دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسینقد و بررسی سریال

«دوست‌دختر»؛ جدال مرگبار مادر و معشوق بر سر مردی که شاید خودش کمترین اهمیت را داشته باشد

سریال «دوست‌دختر» (The Girlfriend) محصول پرایم ویدیو، اقتباسی از رمان پرفروش میشل فرانسیس است که در شش قسمت، مخاطب را وارد مخمصه‌ای نفس‌گیر و دوگانه‌ای عاطفی می‌کند: انتخاب میان مادر و عشق زندگی. این انتخاب در ظاهر فقط برای شخصیت اصلی، دنیل (لوری دیویدسون)، چالش‌برانگیز است، اما به مرور زمان تبدیل به میدان جنگی روانی میان دو زن می‌شود که هر کدام با انگیزه‌هایی پنهان و هویتی چندلایه، تلاش می‌کنند دیگری را از میدان خارج کنند.

با ساختاری که روایت را از دیدگاه چری (اولیویا کوک) و لورا (رابین رایت) به تناوب بازگو می‌کند، «دوست‌دختر» بیش از آنکه صرفاً یک ملودرام معمولی یا اقتباسی سطحی از ادبیات عامه‌پسند باشد، به یک بازی ذهنی دقیق میان واقعیت‌های متناقض، دروغ‌های مصلحتی و تردیدهای سمی بدل می‌شود.

داستان با صحنه‌ای پرتنش آغاز می‌شود: مشاجره‌ای شدید در یک خانه باشکوه در لندن، فریادها، صدای به زمین افتادن اشیا، و جمله‌ای هشداردهنده: «لورا، چاقو رو بذار زمین!» سپس روایت پنج ماه به عقب برمی‌گردد تا مسیر رسیدن به این نقطه را موشکافی کند.

لورا، یک فروشنده و کارشناس هنری موفق، رابطه‌ای وابسته و عمیقاً محافظه‌کارانه با پسرش دنیل دارد؛ رابطه‌ای که به راحتی می‌توان آن را «کنترل‌گرایانه» یا حتی «وسواس‌آمیز» نامید. زندگی لوکس او با شوهرش هوارد (والید زویتر) ظاهراً بی‌نقص است، اما ورود چری — مشاور املاک با گذشته‌ای نه‌چندان شفاف و ریشه‌های طبقه کارگر — آرامش این زندگی را به هم می‌ریزد.

از نگاه لورا، چری از همان ابتدا «غریبه‌ای تهدیدآمیز» است: لباس‌های قرمز جسورانه، اعتمادبه‌نفس زیاد و پاسخ‌های مبهم درباره گذشته‌اش. از نگاه چری، اما، لورا زنی از طبقه مرفه است که نمی‌تواند پذیرای کسی خارج از دایره اجتماعی‌اش باشد و از هر فرصتی برای ایجاد شکاف در رابطه او با دنیل استفاده می‌کند.

داستان با ترفندی روایی، هر رویداد را از دو زاویه نشان می‌دهد. جزئیات، گفت‌وگوها یا حتی حذف یک خط دیالوگ در هر نسخه، برداشت ما را تغییر می‌دهد؛ تماشاگر مدام در تعلیق باقی می‌ماند که کدام‌یک حقیقت را می‌گوید و کدام‌یک در حال تحریف واقعیت به نفع خودش است.

در قسمت‌های ابتدایی، رابطه خصمانه دو زن به‌ظاهر در حد کنایه‌زدن و زیرسوال بردن یکدیگر باقی می‌ماند. اما نیمه دوم سریال با یک پیچ داستانی سنگین، همه‌چیز را تغییر می‌دهد: گذشته چری و رازهایی که پنهان می‌کند، به اندازه گذشته لورا خطرناک به نظر می‌رسند. رویارویی دو طرف از جنگ روانی به نوعی نبرد مستقیم و بی‌پرده می‌انجامد؛ جایی که پای حرمت‌ها، امنیت و حتی جان آدم‌ها وسط است.

دنیل، در میان این رقابت کشنده، تا حد زیادی به یک «شیء روایی» تبدیل می‌شود؛ او بیش از آنکه کنش‌گر باشد، ابزاری است برای نمایش وسواس، جاه‌طلبی و میل به سلطه دو زن. این حذف تدریجی عاملیت شخصیت مردانه درامی شکل می‌دهد که تمام تمرکز و جذابیتش بر بازی دوگانه و پیچیده لورا و چری است.

رابین رایت که سه قسمت نخست را خودش کارگردانی کرده، در نقش لورا، ترکیبی ظریف از معصومیت ظاهری، نیاز بیمارگونه به کنترل و بی‌پروایی در تخریب دیگران ارائه می‌دهد. نگاه‌ها و لحن صدای او میان خواهش و تهدید در نوسان است و درست در میانه فصل، وجهی کاملاً «رها و بی‌مهار» از این کاراکتر آشکار می‌شود که تماشاگر را تا پایان همراه نگه می‌دارد.

اولیویا کوک نیز با مهارتی چشمگیر، چری را گاه به‌عنوان «زن سرنوشت‌ساز» و گاه به‌عنوان دختری آسیب‌دیده تصویر می‌کند. او قادر است در کسری از ثانیه از گرمی و صمیمیت به سردی و بی‌رحمی برسد، و همین ابهام باعث می‌شود تماشاگر مدام موقعیتش را در این معادله بازنگری کند.

لوری دیویدسون گرچه در سایه این دو بازیگر قدرتمند قرار می‌گیرد، نقش دنیل را با معصومیتی آرام و بی‌خبر از میدان نبرد اصلی ایفا می‌کند. بازیگران مکمل چون تانیا مودی، شالوم برون-فرانکلین، آنا چنسلور و کارن هنثوران نیز با حضورهای کوتاه اما کارآمد، لایه‌های اجتماعی و طبقاتی داستان را تکمیل می‌کنند.

طراحی صحنه و لباس به‌شکل مؤثری شکاف طبقاتی میان کاراکترها را القا می‌کند. خانه لورا و محیط زندگی دنیل به حد اعلا نماد ثروت و نظم است، در مقابل لباس‌های مدرن و گاه اغراق‌آمیز چری که نشانی از میل او به صعود طبقاتی است. موسیقی مت بیفا با انتخاب‌های هوشمندانه و گاه طعنه‌آمیز (از جمله کاوری مرموز بر ترانه «Everybody Wants to Rule the World») بر فضای روانی و حال‌وهوای پرتنش سریال می‌افزاید.

فیلم‌برداری با استفاده از کلوزآپ‌های دقیق، بازی‌های چهره و تغییرات ظریف حالات شخصیت‌ها را برجسته می‌کند، تا جایی که بُعد روانشناختی قصه بیش از رویدادهای خود داستان توجه مخاطب را جلب می‌کند.

نقاط قوت

  • ساختار روایی دوگانه که حقیقت را سیال و ناپایدار جلوه می‌دهد.
  • بازی خیره‌کننده و مکمل رابین رایت و اولیویا کوک در قالب دو قطب متضاد اما هم‌ارز.
  • طراحی صحنه، لباس و موسیقی که ویژگی‌های طبقاتی و روانی داستان را برجسته می‌کند.
  • اوج‌گیری تدریجی تنش از اختلافات ظاهراً کوچک تا رویارویی‌های مرگبار.

نقاط ضعف

  • پیش‌بینی‌پذیری نسبی برخی تحولات داستان که تا حدی از غافلگیری نهایی می‌کاهد.
  • شخصیت‌پردازی محدود دنیل که بیشتر به یک «محور داستان» تقلیل یافته است.

«دوست‌دختر» ترکیبی است از درام روان‌شناختی، ملودرام عاشقانه و بازی ذهنی دو شخصیت زن که هر دو به اندازه یکدیگر پیچیده، خطرناک و در عین حال جذاب هستند. اگرچه برخی مسیرهای روایی قابل حدس است، اما ساختار چندصدایی و دو بازی مرکزی چشمگیر، سریال را به اثری دیدنی برای علاقه‌مندان به داستان‌های پرفرازونشیب و نزاع‌های شخصیتی تبدیل می‌کند.

این اثر نشان می‌دهد که جنگ‌های ویرانگر همیشه در میدان نبرد رخ نمی‌دهند؛ گاهی در اتاق نشیمن یک خانه لوکس لندن، لبخندها، زمزمه‌ها و حقیقت‌های نصفه‌نیمه، می‌توانند مرگبارتر از هر نبردی باشند.

جمع بندی

امتیاز - ۷٫۳

۷٫۳

جالب

«دوست‌دختر» یک جدال روانی-عاطفی تماشایی است که با روایت دوگانه و بازی پرقدرت رابین رایت و اولیویا کوک، ثابت می‌کند انتخاب میان عشق و خانواده می‌تواند به نبردی ویرانگر بدل شود.

امتیاز کاربران: ۴٫۷ ( ۱ رای)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا