نقد و بررسی فیلم «Klara and the Sun» (کلارا و خورشید)؛ قلبی مصنوعی در محاصره احساسات
تایکا وایتیتی از تنهایی، نابرابری و ترس از فقدان قصه میسازد، اما شیرینی تحمیلی روایت، پرسشهای دشوار آن را کمرنگ میکند.

کلارا برای دوست داشته شدن ساخته شده است؛ همین واقعیت ساده میتواند نقطه آغاز داستانی ناآرام باشد. موجودی که وظیفهاش همراهی است، آیا حق دارد چیزی برای خودش بخواهد؟ محبت او انتخاب است یا عملکرد موفق یک محصول؟ «کلارا و خورشید» به چنین پرسشهایی نزدیک میشود، اما اغلب پیش از آنکه دشواریشان آشکار شود، به شوخی یا لحظهای اشکانگیز پناه میبرد. حاصل، فیلمی با موضوعات جدی و پرداختی بیش از اندازه دلنشین است؛ اثری که میخواهد درباره انسان بودن تامل کند، ولی بیشتر درگیر دوستداشتنی نشان دادن قهرمان خود میماند.
اقتباس تایکا وایتیتی و داوی والر از رمان کازوئو ایشیگورو، در آیندهای میگذرد که پیشرفت فناوری به معنای گسترش فرصتها نیست. خانوادهها برای فرزندانشان همراه مصنوعی میخرند و دسترسی به مداخلههای ژنتیکی، مسیر زندگی انسانها را از یکدیگر جدا میکند. کلارا، مدلی قدیمیتر و وابسته به انرژی خورشیدی، در فروشگاهی منتظر انتخاب شدن است. ورود جوزی و مادرش، کریسی، این انتظار را پایان میدهد، اما خانه تازه صرفا مقصد خوشبختی نیست. بیماری دختر و اضطراب مادر، معنای خریدن یک دوست را بهتدریج تغییر میدهند.
صحنههای فروشگاه، روشنترین بیان تناقض مرکزی فیلماند. همراهان مصنوعی درباره صاحبان احتمالی خود خیالپردازی میکنند، درحالیکه جایگاهشان در جهان به قیمت، مدل و میزان مطلوبیت وابسته است. اشتیاق کلارا برای انتخاب شدن، هم معصومانه است و هم اندوهناک: او پذیرش عاطفی را از مسیر معامله جستوجو میکند. ناتاشا لیون در نقش مدیر فروشگاه، به این فضای تجاری گرمایی انسانی میدهد. توجه او به موجوداتی که دیگران کالا میبینند، امکان داستانی ظریفتر را پیش چشم میگذارد؛ داستانی درباره مراقبت درون ساختاری که ارزش هر چیز را با قابلیت فروش میسنجد.
«Klara and the Sun» (کلارا و خورشید) برای ورود به خانه جوزی، از فضای رنگارنگ فروشگاه به چشماندازی روستایی و دورافتاده میرود. این جابهجایی میتوانست تغییر موقعیت کلارا از شیء نمایشی به شاهد زندگی خصوصی باشد. منظره شهر در دوردست نیز فاصله خانواده با جامعه را برجسته میکند. بااینحال، فضای رویاگون خانه، بیش از آنکه اضطراب پنهان این جهان را آشکار کند، آن را نرم و قابلتحمل میسازد. آیندهای پس از جنگ جهانی، با اینترنت ازدسترفته و فناوریهای پیشرفته، بیشتر مجموعهای از نشانههای عجیب باقی میماند تا محیطی با روابط اجتماعی روشن.
البته اعتبار داستان علمیتخیلی الزام ندارد که بر توضیح جزئیات مهندسی بنا شود. مسئله کلارا، نقشه فنی ساخت یک ربات نیست؛ مسئله، جایگاهی است که انسانها به او میدهند. اما اشاره به نسلهای متفاوت همراهان مصنوعی و منابع انرژی آنها، بدون پیوند کافی با زندگی روزمره، جهان را پراکنده میکند. فناوری در هر صحنه همان ویژگی لازم برای پیشبرد شوخی یا بحران را پیدا میکند. این انعطاف، از وزن خطر میکاهد: تماشاگر کمتر فرصت دارد بفهمد کلارا دقیقا در برابر چه محدودیتهایی زندگی میکند و چرا آسیبپذیریاش اهمیت دارد.
انتخاب جنا اورتگا برای نقش اصلی، امکان فاصله گرفتن از خونسردی آشنای او را فراهم کرده است. بازیاش بر حرکتهای نامعمول، اشتیاق آشکار و واکنشهای کودکانه استوار است؛ اجرایی پرانرژی که با ظاهر شیرین فیلم هماهنگ میشود. مشکل، کمبود تلاش بازیگر نیست، بلکه محدود بودن دامنهای است که برای شخصیت تعریف شده است. کلارا بیش از آنکه ذهنی متفاوت با شیوه خاص مشاهده باشد، موجودی بامزه با برداشتهای اشتباه است. میان تقلید رفتار انسانی و شکلگیری فهم مستقل، فاصله جذابی وجود دارد که فیلم کمتر در آن مکث میکند.
وابستگی کلارا به خورشید، مهمترین امکان شاعرانه اثر است. او منبع انرژی خود را نیرویی بخشنده میبیند و از تجربه محدودش، تصویری از نظم جهان میسازد. این باور را نباید فقط نادانی ربات دانست؛ انسانها نیز از پیوند رویدادها، روایتهایی برای تحمل عدم قطعیت میسازند. اعتقاد کلارا به توان نجاتبخش خورشید، میتواند آینه نیاز دیگران به امید باشد. فیلم، بااینحال، اغلب این ایمان را به نشانه معصومیت تقلیل میدهد. لبخند تماشاگر جای پرسشی را میگیرد که میتوانست درباره تفاوت دانستن، باور کردن و نیاز داشتن مطرح شود.

وایتیتی پیشتر در «پسر» و «شکار انسانهای سرگردان» نشان داده بود که طنز میتواند از دل رنج بیرون بیاید، نه اینکه وقفهای میان لحظات دردناک باشد. اینجا شوخی و اندوه کمتر یکدیگر را کامل میکنند. کلارا رفتار بانمکی نشان میدهد، ملانیا با تندی پاسخ میدهد و سپس فیلم برای توضیح بیماری یا اضطراب مادر، لحن دیگری اختیار میکند. ریچل هاوس به نقش خدمتکار ضرباهنگ میدهد، اما پاسخهای طعنهآمیز او بهتدریج الگویی قابلپیشبینی میشوند. تغییر لحنها به جای ایجاد پیچیدگی، مرز میان بخش کمدی و بخش عاطفی را نمایان میکند.
امی آدامز در نقش کریسی، بار سنگینتری دارد: مادری که فقدان پیشین، ترس از مرگ دختر دیگر و امکانهای وسوسهانگیز فناوری را همزمان حمل میکند. چنین شخصیتی نباید صرفا سرچشمه اشک باشد. میل او به حفاظت از جوزی، میتواند با میل به کنترل آینده فرزندش در تعارض قرار گیرد. آدامز رنج را منتقل میکند، اما فیلمنامه فضای کافی برای شناخت کریسی بیرون از اضطراب مادری فراهم نمیآورد. موسیقی مایکل جاکینو نیز در لحظات احساسی، گاهی پیشاپیش واکنش مطلوب را اعلام میکند؛ درحالیکه بازیگر به این اندازه راهنمایی عاطفی نیاز ندارد.
جوزی هم در خطر تبدیل شدن به موضوع مراقبت دیگران قرار دارد. میا تاریا باید هم تنهایی دختر را نشان دهد و هم جایگاهش را در جهانی که توانایی ذهنی را با مداخله پزشکی ارتقا میدهد. پیوند بیماری و نظام ارتقا، پرسش مهمی میسازد: جامعه برای ساختن فرزند موفق، چه خطری را پذیرفتنی میداند؟ فیلم این ایده را مطرح میکند، اما بیشتر به پیامد عاطفی آن میپردازد. تصمیم فردی خانواده از فشار اجتماعی جدا نیست؛ بااینحال، آن فشار به اندازهای پرورش نمییابد که انتخاب مادر را واقعا پیچیده کند.
رابطه جوزی با ریک، با بازی آران مورفی، فرصتی برای ملموس کردن همین شکاف اجتماعی است. صمیمیت آنها در برابر آیندهای قرار میگیرد که برای هرکدام مسیر متفاوتی تعیین کرده است. در مقابل، نمایش نوجوانان برخوردار با لباسهای اغراقآمیز، موسیقی نامتعارف و رفتارهای تصنعی، نقد طبقاتی را ساده میکند. مشکل امتیاز اجتماعی آنهاست، نه سلیقه عجیبشان. چنین تصویرسازیای، توجه را از نظامی که نابرابری تولید میکند به آدمهایی معطوف میسازد که آسان میتوان مسخرهشان کرد. طنز ظاهری جای تحلیل رابطه قدرت و فرصت را میگیرد.

با ورود امکان جایگزینی و نقش مبهم کاپالدی، با بازی استیو بوشمی، «کلارا و خورشید» (Klara and the Sun) به دشوارترین پرسش خود نزدیک میشود: شناخت کامل رفتار یک فرد، آیا برای ادامه دادن وجود او کافی است؟ سوگ معمولا با نبودن کسی تعریف میشود که دیگری نمیتواند جایش را بگیرد. فناوری وعده میدهد این مرز را جابهجا کند. اما فیلم مسیرش را چنان آشکار علامتگذاری میکند که کشف، بیشتر تایید انتظار است. پیچش پایانی نیز به جای گسترش پرسش، آن را در سازوکاری روایی و کماقناع گرفتار میکند.
مقایسه با «بعد از یانگ» روشن میکند که موضوع مشابه، لزوما به نتیجه مشابه نمیرسد. آنجا توجه به خاطره و فقدان، به زندگی مصنوعی وزن میدهد؛ اینجا تاکید بر مهربانی، بخش زیادی از ابهام را کنار میزند. فیلم وایتیتی گاهی گرم و از نظر ایده بالقوه برانگیزاننده است، اما میان مشاهده و احساساتیگری، دومی را انتخاب میکند. «Klara and the Sun» (کلارا و خورشید) لازم نبود درباره هوش مصنوعی حکم نهایی بدهد؛ کافی بود اجازه دهد پرسشهایش دوام بیاورند. خورشید قصه نور فراوانی دارد، اما این نور بیش از اندازه سایهها را میپوشاند.
مرضیه جمالی – فرامدیا





