«هیولای مهربان»؛ وقتی حقیقت از پشت زندگی آرام سر برمیآورد؛ فروپاشی یک عشق در برابر هیولایی پنهان
نقد و بررسی فیلم Gentle Monster (هیولای مهربان)

ماری کروتزر، کارگردان اتریشی، در سال ۲۰۲۲ با فیلم «کورساژ» (Corsage) بازخوانی فمینیستی درخشانی از زندگی ملکه الیزابت قرن نوزدهم به نام سیسی ارائه داد. ویکی کریپس در نقش ملکه عجیبالاطوار و بیاشتهای این فیلم و فلوریان تایشتمایستر در نقش همسر خیانتکارش، فرانتس یوزف اول، ظاهر شدند. اما سال بعد، تایشتمایستر دستگیر شد و به نگهداری ۷۶ هزار فایل پورنوگرافی کودکان در ۲۲ دستگاه مختلف اعتراف کرد. او به مجازات تعلیقی محکوم شد که خشم بسیاری از اتریشیها را برانگیخت؛ جنایتی که توسط یک چهره برجسته فرهنگی ارتکاب یافته بود. بهطور اجتنابناپذیر، فیلم کروتزر بهواسطه این ارتباط لکهدار شد و حتی از سینماها خارج گردید.
در «هیولای مهربان»، کروتزر بهنظر میرسد در حال غربال کردن لجنزار ماجرای تایشتمایستر است و بسیاری از جزئیات آن را در روایتی داستانی سنجیده از خانوادهای که توسط اتهامات مشابه از هم پاشیده میشود، گنجانده است. لئا سیدو با بازی متعهد و بیتکلفی در نقش لوسی، پیانیست تجربیای که باید با آگاهی تدریجی از زندگی دوم همسر محبوبش، فیلیپ (لورنس روپ)، بهعنوان یک پورنوگراف کودکآزار در فضای آنلاین کنار بیاید، ظاهر میشود.
لوسی، فیلیپ و پسر کوچکشان از مدار کنسرتها به یک خانه قدیمی و زیبای روستایی در باواریا نقلمکان کردهاند، جایی که لوسی امیدوار است سرعت آرامتر زندگی حملات پانیک فیلیپ را تسکین دهد. مادرش (کاترین دنوو) به او میگوید که بدترین چیزها برای یک هنرمند زن، داشتن فرزند و زندگی در روستا هستند. لوسی با تلخی پوزخند میزند. او تمام تلاشش را میکند تا زندگیاش را حول ضعفهای دوستداشتنی فیلیپ سازماندهی کند.
اما هیچچیز او را برای لحظهای که یک واحد ویژه پلیس مونیخ به آستانه خانه کاملاً بازسازیشدهشان میرسد، آماده نکرده است. فقط یک روز قبل، آنها درباره کنار گذاشتن تلفنهای همراهشان در ازای یک خط ثابت و گذراندن زمان بیشتر با هم در حباب شادشان بحث میکردند. در یک حرکت تمیز، تمام دستگاههای فیلیپ رفتهاند. همانطور که انتظار میرفت، دهها هزار تصویر پورنوگرافی کودکان در آنها پیدا میشود، درست مانند آنچه در زندگی واقعی با تایشتمایستر اتفاق افتاد. تصاویر خشونتآمیز وجود دارد. تصاویری که خود فیلیپ ساخته است. عکسهایی که غافلگیر کنندست.
با چیزی به این هولناکی در مرکز داستان، این روایت ـ هرچند سخت ـ نیازی به تزیین با خطهای فرعی، شخصیتهای ثانویه و فلشبکها ندارد. اما کروتزر، مانند یک کارآگاه شلوغ، پروندههای زیادی روی میزش دارد. کارآگاه کوهن (یلا هازه)، بازرس اصلی، سگ شکاریای است که بر یک هدف واحد متمرکز شده و قاطعانه علاقهای به همدردی با همسران حساس ندارد. خوب است. اما آنچه کمتر خوب است، تصمیم کروتزر برای تبدیل چالشهای خانگی خودِ کوهن به یک داستان موازی است؛ داستانی که در تقابلی دستوپاگیر با داستان لوسی قرار میگیرد. پدر کوهن (سیلوستر گروت)، یک فیلولوژیست پرشور، دچار زوال عقل است. این بیماری هنوز اشتیاق او برای خردهگیری را کاهش نداده، اما مهارهایش مدتهاست که رو به افول گذاشتهاند؛ او نمیتواند از لمس کردن مراقبش دست بردارد، کسی که تهدید کرده کار را ترک میکند.
کروتزر بهطور ناشیانه و مکرر میان بحرانهای جاری در دو خانواده برش میزند؛ احتمالاً برای القای این معنا که مردان در زندگی این زنها همگی با همان قلمموی مردسالارانه رنگ شدهاند. اگر منظور همین است، هم پیشپاافتاده است و هم نادرست، چرا که هیچ برابریای میان آنها وجود ندارد. شاید او فقط میخواهد اشاره کند که همه در زیر پوست خود درد میکشند، اما نشانه زیادی از آن هم وجود ندارد؛ چهره سنگی و رئیسمآبانه کوهن هرگز ضعفی نشان نمیدهد.
همچنین یک سکانس فلشبک طولانی که به روزهای شادتر و آفتابیتر برمیگردد ـ درست زمانی که شاید نشانههایی از مشکل وجود داشت، اما لوسی متوجه نشد ـ حواسپرتکننده است. در یک فیلم معمولیتر و دراماتیکتر، این میتوانست صحنه اوج باشد؛ جایی که همهچیز فاش میشود. در عوض، معلوم میشود که فقط یکی از چندین قلهی کاذب سناریو است؛ همانطور که کوهنوردان میگویند: «شبیه پایان به نظر میرسند، اما نیستند.» اما وقتی که پایان فرا میرسد، ضدکلیماکس است. هرچند این مسئله دستکم واقعی به نظر میرسد؛ توهمات لوسی آنقدر ناگهانی شکسته نمیشوند، بلکه کمکم خرد میشوند تا زمانی که چیزی باقی نماند.
کاش روایت بهاندازهی قاببندی تمیز و دقیق کروتزر بیآلایش بود؛ او به نماهای نزدیک توجه میکند و بیشترین استفاده را از بازی شدیداً احساسی سیدو میبرد. اینکه چرا چیزی با ضربهی تراژدی کلاسیک ـ عشقی که از درون، توسط رگهای غیرقابلتوضیح از شر، نابود میشود ـ باید اینقدر اغراقآمیز باشد، گیجکننده است. علاوه بر همهی اینها، فیلم آمیختهای درهم از زبانهاست ـ فرانسوی، آلمانی و انگلیسی ـ بسته به اینکه چه کسی با چه کسی صحبت میکند. لوسیِ فرانسویزبان و فیلیپِ آلمانی با فرزندشان به زبانهای مادری خود حرف میزنند و با یکدیگر به انگلیسی، زبان دوم مشترکشان. زوجهای زیادی همین کار را میکنند، اما در اینجا نمیتوانید صدای کوبندهی سربیِ یک استعارهی کسلکننده را نشنوید: ما صحبت میکنیم، اما واقعاً یکدیگر را نمیشناسیم، درست است؟ خب، بله. بدیهی است.
«هیولای مهربان» فیلمی است که با موضوعی واقعی و دردناک دستوپنجه نرم میکند، اما در اجرا دچار پراکندگی میشود. کروتزر با وجود داشتن یک هسته قدرتمند — فروپاشی اعتماد و کشف حقیقتی وحشتناک — نمیتواند تمرکز روایی خود را حفظ کند. بازی سیدو تنها نقطه قوت پایدار فیلم است، بازیای که لایههای پیچیده درد، انکار و بیداری تدریجی را با ظرافت به تصویر میکشد. اما حتی این بازی درخشان نمیتواند ساختار شلخته و خطهای فرعی غیرضروری را جبران کند.
در نهایت، «هیولای مهربان» فیلمی است که میتوانست تراژدی تکاندهندهای باشد، اما در زیر وزن طرحهای فرعی و تصمیمات روایی مبهم خم میشود. این یک فرصت از دست رفته است — داستانی که باید با سادگی و تمرکز روایت میشد، اما در عوض در پیچیدگیهای غیرضروری گم شد.





