«موزیکال»؛ طنز سیاهِ معلمی ناکام، موزیکالی نامعمول و نمایشی از خشم مردانه
نقد و بررسی فیلم «موزیکال» (The Musical)؛ وقتی کینه روی صحنه میرود

فیلم «موزیکال» (The Musical) به کارگردانی ژیزل بونییا، نخستین فیلم بلند این کارگردان جوان آمریکایی است که در بخش مسابقه اصلی جشنواره ساندنس ۲۰۲۶ به نمایش درآمد. فیلم با ترکیبی از کمدی سیاه، هجو اجتماعی و بیپروایی روایی، داستان معلمی دلخور و ناکام را روایت میکند که تصمیم میگیرد با ابزار تئاتر، از رئیس مدرسهاش انتقام بگیرد. نتیجه، اثری است ناهموار اما گاه بهشدت خندهدار، که با وجود ضعفهای ساختاری، جسارت و انرژی خاص خود را دارد.
داگ لایبوویتز (ویل بریل)، معلم تئاتر یک مدرسه راهنمایی در حومه شهر، مردی است در آستانه چهلسالگی که هنوز رویای نمایشنامهنویسی حرفهای را در سر میپروراند. او فارغالتحصیل دانشگاهی معتبر است، اما زندگیاش آنطور که انتظار داشته پیش نرفته و حالا مجبور است هر سال موزیکالهای مدرسهای را با بچههای نوجوان کارگردانی کند. سال گذشته، رابطهای کوتاه با ابیگیل (جیلیان جیکوبز)، معلم هنر مدرسه، کمی از تلخی روزگارش کاسته بود. اما در آغاز سال تحصیلی جدید، داگ درمییابد که ابیگیل او را ترک کرده و با مدیر مدرسه، بردی (راب لو)، رابطه دارد.
بردی، مردی شصتساله با لبخندی چاپلوسانه و وسواسی بیمارگونه برای کسب جایزه «روبان آبی» از هیئت آموزشی ایالتی، دقیقاً همان نوع آدمی است که خون داگ را به جوش میآورد. داگ که خود را قهرمان تراژیک یک فیلم نوآر کمخطر میپندارد، تصمیم میگیرد بهجای اجرای «داستان وست ساید» که قرار بوده موزیکال امسال باشد، مخفیانه دانشآموزانش را برای اجرای یک موزیکال اورجینال درباره یازده سپتامبر آماده کند؛ موزیکالی با عنوان «قهرمانان» که قرار است شب افتتاحیه، بمبی باشد برای نابودی اعتبار بردی.
«موزیکال» در هسته خود، فیلمی است درباره قدرت مخرب کینهتوزی. داگ در یکی از صحنههای فیلم به شاگردانش میگوید: «همه از قدرت عشق حرف میزنند، اما کسی از قدرت کینه نمیگوید.» این جمله، شعار غیررسمی فیلم است و بهخوبی روحیه تلخ و بدبینانه آن را خلاصه میکند.
فیلمنامه الکساندر هلر، داگ را بهعنوان نمونهای از مردان سفیدپوست تحصیلکرده و ناراضی معرفی میکند؛ کسانی که خود را قربانی سیستم میدانند و ناکامیهایشان را شاید به درستی یا به اشتباه به گردن «ابتکارات تنوعمحور» و «فرهنگ بیداری» میاندازند. فیلم این نگاه را با لحنی طنزآمیز به تصویر میکشد، اما گاهی مرز میان هجو و همدلی چندان روشن نیست و این ابهام، بخشی از مشکل فیلم است.
داگ دانشآموزانش را ابزاری برای انتقام میبیند و فرصتی از دست نمیدهد تا سرخوردگیهایش را در قالب «درسهای زندگی» به آنها منتقل کند. در یک صحنه به دانشآموز لاتینی که از انتخاب دختری سفیدپوست برای نقش ماریا ناراحت است میگوید: «زندگی همین است؛ گاهی میبری و گاهی باید ببینی که دشمنت چیزی را که میتوانست مال تو باشد، میدزدد.» این لحظات، هم خندهدار و هم ناراحتکنندهاند.
بزرگترین نقطه قوت «موزیکال» بدون شک بازی ویل بریل است. بریل که برنده جایزه تونی برای نمایش «استریوفونیک» است، در این فیلم یکی از بهترین نقشآفرینیهای کمدی سالهای اخیر را ارائه میدهد. او داگ را به شخصیتی تبدیل میکند که همزمان نفرتانگیز و ترحمبرانگیز است؛ مردی که در پس نقاب تکبر و بدخلقی، تنهایی و شکست عمیقی را پنهان کرده است.
بریل با ظرافت تمام، روانشناسی پیچیده داگ را به تصویر میکشد. او بار عاطفی شکستهایش را روی دوش کودکان سادهدلی میگذارد که به او اعتماد کردهاند، و این انتقال بار، هم خندهدار است و هم نشاندهنده کینهای زشت که در درون داگ میجوشد. بدون بازی باورپذیر بریل، تمام ساختار کمدی فیلم فرو میریخت.
راب لو در نقش مدیر بردی، دقیقاً همان چیزی است که فیلم به آن نیاز دارد: چاپلوس، سطحی و بهاندازه کافی آزاردهنده که خشم داگ توجیهپذیر به نظر برسد. جیلیان جیکوبز در نقش ابیگیل متأسفانه کمتر از استعدادش استفاده شده؛ فیلمنامه به او فقط بهاندازهای بُعد میدهد که داگ حاضر است ببیند، و این یکی از ضعفهای آشکار فیلم است.
انتخاب یازده سپتامبر بهعنوان موضوع موزیکال داگ، جسورانهترین و همزمان بحثبرانگیزترین تصمیم فیلم است. فیلم هرگز توضیح نمیدهد چرا داگ این موضوع خاص را انتخاب کرده؛ احتمالاً چون تابوشکنترین گزینه ممکن بوده است. اما این انتخاب، چیز معناداری درباره شخصیت داگ فاش نمیکند.
با این حال، خود موزیکال ــ با عنوان «قهرمانان» ــ انکارناپذیرانه خندهدار است. تماشای کودکانی که در لباس رودی جولیانی و جرج بوش (با گوشهای مصنوعی غولپیکر) روی صحنه میروند و درباره نجات آبروی لکهدارشان آواز میخوانند، تجربهای سورئال و غریب است. این کودکان سالها پس از یازده سپتامبر به دنیا آمدهاند و حالا آن را در قالب نمایش مدرسهای بازسازی میکنند؛ تناقضی که خودش لایهای از طنز تلخ به فیلم اضافه میکند.
سکانس پایانی فیلم، جایی که موزیکال سرانجام اجرا میشود، اوج کمدی و هرجومرج است. تمام چیزی که فیلم وعده داده بود، در این سکانس محقق میشود و دنیای کوچکی که داگ ساخته بود، با شکوه تمام فرو میریزد.
ژیزل بونییا که این فیلم را از یک فیلم کوتاه دوران تحصیلش در کنسرواتوار AFI توسعه داده، کنترل قابلتوجهی بر لحن چندوجهی فیلم دارد. در جشنوارهای که فیلمهای داستانیاش عموماً از خلاقیت فرمی بیبهره بودند، دیدن کارگردان جوانی که چنین توازن دشواری را در اثر اولش امتحان میکند، تحسینبرانگیز است.
صحنههایی که جواب میدهند ــ مثل وقتی داگ با نمایش فیلم «نامزد منچوری» روی تلویزیون قدیمی کلاس، دانشآموزانش را شستوشوی مغزی میدهد ــ بهخوبی طراحی شدهاند. و صحنههایی که جواب نمیدهند، آنقدر ظریف در اتمسفر کجومعوج فیلم حل میشوند که خلأ محسوسی ایجاد نمیکنند.
اما کارگردانی بونییا همیشه با فیلمنامه هماهنگ نیست. گاهی بهجای طنز خشک و کمحرف، به سمت تشدید شلوغ و پرسروصدا میرود. موسیقی متئو نوسا، با ضربآهنگهای طوفانی و کوبهای، گاه لحظاتی را که خودشان بهاندازه کافی تکاندهنده یا خندهدارند، بیش از حد تأکید میکند. استفاده از قطعه کلاسیک «بازگشت به معصومیت» انیگما در سکانس هرجومرج پایانی، نمونهای از این زیادهروی است.
فیلمنامه الکساندر هلر، زهرآگین و نیشدار است، اما عمق کافی ندارد. فیلم موضوعات داغی مثل فرهنگ لغو، سیاستهای نمایندگی و اضطراب اجتماعی پیرامون یازده سپتامبر را ردیف میکند، اما روی هیچکدام فشار واقعی نمیآورد. بهجای هجو برنده، بیشتر به بدبینی عمومی و انسانستیزی کلاسیک تکیه میکند.
مثلث عشقی فیلم ــ اگر بتوان آن را مثلث نامید ــ کلیشهای و مکانیکی است. ابیگیل صرفاً جایزهای است که دو مرد ناامن بر سر آن میجنگند، و فیلم هیچ تلاشی برای دادن بُعد مستقل به او نمیکند. این نگاه تقلیلگرایانه به شخصیت زن، یکی از نقاط ضعف آشکار فیلمنامه است.
همچنین، تحول دانشآموزان به سمت ستایش داگ ــ به سبک «انجمن شاعران مرده» ــ نه بهاندازه کافی تیز است که بهعنوان هجو بخواند، نه بهاندازه کافی صادقانه که باورپذیر باشد. فیلم در این بخش میان پارودی و جدیت سرگردان میماند.
«موزیکال» فیلمی است با طعم اکتسابی؛ تلخ، گزنده و گاه بهشدت خندهدار. در جسورانهترین لحظاتش، خطرپذیریای دارد که در کمدیهای آمریکایی معاصر کمیاب است. اما در ضعیفترین لحظاتش، شبیه هجوی است که چند سال دیر رسیده و حرفهایش را با صدای بلند تکرار میکند، انگار که مطمئن نیست مخاطب فهمیده است یا نه.
فیلم ثابت میکند که ژیزل بونییا کارگردانی است که باید زیر نظر داشت. داگ ممکن است کارگردان افتضاحی باشد، اما بونییا نشان میدهد که خودش استعداد واقعی دارد. اگر در پروژههای بعدی، فیلمنامهای با عمق بیشتر در اختیارش قرار گیرد، میتواند صدای متمایزی در کمدی مستقل آمریکا باشد.
«موزیکال» شاید شاهکار نباشد، اما در دورانی که کمدیهای سینمایی عموماً یا بیخطر و بیمزهاند یا صرفاً تحریکآمیز، فیلمی است که حداقل چیزی برای گفتن دارد ــ حتی اگر آن چیز، صرفاً این باشد که کینه، نیرویی است که میتواند هم بسازد و هم ویران کند. و گاهی، شنیدن این حرف در قالب آواز، تازگی خاص خودش را دارد.





