نقد فیلم «تاریخچه آب» (The Chronology of Water): آغاز کار کارگردانی کریستن استوارت با اثری خام و پیچیده – جشنواره کن

کریستن استوارت همیشه به نقشهایش انرژی و جنبوجوش خاصی میبخشد؛ حتی وقتی بازیاش سکون دارد، انگار از درون میلرزد و هیجان دارد.
در مقام کارگردان هم همین انرژی را به فیلم «تاریخچه آب» منتقل کرده است؛ فیلمی که براساس خاطرات تأثیرگذار نویسنده کالت، لیدیا یوکنویچ ساخته شده و در بخش «نگاه خاص» جشنواره کن به نمایش درآمد. این فیلم بیوپیکی نیست که مثل بقیه داستانش را خطی و ساده روایت کند؛ بلکه به صورت قطعات شکسته، خردهها و موجهایی ساخته شده که هم میتوان آنها را کنار هم گذاشت و هم از همین آشفتگی زنده و دقیق لذت برد. اگر این فیلم بیوپیک باشد، قطعاً شبیه هیچ نمونهی پیشینی نیست که دیدهاید.
ایموژن پوتس نقش لیدیا را از نوجوانی که قهرمان شنا بوده تا نویسندهای با زندگی نسبتا آرام (خانه، همسر، فرزند و میزی روبروی آب) بازی میکند. هر چند پوتس و استوارت هر دو ۳۵ سالهاند، اما هرگز باور نمیکنید سنِ بازیگر، واقعی است؛ چون فیلم دنبال واقعنمایی صرف نیست. پوتس شخصیتی میسازد که از کودکی زیر آزار پدر قلدر و مادری همیشه خوابآلود بوده؛ نوجوانی ناامید و در جستجوی فرار، معتادی بیثبات در بیست سالگی که توسط آمبولانس برده میشود و مادری داغدیده، الکلی و دردمندی که شوهر اولش را به خاطر مهربانیاش تنبیه میکند. او تقریباً در تمام قابها حضور دارد و همیشه درست و پرانرژی به نظر میرسد.
این فوریت و شتاب در ساختار فیلم هم موج میزند. همه چیز همیشه در حرکت سریع و پرشتاب است. تدوین تند باعث میشود صحنهها به سرعت جلو و عقب بروند، گاهی ظرف یک دقیقه چند بار. نماهای متناوب مثل مترونوم از این سو به آن سو میروند. بخشهای کوچکتر با برشهای ناگهانی و پرانرژی تکهتکه میشوند؛ مثلاً باز کردن یک پاکت نامه که تنها چند ثانیه طول میکشد، سه برش دارد. انگشتان دور کاغذ حرکت میکنند، دوباره حرکت داده میشوند و باز هم پاره میشود!
صداها هم از منابع غیرمنتظره غافلگیرمان میکنند. روایت اول فیلم که به نظر میرسد از نوشتههای لیدیاست، حالتی پرطمطراق و شاید شبیه دفتر خاطرات نوجوانانه دارد، اما ناگهان صدای پدرش از هزاران کیلومتر دورتر به زندگی او رخنه میکند؛ صدایی ترسناک و ناراحتکننده. یا صدای مدادی که با شدت روی کاغذ کشیده میشود و چون خیلی سریع مینویسد، سر مداد میشکند.
چراغ راه لیدیا در کودکی خواهرش کلودیا (تورا بیرچ) است که وقتی بزرگتر، باردار و نیازمند میشود، دوباره وارد زندگی او میشود. در خاطرات پراکنده، لیدیا به یاد میآورد که کلودیا در نوجوانی «برای نجات جان خودش» خانه را ترک کرده بود؛ چون پدر (مایکل اپ) آزادانه او را کتک میزد و آزار میداد و کلودیا جای او را میگیرد.
جزئیات دقیق اتفاقات برای دختران گفته نمیشود؛ صحنههای جنسی به جز چند مورد شخصی بیلذت، بسیار محتاطانهاند. استوارت شخصیتها را عمدتاً در نماهای کلوزآپ و از زوایای عجیب نشان میدهد؛ مثلاً نگاه از زیر چانه یا آنقدر نزدیک که فقط یک چشم یا پیچش گوش در کادر است. گاهی نمیدانیم چشم متعلق به کیست اما کوتاهی نماها این موضوع را بیاهمیت میکند. همه اینها مثل قطعات یک موزاییک واحد هستند.
رهایی لیدیا از گذشته – چه واقعی و چه آنطور که خودش در روایتش میگوید، داستانی که حاضر به پذیرش آن است – از زمانی شروع میشود که در کلاس نویسندگی کالج اورگن، با کن کِسی، نویسنده «یکی پرواز کرد بر فراز آشیانه کلاغ»، آشنا میشود. کِسی هم مثل او ورزشکار دانشگاهی بوده، عاشق ویلیام فالکنر است و به کلمات ایمان دارد. حتی فلاسک نوشیدنی الکلی به کلاس میآورد. کِسی روح هممسیر اوست و مهمتر اینکه به او میگوید: «تو نویسندهای.» راه آسانی نیست، اما راه، پیش رویش است. استوارت که خود خاطرات را خوانده و سالها برای اقتباس وقت گذاشته، واضحاً خودش را عضوی از این قبیله میداند.
فیلم همزمان خام و پیچیده است، مثل برج جنگایی که ممکن است فرو بریزد اما هنوز سرپا ایستاده. در سطوح مختلف قابل تحسین است. استوارت فرم مناسبی برای کیفیت تند و زننده نثر یوکنویچ و موضوع اصلی یعنی تروما پیدا کرده و حمایت بیوقفه از شخصیتی که گاهی تحملش سخت است را حفظ میکند. در عین حال پیچیدگی تکنیکی فیلم کمی حس فاصله گرفتن از روایت را بهوجود میآورد؛ ما میبینیم چه بر سر لیدیا آمده، درک میکنیم، هنر استوارت را تحسین میکنیم اما در نهایت این تجربه کمی سرد و دور احساس میشود.





