«Isabel» (ایزابل)؛ وقتی رویاهای کوچک، قربانی نگاه ناتمام دوربین میشوند
نقد و بررسی فیلم «Isabel» (ایزابل)

فیلم «Isabel» نخستین فیلم بلند داستانی گِیب کلینگر، تجربهای دوپاره و ناپایدار است؛ فیلمی که میان دو میل متفاوت سرگردان مانده و هرگز موفق نمیشود آنها را به وحدتی معنادار برساند. از یکسو، «ایزابل» میخواهد پرترهای شخصی از زنی میانسال، خلاق و ناراضی از وضعیت حرفهایاش ارائه دهد و از سوی دیگر، در پی روایت پیکارسکگونهای از جاهطلبی، دگرگونی شهری و رویای پیشرفت در محلههای در حال تغییر سائوپائولو است. همین دوگانگیِ حلنشده، فیلم را دچار نوعی آشفتگی حسی میکند؛ حسی شبیه گیجی پس از دستکم گرفتنِ تحمل الکل.
نامگذاری فیلم به نام شخصیت اصلی، معمولاً وعدهی تمرکزی کامل بر جهان درونی اوست؛ همانطور که در فیلمهایی چون «Laura»، «Gilda» یا «Gloria» دیدهایم. اما «Isabel» بهتدریج از شخصیت محوریاش فاصله میگیرد. ایزابل (مارینا پرسون)، که باید مرکز ثقل روایت باشد، کمکم در حاشیه حل میشود و جای خود را به لحظاتی میدهد که گرچه جذاباند، اما با هویت درونی او پیوند نمیخورند. جهان اجتماعی فیلم پرهیاهو اما بیهویت است؛ شبیه همهمهی مبهم یک واینبار شیک.
فیلم در پرده اول نوید روایتی انسانی میدهد؛ داستان زنی که نه جاهطلبی بزرگ، که آرزوی «آزاد بودن در مقیاسی کوچک» دارد. ایزابل در خانهای راحت زندگی میکند، شریکی فرانسوی دارد و در رستورانی دو ستاره میشلن سوملیه است. آنچه ندارد، آزادی بیان سلیقه و عشق واقعیاش به شرابهای طبیعی است.
این نکته در گفتوگوی ظریف او با پَت (جان اورتیز)، سرمایهگذار آمریکایی، فوراً جان میگیرد. پرسش از موسیقی و انتخاب شراب براساس آن، همان جایی است که فیلم نشان میدهد هنوز میتواند دقیق و شاعرانه باشد.
بخش میانی فیلم، بهترین قسمت آن است. رابطهی ایزابل و پَت، رابطهای حرفهای-عاطفی، نابرابر و آسیبپذیر است. برای ایزابل، هر ملاقات نوعی مصاحبه کاری است؛ فرصتی برای خریدن آینده. برای پَت اما؟ معلوم نیست. این عدم قطعیت، سادگی ظاهری و تنش زیرپوستی، لایهای انسانی به فیلم میدهد.
فیلمبرداری فلورا دیاس با کلوزآپهای حسی از دستها، نگاهها و جزئیات چهره، به این رابطه ابعاد صمیمانهای میبخشد.
اما از نیمه دوم، «Isabel» مسیرش را گم میکند. نیکو (کایو هوروویچ)، بهجای تبدیل شدن به دوستی واقعی، به ابزار روایی اعترافات بدل میشود. رابطهای با اختلاف سنی زیاد و انگیزههای نامعلوم، بدون پرداخت رها میشود. با ورود شخصیتهای فرعی مثل مِردیث آمریکایی، فیلم بیش از پیش از خط اصلی دور میشود.
دوربین بهجای پیگیری رویای ایزابل، شیفتهی زیبایی جسمانی و لحظات بیهدف میشود. حتی زمانی که ایزابل فضای واینبار را اجاره میکند، فیلم دیگر اهمیت نمیدهد که چه سرنوشتی پیش روی اوست. انگار خود داستان میگوید: «مهم نیست، او بالاخره یکجوری زندگیاش را ادامه میدهد.»
بزرگترین ضعف فیلم، ناتوانی آن در ورود به جهان درونی زنانه است. کلینگر نه بهطور انتقادی با رویاهای کوچک ایزابل فاصله میگیرد، نه با آنها همدل میشود. نتیجه، نوعی ابژهسازی ناخواسته است؛ دوربین به ایزابل «نگاه» میکند، اما «او را نمیفهمد».
در حالی که نمونههای موفقی چون سینمای برادران داردن یا اریک رومر، بهخوبی نشان دادهاند که مردان میتوانند با نگاهی انسانی و عمیق، جهان زنان را روایت کنند. در «Isabel»، شخصیت ایزابل بهجای شکوفا شدن، در سطح باقی میماند؛ اسمی روی پوستر، اما حضوری که بر زبان نمیماند.
با این حال، نمیتوان منکر لحظات درخشان فیلم شد:
- فیلمبرداری دقیق و صمیمی فلورا دیاس
- بازی گرم، انسانی و پرجزییات مارینا پرسون
- پرداخت نسبی به بحرانهای نوسازی شهری بهنفع طبقات ثروتمند در سائوپائولو
- موسیقی متنوع با ترکیبی از قطعات سول و آثار اصلی امبرتو اسمریلی
- سکانسهای جذاب بحث سوملیهها که به ریشههای مستندسازی کلینگر نزدیک است
اینها لحظاتی هستند که نشان میدهند «Isabel» میتوانست فیلمی بسیار بهتر، منسجمتر و جهانیتر باشد.
«Isabel» فیلمی است که دوست دارد از رویاهای کوچک بگوید؛ از زنی که میخواهد در برابر بازار، ساختار و کلیشهها، مسیر خودش را ایجاد کند. اما فیلم خود گرفتار دوگانگی میشود: نمیداند ایزابل را جدی بگیرد یا او را صرفاً ابژهای زیباشناختی ببیند.
با وجود بازی قدرتمند مارینا پرسون و برخی لحظات صمیمانه، فیلم در نهایت نمیتواند از مرز یک تلاش خام عبور کند. ایزابل در پایان، نه بهعنوان شخصیت، که بیشتر بهعنوان حسی حلنشده در ذهن میماند؛ طعمی که زود محو میشود.
«Isabel» تجربهای ارزشمند اما ناتمام است؛ فیلمی که رویای کوچک شخصیتش را جدی میگیرد، اما در روایت آن دچار تردید میشود.





