
یکی از ویژگیهای عجیب بحثهای معاصر درباره «چگونگی رفتار درست انسان با دیگر حیوانات» این است که هرگاه اصلاً این موضوع مطرح میشود، معمولاً ذیل عنوان «محیطزیستگرایی» (Environmentalism) قرار میگیرد. بدون تردید، این امر تا حدی نتیجه ناخواسته اما قابل درکِ برجسته شدن «بحران محیطزیست» (Environmental Crisis) است. بااینحال، این شیوه طرح مسئله پرسشی اساسی را از پیش مفروض میگیرد، بیآنکه به آن پاسخ دهد: این محیطزیست، متعلق به چه کسی است؟
واژه «محیط» یا «محیطزیست» (Environment) ریشه در مفهوم «احاطهکردن» و «در برگرفتن» دارد. ما انسانها در محیطی زندگی میکنیم که ما را دربر گرفته و دیگر حیوانات نیز بیتردید بخشی از آن هستند. اما مسئله اینجاست که هر موجود زندهای در یک محیط زندگی میکند؛ بنابراین، همانگونه که حیوانات بخشی از محیط ما هستند، ما انسانها نیز بخشی از محیط حیوانات دیگر محسوب میشویم. با این حال، وقتی از «محیطزیست» سخن میگوییم، به نظر میرسد فرض نانوشته این است که منظور، صرفاً محیط انسانی است. گمان نمیشود بسیاری از افراد حتی به این احتمال اندیشیده باشند که محیطهای دیگری هم وجود دارند. از اینرو، کاربرد رایج مفهوم «محیطزیست» عمیقاً خودمحورانه است؛ البته نه فقط خودمحورانه فردی، بلکه خودمحورانه در سطح گونهای، یا به بیان دقیقتر، انسانمحورانه (Anthropocentric).
این نکته ما را به ابهامی عمیقتر درباره واژه «ما» میرساند. وقتی میگوییم «محیطزیستِ ما»، منظورمان چیست؟ محیط انسانی یا محیط حیوانی؟ بالاخره انسانها خودشان حیواناند (حیوان ناطق). اما روشن است که وقتی مسئله حیوانات دیگر را ذیل عنوان محیطزیستگرایی بررسی میکنیم، «ما» را بهطور ضمنی به انسان محدود کردهایم. پرسش اینجاست: آیا این یک تصمیم آگاهانه و مبتنی بر دلایل موجه بوده، یا صرفاً عادت فکریای است برآمده از مفروضات بررسینشده؟ و پیامدهای چنین جداییای میان انسان و دیگر حیوانات چیست؟ به نظر میرسد تمام وضعیت اسفبار حیوانات دیگر ــ یعنی بدرفتاریای که از جانب انسانها با آنها میشود ــ دقیقاً از همین دوگانهسازی و جداسازی ریشه میگیرد.
شاید حتی خود اصطلاح «اخلاق محیطزیست» (Environmental Ethics) از ابتدا انتخاب چندان خوشایندی نبوده باشد. بهطور کلی، منظور اصلی محیطزیستگرایان این است که همه حیوانات، و حتی همه اشکال حیات، یک سیاره مشترک دارند و بقای آنها کاملاً به یکدیگر وابسته است. افزون بر این، کل حیات جانوری در تعامل و وابستگی متقابل با جهان غیرآلی (Inorganic World) نیز قرار دارد. این واقعیت بهقدری بدیهی است که در عناصر سازنده بدن ما، هوایی که تنفس میکنیم، آبی که مینوشیم، دامنه تپهای که از آن معدنکاوی میکنیم، و حتی پدیده گرمشدن جهانی بهروشنی آشکار است. از این منظر، انسان مدرن باید احترام بیشتری برای کل جهانی که ما را احاطه کرده قائل شود و آن را صرفاً معدن طلای اختصاصی یا زبالهدان شخصی خود نبیند؛ چراکه چنین رفتاری رابطه واقعی ما با جهان را تحریف میکند و در نهایت، خود ما را در معرض خطر قرار میدهد.
این دیدگاه بیشک جذاب و قانعکننده است؛ اما کسی که دغدغه رفتار درست با همه حیوانات (و حتی همه اشکال حیات) را دارد، نمیتواند به چنین برداشتی بسنده کند، مادامی که دلالت انسانمحورانه مفهوم «محیطزیست» همچنان به قوت خود باقی است. زیرا در این صورت، حیوانات دیگر همچنان صرفاً در نسبت با ما دیده میشوند، نه ما در نسبت با آنها. معیار نهایی درست و نادرست، همچنان بقای ما و شکوفایی ما خواهد بود.
این مسئله را میتوان بهوضوح در جنبش غذای «سازگار با محیطزیست» یا «ارگانیک» (Organic Food Movement) مشاهده کرد؛ جنبشی که بسیار محتملتر است از مزایای سلامت انسانیِ حیوانات بهاصطلاح «پاکسازیشده» سخن بگوید تا از رفاه و آسایش خود حیوانات. طبق کتاب پیتر سینگر (Peter Singer) و جیم میسون (Jim Mason) با عنوان «شیوهای که میخوریم» («The Way We Eat»)، شیر، پنیر، تخممرغ و گوشت عرضهشده در فروشگاههای «غذای طبیعی» به همان اندازه ممکن است حاصل درد، رنج و مرگ زودهنگام حیوانات باشد که محصولات سوپرمارکتهای معمولی؛ و همانقدر نیز با ظاهری فریبنده عرضه میشود. دلیلش روشن است: رفتار با حیوانات همچنان تابع حداقل استانداردهایی است که «رقابت اقتصادی» (Economic Competitiveness) تعیین میکند. به این ترتیب، مسائل مربوط به حیوانات میتوانند به دست محیطزیستگرایی انسانمحور «ربوده» شوند؛ جایی که حیوانات صرفاً بهمثابه یکی دیگر از «منابع پایدار» (Sustainable Resources) برای مصرف، رفاه و لذت انسانی تعریف میشوند.
از سوی دیگر، آیا این ایده که «هرچه برای انسان خوب است، برای حیوانات دیگر هم خوب است» چیزی جز خوشخیالی یا نوعی ایمان فراعلمی به مشیت نیکِ همگانی نیست؟ این گزاره، علیرغم جذابیت شهودیاش، یک ادعای تجربی است و نمیتوان آن را بدیهی فرض کرد. ما نمیتوانیم از پیش بپذیریم که در این «بهترین جهان ممکن» نوعی هماهنگی از پیش تثبیتشده وجود دارد؛ هماهنگیای که طبق آن، انسانها هرگز مجبور نباشند برای رفاه گونههای دیگر فداکاری واقعی انجام دهند (یا بالعکس). صریح باید گفت: این فرضیه هماهنگی، به نظر به همان اندازه محل تردید است که ایده نیکیای محض جای سئوال دارد. افزون بر این، چنین دیدگاهی گرفتار نقطهضعف اساسی هر نظریه اخلاقی پیامدگرا (Consequentialism) نیز هست؛ یعنی دشواری تقریباً غیرممکنِ پیشبینی همه پیامدهای بلندمدت و مجموع هر کنش یا سیاست.
در مقابل، و همسو با اندیشمندانی چون پل دبلیو. تیلور (Paul W. Taylor) و تام ریگن (Tom Regan)، میتوان استدلال کرد که همه موجودات دارای احساس و شاید حتی همه موجودات زنده، صرفنظر از روابط وابستگی متقابلشان با ما، شایسته احتراماند؛ احترام بهعنوان «غایت فینفسه». بیتردید، واقعیتهای مربوط به درهمتنیدگیها و وابستگیهای ما ــ همچون دیگر شرایط و اقتضائات ــ در استخراج توصیهها و احکام اخلاقی مشخص نقش خواهند داشت. اما اصل بنیادین اخلاقی باید بر ارزش ذاتی و کرامت درونی موجودات استوار باشد.






