دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
چهره هادانستنیمجله فرا

پشت پرده راز مرگ مایکل راکفلر

روایتی از ناپدیدشدن، استعمار، انتقام و حقیقتی که نیم‌قرن پنهان ماند

مرگ مایکل راکفلر (Michael Rockefeller) یکی از مرموزترین و بحث‌برانگیزترین ناپدیدشدن‌های قرن بیستم است؛ معمایی که از نظر جذابیت و ابهام، بارها با ناپدیدشدن آملیا ارهارت (Amelia Earhart) مقایسه شده است. مایکل، پسر ۲۳ ساله نلسون راکفلر (Nelson Rockefeller)، سیاستمدار برجسته آمریکایی و فرماندار نیویورک، در سال ۱۹۶۱ در سواحل گینه نو غربی (West Papua) ناپدید شد. روایت رسمی سال‌ها این بود که او غرق شده، اما حقیقت – آن‌گونه که پژوهش‌های بعدی نشان می‌دهد – بسیار پیچیده‌تر و تلخ‌تر است.

به گفته کارل هافمن (Carl Hoffman)، نویسنده و روزنامه‌نگار سفر، شواهد نشان می‌دهد مردمی که مایکل عمیقاً به هنر و فرهنگشان احترام می‌گذاشت – یعنی قوم اسمت (Asmat) – همان کسانی بودند که به احتمال زیاد او را کشتند و خوردند. هافمن نتیجه تحقیقات خود را در کتاب «برداشت وحشیانه: داستانی از آدم‌خواری، استعمار و جست‌وجوی تراژیک مایکل راکفلر» («Savage Harvest: A Tale of Cannibals, Colonialism, and Michael Rockefeller’s Tragic Quest») منتشر کرده است.

«فکر می‌کنم بتوانم برسم»

آخرین کلمات شناخته‌شده مایکل راکفلر را رنه واسینگ (René Wassing)، مردم‌شناس هلندی، شنید. قایق کاتاماران (Catamaran) آن‌ها در رودخانه بتسج (Betsj River)، حدود ۱۶ کیلومتر دورتر از ساحل گینه نو غربی، واژگون شده بود. مایکل تصمیم گرفت برای گرفتن کمک، از میان آب‌هایی که به وجود تمساح‌ها مشهور بود، به سمت ساحل شنا کند. پیش از پریدن در آب، به واسینگ گفت: «فکر می‌کنم بتوانم برسم

برای حدود ۵۰ سال، این باور غالب وجود داشت که او «نرسید»؛ یا غرق شد یا طعمه تمساح‌ها شد. چون هیچ جسدی پیدا نشد و مدرک مستقیمی وجود نداشت، شایعاتی عجیب دهه‌ها ادامه یافت: این‌که «بومی شده»، توسط کوسه‌ها خورده شده یا بدتر از همه، قربانی آدم‌خواری شده است. در آن زمان، غرق‌شدن منطقی‌ترین پاسخ به نظر می‌رسید.

اما همان‌طور که هافمن نشان می‌دهد، مرگ مایکل نه ساده بود و نه تصادفی.

زمانی که مردم حاضر شدند حرف بزنند

هافمن هنگام آغاز تحقیقاتش متوجه شد که پس از شکست گروه جست‌وجوی اولیه در سال ۱۹۶۱، عملاً هیچ بررسی عمیق و مستقلی انجام نشده است. خانواده راکفلر هرگز به پاسخ قطعی نرسیدند و میلیون‌ها نفر در سراسر جهان همچنان می‌پرسیدند چه بر سر این جوان ثروتمند آمده است.

هافمن می‌گوید جست‌وجوهای اینترنتی تنها بازگویی حدس‌ها و اطلاعات تکراری بود و کسی به‌طور سیستماتیک ماجرا را بررسی نکرده بود. به همین دلیل، او در سال ۲۰۱۲ تحقیقات جدی خود را آغاز کرد.

یک تحقیق واقعی

او یک کارآگاه هلندی استخدام کرد که دو سال کامل در آرشیوها جست‌وجو کرد و اسناد ارزشمندی به دست آورد. سپس هافمن با روستاییان اسمت و افسران سابق هلندی مصاحبه کرد تا جزئیات را تطبیق دهد. او باور داشت که پس از گذشت بیش از نیم‌قرن، زمان لازم فرا رسیده؛ زمانی که افراد حاضر می‌شوند حقیقت را بگویند – شاید حتی خانواده راکفلر.

او مطمئن بود که کوسه‌ها عامل مرگ مایکل نبوده‌اند. و حق با او بود؛ بسیاری آماده صحبت بودند. اما برای درک ماجرا، ابتدا باید دانست چرا مایکل راکفلر اصلاً به اندونزی رفته بود.

چرا مایکل راکفلر در اندونزی بود؟

مایکل و پدرش نلسون پیوند عمیقی با هنر، به‌ویژه هنر قبیله‌ای (Tribal Art)، داشتند. این موضوع را مری راکفلر (Mary Rockefeller)، خواهر دوقلوی مایکل، نیز تأیید می‌کند؛ کسی که بعدها کتاب «وقتی اندوه، شفا را فرامی‌خواند» («When Grief Calls Forth the Healing: A Memoir of Losing a Twin») را درباره فقدان برادرش نوشت.

مایکل شیفته هنر قوم اسمت بود، به‌خصوص ستون‌های بیس یا بیسج (Bis / Bisj Poles). بخشی از این آثار که نلسون راکفلر گردآوری کرده بود، هنوز در موزه متروپولیتن هنر نیویورک (Metropolitan Museum of Art – The Met) به نمایش گذاشته می‌شود.

نلسون راکفلر چند سال پیش از ناپدیدشدن مایکل، موزه هنر بدوی (Museum of Primitive Art) را افتتاح کرده و مایکل را به عضویت هیئت‌مدیره آن درآورده بود. مایکل می‌خواست مجموعه‌ای اصیل، مستقیم از منبع – یعنی جنگجویان اسمت – گردآوری کند.

وقتی او به روستاهایی مانند اوتسجانپ (Otsjanep) و اوماداسپ (Omadesep) رسید، دریافت که اسمت‌ها نه «وحشی»، بلکه انسان‌هایی مدرن با هوشی بالا، مهارت دستی چشمگیر و زبانی بسیار پیچیده (با ۱۷ زمان دستوری) هستند. هافمن می‌نویسد آن‌ها از نظر زیستی کاملاً مدرن بودند و فرهنگشان سرشار از احساس و معنا.

مایکل راکفلر چگونه جان باخت؟

به روایت هافمن، روند مرگ مایکل از نظر فیزیکی ساده اما از نظر تاریخی پیچیده است. او پس از واژگونی قایق، کیلومترها شنا کرد، خسته و ناتوان به ساحل رسید و در آنجا با چهره‌هایی آشنا روبه‌رو شد: جنگجویان روستای اوتسجانپ.

اما به‌جای نجات، یکی از مردان نیزه‌ای در پهلوی او فرو کرد. مایکل بر اساس آیین‌های شکار سر (Headhunting) کشته شد و سپس خورده شد.

این پرسش اساسی مطرح می‌شود: چرا اسمت‌ها – که مایکل را فردی محترم و خوش‌رفتار می‌دانستند و می‌دانستند او برای هنرشان پول خوبی می‌دهد – چنین کاری کردند؟

واکنش به استعمار و معنای آدم‌خواری آیینی

آدم‌خواری آیینی یا آنتروپوفاژی (Anthropophagy) در برخی فرهنگ‌های بومی هزاران سال قدمت دارد، به‌ویژه در مناطقی با منابع محدود. اما برای اسمت‌ها، آدم‌خواری هدف نهایی نبود؛ بلکه بخشی از آیین مقدس شکار سر بود که به زندگی و مرگ معنا می‌داد.

برای فهم چرایی قتل مایکل، باید به قرن‌ها استعمار و تلاش یک قوم برای حفظ قدرت فرهنگی خود نگاه کرد. به گفته هافمن، مرگ مایکل لحظه‌ای بود که به‌ویژه مردم اوتسجانپ می‌کوشیدند قدرت ازدست‌رفته خود را در جهانی که آن‌ها را از هویتشان تهی می‌کرد، بازپس بگیرند.

نیروهایی که به مرگ راکفلر انجامیدند

سال‌ها پیش از ورود مایکل، استعمارگران هلندی (Dutch Colonialists) بر گینه نو غربی مسلط بودند. در ۶ فوریه ۱۹۵۸، مقام هلندی مکس لاپره (Max Lapré) به همراه نیروهایش وارد روستاهای اوتسجانپ و اوماداسپ شد. آن‌ها:

  • خانه‌ها و اماکن مقدس را سوزاندند،
  • قایق‌ها را نابود کردند،
  • و سلاح‌های مردم را برای مهار خشونت مصادره نمودند.

در جریان این عملیات، تیراندازی شد و پنج مرد برجسته روستا کشته شدند. طبق باور اسمت‌ها، ارواح این مردان تا زمانی که انتقام گرفته نشود، آرام نمی‌گیرند.

مسئله انتقام بود …

سه سال بعد، در ۱۹۶۱، مایکل راکفلر وارد این صحنه تاریخی شد. مردان روستا هنوز همه جزئیات خشونت ۱۹۵۸ را به یاد داشتند. وقتی یک مرد سفیدپوست تنها با لباس زیر به ساحل شنا کرد، برخی این را فرصتی برای انتقام دیدند.

هافمن توضیح می‌دهد که برای اسمت‌ها، سفیدپوستان همواره با قدرت همراه بودند: اسلحه، قایق‌های بزرگ، ثروت و اقتدار. به همین دلیل، پیش‌تر به آن‌ها حمله نمی‌کردند. اما مایکل در آن لحظه:

  • تنها بود،
  • بی‌قدرت بود،
  • و کاملاً فرسوده.

به باور هافمن، لحظه نیزه‌زدن، لحظه‌ای غریزی از بازپس‌گیری عزت نفس، هویت و قدرت فرهنگی بود؛ حتی اگر خودشان آن را به این شکل صورت‌بندی نکرده باشند.

حقیقتی که پنهان ماند

خبر کشته‌شدن مایکل توسط جنگجویان اوتسجانپ سرانجام به گوش کشیش محلی کورنلیوس فان کسل (Cornelius van Kessel) رسید. او موضوع را پیگیری کرد و پیامی برای مقامات هلندی فرستاده شد. اما دولت هلند نگران لطمه‌خوردن به اعتبار گینه نو هلند (Dutch New Guinea) بود و اجازه نداد این خبر از اندونزی خارج شود.

این راز تا دهه‌ها پنهان ماند؛ تا زمانی که کارآگاه هلندی هافمن آن سند را از آرشیو بیرون کشید و با ویم فان دِ وال (Wim van de Waal)، افسر سابق گشت هلندی که در بازیابی بقایای مایکل نقش داشت، گفت‌وگو کرد. فان دِ وال به هافمن گفت: «من هرگز علناً درباره‌اش صحبت نکرده بودم. فکر می‌کنم حالا دیگر کسی آسیب نمی‌بیند.»

با وجود تلاش‌های هافمن، خانواده راکفلر ترجیح داده‌اند درباره این یافته‌ها اظهار نظر نکنند و بگذارند مایکل، هرجا که هست، در آرامش بماند.

نکته جالب

در سال ۲۰۰۷، فیلم‌ساز فریزر هستون (Fraser Heston) مستندی به نام «در جست‌وجوی مایکل راکفلر» («The Search for Michael Rockefeller») ساخت. این فیلم شامل تصاویری است که در سال ۱۹۶۹ توسط عکاس مالکوم کرک (Malcolm Kirk) گرفته شده و برخی گمان می‌کنند مرد سفیدپوست دیده‌شده در این تصاویر، خود مایکل راکفلر باشد؛ فرضیه‌ای که همچنان محل بحث است.


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا