ۱۹۱۷، هنگامی که انقلاب روسیه سراسر کشور را فرا گرفت، ماریا تحولات عمیق شخصی و سیاسی را تجربه کرد. پس از انقلاب فوریه و استعفای نیکلاس دوم، او از کیف سفر کرد تا با پسر معزول خود در موگیلف دیدار کند. کمی بعد متوجه وسعت تغییرات در کیف شد و به توصیه خانواده، همراه دیگر پناهندگان خاندان رومانوف به شبهجزیره کریمه نقل مکان کرد.
در حالی که ماریا در کریمه بود، گزارشهایی از اعدام فرزندان و نوههایش به گوشش رسید. او علناً این شایعات را نمیپذیرفت و ترجیح میداد باور کند که آنها از روسیه گریختهاند. دفترچه خاطرات و نامههایی که به نیکلاس نوشته بود، گواه اندوه عمیق و امید او به امنیت خانوادهاش علیرغم واقعیت تلخ آن روزهاست. دخترش اولگا بعدها اذعان کرد که ماریا احتمالا سالها پیش از مرگش حقیقت را در قلب خود پذیرفته بود.
ماریا، که در ابتدا مخالف ترک روسیه حتی پس از سقوط سلطنت بود، سرانجام در سال ۱۹۱۹ تسلیم شد. او با خروج از کریمه، سوار کشتی اچاماس مارلبورو شد که توسط برادرزادهاش، جرج پنجم پادشاه بریتانیا، اعزام شده بود. این سفر پیش از رسیدن به انگلستان، یک توقف کوتاه در مالت داشت، جایی که او با خواهرش ملکه دوجر الکساندرا اقامت کرد.
در انگلستان، ماریا احساس میکرد که تحت الشعاع خواهرش، ملکه دوجر قرار گرفته است و این احساس، همراه با وضعیت نابسامان او، باعث شد تا به زادگاهش دانمارک بازگردد. با این حال، مردم روسیه که هنوز او را ملکه خود میدانستند، مکرراً به دنبال او میگشتند. علیرغم پیشنهادی که در سال ۱۹۲۱ توسط مجمع سلطنتی روسیه برای تصاحب تاج و تخت روسیه به او داده شد، به دلیل امید اندکی که به زنده بودن پسرش نیکلاس داشت، این پیشنهاد را رد کرد. او همچنین از تحقیقات در مورد سرنوشت خانواده تزار حمایت کرد اما از مواجهه مستقیم با جزئیات دلخراش اجتناب نمود.

سالهای پایانی زندگی ماریا فئودورونا با خاطرات گذشته امپراطوری و خسارتهای غمانگیزی که در طول تحولات پرآشوب روسیه متحمل شد، همراه بود. این سالها برای ملکه دوجر با احساس آمادگی برای پایان زندگیاش همراه شد؛ به ویژه پس از مرگ خواهر محبوبش، ملکه الکساندرا، در نوامبر ۱۹۲۵.
ماریا فئودورونا سرانجام در ۱۳ اکتبر ۱۹۲۸ در سن ۸۰ سالگی درگذشت؛ در حالی که چهار فرزند از شش فرزند خود را از دست داده بود، که گواهی بر مصیبتهای وارده بر او در طول زندگیاش است. مراسم تشییع جنازه او در کلیسای ارتدکس الکساندر نوسکی در کپنهاگ برگزار شد و خاکسپاریاش در کلیسای جامع روسکیلد انجام گرفت.

در سال ۲۰۰۵، توافقی بین ملکه مارگرت دوم دانمارک و ولادیمیر پوتین رئیسجمهور روسیه منعقد شد تا به احترام خواست ماریا، بقایای او در کنار همسرش الکساندر سوم در روسیه به خاک سپرده شود. این امر منجر به برگزاری مراسمی در سپتامبر ۲۰۰۶ برای انتقال بقایای او به سن پترزبورگ شد؛ مراسمی که توجه بسیاری از جمله اعضای خاندانهای سلطنتی اروپا را به خود جلب کرد و لحظهای با اهمیتی تاریخی بود.
این مراسم با اتفاقات غیرمنتظرهای نیز همراه بود، از جمله اینکه یک دیپلمات جوان دانمارکی به طور تصادفی در داخل قبر افتاد. در ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۶، مجسمه یادبود ماریا فئودورونا در نزدیکی کاخ اختصاصیاش در پترهوف رونمایی شد. پس از مراسمی در کلیسای جامع سنت ایزاک، بقایای او در کنار الکساندر سوم در کلیسای جامع پیتر و پل به خاک سپرده شد و آرام گرفت. این تدفین نهایی تقریباً ۷۸ سال پس از مرگ او و ۱۴۰ سال پس از ورود اولیهاش به روسیه رخ داد و به طور نمادین، او را با همسرش پیوند داد و پایانی بر بخشی مهم از تاریخ سلسله رومانوف رقم زد.





