دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
سینما و تلویزیونلیستمعرفی فیلم و سریالنگاهی اجمالی

۳۰ لحظه ماندگار و فراموش‌نشدنی از سریال «آشنایی با مادر» (How I Met Your Mother)

از سوسک‌موشِ افسانه‌ای تا رابین اسپارکلز؛ مروری نوستالژیک بر بهترین لحظات تد موزبی و رفقا

بیایید اعتراف کنیم؛ درست مثل تد موزبی، ما هم این روزها کمی دلتنگ شده‌ایم. پایان سریال «آشنایی با مادر» (How I Met Your Mother) خیلی زود از راه رسید و واقعاً هم شایسته یک بدرقه درست‌وحسابی بود؛ مخصوصاً چون کش‌دار شدن (و نه‌چندان راضی‌کننده بودن) فصل‌های پایانی، تا حدی درخشش بی‌چون‌وچرای فصل‌های ابتدایی را زیر سایه برد.

مثل خیلی از سریال‌های بزرگ، «آشنایی با مادر» (How I Met Your Mother) در همان سال‌های اول مدام در خطر لغو شدن بود؛ با وجود اینکه اپیزودهای فوق‌العاده‌ای پخش می‌کرد. هرچند این سریال به‌وضوح از «فرندز» الهام گرفته بود، اما یک کار را خیلی بهتر انجام داد: ثبت و ماندگار کردن آن بازه طلایی زندگی؛ فاصله بین پایان دانشگاه و شروع «بزرگسالی واقعی».

این سریال الهام‌بخش آثاری مثل Happy Endings، New Girl و حتی اسپین‌آف خودش یعنی How I Met Your Dad شد. اما مهم‌تر از همه، «آشنایی با مادر» داستان بزرگ شدن با هم بود؛ داستان تد موزبی، مارشال، لیلی، بارنی و رابی؛ پنج دوستی که جوانی‌شان را کنار هم ساختند و لحظاتی داشتند که—به قول خود بارنی—افسانه‌ای بود.

آنچه می‌خوانید، یک فهرست کاملاً سلیقه‌ای از بهترین لحظات این سریال است؛ لیستی که جمع‌وجور کردنش به ۳۰ مورد، تقریباً غیرممکن بود. ما همین حالا هم با خودمان سر بعضی رتبه‌ها دعوا داریم و از شما، طرفداران حافظه‌دار و جزئیات‌دوست «آشنایی با مادر»، دعوت می‌کنیم شما هم همین کار را بکنید.

۳۰. سوسک‌موش (Cockamouse)

فصل اول، اپیزود «The Matchmaker»

زندگی شهری واقعی بدون تروماهای عجیبش کامل نمی‌شود؛ و برای نیویورکی‌ها، هجوم موجودات موذی بخشی از همین واقعیت است. «آشنایی با مادر» شاید هرگز در نیویورک واقعی فیلم‌برداری نشد، اما روح شهر را خوب می‌شناخت. اوج این شناخت؟ موجودی کابوس‌وار به نام سوسک‌موش؛ ترکیبی غیرقابل‌توصیف که نه‌تنها می‌دود، بلکه… بله، پرواز هم می‌کند.

هرکسی که حتی مدتی کوتاه در یکی از پنج منطقه نیویورک زندگی کرده باشد، اصلاً تعجب نمی‌کند که چنین موجودی بتواند وجود داشته باشد. این لحظه، پیش‌درآمدی بود بر شوخی‌های شهری بعدی سریال؛ از جنگ‌های مترو گرفته تا گریه کردن در قطار زیرزمینی.

۲۹. بمب حقیقت ویکتوریا

فصل هفتم، اپیزود «Ducky Tie»

چند فصل بود که مخاطب‌ها با سردرگمی (و کمی حوصله‌سربری) رفت‌وآمد رابی بین تد و بارنی را تماشا می‌کردند. اما تا وقتی ویکتوریا برنگشت، هیچ‌کدام از شخصیت‌ها رک و راست درباره عجیب بودن این وضعیت حرف نزدند.

ویکتوریا—مهم‌ترین رابطه تد بعد از رابی—خیلی ساده و بی‌رحمانه حقیقت را می‌گوید: «دلیل اینکه من و تو جواب نگرفتیم، رابی بود. او خیلی بزرگ‌تر از چیزی‌ست که خودت فکر می‌کنی.»

این جمله یک نظریه مهم را شفاف می‌کند: شاید «آشنایی با مادر» نه داستان پیدا کردن مادر، بلکه داستان کنار آمدن تد با رابی باشد.
(الیته: نقشه طولانی‌مدت بارنی برای دیدن یه‌جایی از لیلی رو هم نمیشه ندید گرفت!)

۲۸. دعوای ایوان جلویی خانه

فصل چهارم، اپیزود «Front Porch»

بعد از جدایی تد از کارنِ اعصاب‌خردکن، لیلی اعتراف می‌کند چرا همیشه در روابط عاشقانه تد دخالت کرده؛ از نظر او، معیار اصلی این است که «آیا این آدم وقتی پیر شدیم هم کنارمان حال می‌دهد یا نه؟»

همه برای تماشای برنامه صبحگاهیِ بیش‌ازحد زودهنگام رابی جمع شده‌اند؛ مارشال با پیژامه فرشته‌مانندش و بارنی که به‌زودی آن را با پیژامه کت‌وشلواری عوض می‌کند. در پس‌زمینه، رابی فاجعه‌ای آشپزی به بار می‌آورد، هواشناس را احیا می‌کند و حتی به دنیا آمدن یک نوزاد را گزارش می‌دهد—و دوستانش هیچ‌کدام را نمی‌بینند.

در نهایت، لیلی اعتراف می‌کند که خودش بذر جدایی تد و رابی را کاشته بود.

۲۷. خراب کردن بازی نوشیدنی توسط رابی

فصل پنجم، اپیزود «Jenkins»

یکی از بهترین اپیزودهای فصل پنجم. مارشال به بار دوران دانشگاه برمی‌گردد؛ جایی که به‌عنوان Big Fudge افسانه‌ای شناخته می‌شود. هم‌زمان، بحث معروف «دست‌یاب در برابر قانع‌شونده» بین لیلی و مارشال مطرح می‌شود، همکار مارشال، خفن از آب درمی‌آید (با بازی آماندا پیت)، و تد می‌فهمد دانشجوهایش طرفدار پر و پا قرص رابی هستند، نه استاد خودشان!

اما نقطه اوج جایی است که تد به رابی می‌گوید دانشجوها از تکیه‌کلام «but, umm» (ولی، آمممم) او یک بازی نوشیدنی ساخته‌اند. واکنش رابی؟ تکرار اغراق‌آمیز همان تکیه‌کلام، تا جایی که کل کلاس با خماری از پا می‌افتد.

۲۶. مرگ پدر مارشال

فصل ششم، اپیزود «Bad News»

این اپیزود با یک شمارش معکوس عددیِ بسیار ظریف پیش می‌رود؛ شمارشی که به فاجعه‌ای تغییردهنده زندگی‌ ختم می‌شود: حمله قلبی پدر مارشال.

واکنش مارشال، ساده و ویرانگر است: «من برای این آماده نیستم.» ئجمله‌ای که هرکسی، در هر سنی، اگر پدر یا مادرش را از دست داده باشد، با تمام وجود درکش می‌کند.

۲۵. ترس از جا ماندن؛ قبل از اینکه اسمش FOMO («ترس از دست دادن موقعیت‌ها) باشد

فصل ششم، اپیزود «Blitzgiving»

شب قبل از شکرگزاری، تد زودتر جمع را ترک می‌کند؛ و صبح که بیدار می‌شود، می‌فهمد دوستانش بهترین شب عمرشان را گذرانده‌اند و حتی یک شوخی داخلی تازه ساخته‌اند: «The Gentlemen!»

این همان چیزی است که امروز به آن می‌گوییم FOMO؛ ترس از اینکه بهترین لحظه‌ها را از دست بدهی. «آشنایی با مادر» یک قدم جلوتر از زمانه، یک اپیزود کامل را به این حس اختصاص داد؛ حسی که مثل یک نفرین دست‌به‌دست می‌شود. حضور مهمان ویژه، خورخه گارسیا (از Lost) هم بی‌دلیل نبود.

۲۴. بارنی، ناجیِ رابطه مارشال و لیلی

فصل دوم، اپیزود «The Bachelor Party»

اگر یک لحظه شک کردید که بارنی هم می‌تواند آدم حسابی باشد، این اپیزود بهترین مدرک است. شاید شیرین‌ترین کاری که بارنی در کل سریال انجام داد همین‌جاست؛ چیزی که یادآوری‌اش لازم است، مخصوصاً وقتی در فصل‌های پایانی تبدیل به کاریکاتوری از خودش می‌شود.

