مشکل تازه نتفلیکس؛ شخصیتهای بیخطر، قصهگویی را قربانی میکنند

تقریبا هرکسی از یک جنبه نتفلیکس (Netflix) دل خوشی ندارد. انتشار یکجای قسمتها، فصلهای کوتاه، فاصله طولانی میان فصلها و لغو ناگهانی سریالها همگی انتقادهایی کاملا قابلدرکاند، اما اینها مشکلاتی بیرونی هستند که لزوما به خود داستانگویی آسیب نمیزنند. به نظر، «نتفلیکس» راه دیگری هم برای خرابکردن قصههایش پیدا کرده است.
مدتهاست گفته میشود بعضی سریالهای این پلتفرم برای مخاطبانی نوشته میشوند که هنگام تماشا، تمام توجهشان به صفحه تلویزیون نیست. شخصیتها چیزهایی را توضیح میدهند که هیچ آدمی در دنیای واقعی با صدای بلند به زبان نمیآورد. گذشته آنها از طریق دیالوگهای توضیحی سنگین روایت میشود و گاهی شخصیتها اعلام میکنند چه کاری انجام میدهند، چرا آن را انجام میدهند و حتی دیگران در همان لحظه به چه چیزی فکر میکنند.
«نتفلیکس» وجود دستورالعمل رسمی برای تولید محتوای مناسب «صفحه دوم» را رد کرده است؛ یعنی این ادعا که نویسندگان باید سریالها را به شکلی ساده و قابلپیگیری بنویسند تا مخاطب حتی هنگام گشتوگذار با تلفن همراه نیز چیزی را از دست ندهد. بااینحال، تصور نمیکنم مشکل فقط به این موضوع محدود باشد.
برخی از سریالهای قدیمیتر «نتفلیکس» بهخوبی درک میکردند که تلویزیون میتواند پیچیده باشد. شخصیتها میتوانستند خودخواه، متناقض، از نظر اخلاقی نفرتانگیز، همدلیبرانگیز، فریبکار، بامزه یا بیرحم باشند؛ حتی ممکن بود تمام این ویژگیها را همزمان داشته باشند. همین پیچیدگی بود که آنها را جذاب میکرد.
بااینحال، این روزها بیشتر با سریالهایی در «نتفلیکس» روبهرو میشوم که انگار شخصیتهای اصلیشان از ابتدا برای دوستداشتنی و قابلتاییدبودن طراحی شدهاند.
انسانها پیچیدهاند. ما سوگیری داریم و گاهی به دلایلی تصمیمهای افتضاح میگیریم که در ذهن خودمان کاملا منطقی به نظر میرسند. خودمان را متقاعد میکنیم حق با ماست و اغلب دوروبرمان را با آدمهایی پر میکنیم که دیدگاهی مشابه دارند. همچنین ممکن است بدون آنکه متوجه باشیم، تعصبهایی را از خانواده و جامعه به ارث ببریم که عمیقا به طرز فکرمان شکل دادهاند. واقعیت همینقدر آشفته و ناخوشایند است.
مدتی است در فضای اینترنت و میان هواداران آثار مختلف میبینم که بحث درباره شخصیتها چقدر زود به قضاوت اخلاقی تبدیل میشود. دیگر موضوع اصلی، کیفیت داستان یا جذابیت شخصیت نیست؛ بحث به کالبدشکافی این پرسش میرسد که چرا یک سریال اصلا جرات کرده شخصیتی غیراخلاقی خلق کند.
چنین بحثی ذاتا ایرادی ندارد، اما گاهی جذاببودن یک شخصیت زیر سایه این پرسش دفن میشود که آیا رفتار او پذیرفتنی است یا نه. حتی بعضی وقتها بازیگران نیز بیدلیل هدف حمله قرار میگیرند. شاید «نتفلیکس» هم در حال واکنش نشاندادن به همین فضای حساس باشد.
مشکل اینجاست که تلویزیون قرار نیست فقط آدمهایی را نشانمان دهد که دوست داریم در زندگی واقعی با آنها دوست شویم. تلویزیون باید شخصیتهایی بسازد که نتوانیم چشم از آنها برداریم. فرانک آندروود دقیقا به همین دلیل تا این اندازه جذاب بود.

او آدمی وحشتناک بود و موفقیت «House of Cards» نیز تا حد زیادی از همین ویژگی میآمد. فرانک قرار نبود از نظر اخلاقی پذیرفتنی باشد؛ قرار بود تماشایی و مسحورکننده باشد. شاید کلیشهای به نظر برسد، اما اگر «House of Cards» امروز ساخته میشد، احتمالا فرانک آندروود شخصیت بسیار متفاوتی داشت. شرارت، بیرحمی و زیرکی او شاید تعدیل میشد تا برای مخاطبان خوشایندتر باشد.
اینجاست که تلاش افراطی برای راضی نگهداشتن مخاطب به مشکل تبدیل میشود. اگر هر شخصیت جنجالی به معضلی تبدیل شود که باید حلش کرد، در نهایت دیگر هیچ شخصیت جنجالیای خلق نخواهد شد. اگر همه آدمهای روی صفحه کسانی باشند که مخاطب با خیال راحت میتواند با آنها موافق باشد، کشمکش داستان از کجا میآید؟
تماشای اقتباس تازه «Little House on the Prairie» در «نتفلیکس» باعث شد بیشتر به این موضوع فکر کنم. از سریال لذت بردم، چون اثری آرامشبخش بود. بااینحال، پس از پایان آن نتوانستم از این احساس خلاص شوم که چیزی کم دارد؛ حسی که در سالهای اخیر بعد از تماشای چندین سریال دیگر این پلتفرم نیز تجربه کردهام.
خانواده اینگلز اغلب بیش از حد «کامل» به نظر میرسند. آنها ایرادهایی دارند، اما این ضعفها بهندرت درک ما را از شخصیتشان به چالش میکشند. حتی زمانی که داستان آنها را در موقعیتهایی قرار میدهد که باید جهانبینیشان را آشفته، متناقض یا ناراحتکننده کند، شخصیتها همچنان بهشکلی غیرعادی پاکیزه باقی میمانند. نتیجه این است که جهان اطرافشان نیز کمتر باورپذیر به نظر میرسد.
منظورم این نیست که تمام شخصیتهای «Little House on the Prairie» باید افرادی بهشدت متعصب باشند؛ حرفم این است که بستر تاریخی سریال باید اصطکاکی آشکار ایجاد کند. آدمها صرفا به این دلیل که قهرمان داستان هستند، بهطور جادویی روشنفکر و آگاه نمیشوند.
لورا یک کودک است؛ بنابراین طبیعی است که جهانبینیاش تحتتاثیر خانواده، اطرافیان و جامعه شکل بگیرد. بااینحال، بزرگسالان نیز باید نگرشهای پیچیده داشته باشند. آنها باید گرفتار تعصبها، نقاط کور، تناقضها و باورهایی باشند که گاهی ما را معذب میکند.
حتی جما که از نظر تئوری باید دیدگاهی متفاوت ارائه دهد، در تعصبهایش آنقدر مهارشده و محتاط است که چندان در ذهن نمیماند. این موضوع بخشی از مشکل بزرگتر سریال است: اثر چنان به خوشایند و دلنشینبودن متعهد است که بهندرت تاثیری عمیق و غریزی بر مخاطب میگذارد.
تماشای آثار آرامشبخش هیچ ایرادی ندارد. گاهی خودم هم میخواهم سریالی ببینم که بدون به چالش کشیدن تمام جهانبینیام، سرگرمم کند. اما «نتفلیکس» نباید به مقصدی تبدیل شود که همه محصولاتش برای ایجاد احساس آسودگی طراحی شدهاند؛ بهویژه وقتی بخشی از اعتبار اولیه خود را با فراهمکردن فرصت برای داستانهایی به دست آورد که تلویزیون سنتی حاضر نبود به سراغشان برود.
از نگاه من، بحث «صفحه دوم» و شخصیتهای اخلاقا بیخطر در یک نقطه به هم میرسند. هر دو به نوعی از تلویزیون منتهی میشوند که هدفش کاهش هرگونه اصطکاک است. اگر بتوانم پنج دقیقه نگاهم را از صفحه بردارم و بعد همچنان دقیقا بفهمم چه اتفاقی افتاده، یا قهرمانی را ببینم که همیشه تمام تصمیمهای درست را میگیرد، دیگر با یک اثر تلویزیونی جدی روبهرو نیستم؛ با محتوایی بنجل و مصرفی طرفم.
گاهی میخواهم یک سریال میخکوبم کند. میخواهم در پایان قسمتی به صفحه خیره شوم و با خودم بگویم: «لعنتی، چه اتفاقی افتاد؟»
وسترنها نیز هیچوقت صرفا آثاری آرامشبخش نبودهاند. این ژانر همیشه برای خشونت، تعصب، طمع، فساد، بیرحمی، بقا، مردانگی، استعمار، بیقانونی و آدمهایی جا داشته که تعریف خودشان از عدالت را به دیگران تحمیل میکنند. همین زشتیها بخشی از جذابیت وسترن هستند و به همین دلیل است که آثاری مانند «Deadwood» تا مدتها در ذهن باقی میمانند.
«نتفلیکس» برای درک این نکته لازم نیست همه سریالهایش را تلخ، سیاه و رنجآور بسازد. فقط باید دست از این تصور بردارد که ایجاد ناراحتی و معذبکردن مخاطب، نوعی شکست در داستانگویی است.
هدف قصهگویی نباید همیشه ایجاد حس گرما و آرامش باشد. گاهی یک اثر باید کاری کند که ماتومبهوت به صفحه نگاه کنیم و از خودمان بپرسیم دقیقا چه بر سر شخصیتها و حتی خود ما آمده است.
«نتفلیکس» از قبل میداند چطور مردم را به تماشا وادار کند. چالش واقعی حالا این است که دوباره کاری کند مخاطبان اهمیت بدهند.





