نقد و بررسی فصل سوم «Nobody Wants This» (هیچکس این را نمیخواهد)؛ عاشق ماندن بعد از پایان جادوی آغاز
سریال با عبور از اضطراب جدایی، شیرینی زندگی مشترک را کشف میکند؛ اما برای حفظ هیجان عاشقانه، به رابطهای تازه و تصمیمهایی نهچندان پخته پناه میبرد.

کمدی عاشقانه معمولا در رسیدن دو نفر به یکدیگر مهارت بیشتری دارد تا نشان دادن زندگی آنها پس از وصال. نخستین نگاه و نخستین نزدیکی، وعده جهانی پرامکان را میدهند؛ همخانه شدن پای عادتها، مرزهای شخصی و مسئولیت را وسط میکشد. فصل سوم «هیچکس این را نمیخواهد» جذابیتش را از پذیرفتن همین تغییر میگیرد. جوآن و نوآ دیگر لازم نیست پیوسته ثابت کنند که باید با هم باشند. اکنون مسئله این است که چگونه کنار یکدیگر بمانند، بدون آنکه تفاوتهایشان را انکار کنند یا استقلالشان را از دست بدهند.
مجموعه ساخته ارین فاستر، پس از دو فصل کشمکش میان عشق، باور و انتظارات خانوادگی، سرانجام به رابطه مرکزی خود اعتماد میکند. فصل دوم، هرچند شناخت شخصیتها را گسترش داد، با بازگشت به بحران جدایی خطر تکرار را پذیرفته بود. این بار نویسندگان از همان راهحل فاصله میگیرند. همخانه شدن جوآن، پادکستساز ندانمگرا، و نوآ، خاخام یهودی، نقطه آغاز مرحلهای است که در آن اختلاف لزوما مقدمه فروپاشی نیست. چنین انتخابی برای سریالی متکی بر کشش عاشقانه، هم نشانه بلوغ است و هم آزمونی روایی.

مونتاژ آغازین، شوق زندگی مشترک را در موقعیتهای عادی پیدا میکند. خانه هنوز همان خانه است، اما حضور دیگری به کارهای روزمره معنایی تازه داده است. سپس در یخچال باز میماند، چیدمان ماشین ظرفشویی دردسرساز میشود و پیادهروی صبحگاهی با آیین قهوه نوشیدن و مرور اخبار سرگرمی تعارض پیدا میکند. این جزئیات فقط بهانه شوخی نیستند؛ نشان میدهند سازگاری از تفاهم درباره مسائل بزرگ به دست نمیآید. آدمها باید برای عادتهایی نیز جا باز کنند که از بیرون کماهمیتاند، اما تجربه روزانه زندگی را شکل میدهند.
«Nobody Wants This» (هیچکس این را نمیخواهد) در این بخشها بهدرستی میان صمیمیت و دسترسی دائمی تفاوت میگذارد. نیاز به تنهایی، نشانه کاهش علاقه نیست و شریک خوب قرار نیست همه زمان دیگری را تصاحب کند. کریستن بل و آدام برودی این تغییر را بدون ازدستدادن جذابیت زوج منتقل میکنند. بل به شوخطبعی جوآن رگهای از دفاع شخصی میدهد و برودی آرامش نوآ را با بازیگوشی همراه میکند. رابطه آنها کمتر آتشبازی دارد، اما در نگاهها و مکثهایشان نوعی آشنایی شکل گرفته که برای این مرحله مناسبتر است.

البته آرامش بهایی هم دارد. برخی قسمتهای میانی، بیش از آنکه پیشروی کنند، در فضای دلنشین شخصیتها اقامت میکنند. مسئله این نیست که هر قسمت به حادثهای بزرگ نیاز دارد؛ تغییرات کوچک نیز باید چیزی به شناخت ما اضافه کنند. گاهی شوخیهای خانگی پس از بیان تفاوت اولیه، کشف تازهای ندارند. در مقابل، خواستگاری در قسمت «Brian’s Wedding» از زمینهچینی قبلی نتیجه میگیرد و به همین دلیل موثر است. لحظه عاشقانه صرفا پاداش تماشاگر نیست؛ تایید مسیری است که دو شخصیت برای رسیدن به اطمینان طی کردهاند.
مسیر آشنایی جوآن با باورهای جدید نیز از یک مانع بیرونی به موضوعی شخصیتر تبدیل میشود. کلاسها فرصتی برای فهم سنتی هستند که قرار است بخشی از زندگی او باشد، نه فقط شرطی برای ازدواج. نقطه ارزشمند فصل، تمایز میان تغییر برای جلب رضایت دیگران و تغییر بر اثر بازنگری در خود است. بااینحال، مسیر پذیرش ایمان گاهی بیش از اندازه روان پیش میرود. رابطه عاشقانه محرک این جستوجوست، اما برای باورپذیری کامل، لازم بود استقلال انتخاب جوآن از میل به حفظ نوآ، با مکث بیشتری بررسی شود.

مقایسه جوآن با تصویری آشنا از گذشته خودش، به این رشد وضوح میدهد. او درمییابد رفتارهایی که زمانی نشانه آزادی میدانست، گاهی راهی برای فرار از مسئولیت بودهاند. سریال خوشبختانه قرار نیست شوخطبعی یا صراحتش را مجازات کند؛ پرسش درباره هزینهای است که دیگران بابت آن رفتارها میپردازند. عشق در اینجا صرفا احساس خوشایند نیست، بلکه رابطهای است که فرد را به دیدن اثر اعمالش وامیدارد. همین نگاه، جوآن را از قهرمانی که فقط باید انتخاب شود، به کسی تبدیل میکند که خودش نیز باید انتخابهای بهتری داشته باشد.
خانوادهها همچنان منبع اصلی آشفتگیاند. استفانی فاراسی در نقش لین، با بیپروایی و مرزهای سست رفتاری، صحنهها را زنده میکند؛ تووا فلدشو نیز کنترلگری بینا را با ضرباهنگی دقیق به کمدی تبدیل میکند. اما تکرار مادر یهودی مطالبهگر، محدودیت قدیمی سریال را حفظ کرده است. سنت اگر فقط از زبان شخصیتی مزاحم بیان شود، پیچیدگی خود را از دست میدهد. حضور سارا سیلورمن در نقش خاخام ایدن، امکان متفاوتی فراهم میکند: زنی که هویتش نه در مخالفت با رابطه مردان خانواده، بلکه در جایگاه مستقل دینیاش تعریف میشود.
انرژی تازه فصل سوم «هیچکس این را نمیخواهد» (Nobody Wants This)، بیش از همه از مورگان و ساشا میآید. جدایی آزمایشی ساشا و استر، رابطهای را که مدتها میان دوستی و کشش عاطفی معلق بود، وارد مرحلهای تازه میکند. جاستین لوپ و تیموتی سایمونز از تفاوت شخصیتهایشان بهره میبرند: مورگان عجول و خودمحور است، ساشا بیتکلف و از جهاتی نابالغ. بااینحال، کنار یکدیگر کمتر ناچار به نمایشاند. او به مورگان امنیت میدهد و مورگان ساشا را به خروج از محدوده آشنایش تشویق میکند.

خط حرفهای مورگان نیز مهم است، زیرا او را از نقش خواهری که فقط در زندگی دیگران دخالت میکند بیرون میآورد. پیشرفت یکی از خواهران و تزلزل موقعیت دیگری، رقابت و وابستگی پنهان رابطهشان را آشکار میسازد. سریال نشان میدهد رشد شخصی همیشه هماهنگ نیست: کسی ممکن است در کار جلو برود و در روابط همچنان از پذیرش پیامدها فرار کند. لوپ این دوگانگی را خوب نگه میدارد. گستاخی مورگان خندهدار میماند، اما زیر آن میتوان ترس از جدی گرفته نشدن و آسیبپذیری عاطفی را دید.
قسمت «Watch What Happens» بهترین استفاده را از این ظرفیت میکند. سفر نیویورک و جستوجوی لباس، بهانههایی آشنا هستند، اما توجه ساشا به نیاز مورگان آنها را از کلیشه صرف نجات میدهد. جذابیت ماجرا در پیدا شدن لباس مناسب نیست؛ در این است که کسی موفقیت دیگری را جدی میگیرد. قدم زدن و گفتوگو درباره ازدواج پیشین مورگان، فاصله میان تصویر نمایشی او و تجربه درونیاش را کم میکند. ریچارد شپرد نیز با فرصت دادن به واکنشها، اجازه میدهد کشش از دل همراهی ساخته شود.
رفتوآمد مورگان برای آوردن ملحفه، نمونهای دقیق از بیان میل بدون اعتراف مستقیم است. هر بار دلیل ظاهری تمام میشود، اما میل به ادامه حضور باقی میماند. در، فاصله اتاقها و مکث پیش از روبهرو شدن، به اندازه دیالوگ کار میکنند. اینجا سریال نشان میدهد کمدی عاشقانه برای تازه بودن الزام ندارد الگوهای آشنا را کنار بگذارد؛ باید آنها را به شخصیتهای مشخص پیوند بزند. نزدیکی این دو نتیجه یک اتفاق تصادفی نیست، بلکه حاصل اعتماد و شناختی است که سرانجام شکل آشکار پیدا میکند.
دشواری از پیامدهای این نزدیکی آغاز میشود. ساشا هنوز طلاق نگرفته و استر پیشتر به همین رابطه بدگمان بوده است. سریال حق دارد وصال را بیهزینه نشان ندهد، اما گاهی هزینه را با انباشتن واکنشهای کودکانه میسازد. تهدید مورگان به غیبت در مراسم خواهرش یا عقبگرد ساشا، بیش از آنکه شناخت تازهای ایجاد کنند، تعلیق را تمدید میکنند. استر نیز با وجود اجرای خوب جکی تون، سهمی کمتر از ظرفیتش دارد. رابطه تازه او به اندازه کافی بررسی نمیشود و استقلالش گاهی تابع نیاز داستان خواهران باقی میماند.
پایان فصل برای جوآن و نوآ، با مراسم ساحلی و کنار گذاشتن کشمکش برنامهریزی خانوادهها، جمعبندی رضایتبخشی دارد؛ برای مورگان و ساشا، بیشتر وعده ادامه است. این عدم تقارن، هم نقطه قوت مجموعه است و هم محدودیت آن: رابطه اصلی فرصت بلوغ یافته، اما زوج تازه باید همچنان سوخت تعلیق را تامین کند. «Nobody Wants This» (هیچکس این را نمیخواهد) هنوز گرم، خوشریتم و بسیار خندهدار است. بهترین لحظاتش هم ثابت میکنند دوام کمدی عاشقانه به جداییهای بیشتر وابسته نیست؛ گاهی کافی است شخصیتها را وادار کند مسئولانهتر دوست بدارند.
الهام افشار – فرامدیا