در ظاهر، بارنی بی‌حوصله از اشک‌های مارشال است، اما خیلی زود می‌فهمیم تمام سنگ‌اندازی‌های قبلی‌اش یک نقشه بوده؛ نقشه‌ای برای اینکه مارشال را برای لیلی نگه دارد. او تا سان‌فرانسیسکو می‌رود تا برای لیلی بلیت بازگشت بخرد و با همان صداقت نادری که فقط گاهی از بارنی می‌بینیم، می‌گوید: «تو و مارشال برای هم ساخته شده‌اید… اگه می‌دانستی الان چه حالی دارد، حتی یک ثانیه هم اینجا نمی‌ماندی.»

سوتی بامزه‌ی جابه‌جایی هدیه حمام عروسِ رابی با یادگاری مادربزرگ لیلی هم در همین اپیزود رخ می‌دهد؛ بی‌نقص.

۲۳. وقتی رابی تبدیل به Woo Girl می‌شود

فصل چهارم، اپیزود «Woooo!»

رابطه دوستی رابی و لیلی هیچ‌وقت به اندازه رفاقت پسرها پرداخت نشد، اما این اپیزود یکی از بهترین نمونه‌هایش است. رابیِ مجرد احساس می‌کند از وقت دونفره با بهترین دوستِ متأهلش جا مانده، پس به جمع دوستان معلم لیلی می‌پیوندد… و ناگهان با گونه‌ای خاص از انسان روبه‌رو می‌شود: Woo Girl‌ها.

زن‌هایی که برای همه‌چیز جیغ می‌زنند؛ از شات نیم‌بها گرفته تا آهنگ‌های مسخره. رابی اول طعنه می‌زند: «شاید فقط تعطیلات مهم رو جشن می‌گیره… مثلاً ماردی گرا یا تعطیلات بهاری.»

اما طولی نمی‌کشد که خودش با کلاه کابویی کوچک، از پنجره لیموزین بیرون میره و از بطری مستقیم می‌نوشد. خطابه بارنی درباره اهمیت Woo Girlها بی‌نظیر است و پیچش نهایی داستان هم عالی: این زن‌ها احمق نیستند؛ فقط دارند رها می‌شوند. دقیقاً چیزی که رابی لازم دارد.

۲۲. تد، رابی را دوباره احیا می‌کند

فصل هفتم، اپیزود «Symphony of Illumination»

یکی از سنگین‌ترین اپیزودهای سریال. رابی فکر می‌کند باردار است، اما حقیقت از این هم تلخ‌تر است: او هرگز نمی‌تواند بچه‌دار شود. تصمیم جسورانه‌ای از طرف نویسندگان؛ چون رابی همیشه گفته بود بچه نمی‌خواهد. اما وقتی چیزی برای همیشه از تو گرفته می‌شود، تازه ممکن است دلت بخواهدش.

اپیزود در قالب گفت‌وگوی رابی با فرزندان خیالی‌اش روایت می‌شود؛ بچه‌هایی که هرگز نخواهد داشت. او حقیقت را از دوستانش پنهان می‌کند. تد سعی می‌کند از او حرف بکشد و وقتی موفق نمی‌شود، کاری می‌کند که فقط از تد برمی‌آید: کل آپارتمان را به یک نمایش نور کریسمسی با آهنگ Highway to Hell از AC/DC تبدیل می‌کند.

و باز هم همان سؤال قدیمی: واقعاً چطور می‌شود بعد از این همه، بارنی را جای تد کنار رابی پذیرفت؟

۲۱. تنها با خاطراتش

فصل هشتم، اپیزود «The Time Travelers»

یکی از جواهرهای نادر فصل‌های پایانی. شاید چون همه‌چیز قرار است پنج سال قبل اتفاق افتاده باشد، این‌قدر خوب از آب درآمده. دعوای مارشال و رابی بر سر کوکتل Minnesota Tidal Wave فقط یک خاطره است؛ واقعیت این است که تد، تنها، در مک‌لارنز نشسته. بقیه آن‌قدر گرفتار شده‌اند که حتی برای مراسم مهم Robot vs. Wrestlers هم وقت ندارند.

بارنی خیالی، با الهام از پایان Six Feet Under، به تد می‌گوید: «اون لحظه، همین حالا گذشته.»

اما ضربه اصلی جایی است که تدِ آینده آرزو می‌کند کاش آن ۴۵ روز اضافه قبل از آشنایی با مادر را داشت تا با او بگذراند. اولین نشانه جدی از اینکه شاید مادر… دیگر زنده نباشد.

۲۰. واکنش وحشت‌زده به یک خبر خوب

فصل ششم، اپیزود «False Positive»

اپیزودهای مناسبتی «آشنایی با مادر» معمولاً درخشان‌اند و این یکی هم استثنا نیست. داستان ۳۶ ساعتی که مارشال و لیلی فکر می‌کنند باردارند و واکنش سه دوست دیگرشان.

تد همه‌چیز را این‌طور خلاصه می‌کند: «بچه‌ها، وقتی دوستاتون خبر خوب دارن، خوشحال می‌شید… حدود یک میلی‌ثانیه. بعدش شروع می‌کنید به فکر کردن درباره خودتون.»

سریال در اوجش، دینامیک احساسی دهه بیست و سی زندگی را بی‌نقص می‌فهمید. تغییرات بزرگ در زندگی دوستان، همه را می‌لرزاند. این بارداریِ احتمالی، رابی و بارنی را وادار می‌کند به زندگی‌شان فکر کنند؛ با کمی کمک از تدِ همیشه عاشقِ عشق.

۱۹. عفونت گوشِ «Infectch» (عفونِگوش) بارنی

فصل چهارم، اپیزود «Murtaugh»

بارنی خودش یک لیست جدا می‌خواهد. شخصیتش موتور بسیاری از بهترین داستان‌های سریال بود و نیل پاتریک هریس با او خودش را دوباره اختراع کرد.

تد بعد از یک خماری بد دیگر تحمل ندارد و در ۳۰سالگی اعلام می‌کند: «من برای این مزخرفات پیر شدم.» بارنی؟ دقیقاً برعکس. لیزرتگ، خوابیدن روی کاناپه دوست، اسباب‌کشی در ازای پیتزا و آبجو، نرفتن پیش دکتر—همه در خدمت جنگ او با بالا رفتن سن.

در این میان، تد بوقلمون پس می‌فرستد چون به‌اندازه کافی کم‌چرب نیست و ساعت ۴ صبح بیدار می‌شود. تقابل نسل‌ها در حد یک اپیزود سیت‌کام؛ بی‌نقص.

۱۸. آخرین سیگار

فصل چهارم، اپیزود «Last Cigarette Ever»

طبیعتاً شبکه CBS دلش نمی‌خواست شخصیت‌های اصلی سیگاری باشند، هرچند واقع‌بینانه اگر نگاه کنیم، آدم‌هایی که این‌همه در بار می‌چرخند، حتماً گهگاه سیگار می‌کشند. راه‌حل؟ روایت انتخابی تدِ آینده.

همه دوباره شروع می‌کنند: مارشال برای صمیمی شدن با رئیسش، لیلی چون مارشال می‌کشد، و تد و بارنی چون نمی‌خواهند تنها بمانند.

ترک کردن هم مثل خود زندگی است: اعلامش آسان، انجامش سخت. اما نریشن تد آینده سرنوشت هرکدام را لو می‌دهد:

  • لیلی: روزی که تصمیم می‌گیرد باردار شود
  • مارشال: روز تولد پسرش
  • تد: دو هفته بعد از شروع رابطه با مادر

و همین، کل اپیزود را به یک مشت آرام اما دقیق تبدیل می‌کند.

۱۷. تد برای اولین‌بار درباره «مادر» چیزهایی می‌فهمد

فصل پنجم، اپیزود «Girls Vs. Suits»

«مادر» همیشه موضوعی بحث‌برانگیز میان طرفداران بوده. در فصل‌های ابتدایی، سریال آن‌قدر عالی پیش می‌رفت که واقعاً مهم نبود کِی قرار است او را ببینیم. اما هرچه داستان کش‌دارتر شد، این سؤال هم جدی‌تر شد؛ و به همین دلیل اپیزود صدم نقش کلیدی داشت.

از طریق سیندی (هم‌اتاقی آینده مادر)، تد چند تکه اطلاعات به‌دست می‌آورد: او موسیقی گروه The Unicorns را دوست دارد، آثار تی.سی. بویل می‌خواند و گیتار بیس می‌نوازد (که خب، تد عاشق زن‌های موزیسین است). اطلاعات کم است، اما بعد از چهار فصل و نیم، همین هم غنیمت بود.

و بله، همین‌جا چتر زرد معروف ‌جا می‌ماند؛ همان شیئی که قرار است بعدها همه‌چیز را به هم وصل کند.

۱۶. بالاخره… ملاقات با مادر

فصل هشتم، اپیزود «Something New»

سال‌ها طرفداران نگران بودند که تد فقط در آخرین ثانیه‌های سریال با مادر آشنا شود. اما نویسندگان یک تصمیم جسورانه و هوشمندانه گرفتند: رونمایی از مادر در پایان فصل هشتم.

کریستین میلیوتی شاید برای بعضی‌ها از تئاتر برادوی یا «۳۰ راک» آشنا بود، اما برای اکثر مخاطبان یک شگفتی کامل محسوب می‌شد. اینکه اول او را به ما نشان دادند (نه تد)، باعث شد ما هم وارد آن آخرهفته سرنوشت‌ساز شویم.

محدود بودن بازه زمانی، درام را تشدید کرد؛ همراه با آهنگ Simple Song از The Shins. مادر خیلی زود دل طرفداران را برد. تنها ایراد؟ اینکه کاش بیشتر از او می‌دیدیم.

۱۵. «۵۰۰ مایل برای رسیدن به تو»

فصل دوم، اپیزود «Arrividerci, Fiero»

سفر جاده‌ای مارشال و دافنی در فصل نهم، یادآور اولین سفر جاده‌ای مارشال و تد از دانشگاه بود. البته شوخی آهنگ Proclaimers دیگر مثل بار اول جواب نداد؛ چون این حقیقت که بعضی آهنگ‌ها هم‌زمان جذاب و اعصاب‌خردکن هستند، فقط یک‌بار ضربه‌اش را می‌زند.

نسخه‌های دانشجویی شخصیت‌ها همیشه محبوب‌اند؛ تدِ موفرفریِ وسواسی (ملقب به دکتر ایکس) در بازی Zitch Dog از مارشال شکست می‌خورد؛ مارشالی که حتی آن زمان هم قهرمان بود. اما مهم‌تر از بازی، شکل‌گیری رفاقتی است که قرار است تا آخر عمر دوام بیاورد.

۱۴. یک شروع تازه

فصل ششم، اپیزود «Hopeless»

اپیزود با یک شروع طولانی و خلاقانه آغاز می‌شود: بارنی در تلاش است پدرش جری (جان لیتگو) را تحت‌تأثیر قرار دهد، پس زندگی دوستانش را جذاب‌تر جلوه می‌دهد؛ مارشال را زن‌باره‌ای دائم‌الخمر معرفی می‌کند، می‌گوید او و لیلی رابطه باز دارند… و بعد از شش دقیقه، تیر خلاص را می‌زند: «راستی، ما یه گروه موسیقی هم هستیم.»

کات به تیتراژ؛ پنج نفره در حال اجرای آهنگ گروه The Solids، با رابی پشت درامز. شروعی غافلگیرکننده برای اپیزودی عالی.

و همین‌جا بد نیست به تیتراژ اصلی سریال هم ادای احترام کنیم: مجموعه‌ای کوتاه از عکس‌های بی‌فیلترِ پیشااینستاگرامی که حال‌وهوای سریال را می‌ساخت و حالا شبیه یک کپسول زمان عمل می‌کند.

۱۳. پریدن از پشت‌بام

فصل چهارم، اپیزود «The Leap»

در تولد ۳۱سالگی تد، بزی به او حمله می‌کند؛ بزی که قبلاً فکر می‌کرد در تولد ۳۰سالگی‌اش بوده. سال افتضاحی است و وقتی لیلی به تد می‌گوید «ریسک کن» و کار بی‌روحش را رها کند، ناخواسته جرقه اتفاق بزرگ‌تری را می‌زند.

مارشال به پشت‌بام می‌دود و به ساختمان کناری می‌پرد؛ و یکی‌یکی بقیه هم دنبالش می‌پرند. شاید ارجاعی به اپیزود اول باشد، شاید هم نه. اما چیزی که قطعاً هست، استمرار فوق‌العاده داستان‌پردازی است؛ چون تد خیلی زودتر در فصل گفته بود: «من می‌تونم اون‌قدر بپرم.»

پایان‌بندی غم‌انگیز روی آهنگ Prophets از A.C. Newman، یکی از بهترین استفاده‌های موسیقی در کل سریال است.

۱۲. مداخله‌ها از کنترل خارج می‌شوند

فصل چهارم، اپیزود «Intervention»

بعد از یک مداخله موفق برای استوارتِ دائم‌الخمر، گروه شروع می‌کند به برگزاری مداخله برای همه‌چیز: برنزه مصنوعی رابی، لهجه انگلیسیِ تقلبی لیلی، تلفظ‌های اعصاب‌خردکن تد.

تا جایی که… برای خود مداخله‌ها هم مداخله برگزار می‌کنند.

اما ضربه اصلی وقتی است که تد بنری را در کمد می‌بیند؛ بنری که دوستانش برای رابطه شتاب‌زده او با استلا آماده کرده بودند. ترس از آینده مسری می‌شود: مارشال و لیلی نمی‌خواهند به Dowisetrepla (محله جدیدشان) بروند، رابی نمی‌خواهد برای کار به ژاپن برود.

این اپیزود عصاره اضطراب سن‌وسالی است که همه از تو انتظار «حرکت رو به جلو» دارند، درحالی‌که درونت فقط مقاومت می‌کند.

۱۱. بلا بلا روی نمودار «دیوانه/جذاب»

فصل سوم، اپیزود «How I Met Everyone Else»

سریال گاهی بیش‌ازحد به کلیشه «زن‌ها دیوانه‌اند» سر می‌زد، اما بلا بلا تاریخ‌ساز شد. اینکه تد نام او را یادش نمی‌آید («لطفاً منو بلا صدا کن») برای اولین‌بار جدی نشان داد که تد راوی قابل اعتمادی نیست؛ کشفی که دست نویسندگان را برای بازی با خاطرات و دستکاری گذشته کاملاً باز کرد.

همین‌جا بود که ایده معروف «ساندویچ خوردن» به‌عنوان استعاره‌ای کاملاً PG (محدودیت سنی) برای ماری‌جوانا متولد شد. بلا بلا (با بازی ابیگیل اسپنسر، که بعدها فهمیدیم اسم واقعی شخصیتش کارول بوده) وقتی می‌فهمد داستان آشنایی تد با بقیه خیلی بهتر از داستان اوست، سقوط آزاد می‌کند؛ پایین‌تر از قطر ویکی مندوزا.

و برای متا شدن ماجرا، داستان آشنایی مارشال و لیلی هم—درست مثل روایت تد—کمی با گذر زمان صیقل خورده است.

۱۰ و ۹. «پازل‌ها» و «یادِ روزگارِ گذشته»

فصل چهارم، اپیزود «Three Days of Snow»

یک اپیزود با همه‌چیز: روایت غیرخطی، طوفان برفی، ایده‌های مست‌کننده، دو لحظه درخشان و یک پایان اشک‌آور. تازه آخرش می‌فهمیم هر خط داستانی در یکی از شب‌های متفاوت همان طوفان اتفاق افتاده است.

وقتی کارل کلیدهای مک‌لارنز را به تد و بارنی می‌دهد، یکی از آن جمله‌های خطرناک مردانه تیک می‌خورد: «بیاید یه بار بخریم.»

رویای اداره بار جدیدشان—که اسمش را می‌گذارند Puzzles—به‌شکلی خنده‌دار فرو می‌پاشد. هم‌زمان، مارشال و لیلی با این سؤال کلنجار می‌روند که آیا باید رسم دوست‌داشتنیِ استقبال در فرودگاه را کنار بگذارند یا نه.

رابی و مارشال، گیر افتاده در ماشین، شب اشتباهی به فرودگاه می‌رسند. دو روز بعد، لیلی فکر می‌کند شوهرش فراموشش کرده؛ درحالی‌که مارشال از مشتری‌های ثابت بار، Fighting Hens، خواسته یکی‌یکی در فرودگاه برایش آواز بخوانند. واقعاً کسی بدون اشک از این صحنه عبور کرد؟

۸. جدول بارنی

فصل سوم، اپیزود «The Bracket»

قبل از اینکه زن‌باره‌بودن بارنی مشکل‌ساز شود، واقعاً خنده‌دار بود—به‌خصوص در تضاد با انزجار دوستانش. وقتی یکی از دوست‌دخترهای سابق برای انتقام برمی‌گردد، بارنی از تخته March Madness استفاده می‌کند تا مشخص شود کدام اکس حق بیشتری برای عصبانیت دارد:

دختری که با او خوابید چون فکر می‌کرد ۱۲ ساعت بیشتر زنده نیست؟ یا دختری که الکی به او پیشنهاد ازدواج داد؟

استدلال‌ها طلایی‌اند، پیوستگی روابط گذشته بارنی ترسناک، و حس آلودگی جمع کاملاً واقعی است. امتیاز اضافه برای ارجاع به Doogie Howser (یک سریال آمریکایی اوایل دهه ۹۰ بود، داستان درباره‌ی یه نابغه نوجوانه که در ۱۶سالگی دکتر می‌شه.شخصیت اصلی سریال رو نیل پاتریک هریس بازی می‌کرد)؛ بارنی که وبلاگش را با داس (سیستم عاملی قدیمی) و موسیقی سینتی‌سایزری می‌نویسد. و پیچ نهایی؟ مقصر اصلی اَبی است، با بازی بریتنی اسپیرز—بامزه‌تر از چیزی که انتظارش را داشتیم.

۷. تد، باران را می‌آورد

فصل اول، اپیزود «Come On»

یکی از تم‌های تکرارشونده سریال، ایمان تد به کائنات است؛ ترکیبی از رمانتیسم سرنوشت‌باورانه و گاهی شانه خالی کردن از مسئولیت. تد با وجود خستگی دوستانش، باور دارد او و رابی برای هم ساخته شده‌اند.

پس از یکی از روابط قدیمی بارنی می‌خواهد به او رقص باران یاد بدهد تا رابی نتواند با همکارش سندی ریورز (همسر واقعی آلیسون هانیگن) به اردو برود. هم‌زمان، آسمان باز می‌شود و مارشال و لیلی—با تکنیک توقف و ادامه دعوا—به نقطه حساسی می‌رسند.

پایان فصل زیر باران، روی پله‌ها، با آهنگ This Modern Love از Bloc Party؛ تد سرخوش، و مارشال در حالی که حلقه نامزدی لیلی را در دست گرفته. یکی از عاشقانه‌ترین و تلخ‌ترین پایان‌های فصل در تاریخ سیت‌کام.

۶. لقب بارنی: اسوارلی

فصل دوم، اپیزود «Swarley»

واضح است که مهم‌ترین اتفاق این اپیزود، آشتی دوباره مارشال و لیلی است؛ اما بهترین لحظه؟ قطعاً سلاخی نام بارنی. وقتی پسرها تصمیم می‌گیرند به‌جای بار، در یک کافی‌شاپ پاتوق کنند (طعنه‌ای ظریف به سریالی که همه‌چیز از آن شروع شد)، نام بارنی به‌طرزی دردناک و باشکوه اشتباه تلفظ می‌شود: اسوارلی.

شوخیِ جاری اپیزود را جلو می‌برد؛ از اسوارلوس و اسوارلز بارکلی گرفته تا اسوارهیلی. بارنی—یا همان اسوارلی—نظریه «چشم‌های دیوانه» را توضیح می‌دهد، مارشال رفتارهای مشکوک قرار جدیدش را بررسی می‌کند و لیلی، درست مثل بیلی جوئل در ترانه‌ای که کمی قبل‌تر شنیده‌ایم، «دیگر نمی‌تواند تحمل کند» و قرار عاشقانه را به‌هم می‌زند.

تیتراژ پایانی به سبک Cheers هم یک جایزه اضافه است. جالب اینکه اسوارلی تا اپیزود «Vesuvius» در فصل پایانی دوباره برنمی‌گردد.

۵. رابی و تد، حسابی کثیف می‌شوند

فصل دوم، اپیزودهای «Showdown / Something Borrowed / Something Blue»

این اولین باری نبود که «آشنایی با مادر» با دستکاری زمان داستان را جلو می‌برد؛ «ماجرای آناناس» هنوز هم بی‌پاسخ مانده. اما سه‌گانه پایانی فصل دوم یک شاهکار کامل بود.

در ابتدای «Showdown»، تد و رابی با لباس‌هایی آغشته به سس قرمز وارد آپارتمان می‌شوند و توضیحی نمی‌دهند. دو اپیزود طول می‌کشد تا بفهمیم آن‌ها در رستورانی بوده‌اند که تد شیپور فرانسوی آبی را دزدیده و دعوایشان درباره ازدواج، به جدایی ختم شده.

بین این دو نقطه، همه‌چیز داریم: معرفی عقده‌های پدرانه بارنی، برد افسانه‌ای او در The Price Is Right، نطق تد در عروسی، و مراسم ازدواجی که طبق معمول خراب می‌شود اما در نهایت، مارشال و لیلی زیر درخت با هم پیمان می‌بندند.

در میان این همه، تقریباً کثیف‌کاری رابی و تد را فراموش می‌کنیم… تا وقتی بارنی در مراسم حرفی می‌شنود و بقیه فینال را صرف بیرون کشیدن حقیقت می‌کند. تلخ، شیرین و بی‌نقص.

۴. عادت‌های اعصاب‌خردکن گروه

فصل سوم، اپیزود «Spoiler Alert»

به یکی از هوشمندانه‌ترین ایده‌های سریال خوش آمدید: وقتی یک نفر عیب‌های کسی را به شما نشان می‌دهد، دیگر نمی‌توانید نبینیدشان. این‌بار قربانی، دوست‌دختر جدید تد، کتی است؛ دختری که گروه به‌خاطر پرحرفی دیوانه‌وارش تحملش نمی‌کند.

تد فقط بی‌ادبی دوستانش را می‌بیند… تا وقتی آن‌ها حقیقت را «لو» می‌دهند. بعد نوبت خودشان می‌شود:

  • لیلی با صدای بلند غذا می‌جود
  • رابی کلمه «واقعاً» را غلط به‌کار می‌برد
  • تد مدام همه را اصلاح می‌کند
  • مارشال همه کارهایش را با آوازهای بی‌معنی گزارش می‌دهد

همه با هم فریاد می‌زنند: «Apple orchard banana cat dance 8663» (سیب باغ موز گربه رقص ۸۶۶۳) و همین، رمز عبور نتیجه آزمون وکالت مارشال را یادش می‌اندازد. قبول شده. جشن؟ قطعاً.

۳. قانون پلاتینی

فصل سوم، اپیزود «The Platinum Rule»

شاید یکی از معدود لحظه‌هایی که بارنی واقعاً حرف حساب می‌زند—حتی اگر برداشتش از انجیل اشتباه باشد: «هیچ‌وقت همسایه‌ات را دوست نداشته باش.»

تعبیر آزاد: جایی که غذا می‌خوری، خرابکاری نکن.

هرکدام از اعضای گروه داستانی تعریف می‌کنند از اینکه چطور با آدم‌هایی که زیادی بهشان نزدیک بوده‌اند وارد رابطه شده‌اند:

  • مارشال و لیلی با همسایه‌ها دوست می‌شوند و دیگر راه فرار ندارند
  • رابی با همکارش قرار می‌گذارد و او بیش‌ازحد وابسته می‌شود
  • بارنی با وِندی، پیشخدمت بار، می‌خوابد و مک‌لارنز به خطر می‌افتد

روایت اپیزود از قالب A و B و C خارج می‌شود و هر داستان وزن برابر دارد؛ همه در همان ۲۰ دقیقه‌ای اتفاق می‌افتند که بارنی دارد موهای تد را به‌شیطنت به‌هم می‌ریزد.

۲. ترس رابی از مراکز خرید

فصل دوم، اپیزود «Slap Bet»

این اپیزود آن‌قدر قوی است که شرط سیلی فقط دومین اتفاق برتر آن محسوب می‌شود. وقتی رابی حاضر نیست به مرکز خرید Willowbrook برود، نظریه‌ها شروع می‌شود: مارشال فکر می‌کند آنجا ازدواج کرده؛ بارنی مطمئن است ستاره فیلم‌های پورن بوده.

ویدئوی افشاگر حقیقتی حتی بهتر را نشان می‌دهد: رابی یک ستاره پاپ کانادایی به نام Robin Sparkles بوده؛ با شلوار جین اسیدی، نگین‌دوزی، رقص‌های هماهنگ و آهنگ فراموش‌نشدنی «Let’s Go to the Mall».

«دهه هشتاد خیلی دیر به کانادا رسید… مثلاً ۹۳!» در میانه این انفجار نوستالژی، مارشال یادآوری می‌کند که بارنی قوانین شرط را نقض کرده و با یک سیلی غافلگیرکننده، آغاز یکی از ماندگارترین شوخی‌های سریال را رقم می‌زند.

۱. تد با رابی آشنا می‌شود

فصل اول، اپیزود «Pilot»

همه‌چیز از همین‌جا شروع شد. در پنج دقیقه اول، تد با زنی آشنا می‌شود که فکر می‌کند قرار است با او ازدواج کند. زنی که زیتون دوست ندارد، اسکاتلندی می‌نوشد، دیالوگ‌های Ghostbusters را از بر است و باعث می‌شود تد شیپور فرانسوی آبی را بدزدد—همان خاطره‌ای که بعدها مارشال در عروسی‌اش تعریف می‌کند.

اما پایان اپیزود ضربه واقعی را می‌زند: تد به بچه‌ها می‌گوید این داستانِ آشنایی او با عمه رابی است.

پیچشی شوکه‌کننده و شجاعانه. نویسندگان همان اول رابی را از جایگاه «عشق نهایی» کنار می‌گذارند، هرچند او ده سال بعد همچنان یک گزینه باقی می‌ماند. خیلی از ما همان‌جا عاشق رابی شدیم و تا مدت‌ها حاضر نبودیم باور کنیم که او «آن یکی» نیست.

پایانِ داستان… یا شاید فقط یک بار دیگر شنیدنش

«آشنایی با مادر» شاید همیشه بی‌نقص نبود، اما کاری کرد که کمتر سیت‌کامی توانسته: لحظه‌ای از زندگی‌مان را ثبت کرد؛ دوستی‌ها، اشتباه‌ها، عشق‌های نصفه‌نیمه و امیدی که—حتی وقتی همه‌چیز می‌گذرد—باقی می‌ماند.

و حالا بگو… تو جای کدام لحظه را در این فهرست خالی می‌بینی؟


نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا