دستور پخت‌ها و دستور انواع نوشیدنی و دمنوش رو از دست ندید

ادامه ...
نقد و بررسی

خاکروبه؛ کابوسی شاعرانه از ذهن تلخ و خیال‌انگیز برایان فولر

فیلم «خاکروبه» (Dust Bunny) نخستین تجربهٔ کارگردانی در سینما برای برایان فولر است؛ نویسنده و تهیه‌کننده‌ای که سال‌ها در تلویزیون با آثاری چون «Pushing Daisies»، «Hannibal» و «American Gods» نشان داد تخیل بصری‌اش جسورتر از آن است که در قالب محدود شبکه‌ها بگنجد. فولر در این فیلم، همان دنیای فانتزی و تاریکی را که پیش‌تر در کارهای تلویزیونی‌اش می‌دیدیم، به فرم سینمایی ترجمه می‌کند؛ دنیایی که در آن مرز میان وحشت و زیبایی، شوخ‌طبعی و مرگ، کودکانه و هراس‌انگیز آن‌قدر ظریف است که در هر لحظه ممکن است بخندیم و بلرزیم.

فولر همواره فیلم‌ها و مجموعه‌هایش را به یک ویژگی متمایز می‌کرد: سبک بصری پرجزئیات و باروک، دیالوگ‌های شاعرانه، و علاقه‌ای آگاهانه به افراط در طراحی. او در «خاکروبه» از همین الگو استفاده می‌کند اما با تمرکزی بیشتر؛ انگار محدودیت مدت‌زمان سینمایی (حدود دو ساعت) توانسته ایده‌های گسترده‌اش را در قالبی فشرده، رویایی و دست‌یافتنی قرار دهد. به همین دلیل، فیلم برخلاف برخی پروژه‌های ناتمام تلویزیونی فولر، ساختاری منسجم و روایت‌محور دارد، هرچند از نظر لحن و فرم همچنان تجریدی و سوررئال پیش می‌رود.

در مرکز داستان، دختربچه‌ای به نام آرورا (سوفی اسلون) قرار دارد که با قاطعیتی کودکانه می‌گوید هیولایی زیر تختش زندگی می‌کند. پدر و مادرش او را باور نمی‌کنند؛ اما تماشاگر خیلی زود درمی‌یابد که چیز شومی واقعاً وجود دارد چون تولد همان هیولا را در تیتراژ آغازین دیده‌ایم.

در آپارتمان روبه‌روی او مردی ساکن است که با بازی مدس میکلسن، در همان لحظهٔ نخست حضوری پیچیده و سرد دارد؛ مردی که خودش را «ساکن ۵B» می‌نامد و هر شب با نگاهی مراقب و حرکاتی ناشی از تجربه، از خانه خارج می‌شود. آرورا این «همسایهٔ مرموز» را تعقیب می‌کند و در صحنه‌ای رؤیاگونه در محلهٔ چینی‌ها، شاهد نبرد او با اژدهایی سایه‌گون می‌شود ـ اژدهایی که از دل یک عروسک غول‌آسا جان گرفته است.

دخترک، به خیال خود، از مرد درخواست می‌کند در ازای مقداری پول «خدماتش را در شکار هیولا» در اختیار او بگذارد. مرد در پاسخ می‌گوید: «هیچ هیولایی وجود ندارد، فقط آدم‌هایی هستند که هیولا شده‌اند.» جمله‌ای که هستهٔ مفهومی فیلم است؛ پرسش از منشأ شر و این‌که آیا ترس ما از ناشناخته‌هاست یا از خود انسان؟

فولر هیچ ابایی از نشان دادن تأثیرهایش ندارد: در نماهای متقارن و رنگ‌های مردهٔ پاستلی و نورپردازی افراطی، ردپای وس اندرسن و تیم برتون دیده می‌شود؛ چین‌وچروک‌های بصری و زوایای اغراق‌شدهٔ دوربین یادآور ژونه و مارک کارو است و در سکانس‌های اکشن فانتزی، رد خاطرهٔ بری سوننفلد و فیلم‌های دههٔ ۹۰ چون «خانواده آدامز» و «مردان سیاه‌پوش» به چشم می‌خورد.

این سبک التقاطی اگرچه در دقایق ابتدایی فیلم باعث نوعی آشفتگی لحن می‌شود، اما در نیمهٔ دوم، هنگامی که داستان به فضای محدود و پرتعلیق آپارتمان بازمی‌گردد، به انسجام می‌رسد. از این‌جا به بعد، همه‌چیز یکپارچه‌تر و مؤثرتر پیش می‌رود.

مدس میکلسن در یکی از متفاوت‌ترین نقش‌هایش، ترکیبی از خونسردی و جنون اخلاقی را به نمایش می‌گذارد. او نه قهرمان است و نه ضدقهرمان، بلکه موجودی میان دو جهان که نمی‌دانیم محافظ است یا قاتل. حضور کوتاه سیگورنی ویور در نقش زنی مرموز (شاید رئیس یا مأمور پیشین ۵B) و دیوید دستمالچیان در نقش قاتلی خودبزرگ‌بین اما سرسخت، به فیلم لحظاتی از طنز سیاه و شکوه سینمای ژانر می‌بخشند.

اما نقطهٔ قلبی فیلم آرورا است؛ دختری که بی‌دفاع در مقابل وحشت ایستاده اما ایمانش به وجود هیولا، به شکلی متناقض، نیروی زندگی اوست. بازی سوفی اسلون، احساسی‌ترین بخش فیلم را شکل می‌دهد و لایه‌ای انسانی به دنیای وهم‌زدهٔ فولر اضافه می‌کند.

«خاکروبه» در نگاه نخست ظاهری فانتزی دارد، اما در عمق خود استعاره‌ای از ترس درونی کودکی، افسردگی و گناه است. فضای نیویورک فیلم بیشتر شبیه صحنه‌ای تئاتری است تا شهری واقعی؛ نیمه‌افسانه و نیمه‌فروپاشیده. رنگ‌های سرد و سایه‌های تند، به‌خوبی عمق ذهنیت آشفتهٔ آرورا و هیولای زیر تختش را بازتاب می‌دهند.

با اینکه جلوه‌های بصری در آغاز اثر مصنوعی و ناهماهنگ به نظر می‌رسند، اما در ادامه با استفاده از طراحی دقیق صحنه و نور، فیلم به تناسب و توازن می‌رسد. نقطهٔ اوج، نبرد نهایی ۵B با هیولاست؛ سکانسی که با تدوین پرانرژی لیزا لاسک و ارجاعات مستقیم به فیلم‌های دههٔ ۸۰ و ۹۰ چون «Gremlins» و «House» به یکی از خیره‌کننده‌ترین لحظات فیلم بدل می‌شود.

هیولای اصلی، که در نهایت در قاب تمام‌قد دیده می‌شود، شبیه «ماپتی از جهنم» است؛ هم مضحک و هم ترسناک، و خلاصه‌ای از جهان فولر: جایی که وحشت با طنز و واقعیت با خیال درمی‌آمیزد.

فیلم بی‌نقص نیست. نخستین نیم‌ساعت آن با تغییر بی‌دلیل میان شوخی و تلخی، لحظاتی از تمرکز می‌کاهد. برخی جلوه‌های خاص دیجیتالی بیش از حد آشکار و «تلویزیونی» به نظر می‌رسند و گاه فولر با خودشیفتگی هنری، بر جلوهٔ فرم بیش از احساسات انسانی تأکید می‌کند. اما این ایرادها در برابر تخیل تصویری گسترده و انرژی خلاق فیلم کم‌رنگ می‌شوند.

«خاکروبه» نه یک شاهکار بی‌نقص، بلکه نشانه‌ای روشنی است از ورود کارگردانی تازه‌نفس به دنیای سینمای ژانر؛ کارگردانی که درک عمیقی از ترس ذهنی، رنگ و قاب دارد. فولر در نخستین تجربه‌اش فیلمی خلق کرده که یادآور بهترین لحظات سینمای فانتزی دهه‌های ۸۰ و ۹۰ است، اما درون‌مایه‌ای مدرن دارد: ثنویت درون انسان، مرز کودکی و هیولا، و قدرت تخیل برای زنده نگه‌داشتن حقیقت تلخ.

پایان فیلم، با تصویری ظریف و معنا‌دار، یادآور همان ایده‌ای است که در سراسر اثر می‌درخشد: گاهی «هیولای زیر تخت»، تنها انعکاس خود ماست در سایهٔ غبار.

جمع بندی

امتیاز - ۷٫۴

۷٫۴

جالب

امتیاز کاربران: اولین نفری باشید که امتیاز می دهد!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا