نقد سریال «استوارت در نجات جهان شکست میخورد»؛ قهرمانی که هنوز اسیر نقش فرعی خود است

«استوارت در نجات جهان شکست میخورد» (Stuart Fails to Save the Universe) احتمالا از دل همان پرسشهایی بیرون آمده که نویسندگان نیمهشب و پس از چند ساعت گفتوگوی عجیب از یکدیگر میپرسند: چه میشود اگر یکی از فرعیترین شخصیتهای «تئوری بیگ بنگ» را برداریم، پایان جهان را مقابلش بگذاریم و از او بخواهیم مولتیورس را نجات دهد؟ نتیجه، یک کمدی علمیتخیلی ده قسمتی است که چاک لوری، زک پن و بیل پردی با بلندپروازی فراوان ساختهاند؛ مجموعهای که میخواهد هم دنبالهای برای یک کمدی موقعیت محبوب باشد، هم ماجراجویی ابرقهرمانی، هم هجویه فرهنگ عامه و هم قصهای درباره بیرون آمدن یک بازنده دوستداشتنی از حاشیه. مشکل اینجاست که بزرگی ایدهها همیشه به معنای بزرگی نتیجه نیست.
استوارت بلوم با بازی کوین ساسمن، صاحب کماقبال فروشگاه کمیک سنتر در پاسادنا، نخستین بار بهعنوان شخصیتی فرعی وارد دنیای «تئوری بیگ بنگ» شد و در فصلهای پایانی حضور پررنگتری پیدا کرد. او حتی در جمع آدمهای دستوپاچلفتی آن سریال هم یک بازنده تمامعیار بود؛ مردی که اعتمادبهنفسش همیشه چند قدم از خودش عقبتر حرکت میکرد و به نظر میرسید پذیرفته است هرگز قهرمان داستان کسی نباشد. سریال تازه دقیقا روی همین ویژگی دست میگذارد و جهانی را میسازد که تنها امید نجاتش کسی است که خودش را حتی شایسته شنیده شدن هم نمیداند.

داستان در پاسادنایی آخرالزمانی آغاز میشود؛ شهری ویران با منابع محدود، هیولاهای جهشیافته، پروانههای غولآسا و شکافهایی میان ابعاد مختلف. در میان این هرجومرج، فروشگاه استوارت به شکلی عجیب هنوز سرپا مانده و او همراه برت کیبلر، زمینشناس سابق با بازی برایان پوزن، از آن بهعنوان پناهگاه استفاده میکند. ورود نسخهای از استوارت از یک واقعیت دیگر، مسیر ماجرا را تغییر میدهد. او توضیح میدهد که دستگاه درهمتنیدگی کوانتومی ساختهشده به دست شلدون، لئونارد و هاوارد آسیب دیده و استوارت، خواسته یا ناخواسته، در فروپاشی مولتیورس نقش داشته است. حالا همین مرد باید واقعیتی را ترمیم کند که در نابودی آن سهیم بوده است.
استوارت در این سفر تنها نیست. برت، دنیس با بازی لورن لپکس و بری کریپکی با بازی جان راس بووی همراهش میشوند و هر بار به جهانی تازه پرتاب میشوند؛ از واقعیتی که همه در آن ذهن یکدیگر را میخوانند تا دنیایی که ساکنانش علف میخورند و مانند گاو نشخوار میکنند. در جایی جادو واقعی است و دانشمندان به چشم موجوداتی نامطلوب دیده میشوند، در دنیایی دیگر جنگی تمامعیار جریان دارد و گروه حتی وارد جامعهای آرمانشهری میشود که مالکیت و تکهمسری را نمیشناسد؛ البته این چهار نفر خیلی زود موفق میشوند تعادل همان جامعه بیدردسر را نیز به هم بریزند.
این ساختار به Stuart Fails to Save the Universe حالتی شبیه مجموعه کمیکهای اپیزودیک میدهد: شخصیتهای ثابت، ماجراهای تازه و جهانی متفاوت در هر شماره. طراحی تولید هم برای نمایش تفاوت این دنیاها زحمت زیادی کشیده است. کمیک سنتر تقریبا در تمام واقعیتها وجود دارد، اما تابلوها، مجسمهها، رنگها و حتی روابط مشتریان آن تغییر میکنند. قالب تکدوربینه، جلوههای تصویری و آزادیهای پلتفرم استریم نیز به سازندگان اجازه دادهاند از فضای آشنای کمدیهای استودیویی چاک لوری فاصله بگیرند. خبری از کاناپه همیشگی و صدای خنده تماشاگران نیست و خشونت، ناسزاگویی و شوخیهای بزرگسالانه آزادی بیشتری دارند.

بااینحال، پس از چند قسمت مشخص میشود که تنوع ظاهری جهانها، فرمول تکراری قصه را پنهان کرده است. گروه وارد واقعیتی جدید میشود، قوانین آن را کشف میکند، به دردسری مرگبار میافتد و پیش از پایان قسمت به دنیای بعدی میگریزد. بسیاری از قسمتها کمتر از هجده دقیقهاند و یکی از آنها بدون تیتراژ تنها حدود چهارده دقیقه زمان دارد. این زمان کوتاه از یک سو سرعت سریال را بالا نگه میدارد، اما از سوی دیگر نشان میدهد نویسندگان برای پرورش ایدهها و شخصیتها مواد کافی در اختیار ندارند. جهانها پیش از آنکه جذاب شوند، رها میشوند و تهدید پایان هستی بیشتر شبیه بهانهای برای رفتن از یک شوخی به شوخی بعدی است.
بزرگترین ایراد سریال اما سادهتر از تمام بحثهای مربوط به مولتیورس است: شوخیها به اندازه ایده اصلی خلاقانه نیستند. طرح کلی جسورانه است، ولی طنز در بسیاری از لحظات به همان الگوهای فرسوده «تئوری بیگ بنگ» برمیگردد. کریپکی همچنان خودخواه، زنباره، بیرحم و آزاردهنده است و بخش زیادی از شوخیهای مربوط به او روی اختلال گفتاریاش بنا میشوند؛ شوخیای که در سریال قبلی هم عمرش را کرده بود. جان راس بووی با انرژی فراوان جنبه نفرتانگیز شخصیت را بازی میکند و گاهی نشانههایی از خودآگاهی یا انسانیت به او میدهد، اما تکرار وقاحت کریپکی خیلی زود خستهکننده میشود.
کوین ساسمن انتخاب مناسبی برای مرکز داستان است. بازی خشک و بیحالت او با اضطراب همیشگی استوارت هماهنگ است و رشد تدریجی شخصیت را بدون تغییر ناگهانی به نمایش میگذارد. استوارت کمکم میفهمد که او و دوستانش دیگر «شخصیتهای پسزمینه» نیستند و میتواند برای چیزهایی که دوست دارد بجنگد. این مسیر، هسته عاطفی قابلقبولی دارد؛ زیرا قهرمان شدن او به معنای تبدیل شدن به نسخه دیگری از شلدون یا لئونارد نیست، بلکه به معنای پذیرفتن ارزش خودش است. بااینوجود، سریال مفهوم قهرمانی را بیش از حد به اعتمادبهنفس شخصی استوارت محدود میکند. او قرار است میلیاردها زندگی را نجات دهد، اما مجموعه کمتر به او فرصت میدهد ساکنان جهانهای مختلف را انسانهایی واقعی ببیند، نه سیاهیلشکرهایی که برای اجرای یک شوخی طراحی شدهاند.
برایان پوزن در نقش برت بهترین استفاده را از لحن آرام و حضور فیزیکی خود میبرد. برت غول مهربانی است که واکنشهای خونسردش به عجیبترین اتفاقات، برخی از بهترین لحظات سریال را میسازد. حمایت بیسروصدای او از رابطه استوارت و دنیس نیز به دوستی این دو مرد گرما میدهد. لورن لپکس فضای بیشتری برای شکل دادن به دنیس دارد، چون این شخصیت در مجموعه اصلی چندان تعریف نشده بود. نسخههای متفاوت دنیس و بحران هویتی او در قسمتهای ابتدایی، ظرفیت دراماتیک جذابی ایجاد میکنند، اما فیلمنامه در نهایت دوباره او را به جایزه عاطفی استوارت تقلیل میدهد.
رابطه این دو یکی از نقاط بحثبرانگیز The Stuart Fails to Save the Universe است. استوارت پس از پاسخ منفی یک نسخه از دنیس، نسخه دیگری از او را از جهانی دیگر با خود همراه میکند و حتی از واژهای نزدیک به «تصاحب کردن» برای توصیف این انتخاب بهره میبرد. شیرینی ذاتی بازی ساسمن و گرمای حضور لپکس تا اندازهای این رابطه را باورپذیر میکند، اما سریال آنقدر به دیدگاه دنیس نمیپردازد که عاشقانه آنها از جایزهای برای رشد قهرمان مرد فراتر برود. برخورد مجموعه با برخی زنان دیگر هم گاهی تلخ و بدبینانه است؛ گویی خودآگاهی نسبت به زنستیزی شخصیتها بهتنهایی میتواند شوخیهای زنستیزانه را بیضرر کند.
حضور بازیگران و شخصیتهای آشنای دنیای «تئوری بیگ بنگ» برای طرفداران سرگرمکننده است و نسخههای متفاوت آنها امکان شوخیهای متا را فراهم میآورد. بااینحال، این حضورهای افتخاری در نیمه نخست به عصایی برای سریال تبدیل میشوند؛ گاهی کنجکاوی درباره مهمان بعدی از علاقه به سرنوشت چهار شخصیت اصلی بیشتر است. مجموعهای که میخواهد استوارت را از حاشیه بیرون بیاورد، نباید برای حفظ توجه مخاطب مدام به چهرههای قدیمی تکیه کند.
نشانههایی از خلاقیت واقعی نیز وجود دارند. تیتراژ آغازین هر هفته پیامهای متفاوتی درباره رد کردن مقدمه پخش میکند و موسیقی دنی الفمن انرژی مناسبی به آن میدهد. قسمتی که شخصیتها وارد خود کتاب کمیک «استوارت در نجات جهان شکست میخورد» میشوند، بازی متا را یک مرحله جلوتر میبرد و پایان فصل نیز با بازگشت به فضای ضبط در برابر تماشاگران، گذشته و حال این مجموعه را به شکلی سوررئال به هم پیوند میزند. این لحظات نشان میدهند که سازندگان وقتی بار نوستالژی را زمین میگذارند، چه امکاناتی در اختیار دارند.
«استوارت در نجات جهان شکست میخورد» نه شکست کامل است و نه آن پیروزی خلاقانهای که ایدهاش وعده میدهد. سریال گاهی بامزه، اغلب پرانرژی و از نظر تولید جاهطلبانه است، اما طنز تکراری، شخصیتپردازی کمعمق و بدبینی آن نسبت به روابط انسانی اجازه نمیدهند مولتیورسش جان بگیرد. استوارت شاید در پایان یاد بگیرد خودش را نجات دهد، ولی سریالش هنوز باید یاد بگیرد که برای نجات یک جهان، فقط عوض کردن پسزمینه کافی نیست؛ آدمهای آن جهان هم باید ارزش نجات پیدا کنند.





